
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه جعفری با موضوع «عاشورا؛ نمادی از تناسب هدف و وسیله» است که شب نهم محرم سال 1350 ایراد شده است:
من غلام آنکه او در هر رباط/خویش را واصل نداند بر سماط
در دنیاى ما، این یک اصل است که هر شکل آرمان و ایدهآلى براى انسان مطرح شود، انسان بعد از وصول به آن آرمان، احساس گیجى خواهد کرد و تحیرش شروع خواهد شد. در این دنیا باید وسیله و هدف، خوب تشخیص داده بشود.
شاید این مسأله را، مخصوصاً آنان که تا حدودى مطالعه داشتهاند و کم و بیش درک کردهاند، از سخنان پیشتازان اندیشه دریافتهاند که گمان شده است بشر، یک گره عجیب دارد و آن این است که به هر وضع که برسد، و وقتى که بر آن وضع درست مسلط شد و زمام آن را در دست گرفت، تازه اول گیجى اوست! مسأله بسیار حساسى است. بعضىها به این تشبیه کردهاند که انسان در بیابانى مىخواهد برود و تپه بلندى جلوى آن را مىگیرد. او با صرف انرژى و صرف وقت و با زحمت از این تپه بالا مىرود. هنگامى که بالا مىرود، مىگوید من وقتى به قله این تپه رسیدم، به آرمانم رسیدهام. اصلا دیگر در زندگى، پیروزى بهتر از این براى من وجود ندارد. قدم آخرین را که به روى تپه گذاشت، نگاه مىکند و مىبیند که قلهاى بالاتر در پیش روى اوست.
از تپه پایین مىآید، سرازیر مىشود تا برود آن قله دیگر را طى کند و عین همین تفکرات را در رسیدن به قله دوم دارد. وقتى به قله دوم رسید، مشاهده مىکند و مىبیند قلههاى مرتفعتر دیگرى این طرف و آن طرف وجود دارد. و آن وقت، موقع تحیر انسان است. اگر زندگى ما را در قرن بیستم به مردم قرون وسطى نشان مىدادند و آنان مىدیدند که بشر روزى با یک کلید، یک شهر را در یک لحظه روشن مىکند، فکر مىکردند که بهشت موعود همین است، زیرا در دوره شمع و چراغ موشى، چراغ برق و الکتریسیته، قله خیلى مرتفعى است که وصول به آن از نظر علمى، آرمان بزرگى است.
اگر به آن قرون وسطایىها یا مردم عهد باستان مىگفتند: روزى فرا مىرسد که بشر در دو ساعت هزاران فرسنگ را طى مىکند. اگر باور مىکردند، مىگفتند: آرى، کتب سماوى که به ما از بهشت اطلاع دادهاند، مقصودشان همین است. یا اگر به آنان درباره عملهاى جراحى معجزهآسا مىگفتند که: قرنهایى مىرسد که انسان به مرز زندگى و مرگ مىرسد، قیچى را مىزنند و او را راحت مىکنند و او دوباره به قلمرو حیات برمىگردد؛
مىگفتند: عجب! پس همه آنها عیسى(علیه السلام) هستند؟ همه آنها مسیحا نفس هستند؟ پس در دنیا ناملایمات و ناراحتى و جهل و اشتباهى وجود ندارد. این بهشت مىشود!
اما اگر از شما سؤال کنیم: کجا هستید؟ خواهید فرمود: اگر بخواهیم از این طرف خیابان تا آن طرف خیابان برویم، هشتاد درصد کسانى که مىبینیم، بیمارى روانى دارند، اما به روى مبارکشان نمىآورند؛ نه خندهها، نه گریهها، نه اندوه و نه شادى آنان روى حساب است. از حیث تمدن و فن آورى نیز به اینجا رسیده که برق دست اوست، هواپیماى جت غرشکنان فضاها را درهم مىنوردد و... با این حال سؤال و تحیرش از همه بیشتر است.
به همین شکل اگر به عقب برگردیم و به جلوتر نگاه کنیم، وضع بشر همین است، هیچ فرقى نمىکند.
روى قانون عرض مىکنم که فرق نمىکند. آب را ملاحظه فرمودهاید؟ وقتى که از بالاى کوه با فشار به طرف پایین سرازیر مىشود، سیلى است که به جهت باریدن ابر متراکمى از بالاى کوه به صورت سیل پایین مىآید. غرش کنان، خودش را به این صخره و آن درخت مىزند. خودش را به این طرف و آن طرف پخش مىکند. هنگامهاى است و عجیب در غرش و تلاطم است. اگر بپرسیم: اى آب کجا مىروى؟ پاسخ مىدهد: جاى هموارى مىخواهم. خسته شدهام. وقتى که به زمین هموار رسید، مثل اینکه متحیر است، مىگوید بعد از این چه کار کنیم؟ بسم الله تازه اول حیرانىِ اوست.
بشر غالبا هر قدمى که در تاریخ برداشته، همین طور بوده است. جملاتى را نیز در همین مضمون، مىتوانید در نوشتههاى داستایوسکى ملاحظه کنید.
وسیله را به جای هدف گرفتن آغاز تحیر انسان است
در قدم قبلى، قدم بعدى را آرمان مطلق تصور کردن، و روى آن به عنوان هدف نهایى حساب کردن، این درد(تحیر) را دربر دارد. این تحیر، تحیر منطقى نیست. این تحیر، کمبود منطق است، زیرا ما وسیله را به جاى هدف گرفتهایم. این دردش، آن هم دوایش.
ما فرزندان آدم در زندگانى فردى و دسته جمعى، از یک جهت مثل شخصى هستیم که وقتى یک اشتباه کوچک مىکند، این امر براى او عقده روانى مىشود و در پى آن، حدود هفتاد سال جست و خیز مىکند.
مگر چه شده است؟ هیچ. اصلا جاى جست و خیز است؟ جاى آن نیست. فقط یک خار در او فرو رفته است و آن خار، او را این طور مىکند. والا درد دیگرى ندارد. منطق به جاى خودش و درخت هم در جاى خودش قرار دارد. کوه البرز هم به جاى خودش است و ستارهها و آتش و همه و همه، کار خود را انجام مىدهند. جهان طبیعت با آن نظم قانونش منظم است. وضع او(انسان) خراب است. گره در دلش افتاده است.
چون کسى را خار در پایش خَلد/ پاى خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همى جوید سرش/ ور نیابد مىکند با لب تَرش
خار در پا شد چنین دشوار یاب /خار در دل چون بود واده جواب
خارِ دل را گر بدیدى هر خسى/ کى غمان را راه بودى بر کسى
کس به زیر دمِ خر، خارى نهد/ خر نداند دفع آن برمىجهد
خر ز بَهرِ دفع خار از سوز درد/جفته مىانداخت صد جا زخم کرد
آن لگد کى دفع خار او کند؟/ حاذقى باید که بر مرکز تند
برجهد آن خار محکمتر کند/ عاقلى باید که خارى برکند
جَستن ما انسانها در امتداد تاریخ، جَستن آن حیوان است. هر چه جستیم، خار را محکمتر کردیم.
عاقلى باید که بر مرکز تند و بگوید: در زندگى، وسیله را با هدف مخلوط نکنید. این خود یک خار است. این خار را خارج کنید.
خلد گر به پا خارى آسان درآرم/ چه سازم به خارى که بر دل نشیند
خارهاى عجیبى به وجدان تاریخ خلیده است
خارهاى عجیبى به وجدان تاریخ خلیده است. نسل گذشته آن را در نمىآورد و آن را به نسل بعدى تحویل مىدهد، و ما هم آن را در نیاورده به نسل آینده تحویل خواهیم داد.
غالبا ما وسیله و هدف را با یکدیگر اشتباه مىکنیم. در این حال، وسیله را آرمان و ایدهآل مطلق گرفتهایم و سرانجام به جایى میرسیم که روح مىگوید: خودت را مسخره کن. خودت را ریشخند کن؛ آیا من (روح) بى نهایت اسیر این وسیله باشم؟ لذا، روح مىگوید: بیچارهات خواهم نمود، و این بیچارگى همان تحیر ماست.
نعط من اعرض هنا عن ذکرنا/عیشه ضنکا و نحشر بالعمى
نمونهاى از انحرافات انسان از قانون منطق روانى این است که، مثلا شخصى به یک نفر سیلى مىزند. با اینکه انسان به درد این سیلى آگاهى دارد و احساس درد مىکند، اما با این حال، دست با یک حرکت عجیبى ضربه به صورت او مىزند. اول این فکر به ذهن مىآید: آیا من زدهام؟ بله. آیا دردش آمد؟ بله، اشکالى ندارد! خیلىها دردشان مىآید و بر طرف مىشود. الان هم رفته و خوابیده است. یک نفر هم به یک نفر دیگر سیلى زده است، من که کارى مرتکب نشدهام. (که این بحث را در توفان زیر دو جمجمه خواهیم کرد). حجاج بن یوسف آنقدر آدم کشته است، من فقط یک سیلى زدهام. در حال اندیشه، این مسأله موج مىزند و کم کم به صورت قبض روانى در مىآید. خواه بداند یا نداند، یک گرفتگى روحى در فرد ایجاد مىشود، که نمىداند از کجاست. چون کلاهها و کلاه شرعى را گذاشته، از اندیشه رد شده؛ البته از چشم رد شده، ولى روح آن را رد نکرده است.
کم کم اگر برگشت و جبران کرد، در همان حال گرفتگى منقلب مىگردد و آن خار پوسیده مىشود و از بین مىرود. اگر پررویى نشان داد، قبض به صورت انعقاد و عقده روانى در مىآید. در این حال باز احساس مىکند که این خار است، اگر آن را در آورد که هیچ، اگر آن را در نیاورد، این که امروز دلگیر است، فردا پاىگیر مىشود!
کم کم در سطح طبیعى روانى انسان، او را محتاج به روانپزشک مىکند. اول در اندیشه بود، یا نوسانى در اندیشه بود، اما کم کم او را به بیمارستان روانى، روانه مىکند. اگر قبول نداشته باشد، در خیابانها مىچرخد، منتها به شکل یک بیمار روانى متحرک! باز اعتنا نمىکند. اصرار او، باد در این آتش مىدمد و شعله ورش مىسازد، سپس در زندگانى سر تا پا کلافه مىشود.
نعط من اعرض هنا عن ذکرنا عیشه ضنکا و نحشر بالعمى
همه چیز و همه امکانات زندگى براى او مرتب است، اما نمىفهمد او را چه مىشود. نمىفهمد (جریان) چیست. شادىاش، شادى دامنه دار نیست. تفکرش بریده مىشود. ارادههایش با هم مىجنگند و تزاحم پیدا مىکنند.
خار دل را گر بدیدى هر خسى/کى غمان را راه بودى بر کسى
ما وسیله و هدف را در این دنیا با هم مخلوط کردهایم
این جمله معترضه بود که عرض کردم. اصل قضیه و موضوع مهم، این است که ما وسیله و هدف را در این دنیا با هم مخلوط کردهایم. نمىدانیم با چه موضوعى به عنوان وسیله رفتار کنیم و با چه موضوعى به عنوان هدف. آن وقت چرا تحیر پیش مىآید؟ چرا شک مىکنیم؟ چرا به اضطراب مىافتیم؟ نکته مهم این جاست.
فرض کنید فردى یک مقام را براى خودش هدف و ایده آل قرار داده است. براى رسیدن به این ایده آل، مراحلى را طى کرده، زحمت کشیده، خود را به این طرف و آن طرف کوبیده است، حق و ناحق و صحیح و باطل را مخلوط کرده، تا بالاخره به آن رسیده است. اگر آگاهى را از دست داد، که هیچ. ولى اگر آگاهى او بماند، محال است که تحیر به او روى نیاورد. چرا؟ به جهت این که به آن نقطه که رسید، روح خواهد گفت: الان چه کنیم؟ او خیال مىکرد که این چه کار کنیم سطحى است، در حالى که خیلى عمیق است. نیز، روح خواهد گفت: عظمت بىنهایت در اینجا نمىتواند پیاده شود. لذا، من گمان مىکنم این اصل خیلى کلى باشد.
یک نقاش زبردست را در نظر بگیرید و موضوعى را که نقاش را جلب کرده است. نقاش همه چیز را وسیله قرار داده و هدفش این است که تابلوى زیبایى را به وجود بیاورد. یقین بدانید، آن تابلوى زیبا حتى اگر که بهترین تابلو باشد، او را اشباع نخواهد کرد.
زمانى من در اصفهان مایل بودم، یکى از نقاشان بزرگ را ببینم. این اصل را در آنجا خوب احساس کردم. در چند مورد دیگر هم در صنف نقاشان و خیلى از طبقات، این موضوع را واقعا تجربه کردم. از این نقاش اصفهانى برایم خیلى تعریف کرده بودند که خیلى زبردست است. این مرد را اینطور دیدم. دیدم در آن نقاشى و در آن کار خود، به عالیترین وضعى که مىتوانست در یک محیط برسد، رسیده است، ولى مىگفت: بله، همه چیز را نمىشود در نقاشى پیاده کرد. (من از گفتار ساده او مطالعه دقیق روانى مىکردم). دیدم او آن تابلوى محدودش را جایگاه ریزش فعالیت بىنهایت روح خود مىداند. صفحه کاغذ متعهد نیست! صفحه کاغذ، گنجایش ریزش بىنهایت او را ندارد، ولى فکر آن جاست. چون آگاهى او باقى مانده است و هنوز شخصیت خودش را نباخته است. من مىدیدم که پیاده شده کار، یک تابلوى کوچک بود، اما جملاتى مىگفت که شکوفان مىشد.
خدا مىداند عین داستان را مىگویم، مىدیدم که او شکوفان مىشود. مىگفت وقتى یک سنگ را در نقاشى مىکشیدم، چه مىدیدم، (نقاش) مىگفت: آخر چه طور بگویم؟
ملاحظه کنید(روح) او در کجا پیاده شده است؟ در یک چیز محدود. من فهمیدم که او راه رفته است. او راه رفته و بىنهایت جویى روح خود را از دست نداده است.
هر چیز محدود را در جهان هستى، مورد عشق قرار بدهید، اگر توانستید از او بىنهایت بیرون بکشید، تحیر ندارید. اگر نتوانستید و موضوع براى شما محدود باشد و شما را محاصره کند، گیج خواهید شد، زیرا روح بزرگتر است و اینها کوچکتر. قلمرو را وسیع بگیرید. زندگانى این نیست که آنها را که وسیله است، هدف بگیریم. این(امر)ما را ساقط مىکند.
آیا شما خیال مىکنید وقتى که یک شاعر، یک شعر مىگوید(البته شاعر که مىگوییم، مقصودمان یک شخص چیز فهم و انسان شناس است)، مطلب همان است که در آنجا گفته است؟ مىگوید:
قافیه اندیشم و دلدار من/ گویدم مندیش جز دیدار من
اغلب اضطرابات ما، روى این مبناست که دنبال سایه خودمان مىدویم
من نمىتوانم در قافیه بگنجم. آنچه که در اینجا مىگذرد، قافیه گنجایش آن را ندارد. این یک اصل مهم است. اغلب گیجى و اضطرابات ما، روى این مبناست که دنبال سایه خودمان مىدویم، که: اى سایه اگر تو را بگیرم، دیگر کار من تمام است. سایه را نمىتوانى بگیرى و اگر هم بگیرى، شروع کار توست. تازه باید بگویى این سایه از کیست؟
چون سایه خودش نشان خواهد داد، و خواهد گفت من از آنِ او هستم. عقل که جاى دیگر نمىرود.
عقل در جاى خود قرار دارد. اگر سایه را گرفتى اگر... تازه خواهید دید که این اصل اینجا خوابیده است.
مىگوید: من از آن او هستم. دنبال من چرا مىدوى؟ دنبال آن برو که سایه را ایجاد کرده است. (توضیحى عرض کنم در مورد هدف گیرى در زندگى؛ این مطلب مفید است مخصوصا براى جوانان): اینجا ما چند نفر نشستهایم. روشنایى در بالاى سر ماست. این روشنایى براى بعضىها از طرف راست و براى بعضىها از طرف چپ مىتابد و با فاصلههاى مختلف، سایههاى ما را بر کف اتاق مىاندازد. در این مورد هیچ جاى شک نیست. وقتى از اینجا بیرون مىروید، اگر از شما بپرسند که در آن اتاق چه مىکردید و براى چه رفته بودید، آیا یک نفر از شما پیدا مىشود که بگوید ما رفته بودیم که سایه مان به زمین بیفتد؟ به ذهن هیچ کس، حتى یک در میلیارد هم خطور نمىکند که هدف ما از رفتن به آن اتاق، ایجاد سایه بود. سایه وجود، هدف وجود نمىشود.
آیا اتاق و خانه را ساختهاند براى افتادن سایه، یا براى اینکه در آن زندگى کنند؟ عسل براى همه ما شیرین است، زیرا ساختمان وجودى ما طورى است که عسل براى ما شیرین است. شیرین بودن و لذت بار بودن عسل، سایه وجود من و شماست. والا آیا قرار بود این عسل را سر کوه البرز بریزید و کوه البرز ناگهان شاخ در بیاورد؟ در نمىآورد. عسل براى من و شماست. یا شیر براى مزاج من و شما مفید است. اگر ماهى را از آب بیرون بکشید و به او شیر بدهید، نه تنها برایش خوب نیست، بلکه او را خواهد کشت.
تمام مزایاى مادى جهان، سایه وجود من و شماست
تمام مزایاى مادى جهان، سایه وجود من و شماست. من و شما هستیم که این را زیبایش کردهایم.
تابلوى رامبراند را جلوى شتر بگذارید، چه مىکند؟ اگر گرسنه باشد، فکر مىکند خوردنى است و آن را مىخورد. یا اینکه عالىترین نقاشى را در کنار کندوى زنبور عسل براى زنبورهاى عسل بگذارید.
زنبور عسل با لبخند ژوکوند چه خواهد کرد؟ این لبخند ژوکوند براى من و شما زیباست، زیرا مغز ما و محتویات مغز ما اقتضا مىکند که از این نقاشى لذت ببریم. علم، مقام، پیروزى و... هم اینگونه است. حالا که اینطور است و اینها ساخته من و شماست، پس سایه من و شماست. سایه من و شما نمىتواند هدف زندگى باشد.
پس بود دل جوهر و عالم عرض/سایه دل کى بود دل را غرض؟
آیا شما هدف را در ماده مىجویید؟ اگر هدف خاک، خاک باشد، اشکالى ندارد. اگر هدف عنصر اکسیژن، اکسیژن باشد، سنخیتى دارد و اشکالى ندارد. آیا هدف روح باعظمت شما، خاک و جلوههاى خاک است؟ پس وقتى خودمان این روح را زندانى کردیم، چرا بیمار نشود؟ چرا هواى جنگ به سرش نزند؟ براى خود فلسفه مىبافیم که اینان (انسانها) براى چه مىجنگند؟
هدفى بالاتر از خاک نشان دهید و بگویید تزاحم نداشته باشید. بشر مادامى که در خاک است، بر سر هم خواهد کوبید. تمام بحثها بر سر این است: من خاکى، تو خاکى، اگر جایى که من مىگیرم، محبوب تو باشد، با من خواهى جنگید(هر کس قوىتر است باید پیروز شود!).
هدف خاکى، خاک است، بلى. اما هدف آن روحى که على(علیه السلام) ساخته است چیست؟ آیا مىگویید از خاک هدف بگیرد؟ هدف آن شخصى که مغزى دارد و واقعا جهان براى او کوچک است، چیست؟
هر آن کاو زدانش برد توشهاى/ جهانى است بنشسته در گوشهاى
بیانات خوب و شیک و زیبا و جریانات روزگار، هدفهایى پایینتر از ارزش روح انسان براى او قرار مىدهند. به هر یک از آنها که مىرسد، اول گیجى و تحیر اوست و بدبختىاش از همانجا شروع خواهد شد. من گمان مىکنم که بعضى از نویسندگان مغرب زمین که نتوانستهاند جوابى براى این مسأله پیدا کنند، علتش این است که درست دقت نمىکنند. جواب مسأله همان است که گفته شد. داستایوسکى اینطور مىگوید:
اما بشریت من حیث المجموع به کجا باید برود؟ هر بار که به مقصد مىرسد بر او مشتبه مىشود و در وجود خویش یک نوع سرگردانى حس مىکند. تلاش به مقصد را دوست دارد، ولى خود نفس رسیدن را نمىخواهم کاملا نفى کنم، خیلى مضحک است اگر چنین باشد، یعنى که نفس وصول را نمىخواهد، ولى چه مىتوان کرد که خلاصه بگویم: بشر طبیعتا و از نظر خصیصههایش مضحک و خنده دار است و از تمام جهات که در نظرش بگیریم و توجهش کنیم، سرگردان است.
دلیل آن روشن است. مربیان مخلص بشرى باید آن را درست کنند.
آدمى در عالم خاکى نمىآید به دست/ عالمى دیگر بباید ساخت وز نو آدمى
خاک تکلیف خود را به جاى آورده، وظیفه خودش را انجام داده و جریان را به خوبى طى کرده است. جریان طبیعت هم مقدسترین کار خود را انجام داده است. شما چه مىخواهید؟ ما انسانها چه مىخواهیم؟ عجیب این است که بعد از فاصله گرفتن از خاک، دوباره به خاک و به خاک خورى باز مىگردیم. والا همه قبول داریم که خاکزاده جنگ خواهد کرد، چون کنترل ندارد. خاک خودش به شما نشان نخواهد داد که دروازه ورود و خروج شما چیست؟ مسألهاى عرض کنم که امروز مبتلا به جوامع است.
اندیشههاى معمولى و محدود ما انسانها فعلا در قرن بیستم، مخصوصا در بعضى از کشورهاى متمدن، براى خود منطقى پیدا کرده است، و با نظر به منطق خاک، این منطق را ایجاب کرده است: کارى به کار کسى دیگر نداشته باشید. مادامى که مزاحمت نباشد، روابط جنسى به هر شکل آزاد باشد؛ فقط مزاحمت در کار نشود، عنف در کار نشود، هیچ اشکالى ندارد.
لازمه این منطق چیست؟ لازمهاش این است که: براى دروازه ورود بشر(به دنیا)، کارت (مجوز) نمىخواهند و کنترل هم نمىکنند. اما اگر به دنیا آمد و بر ما تحمیل شد، اگر حتى ناخن او را بکنیم، در دادگاه محاکمه مىشویم.
اما اى داد از دست جنگها! دروازه خروج (از دنیا)، حساب ندارد! چرا؟ زیرا وقتى دروازه ورود حساب ندارد، چرا دروازه خروج حساب داشته باشد؟ مثل این است که پانصد - ششصد نفر نجار داشته باشیم و به آنها بگوییم بسازید و بیرون بریزید (میز و صندلى و سه پایه و...) وقتى که اینها را ساختند، اگر هر کس به پایه این میز یک ضربه وارد کند، ما او را قطعه قطعه مىکنیم. با این قربان برم خدا را، 572 هوا را چه کار کنیم؟
منطق است دیگر! این هم یکى از مواردى که ما وسیله و هدف را گم کردهایم.
ملاحظه مىکنید که ما عنوان اشباع غریزه جنسى را که مقدسترین رابطه دو انسان با هم است، به چه روزى انداختهایم! چرا؟ چون جاى منطقىاش را از موقعیت هستى تغییر دادهایم.
غریزه جنسى لذتبارترین و عالىترین وسیله است؛ اما این وسیله، هدف مطلق هستى من و شما نیست. شهوت، لجنزار عجیبى است:
ترک شهوتها و لذتها سخاست/ هر که در شهوت فرو شد برنخاست
گوته شاعر معروف آلمان، جملهاى درباره غریزه جنسى انسانها دارد که جمله عجیبى است:
در شبهاى عشق، آنجا که نهال زندگى کاشته مىشود و مشعل فروزان حیات، در گذرگاه ابدیت دست به دست مىگردد.
اگر این سخنان معناى روابط زناشویى است، پس چرا آن را به عنوان اشباع غریزه جنسى به این روز انداختید؟ واقعا تعبیر را تماشا کنید: و مشعل فروزان حیات در گذرگاه ابدیت، دست به دست مىگردد.
ما این رابطه مقدس و این باعظمتترین رابطه را که وسیله است، به چه وضعى نشاندیم؟ آن وقت تمام فعالیتها و موجودیتهاى روح را مىخواهیم روى این(غریزه جنسى) پایهریزى کنیم. به قول مولوى:
جز ذکر، نى دین او، نى ذکر او/ سوى اسفل برد او را فکر او
آیا میلیاردها روابط الکتریکى در مغز باید فقط یک لامپ روشن کند، آن هم فقط براى تماشاى اعضاى محرک؟ آنها مىگویند، اما شما چرا باور کردید؟ من گفتم که چشمتان فقط یک لامپ روشن کند.
آیا این پانزده میلیارد رابطه الکتریکى، فقط براى تماشاى اعضاى محرک است؟ چرا شما باور مىکنید؟
ارسطو یک گوشه از فکر خود را روشن کرده و سه هزار سال بشر را زیر ذره بین دانش گرفته است.
ماکس پلانک فقط یک گوشهاش را روشن کرده، که تحولى در عالم فیزیک ایجاد نموده است. یک گوشهاش که ملاى رومى آن را روشن کرده است، هفتصد سال زیربناى فرهنگ بشرى را تشکیل مىدهد. آیا همه اینها باید یک لامپ باشد فقط براى اینکه نگاه کنم و ببینم که این کاریکاتور حیات، چگونه مىتواند وسیله اشباع شهوت من باشد؟ البته نه حیات، بلکه کاریکاتور حیات!
بیایید هدف را گم نکنیم
به هر حال، مسأله وسیله و هدف، فوقالعاده حساس است. بیایید هدف را گم نکنیم. بیایید آنچه را که وسیله است به جاى هدف، و آنچه را که هدف است، به جاى وسیله نگیریم. آیا الان یک نفر از شما به ذهنتان خطور مىکند که بلند شوید و این لامپى را که بالاى سر شما روشن است، به عنوان هدف در روح خود جاى بدهید؟ این کار را نمىکنید. مىگویید: این وسیلهاى براى روشنایى و مطالعه و... است.
اگر بخواهید علم را به عنوان وسیله تلقى کنید، علم مىگوید: من به واى گفتن شما، به ناله و فریاد شما گوش نمىدهم، من وسیله هستم، نشان مىدهم به شما که این پدیده تحت این شرایط، چنین و چنان مىشود. بایدهاى شما چیست و به من مربوط نیست(یعنى به علم مربوط نیست).
زمانى آن طور افراطى، علم را براى خود هدف گرفتند! در قرن نوزدهم، بشر براى خود یک معبد و یک مجسمه هم براى پرستش درست کرد؛ این معبد دانشگاه بود و مجسمهاش علم بود. در آن زمان بشر مىپنداشت که فقط باید براى علم زانو زد، تا این که قرن بیستم رسید. پىیر روسو مىگوید:
ورشکستگى علم اعلام شد. آوردهاند که وقتى در یکى از شهرهاى آلمان حاکمى مىزیست که از لحاظ درستى و جدیت ضربالمثل بود، دزدان و راهزنان از او ترس و وحشت داشتند و مردان شرافتمند او را صمیمانه احترام مىکردند. اما روزى اهالى شهر به رازى صاعقه آسا پى بردند، از این قرار که حاکم هر شب لباس مبدل مىپوشید و تپانچهاى در جیب مىگذاشت و آهسته و بىسر و صدا از خانه خارج مىشد و مردم را لخت مىکرد و یا از ایشان به زور چیزى مىگرفت...
لابد مىپرسید که آیا این داستان همان حکایت هالرز حاکم نیست؟ شاید چنین باشد، ولى در عین حال، داستان علوم ریاضى در اواخر قرن نوزدهم نیز مىباشد. از بیست قرن تاکنون، مردم در مقابل آن، ضعف و غش مىکردند. هر کس مىخواست در کوچکترین مورد، اصلاحى به عمل آورد یا دخالتى کند، عمل او را مانند توهین به مقدسات تلقى مىکردند. اما ناگهان اصل اقلیدس، ضعف گریهآورى از خود نشان داد و مفهوم قدیم اتصال با سر و صداى بسیار فرو ریخت و نابود شد و قلمرو آشناى اعداد معمولى، به وسیله بهمنى از اعداد اصم و اندازه نگرفتنى خرد شد و بنایى که اینقدر مورد احترام و پرستش بود، ترکها و شکافهایى بزرگ برداشت.
اما فقط بناى معظم ریاضیات نبود که گرفتار خرابى و ویرانى مىشد، بلکه تمام قصر بزرگ علوم به این حال دچار بود... (وقتى که ریاضیات در گذرگاه قرون به چنین نوسانى دچار شود، تکلیف دیگر قضایاى علمى نیز روشن مىگردد). در همین اوقات، فیلسوف آمریکایى ویلیام جمیز (1842 - 1910) علم را چنین تعریف کرد: مجموعهاى از قراردادهاى ساده.
علم ورشکست شد! ولى علم ورشکست نشده است، شما هدف و وسیلهتان را نمىفهمید. علم چرا ورشکست شده باشد؟ علم دائما سرمایه کلان خودش را در اختیار ما و شما گذاشته است. (به اصطلاح)، نه به آن شورى شور، نه به این بىنمکى.
پىیر روسو مىگوید: ورشکستگى علم اعلام شد! نخیر، ورشکستگى علم اعلام نشده، بلکه رقاصىهاى ما عوض شده است. والا علم همان است و باید مورد تقدس و ستایش ما باشد و ما باید عالىترین فداکارى را در راه دانش بکنیم، ولى بدانیم که دانش نشان دهنده واقعیات، و تدریجا واقعیات را پیش بگیریم و برویم.
بنابراین محاسبه، چه حیاتها و زندگانىهایى که به وسیله رادمردان تاریخ مورد وسیله قرار گرفته است.
راه بگریختنش بود، ولى/ دل کم حوصله در سینه فشرد
گفت باید همه جا قانون را/ محترم دید و مقدس بشمرد
شوکران از کف قاتل بگرفت/ چون خمارى که شرابى بىدرد
نوچهها پیش دویدند که نیست/ کشتى دام نخستین با گرد
دادشان جام عزیزان را دید/ که یکى بعد دگر جان بسپرد
دور ساغر چو بدو شد ساقى/گفت وجه مى ما کسر آورد
صبر کن تا ز حکومت برسد/ وجه سمى که تو مىخواهى خورد
با هوا خواه خود آزاده حکیم/این سخن گفت و جهانى آزرد
بدهش سیم که تا سم بدهد/ زانکه مفتى به جهان نتوان مرد
رادمردان تاریخ، حیاتشان را وسیله قرار دادند
رادمردان تاریخ، حیاتشان را وسیله قرار دادند. حیات به جایى مىرسد که وسیله مىشود. اول در ارگانیزم وجود انسانى، حیات، عالىترین هدف است. اما حیات که یک پله نیست. از یک پله حیات که بالا مىروید، به پله دوم مىرسید، و بعد از آن به پلههاى سوم و چهارم و پنجم، تا رسد آدمى به جایى که به جز خدا نبیند. هر پله قبلى، وسیلهاى براى پله بعدى مىشود. اما این وسیله، خودش نشان مىدهد که وسیله است. چه کنیم که ماده زبان ندارد که بگوید وسیله است. اما رشد روحى در هر مرتبه پایین زبان دارد و مىگوید من وسیلهام، حواست جمع باشد.
وقتى که علم واقعا در روح انسان تأثیر کرد و روح رشد یافت، روح رشد یافته مىگوید: بالاتر بروید و به سوى پلههاى بعدى حرکت کنید.
من غلام آن که او در هر رباط/ خویش را واصل نداند بر سماط
تا نقص خود را در هر لحظه اعتراف کند و احتیاج خود را به کمال بداند. ذکر یا حسین، چرا سنگ تیره را همچو دُر تابنده مىکند؟ چرا؟
ذکر یا حسین، سنگ تیره را همچو دو تابنده مىکند/ آرى ارکنده بنده بندگى، کار آفریننده مىکند
چون زخود رستى همه برهان شدى/ چون که گفتى بندهام سلطان شدى
وقتى واقعا وسیله را به جاى آوردید، مىفهمید که وسیله، هدف نیست. جلسه پیش گفتم، وقتى که موى مشکى براق، در زلف آقا پسر و یا دختر خانم، هدف هستى است، به محض مشاهده اولین موى سفید، هستى را در مقابل چشمانش نابود خواهد کرد. خود را نبازید، چرا باید خود را ببازیم؟
وقتى من یک جمله علمى فرا گرفتم، اگر خود را به آن باختم، جمله علمى بعدى از یک شخصیت عالىتر، ارزش واقعى علمى مرا از بین مىبرد، چون پوچىاش معلوم مىشود که عجب! تناقضات هم اینطور مىشود؟ بله، این طور است.
ابن سینا عبارتى دارد که مىگوید: وقتى که انسان به حد نصاب رشد مىرسد، دیگر نتوان گفت انسان است: کاد ان یکون ربا انسانیا، نزدیک است که ربى باشد انسانى.
زمانى فکر مىکردم که فرق بین انسان و انسان، خیلى زیادتر از فرق بین انسان و سنگ است. سنگ درک ندارد، احساسات ندارد، ولى انسان مىگوید: درک دارم، اما نمىخواهم درک کنم.
اگر در تمام جهان طبیعت، این حال ضد خود را پیدا کردید، انسان ضد موجودیتش مىشود. قیافه نشان مىدهد که ضد موجودیتش شده است. مىگوید: او را زدهام، احساس درد نمىکند. البته دردش مىآید، ولى کسى که او را مىزند، این را نمىپذیرد. کدام افعى موقع نیش زدن، این حرف را به ما زده است؟ اما انسانها زدهاند. (شخص زننده)مىداند که طرف مقابل درد را خواهد چشید، با این حال حقش را پایمال مىکند. براى چه؟ براى اینکه هدفها پشیز است و ارزش ندارد، و هدفها ضد هدف است.
رادمردان تاریخ، حیاتها را وسیله کردهاند. (دقت کنید:)، حیات وسیله نمىشود. درجه پایینى از حیات، قربانى درجه بالاترى از حیات مىشود. الان اشخاصى در اینجا هستند که در تکمیل روح و مراتب علم کوشیدهاند. خود شما ملاحظه فرمودید که مراتب پایینى را قربانى کردید تا به مراتب بالا رسیدید. بدینسان توقف نکنید و راهتان را ادامه بدهید. مىتوانید بروید. در این وسایل میخکوب نشوید.
هدف را گم نکنیم و بدانیم که هر چیز که بر ما هدف جلوه کند:
هر صورت دلکش که تو را روى نمود/ خواهد فلکش ز چشم دور تو ربود
هیچ در آن شک نکنید:
رو دل به کسى نه که در اطوار وجود/ بوده است همیشه با تو و خواهد بود
حیات، وسیله مىشود، بلى، روزى که در آن زندان، آن مرد یونانى، شوکران را مىگرفت، به این بىاهمیتى مىگرفت که شما در موقع صحبت یک لیوان آب مىگیرید! نوشتهاند سقراط، سم کشنده را در حالى که مشغول بحث بود، گرفت و خورد.
آن وقت ما سایههاى حیات را هدف مىگیریم، بعد شروع به چون و چرا مىکنیم. بعضىها هم رند هستند و در این چون و چراها که بشر با گیجى مىغلتد، این را به صورت هنر در مىآورند و براى خودشان در این دنیا نان مىخورند. به جاى اینکه به ما راه نشان بدهند، به جاى اینکه بگویند: ارزش این، ارزش وسیلهاى است. ارزش آن، ارزش هدفى است؛ این یک ارزشى است، آن چند ارزشى است. به جاى این، وقتى که میبیند آب گل آلود شده و ماهىها گیج هستند، تور مىآورد. چرا؟ براى اینکه بگوید: به من حیران بمانید، که چه قدر من در اعماق روح مردم نفوذ دارم. دردها را من مىفهمم!
طالب (واله) حیرانى خلقان شدیم/ دست طمع اندر الوهیت زدیم
براى اینکه بگوید: فکر و اندیشه فقط حیران من شود، چون من قلم خیلى عالى دارم.
1- انا رب الندى ورب القوافى/ وسهام العدى و غیظ الحسود
2- ما مقامى بارض نخله الا /کمقام المسیح بین الیهود
3- انا فى امه تدارکها الله /غریبا کصالح فى ثمود
1- من مرد شایسته سخاوت و خداى قیافهها، و تیر به چشمان دشمن و وسیله ناراحتى و تنگدلى حسودانم.
2- موقعیت من در سرزمین نخلها (کوفه) همانى است که حضرت مسیح (علیه السلام) در میان یهود داشت.
3- من در میان مردمى که خداوند آنها را گرفتار کرده است، چنان غریب و بیگانهام که صالح (علیه السلام) در میان قوم ثمود بود.
تا یک درد دیگر هم به درد بشرى اضافه شود. چرا در تو حیران شویم آقا؟ چرا در وجود جنابعالى حیران بمانیم؟ رفتهاى از گلستانى بو کردهاى، اگر مزیتى به دست آوردهاى، دست ما را هم بگیر و ببر تا ما هم از آن گل، بو کنیم. چرا ایستادهاى، میخکوب شدهاى و مىخواهى ما را میخکوب کنى؟ والا درد معلوم و روشن است.
چندى قبل در درسهاى شبهاى جمعه آقایان دانشجو عرض کردم که بحث تنازع در بقا و بحث تنازع قوى و ضعیف را در قرن 19 بزرگ کردند و به آن جنبه فلسفى و علمى دادند. اما نمىدانستند که این بحث، باد زدن و تلمبه زدن نمىخواهد، خودش واضح و روشن است.
از اول تاریخ بشر تا حال دیده شده است که قوى، ضعیف را از بین مىبرد. به این جنبه فلسفى ندهید، بلکه علاجش کنید. مىگویند علاج نمىشود، اما دروغ مىگویند. تاریخ مىگوید علاج دارد، تاریخ آن را نشان مىدهد. ما دیدیم که رادمردانى تمام قدرتشان را در راه استفاده مردم به کار بردند.
در همین دوران اخیر هم زیاد دیدهایم. زیاد هستند مردان پاک، که خدا امثالشان را زیاد فرماید، که کانون قدرت را به کار مىبرند و استفاده مىکنند. اگر حقیقت مىگویید، این را تقویت کنید، والا اینکه قوى، ضعیف را از بین مىبرد، آیا ابتکار و مطلب حساس و جدیدى با ما ارائه مىدهید؟
آنکه در جوى مىرود آب است/ آنکه در چشم مىرود خواب است
بسیار خوب، مسأله معلوم است، و کسى منکر این حرف نیست؛ که حالا براى آن فلسفه بسازیم و یا جنبه علمى (scientific) به آن بدهیم. (سعى کنید تا) درد آن را علاج کنید، و اگر بگویید علاج نمىشود، دروغ مىگویید، زیرا علاج شده و خیلى هم خوب شده است. پس این همه فداکارىها در راه اصلاحِ فرد و اجتماع یعنى چه؟
بشر با آن قیافه نازنین الهىاش، چه فداکارىها که در راه تمدنها نکرده است. چه فداکارىها که در راه اصلاح انسانها نکرده است.
حسین بن على(علیه السلام) آن روز اگر واقعا مىخواست به زندگانى مادىاش برسد، شاید مىتوانست عالىترین زندگى مادى را به دست آورد. مىتوانست بر همه امور مسلط بشود و کارى انجام بدهد و هیچ جراحت و زخمى هم برندارد. اما گفت: نه، مسأله، مسأله انسان است. با توجه به این مطلب، آیا حسین بن على(علیه السلام) قدرت خود را در راه استفاده مردم به کار برده است یا نه؟
این حسین بن على(علیه السلام) از جامعه شرقى و از ایدئولوژى خودمان. آنها (مغرب زمینىها) نیز براى خودشان رادمردانى دارند، البته در طبقات و ردیف هاى مختلف.
حتى یکى از آنها که عالىترین خدمت را براى وطنش انجام مىدهد، بعد که بزرگترین شغل را براى او در مملکت انتخاب مىکنند، مىگوید: نه، کار من تا اینجا بود. حالا مىخواهم به زراعت و کشاورزى بپردازم. و مىرود بدون اینکه بگوید به من حیران بمانید. او این منطق را نداشت.
از این افراد زیاد هستند. یکى، دو تا نیستند. پس شما چرا از این نیروى بشر نمىخواهید استفاده کنید؟
چرا براى تنازع در بقا فلسفه مىبافید؟ در مورد چیزى که آسان است، احتیاجى به گفتن شما نیست. به قول معروف گفت: نزده من خودم مىرقصم. این رقص که پدر بشر را در مىآورد، دستش را بگیر و بگو این تکهاش را نرقص.
طالب(واله) حیرانى خلقان شدیم/دست طمع اندر الوهیت زدیم
آنکه یک نفر باید در او حیران بمانیم، فقط یکى است و آن هم خود خداست. چرا شما به من(انسان) حیران بمانید؟ چرا من به شما حیران بمانم؟
زندگی پرمعنا در پرتو تناسب هدف و وسیله
خلاصه، در تاریخ بشر دیده شده و مىشود که اشخاصى که در تنظیم وسیله و هدف، هر چه بیشتر قدم برداشتند، حیات و زندگىشان پرمعناتر و عالىتر بوده است. بنابراین، در چنین شبهاى مقدس، از خدا بخواهیم که درک تفکیک وسیله و هدف را بر ما عنایت فرماید.
واقعا مسأله خیلى مهمى است که ما به چه عشق بورزیم. قاموس بشرى را پر کردهاند که محبت بورزید! محبت! محبت بورزید! چشم. به چه چیزى محبت بورزیم؟ و اندازهاش چیست؟ و با چه ارزشى؟
و با چه وضعى؟ اول وسیله و هدف مرا از هم جدا کن، سپس بگو این وسیله و آن هم هدف. محبت به هدف به مقدار هدف، و محبت به وسیله به مقدار وسیله. قانون و منطق آن، این است.
یکى از نمودهاى بسیار حساس این مسأله، داستان نینواست. تمام نقطههاى ریز و درشت این حادثه، نشان مىدهد که ما وسیله و هدف داریم، و این دو مقوله را نباید با هم مخلوط کنیم. اگر از آن ریشههاى تاریخى این مسأله شروع کنید، احساس خواهید فرمود که در این گذرگاه تاریخ، حسین بن على(علیه السلام) منظورش این بود که آنچه هدف است، نباید قربانى وسیله شود، بلکه وسیله، قربانى هدف است. اگر من به هر قیمتى، چند صباح بیشتر زندگى کنم، وجدان تاریخ که جلوه گاه مشیت خداست، مختل مىشود. ما براى حفظ وجدانهاى فردى چقدر مىکوشیم؟ چرا براى حفظ وجدان تاریخ نکوشیم، مگر نه اینکه ما جزئى از همان وجدان تاریخ هستیم؟ هر یک از ما سهمى در وجدان تاریخ دارد. باید درباره آن هم بکوشیم و سهم خودمان را ادا کنیم.
امام حسین (علیه السلام) فرمود:
ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلى فیا سیوف خذینى
اگر دین محمد (صلى الله علیه وآله) پایدار نمىماند، الا با کشته شدن من، پس اى شمشیرها مرا در بر گیرید.
اگر بنا شود این کلمه لااله الاالله که جوهر روح آدمى است، قوامش با کشته شدن من باشد: فیاسیوف خذینى، پس اى شمشیرها مرا دربر گیرید. من وسیله هستم. زندگانى من براى بقاى این ایده، وسیله است. من حاضر و آماده هستم. واقعا عجیب بود اگر حساسیت وسیله و هدف مختلط مىشد. حسین بن على(علیه السلام) چندبار، به آنهایى که اطراف او بودند فرمود که شما آزاد هستید، بروید. حتى فردا شب(شب عاشورا) باز این پیشنهاد را تأکید فرمود. نماز را که خواندند، نشستند و بعد از صحبت مختصرى فرمودند که: شب تاریک است. من تعهد را از شما برداشتم، در مقابل من احساس اجبار نکنید. در این شب تاریک، هر کسى مىخواهد برود. از طرف من مانعى نیست.
ممکن بود اگر اینجا وسیله و هدف را درست تشخیص نداده بود، براى(تحریک احساسات) راه انداختن، آنها را تشویق مىکرد که آقایان شما هم تشریف داشته باشید، ما فردا مىزنیم بر آنها غلبه خواهیم کرد. نخیر، موسیقى نمىنوازیم، با انسان سر و کار داریم. آیا من باید وضع روحىام را طورى کنم که شما را جلب کنم؟ آیا قیافهام را طورى بکنم که شما را جلب کنم و بدون اختیار شما و به اجبار، حیات شما را بگیرم؟ لذا، در جنگهاى اسلامى هرگز از این مارشزدنها بهره بردارى نشد. اگر با این مارشزدنها، اختیار کسى گرفته شود و او جلو برود، او با اختیار در جنگ شرکت نکرده است. او خریدارى شده است و آلتى است.
در دوره صدر اسلام، همیشه از سوى دشمنان پیامبر (صلى الله علیه وآله) به وسیله کر و ناى و بکوب و تهییج و... موجب تحریک سربازانشان مىشد.
مشرکین در یکى از جنگها مخصوصا خیلى هیجان راه انداخته بودند و مىگفتند:
نحن لنا العزى و لا عزى لکم: ما بت عزى داریم، شما عزى ندارید.
مشرکان مىزدند و مىکوبیدند و خیلى هیجان داشتند. عدهاى از مسلمانان نزد پیغمبر(صلى الله علیه وآله) آمدند و گفتند که: یا رسول الله، اینها هیجان زیادى دارند و شعار مىدهند و بزن و بکوب است. پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:
آنها چه مىگویند؟ گفتند: حرفشان این است: نحن لنا العزى و لا عزى لکم. حضرت فرمود: شما هم بروید و دسته جمعى بگویید:
الله مولینا و لا مولى لکم: خدا آقاى ماست، شما آقا ندارید.
یک بت جامد که آقا نمىتواند بشود. الله مولانا و لا مولى لکم. به ایشان گفتند: آیا طبل بزنیم؟ حضرت فرمودند: نخیر. یعنى بگذارید انسان با اختیار خودش، هدف حیات را پیدا کند.
حسین بن على فرمود: من حسین هستم، این هم هدف من است. من اینجا هستم و حتمى است که فردا صبح کشته خواهیم شد. این را مىدانم. آزاد هستید، و هر کس مىخواهد برود.
حتى در راه، پیش از اینکه به کربلا برسند، باز حضرت این پیشنهاد را فرموده بود که: ما مىرویم، هر کس براى ملاقات خدا حاضر است، بیاید. نفرمود: هر کس براى جهانگشایى، یا براى رسیدن به مقام مىآید، بیاید. فرمود: اگر کسى مىخواهد به پیروزى الهى و به فتح الهى برسد، با ما بیاید. مسلم است که هر کسى تاب این را ندارد که حیات را از هدف بودن کنار بکشد، ولو حیات مادى را.
لذا، در تواریخ نوشته شده است که خیلىها رفتند. آنهایى که براى سایهاى آمده بودند و هدفشان سایه خودشان بود؛ وقتى احساس کردند که باید سایه آنها از روى خاک به زیر خاک برود، گفتند: خداحافظ، ما نیستیم.
(از آن جمع) چند نفر ماندند؟ هفتادویک نفر! هفتادویک نفر چه معنا دارد؟ معنایى بس بزرگى دارد.
آن معنا را دارد که در زیربناى آرمانهاى انسانى، نمونههاى آنان مطرح است. اگر در مقابل فلسفه توماس هابزها، یا اپیکورها به شما گفتند آیا آدم داریم یا نه؟ مجبورید از این هفتادویک نفر اسم ببرید. مجبورید از على بن ابىطالب(علیه السلام) اسم ببرید. کس دیگرى نیست. کسانى که از آنان اسم خواهید برد، همین افراد هستند.