کد خبر: 4352997
تاریخ انتشار : ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۴

آغوش مادری از جنس صبر و دعا

آن حیاط نقلی و آن باغچه ساده، آن روز بزرگ‌تر از همیشه بود، چرا که مادری در آن زندگی می‌کند که سرمایه‌اش نه مال است و نه مقام، بلکه فرزند رشیدی است که با جان و دل تربیت کرد و به جامعه تحویل داد و به مقام والای شهادت رسید آن هم در حین خدمت و سرمایه دیگرش دعایی است که بی‌دریغ نثار دیگران می‌کند.

رییس شهید جمهوردر کوچه‌هایی که هنوز بوی سادگی و خاطره می‌دهد، خانه‌ای کوچک با حیاطی نقلی، میزبان جمعی از بانوان رسانه‌ای شد. دیداری نه رسمی و نه پرزرق‌ و برق، بلکه سرشار از عاطفه، مادری و دعایی که از دل برمی‌آمد و بر دل می‌نشست.
 
در محله‌ای از شهر که مردمش گویی از دیرباز با نام ایثار خو گرفته‌اند، قدم در کوچه‌هایی گذاشتیم که روزگاری رد پای زندگی ساده‌ای را در خود ثبت کرده‌اند؛ کوچه‌هایی آشنا با رفت‌وآمدهای بی‌تکلف و روزمره. روزگاری که نام و حضور رئیس جمهور شهید با همان سادگی خانه و دل مردم گره خورده است.
 
مقصد خانه‌ای کوچک بود با حیاطی صمیمی، خانه‌ای که سادگی‌اش بیش از هر چیز دل را آرام می‌کرد. در ابتدای ورود، رز سرخ باغچه با لطافتی نجیبانه به استقبال آمده بود، انگار لبخند می‌زد و خوشامد می‌گفت. شمشادهای کنار باغچه نیز آرام و مؤدب به نسیمی سبک سر فرود می‌آوردند که گویی به حرمت میهمانان و صاحبخانه بود.
 
با گام نهادن به فضای خانه، چهره‌ای صمیمی و خوش‌رو پیش رویمان خوش‌آمد گویی کرد، مادری با نگاهی مهربان و صدایی که گرمای سال‌ها صبر و ایمان را در خود داشت. پیش از هر سخنی، دعای خیرش بدرقه راه‌مان شد. تک‌تک بانوان را با مهربانی در آغوش نگاهش می‌گرفت و خوش‌آمد می‌گفت، نه از سر تشریفات که از عمق دل.
 
شیرینی‌ای که با دستان خود در دهانم گذاشت تنها یک تعارف ساده نبود، مزه‌ای داشت که نمی‌دانم چگونه باید وصفش کرد. حلاوتش با هیچ واژه‌ای سنجیده نمی‌شود، طعمی آمیخته با محبت مادری، با صمیمیتی که بی‌ریا و بی‌ادعاست و شاید می‌شد نامش را «برکت» گذاشت؛ برکتی که از دل یک مادر برمی‌خیزد. 
 
دعاهایش تمامی نداشت، برای همه دعا می‌کرد، برای متأهلان، برای مجردها، برای دل‌های چشم‌انتظار. با تأکیدی مادرانه برای دختران مجرد آرزو می‌کرد سهمشان از زندگی، آرامش و پیوندی مبارک باشد، کلماتش ساده بود، اما هر واژه‌اش از عمق باور برمی‌آمد. 
 
آنگاه که سخن از وطن به میان آمد، حال و هوای کلامش رنگی دیگر گرفت. دستانش آرام بالا آمد، نه نمایشی که از سر عادت همیشگی توسل، از ژرفای دل، خیر و سربلندی کشور را خواست و آرام و استوار دعا کرد. از مردمی گفت که برای دفاع از میهن گرد هم می‌آیند و با نگاهی آمیخته به افتخار و امید آنان را ستود. 
 
آن خانه کوچک که عکس رئیس جمهور شهیدمان به در و دیوارش قاب شده بود و گویی خود شهید به میهمانانش لبخند می‌زد و خوش‌آمد می گفت، لبخندی از جنس نور. آن حیاط نقلی و آن باغچه ساده، آن روز بزرگ‌تر از همیشه بود، چرا که مادری در آن زندگی می‌کند که سرمایه‌اش نه مال است و نه مقام، بلکه فرزند رشیدی است که با جان و دل تربیت کرد و به جامعه تحویل داد و به مقام والای شهادت رسید آن هم در حین خدمت و سرمایه دیگرش دعایی است که بی‌دریغ نثار دیگران می‌کند و پیش از آنکه دیدار رو به پایان برود، لحظه‌ای کوتاه، اما بسیار پرمعنا اتفاق افتاد: دست‌هایش گرم و مطمئن دست مرا صمیمانه فشرد، فشاری کوتاه که انگار تمام حرف‌های نگفته‌اش را در خودش داشت: آرامش، احترام و دعایی که تا راه برگشت هم همراه می‌ماند. گرمای آن دست برایم شبیه یک نشانه بود، مثل اینکه می‌گفت: حتی اگر مسیر کوتاه است، دل‌تان بلند بماند.
 
دیدارمان کوتاه بود، اما گرمایش ماندگار، گرمای دستی که دعا می‌کند لبخندی که آرامش می‌دهد و حلاوتی که هنوز بر جان می‌نشیند. با قدم های کوتاه از درب خارج می شویم و بدرقه بانویی که متواضعانه ما را هدایت می کند و درب خروج را باز می کند و خود به رسم میزبانی مهربان و خاشع تا مسیر رفت چند قدمی بر می‌دارد و خدانگهدار می‌گوید و من دلم هنوز پیش این سادگی جا می‌ماند و یقین پیدا می‌کنم خداوند بهترین بندگانش را برای رسیدن به مقام شهادت برمی‌گزیند که رئیس جمهور شهیدمان جز این بهترین‌های خداوند بود...

 

انتهای پیام
خبرنگار:
زهرا بهمنی زاده
captcha