کد خبر: 4366621
تاریخ انتشار : ۰۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۲
یادداشت

حکمت و عرفان به مثابه یک «پروژه سیاسی»؛ از شیخ اشراق تا شاه اسماعیل صفوی

حکمت و عرفان به مثابه یک «پروژه سیاسی»: از شیخ اشراق تا شاه اسماعیل صفوی

سیدجواد میری؛ عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی  به انگیزه بزرگداشت سهروردی نوشت.

بی‌شک با «شیخ اشراق» یا همان شهاب‌الدین یحیی بن حبش سهروردی آشنا هستید؛ فیلسوف نامدار ایرانی، بنیان‌گذار حکمت اشراق و استادی در اندیشه عرفانی. آنچه در این نوشتار قصد بیان آن است، صرفاً فلسفه اشراقی او نیست، بلکه پیوند این فلسفه با ظهور شاه اسماعیل است؛ کسی که هم مرشد صوفی در طریقت صفویه بود و هم بنیان‌گذار دودمان صفوی.در این زمینه پژوهش‌های اندکی به این جنبه از سهروردی پرداخته‌ شده است.

صمد موحد، پژوهشگر ایرانی حوزه تصوف، در یکی از آثار خود که مبتنی بر کتاب برادر بزرگترش، محمدعلی موحد، با عنوان «مکتوبات شمس» است، به روایتی اشاره می‌کند که در آن شمس درباره سهروردی و علل قتل او سخن گفته است. صمد موحد با استناد به روایت محمدعلی موحد استدلال می‌کند که سهروردی در پی آن بود تا فلسفه معنوی خود را در قالب یک نظام حکومتی محقق سازد. به عبارت دیگر، دغدغه سهروردی تنها «ملکوت آسمان» نبود؛ بلکه حکمت اشراق او در واقع پروژه‌ای عمیقاً سیاسی برای دگرگونی نفس و جامعه در «پولیس» یا «مدینه» (اصطلاحی که فیلسوفان مسلمان برای اشاره به «مدینه فاضله» -شهر و نظامی که مبتنی بر فضیلت شکل گرفته و سازماندهی شده است، به کار می‌بردند) محسوب می‌شد.

با این حال، پروژه او ناکام ماند و خود او نیز به قتل رسید. اما شاه اسماعیل مرشد صوفی دیگری و از نوادگان شیخ صفی، کسی بود که در سال ۱۵۰۱ میلادی یعنی ۳۱۰ سال بعد توانست این «رویا» را جامه عمل بپوشاند.

البته می‌دانیم که میان سهروردی و شاه اسماعیل، عارف صوفی دیگری به نام سید عمادالدین نسیمی نیز می‌زیست که سودای «جامعه‌ای برابرخواه» یا Egalitarian Society را در سر داشت؛ اما او نیز همچون سهروردی، در سال ۱۴۱۷ میلادی (یعنی ۷۰ سال پیش از تولد شاه اسماعیل) در حلب به قتل رسید. بنابراین، استدلال من این است که صوفیان نیز همچون فیلسوفان مانند افلاطون و فارابی، عارفان و رواقیون مانند مارکوس اورلیوس در تاریخ جهان کوشیدند تا «جامعه‌ای مبتنی بر فضیلت» بنا نهند، اما شمار اندکی از آنان در این راه توفیق یافتند.

شاه اسماعیل یکی از این افراد است، اما ارتباط میان سهروردی و شاه اسماعیل مورد مطالعه قرار نگرفته است؛ زیرا «عرفان و حکمت» یا «تصوف و فلسفه» در بستر تمدن اسلامی، به مثابه یک پروژه تاریخی نگریسته نشده‌اند. اکنون نکته اینجاست که آیا می‌توان این ایده، یعنی ارتباط میان سهروردی و نسیمی و شاه اسماعیل را بسط داد؟

شاه‌اسماعیل و تحقق «مدینه فاضله» اشراقی

شاید این فرضیه‌ در مورد پیوند میان سهروردی و شاه‌اسماعیل، پیوند میان «فلسفه سیاسی» و «سیاست عرفانی» است که در تاریخ‌نگاری آکادمیک کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

۱. پیوند معرفت‌شناختی: نور حاکمیت

سهروردی در حکمت‌الاشراق معتقد است که جهان هرگز نباید از «حکیم متأله» خالی باشد. از نظر سهروردی، سلطنت واقعی آنگاه محقق می‌شود که حاکم به «نور قاهر» متصل باشد. شاه‌اسماعیل با تکیه بر جایگاه خود به عنوان «مرشد کامل» در طریقت صفویه، عملاً همین ادعای سهروردی را به عرصه سیاست آورد. او خود را نه فقط یک پادشاه دنیوی، بلکه تجلی نور الهی و هدایت‌گر معنوی می‌دانست که وظیفه‌اش پیاده‌سازی نظم آسمانی در زمین بود.

۲.پل شهادت و پیوستار تاریخی

در الهیات سیاسی اسلامی، شهادت حکیم/عارف، پروژه او را «مقدس» می‌کند. سهروردی (در حلب) و نسیمی (در حلب) هر دو قربانی تقابل میان «حکمت متعالی» و «قدرت جزم‌اندیش» شدند. شاه‌اسماعیل در واقع محصول این انتظار تاریخی بود. جنبش صفوی توانست آن «ایده‌آل شکست‌خورده» را با سازماندهی نظامی قزلباش‌ها (به مثابه یک نیروی تاریخی) ترکیب کرده و آن «مدینه فاضله» را که فلاسفه و عرفای پیشین تنها در ذهن داشتند، به یک واقعیت ژئوپلیتیک تبدیل کند.

۳. شاه‌اسماعیل؛ حکیم شاهی که به قدرت رسید

شاه‌اسماعیل توانست شکاف میان «تئوری» (سهروردی) و «تغییر اجتماعی» (نسیمی) را پر کند. اگر سهروردی سودای حکومت حکیم را داشت و نسیمی سودای جامعه‌ای برابر، شاه‌اسماعیل با تأسیس دولت صفوی، برای اولین بار در تاریخ پسا‌-اسلامی، حکومتی را بنا کرد که مشروعیت خود را نه از «خلافت اسمی»، بلکه از «نور ولایت عارفانه» می‌گرفت. در این خوانش، صفویه صرفاً یک سلسله پادشاهی نبود، بلکه تلاشی برای «تاریخی کردن عرفان» بود.

به طور خلاصه می‌توان ایده اصلی را به صورت ذیل فصلبندی تئوریک کرد:

در تاریخ‌نگاری سنتی، شیخ اشراق (سهروردی) همواره به عنوان فیلسوفی گوشه‌نشین و غرق در اشراقات باطنی تصویر شده است. اما با نگاهی دقیق‌تر به آثار او، به‌ویژه با تکیه بر پژوهش‌های مدرنی چون آثار محمدعلی موحد و صمد موحد، درمی‌یابیم که «حکمت‌الاشراق» تنها یک نظام معرفت‌شناختی نیست، بلکه یک پروژه سیاسی-اجتماعی برای بازسازی جامعه بر اساس «نور» و «عدالت» است. این مقاله می‌کوشد تبیین کند که چگونه شاه‌اسماعیل صفوی، ۳۱۰ سال پس از شهادت سهروردی، توانست آن آرمان ناکام را به یک واقعیت ژئوپلیتیک تبدیل کند.

سهروردی در پی احیای حکمت بود. او معتقد بود که جهان هرگز نباید از «قطب» یا «امام» خالی باشد. از نظر او، حاکم آرمانی کسی است که «نور حقیقت» را در وجود خود متعین کرده است. او در مقدمه حکمت‌الاشراق به صراحت می‌گوید که اگر قدرت سیاسی در دست «حکیم متأله» باشد، روزگار نورانی خواهد بود و در غیر این صورت، تاریکی بر جهان چیره می‌شود. قتل سهروردی در حلب (۱۱۹۱ میلادی) نه به دلیل اختلافات فقهی ساده، بلکه به دلیل هراس ایوبیان از پتانسیل انقلابی اندیشه او بود؛ چرا که او به دنبال تأسیس یک نظام سیاسی بر مبنای «ولایت عرفانی» بود. او می‌خواست «مدینه فاضله» فارابی را از قالب کلمات بیرون آورده و در کالبد جامعه بدمد.

میان سهروردی و شاه‌اسماعیل، حلقه مفقوده‌ای به نام سید علی عمادالدین نسیمی وجود دارد. نسیمی، وارث اندیشه‌های حروفیه و عرفان پرشور انقلابی، آرمان «تجلی خدا در انسان» را به یک مطالبه اجتماعی تبدیل کرد. اگر سهروردی بر «نور حاکمیت» تأکید داشت، نسیمی بر «برابری ذاتی انسان‌ها» پای می‌فشرد. شهادت فجیع نسیمی در حلب (۱۴۱۷ میلادی) نشان داد که رویای تأسیس جامعه‌ای عادلانه بر پایه عرفان، همواره با مقاومت خونین نهادهای قدرت مواجه بوده است. نسیمی با اشعار تُرکی و فارسی و عربی خود، این ایده‌ها را از مدارس فلسفی به میان توده‌ها و قبایل برد و ذهنیت جمعی را برای یک تحول بزرگ آماده کرد.

شاه‌اسماعیل صفوی در سال ۱۵۰۱ میلادی، نقطه تلاقی این دو جریان شد: «حکمت نوری سهروردی» و «شور اجتماعی نسیمی». او به عنوان «مرشد کامل» طریقت صفوی، خود را همان «حکیم-حاکمی» می‌دید که سهروردی در انتظارش بود. شاه‌اسماعیل صرفاً یک کشورگشا نبود؛ او پادشاهی بود که مدعی «پیوند با منبع نور» بود. 

قزلباش‌ها به شاه‌اسماعیل به عنوان تجلی عینی نو و  «مرشد کامل» نگاه می‌کردند. این همان «فرّه کیانی» سهروردی بود که اکنون در سیمای یک جوان عارف-جنگجو ظهور کرده بود. برای اولین بار در تاریخ پسا-اسلامی ایران، مرز میان «خانقاه» (محل تربیت معنوی) و «دولت» (مرکز قدرت سیاسی) از میان رفت. دولت صفوی در واقع تجسم سیاسی «حکمت متعالیه» در سطحی نوین و شورانگیز بود.

چرا پروژه صفوی موفق شد؟

تفاوت سهروردی و شاه‌اسماعیل در «ابزار تحقق» بود. سهروردی می‌خواست از طریق اقناع حکام و نخبگان به مقصد برسد، اما شاه‌اسماعیل با تکیه بر یک «نظام آیینی-نظامی» (قزلباشیه) توانست قدرت فیزیکی را با جاذبه‌ متافیزیکی ترکیب کند. او «مدینه فاضله» را نه در کتب، بلکه در میدان جنگ و در ساختار یک دولت متمرکز ملی بنا کرد. او توانست هویت تمدنی ایرانی را با عرفان شیعی گره بزند و آن «پروژه ناکام» فیلسوفان را به یک «هویت تاریخی» بدل کند.

پیوند میان سهروردی و شاه‌اسماعیل، پیوند میان «نظریه» و «عمل» در تمدن اسلامی است. اگر سهروردی را «معمار فکری» حاکمیت نور بدانیم، شاه‌اسماعیل معمار اجرایی آن است. این زنجیره از سهروردی تا نسیمی و سرانجام شاه‌اسماعیل، نشان می‌دهد که عرفان در جهان ایرانی و در بستر تمدن اسلامی، هرگز صرفاً راهی برای گریز از دنیا نبوده، بلکه همواره سودای دگرگون کردن دنیا و تأسیس یک «نظم معنوی» بر روی زمین را در سر داشته است. صفویه، میوه‌ درختی بود که ریشه در مفهوم سترگ «ولایت» داشت و سهروردی بذر آن را در ساختار مفهومی حکمه الاشراق (که خود ریشه در حکمت و فلسفه و عرفان و تصوف داشت) کاشت و نسیمی با خون خود آبیاری کرد. 

این نوشتار تلاشی بود برای بسط فرضیه‌ای مبنی بر اینکه تاریخ تصوف و فلسفه در جهان اسلام و حتی جهان را باید به مثابه یک «پروژه سیاسی ممتد» نگریست که در نهایت در قامت دولت صفوی تجسد یافت و در این میان نقش شیخ صفی‌الدین اردبیلی و شاه اسماعیل صفوی (متخلص به خطایی که آراءش در دیوان خطائی مدون شده است) بی‌بدیل است. البته باید به این نکته هم پرداخت که اکنون و اینجا چگونه با تصوف و عرفان و حکمت و فلسفه و فقه به مثابه صور گوناگون  «پروژه سیاسی» داشته و دارد.

از این منظر نقش فیلسوف دوران صفوی یعنی ملاصدرا که هم‌عصر دکارت بود جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کند. او معمار  «حکمت متعالیه» بود که نفطه کانونی فلسفه‌اش حرکت جوهری بود ولی حرکت جوهری بدون نیروی نفی تاریخی صرفاً در ساحت انتزاع باقی می‌ماند اما انقلاب حرکت جوهری را به نیروی تاریخی در بستر جامعه و جهان بدل کرد. این مقوله موضوعی است که در آینده به آن خواهیم پرداخت.

انتهای پیام
captcha