کد خبر: 4370627
تاریخ انتشار : ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۹
یادداشت

چرایی اقبال غرب به ابن‌ سینا

علی نیکزاد

به قلم علی نیک‌زاد، پژوهشگر فلسفه:

مطابق با قول مشهور، فلسفه با یونانیان آغاز شد. پس اگر فلسفه را دارای خاستگاه اروپایی بدانیم، آنگاه این پرسش پیش می‌آید که چرا در قرون وسطی مطالعه آثار ابن‌سینا برای فیلسوفان ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی و انگلیسی به یک ضرورت بدل شد؟ چرا اقبال به الهیات شفا در مقطعی از تاریخ فلسفه غرب، حتی از اقبال به مابعدالطبیعه ارسطو بیشتر بود؟ آیا غربیان در آن روزگار ابن‌سینا را فیلسوفی بزرگ‌تر از افلاطون و ارسطو یافته بودند؟

برای یافتن پاسخ ناگزیریم تاریخی بلند از افول و ظهور فلسفه در عالم غرب و جهان اسلام را در نظر آوریم. حکایت ابن‌سینا در غرب قرون وسطی از یک سو شاهدی بر عظمت فکری آن فیلسوف بی‌مانند است، و از سویی دیگر گسستی بزرگ در تاریخ تفکر غربی را به یاد می‌آورد؛ عظمت فکری از آن رو که اندیشه ابن‌ سینا بر فراز قله‌ای نشسته بود که تقریبا در سراسر دوران میانه دست هیچ متفکر اروپایی به آن نمی‌رسید و گسست از آن جهت که غرب پس از این دوره توانست مسیرهایی تازه را در فلسفه بگشاید، در حالی که سنت‌های پساسینوی در جهان اسلام (با همه عمق و غنایی که داشتند) کمتر توانستند به قلمروهای نامکشوف فلسفه قدم بگذارند.

برای فهم این وضعیت، لازم است اولا در باب جغرافیای «یونان» تأمل کنیم. نخستین فیلسوف یونانی که در تواریخ فلسفه از او یاد می‌شود، تالس است. اما تالس در کشوری که امروزه به نام یونان می‌شناسیم به دنیا نیامد. او در میلِتُس می‌زیست، جایی در سواحل غربی آناتولی در ترکیه امروزی. به همین ترتیب، پارمنیدس (گرچه تباری یونانی داشت) در جنوب ایتالیا زندگی می‌کرد. در واقع، یونانیان باستان صرفاً در قلمرو کنونی یونان سکونت نداشتند. آنان مردمانی بودند با هویت فرهنگی و زبانی مشترک که در سراسر سواحل مدیترانه (از غرب آناتولی تا جنوب ایتالیا) در مهاجرنشین‌های پراکنده می‌زیستند. همین جا روشن می‌شود که «فلسفه یونانی» از آغاز به جغرافیایی کوچک محدود نبود.

این نکته برای فهم سرنوشت بعدی فلسفه اهمیتی فراوان دارد. جغرافیایی که اکنون با نام «غرب» شناخته می‌شود، طی دوره‌ای طولانی به میراث اصیل اندیشه یونانی دسترسی نداشت. با تقسیم امپراتوری روم در قرن چهارم میلادی به دو بخش شرقی و غربی، نوعی جدایی معرفتی نیز پدید آمد: بخش غربی عمدتاً لاتینی‌زبان بود و بخش شرقی یونانی‌زبان. در نتیجه، دسترسی غرب لاتینی به متون اصلی فلسفه یونان محدود شد. با فروپاشی روم غربی در قرن پنجم، این محدودیت شدت گرفت، در حالی که روم شرقی یا بیزانس تا هزار سال دیگر دوام آورد و نگهبان بخش مهمی از میراث کلاسیک باقی ماند.

بیزانسی‌ها در حفظ و حراست از آثار یونانی نقشی اساسی داشتند، اما سهم آنان در شکوفایی فلسفه چندان بزرگ نبود. پس از غلبه مسیحیت در امپراتوری روم، فلسفه یونانی اندک اندک در قلمرو بیزانس به حاشیه رفت و بسیاری از کانون‌های فعال آن از میان رفتند. تعطیلی مدرسه نوافلاطونیان در آتن به فرمان یوستینیان در سال ۵۲۹ میلادی و سپس مسیحی‌شدن کامل مدرسه اسکندریه، از مهم‌ترین مظاهر این افول هستند. اما در همان سده‌هایی که واپسین نمایندگان فکر و فرهنگ یونان در شرق مدیترانه در حال غروب بودند، تاریخ بشر برای طلوع اسلام مهیا می‌شد.

از قرن هشتم میلادی، نهضت ترجمه در عالم اسلام آغاز شد. آثار یونانی (به‌ ویژه آثار ارسطو و شارحان او) به عربی ترجمه و به تدریج در هاضمه یک سنت زنده فکری جذب شدند. مسلمانان صرفاً مجرایی برای انتقال فلسفه یونانی نبودند. آنان با این فلسفه درگیر شدند، آن را به نقد کشیدند، بازسازی کردند و در نهایت صورت‌هایی تازه از تفکر را پدید آوردند. فلسفه اسلامی از دل همین فرآیند زاده شد؛ فلسفه‌ای که با کندی آغاز شد، با فارابی بسط یافت و در ابن‌ سینا به یکی از منسجم‌ترین نظام‌های مابعدالطبیعی تاریخ تبدیل شد.

ابن‌ سینا را بی‌شک نمی‌توان شارح ارسطو خواند. او به تألیف یک دستگاه فلسفی جدید همت گماشت؛ دستگاهی که از میراث فکری یونانی بهره می‌برد، ردپایی از تلاش‌های فکری مسیحیان اولیه در آن دیده می‌شد و با متکلمان مسلمان گفتگو می‌کرد. ابن‌ سینا خیلی زود در عالم اسلام به جایگاهی رسید که ارسطو را عملاً تحت‌الشعاع قرار داد. غالب فیلسوفان مسلمان بعدی برای مشق تفکر به جای آن که ارسطو بخوانند، ابن‌ سینا می‌خواندند. بر این اساس، زمانی که غرب لاتینی در قرن دوازدهم به ترجمۀ آثار عربی روی آورد، با اندیشه‌ای یکسره یونانی روبه‌رو نشد. در ترجمه‌های لاتینی ابن‌ سینا می‌شد صورتی تازه و نظام‌مند از فلسفه را مشاهده کرد.

شرایط تاریخی این انتقال نیز بسیار معنادار بود. در قرن یازدهم میلادی، با پیشروی مسیحیان در اسپانیا و فتح طلیطله (Toledo) در سال ۱۰۸۵، گنجینه عظیمی از متون عربی به همراه مترجمان آشنا به این متون در اختیار جهان لاتینی قرار گرفتند. طلیطله در قرن دوازدهم به یکی از مهم‌ترین مراکز ترجمه آثار عربی به لاتینی بدل شد. بخش مهمی از آثار ابن‌ سینا از جمله نوشته‌های فلسفی او در همین بستر ترجمه شد و به سرعت در محافل علمی و فکری اروپا نفوذ پیدا کرد.

به شهادت اسناد تاریخی، اقبال متفکران غربی به الهیات شفا در مقطع پایانی قرن دوازدهم میلادی حتی از مابعدالطبیعه ارسطو نیز بیشتر بود. آنان در ابن‌ سینا صورتی منسجم از عقلانیت را مشاهده می‌کردند که می‌توانست به پرسش‌های الهیاتی و مابعدالطبیعی آنان پاسخ دهد. نظام سینوی از دل بحث‌های فکری و کلامی در داخل جهان اسلام متولد شده بود و از این جهت مجموعه‌ای از پاسخ‌های فلسفی به مسائل الهیاتی را در خود حمل می‌کرد. بر این اساس، مدرسیان لاتینی در فلسفه ابن‌ سینا چیزی می‌دیدند که فلسفه ارسطو فاقد آن بود. مسائل مشترک میان اسلام و مسیحیت، این ظرفیت را به وجود آورد که مسیحیان لاتینی به ابن‌ سینا توجهی ویژه پیدا کنند.

البته این اقبال اولیه بدان معنا نیست که اندیشمندان اروپایی در سراسر قرون وسطای متأخر ابن‌ سینا را فیلسوفی برتر از افلاطون و ارسطو می‌پنداشتند. مسئله بیشتر آن بود که در مقطعی از تاریخ، ابن‌ سینا برای غرب لاتینی «دسترس‌پذیرتر»، «نظام‌مندتر» و از منظر حل مسائل الهیاتی «کارآمدتر» بود. غرب هنوز به همه منابع یونانی دسترسی کامل نیافته بود و آنچه در اختیارش قرار داشت، اغلب از مجرای ترجمه‌ها و تفسیرهای اسلامی می‌گذشت. ابن‌سینا در این فضای تاریخی، چهره‌ای بود که می‌توانست هم میراث یونان را نمایندگی کند و هم از آن فراتر رود.

با این همه، هنگامی که در اواخر قرون وسطی و آغاز رنسانس، متون یونانی به همراه یونانی‌دانان بیزانسی به‌طور مستقیم و گسترده به اروپا رسیدند، وضعیت تغییر کرد. پیوند دوباره غرب با سرچشمه‌های یونانی به‌ویژه پس از سقوط قسطنطنیه به تدریج نسبت اروپا با فلسفه اسلامی را نیز دگرگون کرد. در این دوران، ابن‌ سینا آرام‌آرام از مرکز توجه کنار رفت؛ نه به این دلیل که ناگهان بی‌اهمیت شده باشد، بلکه به این سبب که اروپا در حال ورود به مرحله‌ای تازه از بازخوانی مستقیم سنت یونانی و سپس عبور از آن بود.

بنابراین، داستان اقبال غرب به ابن‌ سینا را باید در متن یک تاریخ بزرگ‌تر فهمید: تاریخ گسست و پیوند دوباره حوزه‌های تمدنی مدیترانه. در دوره‌ای که دست غرب لاتینی از بخش مهمی از میراث فکری یونانی کوتاه مانده بود، جهان اسلام صورتی تحول‌یافته از آن میراث را در اختیار نهاد و ابن‌ سینا در کنار ابن‌ رشد از مهم‌ترین چهره‌های آن دوران بود. از این منظر، رجوع اروپاییان به ابن‌ سینا نه یک حادثه فرعی، بلکه نشانه‌ای از این حقیقت است که فلسفه به خلاف روایت‌های ساده‌سازانه ملی و هویتی ماهیتی شبکه‌ای و میان‌تمدنی دارد.

 

انتهای پیام
captcha