
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری با موضوع «اجمالی از فلسفه کنش و واکنش» شب هشتم محرم سال 1376 ایراد شده است:
با دقت کامل در سرگذشتی که داشتهایم، ظلم، با کمال شیوعی که در تاریخ داشته، نتایج خود را نشان داده است. ولی نیروی فعال زندگی به قدری قوی است که بشر به روی خود نمیآورد که این آفت این نتایج سوء و عواقب وخیم از کجاست. گاهی میگوید علل محاسبه نشده بود. گاهی میگوید حوادث کذابی بود و میخواهد درست کند. در صورتی که اگر دقت کند، نتایج ظلم و ستم است که انسانها را در هر برهه ای از تاریخ مرتکب شده اند. تفسیر و توجیه، همیشه حقیقت را نمیپوشاند.
آدم خیلی میل دارد تا حقیقت را بپوشاند. انسان خیلی زیبا فیلسوف میشود، چهره دانشمند و خیرخواهی به خود میگیرد، چهرههای بسیار گوناگون حق به جانب خود میگیرد که حقیقت را بپوشاند، ولی حقیقت خیلی تیزتر و تندتر از آن است که گوشش بدهکار توجیهات ما شود.
اگر دقت کنید، بشر در تحقیق و تحلیل سقوط تمدنها و فرهنگها خیلی سخن میگوید، که مثلا آن تمدن چرا ساقط شد و آن جامعه چرا رو به زوال رفت؟ با این که آن تمدن و جامعه، نیرومند و قوی بود، اقتضا نمیکرد که رو به زوال برود. (انسانها) غالبا مسائلی را برای تفسیر پیش میآورند، اما با ظلم کاری ندارند. کمی دقت کنید.
«و تلک القری اهلکناهم لما ظلموا؛ و (مردم) آن شهرها چون بیدادگری کردند، هلاکشان کردیم».
وقتی که نتایج کار پیش میآید، طبل و بوق و کرنا نمیزند که چون شما ظلم کردید، من هم نتیجه آن ظلم هستم که بروز کردم. اگر تفکر کسی این گونه باشد، خیلی عوام و بینواست. بینواست کسی که فکر کند، موقعی که عکس العمل یک ظلم و قبح میخواهد پیش بیاید، به انسان خبر میدهد که من نتیجه کار تو هستم. این شعار مولوی خیلی معروف است:
چون کسی را خار در پایش خلد/پای خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همی جوید سرش/ور نیابد میکند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشوار یاب/خار در دل چون بود واده جواب
خار دل را گر بدیدی هر خسی/ کی غمان را راه بودی بر کسی
کس به زیر دم خر خاری نهد/خر نداند دفع آن برمیجهد
خر نمیفهمد قضیه چیست؛
خر زهر دفع خار از سوز و درد/جفته میانداخت صد جا زخم کرد
بر جهد آن خار محکمتر کند/ عاقلی باید که خاری بر کند
داستانی از قانون کنش و واکنش
یکی از دوستان میگفت: من در یک شهر جلوی نانوایی سنگکی ایستاده بودم و میخواستم نان بگیرم. پیرمردی ناگهان فریاد زد. معلوم شد، شخص جوانی یک سنگ بسیار داغ سنگک را روی دست او گذاشته است. پیرمرد فریاد زد، ولی بعد خودش ساکت شد. سپس برگشت و گفت: چهل سال پیش من در همین مکان، به پشت دست پیرمردی از این ریگهای داغ گذاشته بودم!
در این باره خود شما چه میگویید؛ دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد.
کنش و واکنش قانون صریحی در اثبات خدا است
بعضی اوقات از ما میپرسند آیا شما دلیلی مختصر برای اثبات خدا دارید؟ که این گردنده، گردانندهای و این گله چوپانی دارد؟ خیلی روشن است. من عقیدهام این است و چنین به نظرم میآید که اگر کسی واقعا به طور صحیح، این قانون کنش و واکنش ـ واکنش که سرتاسر تاریخ را فراگرفته است، بیان کند، احتیاجی به استدلالهای فلسفی و علمی و ذوقی نیست، زیرا این قانون خیلی صریح است.
داستان دیگرى ھم عرض مى کنم، زیرا از این دو ـ سه مثال منظور دارم. مىخواھم این نکته براى جوان ترھا قابل فھم باشد که در زندگانى، قانونى جارى است . ھمان قانونى که از پدرانشان شنیدهاند که؛ «دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد». این سخن درست است.
مىگویند در زمانھاى گذشته، والى شھر کرمان، یک نفر را به زندان انداخته بود. آن طور که مىنویسند، فرد دستگیر شده، واقعا ھم مجرم بوده است. البته در رابطه با جرم او نمىخواھیم ارزیابى کنیم. این والى براى این که زندانى را ناراحت کند، بچه دوساله او را ھم کنار پدرش جاى داده بود. اگر شیر و غذا به او مىدادند، به این بچه ھم مىدادند. کودک دو ساله بیمار شد و به تدریج وضع او خطرناک شد. مرد زندانى براى والى - یعنى استاندار آن زمان - پیغامى فرستاد و گفت حال این بچه خطرناک است . من پانصد تومان به شما مىدھم و شما این بچه را از پیش من بر دارید که اگر این بچه خواست بمیرد، در مقابل چشمان من نباشد.
والى در جواب گفت: این مملکت قانون دارد و من براى پانصد تومان، قانون مملکت را نمىشکنم! بالاخره، بچه در مقابل چشمان پدر مرد. چندى بعد، فرزند خود ھمان والى، که ھم سن بچه زندانى بود بیمار مىشود. والى به ھر کارى اقدام مى کند، به ھر پزشکى مراجعه مىکند و ھر علاجى مىکند، ولى فرزندش بھبود نمىیابد. نذر مىکند که خدایا اگر این بچه من بھبود یابد، پانصد رأس گوسفند ذبح نموده و به فقرا و... مىدھم . اما بچه او ھم مىمیرد. والى یک دوست متدین به نام فضل على (فضل الله ) داشت که از او تقاضا مىکند به ملاقاتش بیاید. وقتى ایشان مىآید، والى به او مى گوید: شما که درباره خدا، معاد و ...مىگویید، من در راه خدا پانصد گوسفند نذر کردم تا فرزندم بھبود یابد، اما او مرد. آن فرد متدین گفت: قربان، مملکت خدا قانون دارد و با پانصد گوسفند قانونش را نمىشکند.
با توجه به این وقایع، واقعا چرا بشر این طور در غفلت به سر مىبرد؟ پس مسأله کنش - واکنش، عمل و عکس العمل، فعل و رد فعل چیست؟ آیا با ھمین کار تمام مىشود؟ نخیر، براى بشر فقط یک ھشدار است که حواسش جمع باشد، زیرا پشت پرده خبرھاست. اصل جریان عدالت خداوندى در این جا نیست. مگر این دنیا ظرفیت این را دارد که عدالت خداوندى را تحمل کند؟ چه کار مىخواھد بکند، وقتى خداوند خواست با عدالت رفتار فرماید؟ در مقابل این گذشت و فداکارى که حسین بن على نشان داد، باید چه کار کند؟ آیا دنیا را به او بدھد؟ از آن جھت که دنیاست، براى او به اندازه یک بال مگس ھم ارزش ندارد، و اگر وسیلھاى براى ابدیت باشد، حتى یک دانه شن ھم ارزشى مساوى ارزش کھکشانھا دارد. (مثلا) مىخواھیم طبق عدالت خدا، به على بن ابى طالب(علیه السلام) پاداش بدھیم . چه چیزى مىخواھید به عنوان پاداش بدھید؟
پرتقال، سیب، قصر و... مىخواھید بدھید؟ او تمام این ھا را زیرپا گذاشته است که این قدر اوج گرفته است. آن چیزى که ترک آن موجب عظمت خود على بود، نمىتوان براى او پاداش قرار داد. این بیت را در شعر محتشم کاشانى رحمه الله مىخوانیم:
ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند/یک باره بر جریده رحمت قلم زنند
اکنون اگر بخواھیم قاتل امام حسین را در این دنیا مجازات کنیم، چه کار باید بکنیم؟ یک سنگ به طرف او بیندازیم یا او را بکشند؟ چند دقیقه رنج مىکشد و تمام مىشود. آیا این قضیه و ظلمى که جنبه بى نھایت دارد، تمام شدنى بود؟ از مقدار بالاتر رفته است . یک گرم، ده گرم، یک میلیون تن و میلیاردھا سال نورى و... را کنار بگذارید؛ ظلم به روحى که ابدیت و ھمه چیز را در درون خود دارد، وارد شده است . زیرا ھمین روح که ھم اکنون شما در این جا نشستھاید، آن گسترش حقیقى را باز مىکند که شما مىتوانید براى ابد، مورد عنایت خداوند باشید. لذا، یک موجود و یک کالبد کوچک نیست.
واحد کالالف که بود؟ آن ولى/بلکه صد قرن است آن عبدالعلى
ما رمِیتَ اذ رمِیتَ فتنهاى/ صد هزاران خرمن اندر حفنهاى
مثلا فردى مىگوید: ما امروز با یک آدم صحبت کردیم! با چه کسى صحبت کردى؟ با یک آدم! یک آدم آن جا نشسته بود! آدمى که قالب گیرىھاى محیط، اجتماع و فرھنگھا او را کوچک کرده، مخصوصا که خودش، خودش را کوچک کرده باشد، چون فقط کار او:
خور و خواب و خشم و شھوت، طرب است و عیش و عشرت/ حیوان خبر ندارد ز مقام آدمیت
در ادامه نیز مى گوید: بلى، جاى شما خالى نشستیم و صحبت کردیم و نتیجه سخنان ما به این جا رسید و تمام شد؟! و شخصى ھم که این جا نشسته است، مىتواند در مغزش یک میلیون میلیارد اطلاع ثبت کند. یا ھمان بچھاى که قرآن را حفظ کرده است، این نیرو نیز در درون مغز اوست. ھمان کودک چھار - پنج ساله که با چشمتان مىبینید. تازه، غیر از این که فراگرفتھ، نیروى احضار آیات و... جزو قدرت اوست و در این کودک زنده شده است. البته استثنایى است، ولی:
ذات نایافته از ھستى بخش / کى تواند که شود ھستى بخش
خشک ابرى که شود ز آب تھى/ ناید از وى صفت آبدھى «منسوب به میرداماد»
ھر لحظه که بخواھید، مىتوانید بى نھایت را در درون خودتان درک کنید
او این نیرو را دارد که این طور شده و البته ھمه انسانھا دارند. شما خودتان ھم اکنون درک بفرمایید. آیا درک مىکنید؟ البته در ساعاتى که مغزتان معتدل کار مىکند، یعنى موقعى که مال دنیا ما را گرفتار نکرده است. یا موقعى که شھوات، ھوى و ھوسھا، خودخواھىھا، در مقابل دیدگان ما پرده نینداخته است، دقت کنید و ببینید آیا در آن ھنگام شما راضى ھستید که بگویند حیات شما در این دنیا قیچى شده و زندگى شما در این 73 سال یا 75 یا 85 سال و یا 100 سال تمام مىشود؟ نه از عوارض روزگار، بلکه از درون خود بپرسید که آیا زندگى ما در این دنیا تمام شدنى است؟ شما ھر لحظه که بخواھید، مىتوانید بىنھایت را در درون خودتان درک کنید، و این بى نھایت، تخیلى نیست. خلقتم للبقاء لا للفناء (شما براى ابدیت آفریده شدهاید نه براى فنا). آیا باید سرمایه ابدى داشته باشید، یا نھ؟ ھمان سرمایه ابدى است که اگر یک ظلم بىنھایت واقع شود، آن جا مىتواند و باید انتقام بى نھایت ببیند. - کنش، واکنش - یک سیلى ھم باید زد.
«و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده»: کسى که به بندگان خدا ستم بورزد، خداست انتقام گیرنده(در روز قیامت). اگر در مقابل یک سیلى، یک سیلى بزنى، جنبه حقوقى ات تکمیل است.
«فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیکم؛ پس ھر کسى بر شما تعدى کرد، ھمان گونه که بر شما تعدى کرده، بر او تعدى کنید».
کسى که به شما تجاوز کرد، ھمین تجاوز و مثل آن را در این جا به او برگردانید. تا او جرأت نکند یک سیلى دیگر ھم بزند.
«و لکم فى القصاص حیات یا اولى الالباب؛ و براى شما در قصاص، زندگانى است، اى خردمندان».
مثلا کسى از بستگان شما کشته شده است. شما که ولى دم ھستید، مىتوانید قصاص یا عفو کنید، یا دیه بگیرید. اما جواب این تابلوى شکسته را چه کسى باید بدھد؟ از بین رفتن این نھال باغ خداوندى را که تمام ھستى در به وجود آمدن آن شرکت داشته است، غیر از خدا چه کسى مىفھمد؟ لذا، مىفرماید اگر کسى به بندگان خدا ستم بورزد، خصم او در روز قیامت خداست. به عنوان مثال؛ تابلویى را تصور کنید که گران بھاترین تابلوى نقاشى است و فرض کنید گران بھاتر از آن تابلو نداشته باشیم. روى یک مقوا ھم کشیده شده است و شخصى را ھم در نظر بگیرید که (از این نقاشى) فقط چند نوع رنگ و چند نوع شکل مىبیند. حال، اگر ھمان شخص، مقوا و کاغذ را پاره کرد. از بین رفتن اثر آن نقاش چیره دستى که شاید زحمات او سال ھا طول کشیده و تمام موجودیت او در آن نقاشى خلاصه شده، ھمچنین تمام نبوغ او در آن پیاده شده و تمام عظمت او در آن دیده شده است، براى نقاش چگونه خواھد بود؟ آیا کافى است که یک مقوا به او بدھیم و بگوییم عین آن را مجددا نقاشى کند؟ چون او این اثر ھنرى را کشیده و به وجود آورده است، شما ھم به تعداد صد نقاشى بکشید و چاپ کنید. مجبوریم که بگوییم، خجل و شرمندهایم ھا. یک «ھا» ھم به آن بچسبانیم . انشاءالله که شما مىبخشیدھا! چه چیزى را ببخشم؟ موجودیت و جلوه گاه نبوغ ھنرى او در آن اثر بوده است.
لذا، در این جمله امیرالمؤمنین(ع) دقت کنید: و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده، (کسى که به بندگان خدا ستم کند، خداست انتقام گیرنده(در روز قیامت). اگر خدا با یک انسان روى انتقام از او خصومت کند، چه انتقامى مىخواھد بگیرد؟ این یک مشت خاک و اى گِل پاره، چه انتقامى از تو باید گرفته شود؟ در مقابل او، بىنھایت کیھان را تصور کنید، آیا بىنھایت کیھان در مقابل خدا مطرح است؟ اگر یک عدد 2 براى مغز بى نھایت فعال شما مطرح باشد، تمام کیھان براى خداوند مطرح است. براى شما که میلیاردھا میلیارد بىنھایت 2 مىتوانید ایجاد کنید و چیزى ھم تکان نخورد و سنگینى ھم احساس نکنید و حتى انرژى ھم صرف نشود. البته مولوى چنین تشبیھى را مىگوید:
اى برون از وھم و قال و قیل من/ خاک بر فرق من و تمثیل من
متحد نقشى ندارد این سرا/تا که مثلى وانمایم من تو را
ھم مثال ناقصى دست آورم/ تا ز حیرانى خرد را واخرم
لذا، وقتى یک انسان مظلوم واقع مىشود، آن ھم به شدت ظلمى که بر حسین بنعلى(علی السلام) وارد شد، تمام این جریان را، و پایین تر از این جریان را ببینید. دقت کنید و ببینید آیا باز براى معاد ھم دلیل مىخواھید که باید پشت سر این روزھا، روز دیگرى ھم باشد؟ آیا استدلالى بالاتر از این نیاز است؟ این را باید از درون و از وجدان بپرسید، یا این که ممکن است محاسبات و معاملات ریاضى، قدرت ارائه آن را نداشته باشد، اما فطرت پاک و وجدان پاک شما مىگوید:
یا سبو یا خم مى یا قدح باده کنند/یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
اگر قانون کنش و واکنش درست تحلیل شود برای بیداری انسان کافی است
آیا فطرت چنین نمىگوید؟ پس بحث این است که خدا براى ھشدار مردم، مختصر نمونھاى به عنوان کنش و واکنش، عمل و عکس العمل قرار مىدھد که حواس انسان جمع باشد. مواظب باشید که در این بى خبرى شما، خبرھا و چیزھا وجود دارد. ولى این را مىدانید اشخاصى ھستند که اگر سرتاپاى عمر آنان کنش واکنش، عمل و عکس العمل باشد، اعتنا نمىکنند. گاھى مستى ھم وقاحت دارد. مست خیلى وقیح مى شود، ولى براى یک انسان، یک دانه «الف»، یا یک قانون کنش واکنش کافى است.
دل گفت مرا علم لدنى ھوس است/تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم که الف، گفت دگر ھیچ مگوى/در خانه اگر کس است یک حرف بس است
اگر یک مورد کنش واکنش درست تحلیل شود، براى یک عمر بیدارى انسان کافى است، ولى بعضىھا مدام مىبینند و مشاھده مىکنند، (اما مىگویند ان شاءالله بز بود). خدایا، خودخواھى چه بیمارى است که براى انسان این قدر غفلت مىآورد و آدمى مدام مىگوید: ان شاءالله بز بود! آیا بازى به این درازى! به قول مثل خودمان که مثل خیلى خوبى ھم است و در شعر نظامى گنجوى ھم آمده است:
تا مایه طبع ھا سرشتند/ما را ورقى دگر نوشتند
کار من و تو بدین درازى/کوتاه کنم که نیست بازى
از این جا شما احساس کنید که داستان حسین چه قدر حقایق را به بشریت آموخت. اولا کسانى که اقدام به این کار کردند، نسل آنان در ھمان سالھاى اول قطع شد و به کلى از بین رفتند. این از نظر جسمانى که از آنھا باقى نماندند. مخصوصا که امام حسین در روز عاشورا فقط سکوت نکرد، بلکه نفرین ھم کرد. فرمود: «خدایا تو مىدانى که خود اینھا مرا به این جا آوردند، من که با این ھا کارى نداشتم. تو که مىدانى من نه حلالى را حرام و نه حرامى را حلال کردم».
حسین دید که یاران او ھمه رفتند، تمام یارانى که براى ھر کدام - مخصوصا از آن ساعاتى که در جاذبیت کمال مطلق از مسیر حسین قرار گرفته بودند - دنیا معناى دیگرى پیدا کرده بود، که درک آن بر ما مشکل است.
حسین بن على دستھاى خود را رو به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، ھیچ وقت کلمه اینھا را جمع نکن. از آنان مىپرسید که آیا در روى زمین، پسر پیغمبرى غیر از من براى شما ھست؟ من چه کردهام؟ از من چه مىخواھید؟ اگر نمىخواھید، من ھمین حالا بر مىگردم و به جایى مىروم تا ببینم که کار مسلمانان به کجا مىرسد.
بیعت با باطل، به معناى نابودى تمام بشریت است
آنھا این قدر متوجه نبودند که از چنین مردى در آن مرز تعالى روحى، بیعت توقع نمىشود. بیعت او با باطل، به معناى نابودى تمام بشریت بود. این جا بحث یک انسان کامل، یا یک انسان ناقص نیست، اصلا بحث شخصى نیست، بلکه دو جریان بزرگ بشرى در مقابل ھم قرار گرفته بودند: شر مطلق در مقابل خیر مطلق. آن وقت، خیر مطلق چه بگوید؟ آیا بگوید: ما بنا شد با شر مطلق توافق کنیم؟ چنین امرى امکان پذیر نیست. این نکته را ھم درباره این حوادث بزرگ تاریخ در نظر بگیرید، که گاھى مردان بافضیلت و زنان بافضیلت از این دنیا مىروند و توقعى ندارند که اعمال خوبشان در این دنیا پاداش داده شود. آنان فقط براى فضیلت، عاشقانه حرکت مىکنند، و الحمدلله کاروان بشر پر از امثال آنان است. به قول مولوى:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر/ گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
اشخاص با فضیلت در این کاروان هستند و اگر معاد نباشد، اینها به کجا مىروند؟ من از بعضى از بزرگان و فیلسوفان نیز همین مطلب را دیدم که مىگویند: ما براى راهى شدن به بارگاه خدا، از این راه هم مىتوانیم برویم. تاریخ بشر پر از انسانهاى بافضیلتى است که تمام کارشان را بدون توقع پاداش، حتى با تحمل شدیدترین مصیبتها انجام دادهاند.
آیا توجه فرمودید که استدلال ما چه شد؟ فردى مىگوید که من تکلیفى احساس مىکنم و بدون توقع پاداش و با تحمل هزاران زحمت، تکلیف خود را انجام مىدهد. حتى شاید انسانى هم در خاطر نخواهد داشت که چنین شخصى بود که چنین کارى کرد. امام حسین (علیه السلام) حتى توقع هم نداشت که بعد از مرگش، نامى از او در روى زمین باقى بماند. آیا این نمونهها به ما نمىگویند که قطعا روز دیگرى به نام معاد و آغاز ابدیت وجود دارد؟
باید ما این معنى را در تحلیلهاى تاریخى و نتایج حرکت امام حسین(علیه السلام) و نتایج نهضت این شهید راه حق حقیقت و این مسافر دار بقا و این معلم بزرگ انسانیت بیابیم. این را که یکى از دلایل ثبوت معاد است، باید بدانیم، که اى بشر حواست جمع باشد! این قضیه اینجا تمام نمىشود.
همچنین، توجه داشته باشید که تحمل آن همه مصیبتها، با الگوهاى دنیا همگون نیست. باید یک چیزى در کار باشد. یک دفعه، این است که مثلا کسى لباس انسان را مىگیرد و او هم یک سیلى به او مىزند، یا بداند که اهانت مىکند. یک دفعه هم، چنین است که نمونه تمام مصیبتهاى دنیا را در چند ساعت بر انسان وارد کنند، اما باز ایستادگى کند و هیچگونه هم لب به شکوه نگشاید، الله اکبر! خدایا، بعضى از افراد بشر چه قدر کوچک هستند و بشر چه قدر مىتواند بزرگ باشد. گاهى مشاهده مىکنید که یک نفر زخم خورده است و با ناراحتى مىگوید: ما هم نفهمیدیم عدالت خدا چیست؟! اى بینوا انسان! به راستى وقتى انسان کوچک مىشود، چهقدر کوچک مىشود! شخصى، دو الى سه هزار تومان ضرر خورده، یا دو صفرِ بانکىاش کم شده است، ولى متأسفانه درباره عدالت خدا به شک مىافتد. بعضى اوقات به ما مىگویند، عدالت خدا را اثبات کنید.
مىپرسیم چه اتفاقى افتاده است؟ مىگوید فرزندم مریض است و نمىدانم چه شده! و سخنان تردیدآمیز مىگوید. یکى هم حسین بن على مىشود که مصیبتهاى تمام تاریخ، در ده الى بیست ساعت بر او فاش شده است، اما باز هم در بامداد روز عاشورا چنین دعا مىکند:
«اللهم انت ثقتى فى کل کرب و رجائى فى کل شده، و انت لى فى کل امر نزل بى ثقه و عده. کم من کرب یضعف عنه الفؤاد و تقل فیه الحیله و یخذل فیه الصدیق، و یشمت به العدو، و انزلته بک و شکوته الیک رغبه منى الیک عمن سواک، ففرجته و کشفته، فانت ولى کل نعمه، و صاحب کل حسنه، و منتهى کل رغبه»: خدایا! در هر اندوهى تو تکیهگاه منى، و در هر سختى تو امید منى، و در هر مشکلى که برایم پیش بیاید، مورد اعتماد و آماده کننده ساز و برگ منى. چه بسا اندوهى که دلها در آن سست شود، تدبیر در آن اندک شود، دوست در آن خوار گردد و دشمن در آن شاد شود که من آن را به بارگاه تو آوردم و شکوه آن را پیش تو کردم، به خاطر آنکه به جز تو دیده بربستم، و تو آن اندوه را از من برطرف نموده و برداشتى. پس تویى صاحب اختیار هر نعمت و دارنده هر نیکى و پایان هر آرزو و امیدى.
اللهم انت ثقتى... چه مناجات عجیبى که هم شب عاشورا و هم روز عاشورا امام حسین داشته است. آدمى واقعا مبهوت مىماند که: خدایا، پروردگارا، تو به این انسان چه سرمایهها دادى!
از خداوند متعال توفیق مىخواهیم و مسألت مىداریم که از درسهاى حسینى، ما را برخوردار بفرماید. خدایا! پروردگارا! تو را سوگند مىدهیم به راز بزرگى که در نهاد بزرگان بندگانت قرار دادى و از آنها چنین آثار بزرگى به ما نشان دادى، درون ما را در طول عمر تصفیه بفرما.
خداوندا! پروردگارا! خودت ما را از صفات نابود کننده مانند حسد، بخل و انواع و اشکال خودخواهىها دور بفرما. پروردگارا! به جوانان دوران ما عنایت فرما که آینده را براى خودشان آماده کنند. پروردگارا! ما را از عهده تربیت جوانانمان برآور.
آمین