
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری است که با موضوع «اولین و آخرین گفتار یک قیام» در شب دهم محرم سال 1377 ایراد شده است:
مسلما شبهاى بسیار زیاد و بىشمارى در این منظومه سپرى شده است. روز به دنبال شب و شب به دنبال روز و حوادثى در این دو قطعه زمان به نام روز و شب اتفاق افتاده است، که از نظر انسانهاى سطحنگر و ساده لوح، آن حوادث در عرصه هستى ظهور کرده و سپس از بین رفته است. هستى و نیستى از دیدگاه مردم ساده لوح، غیر از هستى و نیستى از دیدگاه صاحب نظران و آگاهان و هشیاران است.
اگر از کسى بپرسید که داستان عاشورا، داستان نینوا، چه وقت اتفاق افتاده و چگونه صورت گرفت و به پایان رسید؟ مسلم است که دورنمایى در ذهن او نقش بسته است. با شنیدههایى بدون اینکه علل و قدرت جاودانگى آن را بداند، خواهد گفت: بلى، چنین چیزى اتفاق افتاده و در لابه لاى تاریخ قرار گرفت. در صورتى که تردیدى در این نیست که با همه فراز و نشیبها و تاریکىهایى که در تاریخ وجود دارد، آنچه که با حیات انسانها سروکار دارد، ماندگار و باقى است، و نابودى ندارد؛ بر طبق آیه شریفه:
«و أما ما ینفع الناس فیمکث فىالارض کذلک یضرب الله الامثال؛ اما آنچه که براى مردم سودمند است، در روى زمین پایدار مىماند، خداوند مثلها را بدین گونه مىآورد».
نظریهها در عامل محرک تاریخ
زمانى ما درباره عامل محرک تاریخ، اقوال و نظریات را جمعآورى نموده و در مورد آنها بحث مىکردیم. در اینباره شاید به بیش از هجده نظریه درباره مسائل اقتصادى، شخصیتها، مسائل سیاسى، مسائل و حوادث محاسبه نشده و... رسیدیم، اما یک حقیقت خیلى مجهول بود؛ اینکه هیچ کدام از اینها قانع کننده نیست. حقیقت مطلب این بود که هر یک از این نظریهها، یک بعد را بیان مىکند و قانع کننده نیست که تاریخ را این نظریهها اداره کند. محیط طبیعى به جاى خود باقى است. یا تحولات بسیارى در آن محیط طبیعى به وقوع پیوسته، در حالى که محیط و جزایر همان محیط و جزایر است، کوهها همان کوهها است، و بینالنهرین همان بینالنهرین است. پس چه حوادثى در آنها اتفاق افتاده است؟ مثل همین داستان کربلا و داستان خونین نینوا که در بینالنهرین اتفاق افتاده است. تا رسیدیم به این مسأله که عامل محرک تاریخ دو عنصر است:
عبارت از هر چیزى است که به حال بشر سودمند باشد. در هر لحظه اگر ما بخواهیم کتاب داستان حسین را باز کنیم، درسى براى فراگرفتن داریم که پایدار است. اگر هم در یک دوره، کمى فروکش کند تا رنگ آن را ضعیف کنند، یا آن را کم اهمیت جلوه دهند، ضعیف نمىشود. همان قدرتى که حیات ما انسانها را با آن جوشش و فشار پیش مىبرد، همان قدرت، مبانى این داستان را پیش خواهد برد، زیرا؛ و أما ما ینفع الناس فیمکث فىالارض است.
کمى عمیقتر و کمى صریحتر صحبت کنیم. اگر این داستان حذف شود و انگیزه این داستان، اصیلترین انگیزهها براى بقاى زندگى بشر نباشد، چه داریم که بگوییم اى انسانها، هشتاد سال هرگونه ناگوارى و بدبختى را متحمل باشید و زندگى کنید. و آنها هم بگویند کجا برویم؟ هدف چیست؟ چه عاملى باعظمتتر از اینکه در هر دوره، اگر خداى ناخواسته، یأس و نومیدى به سراغ انسان بیاید، مىتواند با خواندن دو صفحه از داستان بگوید: من هستم و چون هستم، بیهوده نیستم. براى یک تنفس بیهوده، حادثهاى به این جدیت قابل تعقل نیست.
یک صدم آنچه که باید براى حادثه نینوا، مغزها به جریان مىافتاد، انجام نشده است
بدین جهت که این داستان براى ما بارها تکرار شده است و ما مقدارى از دور تماشا مىکنیم، فکر مىکنیم که فقط حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) با آنها (یزیدیان) چنین صحبت کرد و تمام شد. یعنى؛ ما واقعا در متن جریان قرار نمىگیریم. در هر سال، چند روزى با کتابها یا با همین جلسات، انسى مىگیریم و مقدارى جان ما طراوت مىگیرد و این معنا را احساس مىکند که؛ جریان تاریخ و جریان زندگى انسانها بىهدف نیست. و حقیقتا نمىدانم، چرا آن مقدار که این داستان حسین اهمیت دارد، به آن نمىپردازند؟ البته صدها جلد کتاب از برادران شیعه، برادران سنى، مسیحى و یهودى نوشتهاند و خیلى پیرامون آن کار شده است، اما اگر دقت کنید، یک صدم آنچه که مىبایست براى این حادثه، مغزها به جریان مىافتاد، انجام نشده است.
اثر آگاهی به داستان حسین(ع) در زندگی دیده نمیشود
آیا تاکنون روى این مسأله کمى فکر کردهاید؟ به چه انگیزهاى درباره فلان تمدنى که در گوشهاى از زمین، زمانى درخشیدن گرفته است و سپس رو به زوال و فنا رفته، کتابها نوشته مىشود؟ در صورتى که شاید براى بهره بردارى اجتماعى و فردى امروز، آن تمدن خیلى مهم نباشد، ولى درباره آن، رسالههاى دکترا و فوق لیسانس باید نوشته شود. البته شنیدن داستان نینوا، ممکن است علمى را نصیب شما کند، ولى آن اثر که به دنبال آگاهى از این داستان باید در زندگى پدید آید، آنطور که باید و شاید دیده نمىشود. امام حسین (علیه السلام) فرمود:
فانى لا أرى الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما: من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگى نمىبینم.
صفحه اول داستان حسین(ع)؛ ظلم نکنید
صفحه اول این داستان، این است که ظلم نکنید. این داستان با خودخواهى نمىسازد. والا درباره حادثهاى به این عظمت، باید صدها برابر تحلیل و تحقیق شود، حتى رسالهها نوشته شود. اگرچه در مورد وقایع سالهاى قبل از 61 هجرى، و اینکه از سال 61 هجرى به بعد چه جریانى فقط با تکیه به این داستان اتفاق افتاده است، مطالبى نوشتهاند. بعضى از خارجىها هم نوشتهاند که دیالمه براى عرضه اسلام، اصلا دست به شمشیر نبردند و تنها کارى که مىکردند، این بود که کتاب داستان حسین را ورق مىزدند و آن را بازگو مىکردند. این قضیه بسیار داراى اهمیت بوده است. به نظر مىرسد؛ به این قضیه با آن اهمیتى که ذات و هویت و فرهنگ خود قضیه اقتضا مىکند، پرداخته نشده است. در تمام این حادثه، مسأله باید و من از خدا به شما خبر مىدهم مطرح است.
و کل حى سالک سبیلى/ وانما الامر الى الجلیل: و هر زندهاى راه مرا خواهد پیمود(خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جلیل ختم مىشود.
هر دقیقه و هر لحظه این حادثه برنامه دارد و برنامه مىدهد. حسین(علیه السلام) همانگونه که صورت به صورت فرزندش(علىاکبر) گذاشته، (همانطور هم)، صورت به صورت یک غلام رنگین گذاشته و عین همان محبت را به او هم نشان داده است. لذا، اینها با خودخواهى نمىسازد و اگر بشر مىدانست که با تعدیل خودخواهى تاریخ خود را عوض خواهد کرد، چه کارها که نمىکرد! البته مىداند، اما نمىتواند بپذیرد.
بشر دقیقا بارها در عمر خود آزمایش کرده است که هر وقت خودخواهى تعدیل مىشود، روح او اوج مىگیرد. آیا این امر تجربه نکرده است؟ مگر بشر از زندگىاى که پشت سر گذاشته، به من و شما خبر نداده است؟ هر کجا اخلاص در کار او بوده، پیشرفت صددرصد داشته و به لذتى فوق لذایذ هستى دست یافته است.
عمده مسأله همین است که اگر بشر در کار دقیق باشد و به طور دقیق به این مسأله توجه کند، دیگر محال است ظلم کند و حق دیگرى را پایمال کند، محال است حقوق انسانها را نادیده بگیرد، محال است ارتباطش را با خدا قطع کند، بلکه دائما مجاور خدا خواهد بود. البته در ابتدا، این کار به نظر مشکل مىنماید. در صورتى که رهروان و سالکان راه حق و حقیقت، که مستقیما و با مشاهده حرکت کردند، اینطور به ما اطلاع دادند که: نترسید، دامنه و آغاز این قلهاى که شما مىخواهید به آن برسید، سنگلاخ، تنگ و تاریک و پیچیده است، ولى هرچه که بالاتر بیایید، هموارتر مىشود. پس اگر بناست شروع کنیم، مشکل چیست؟
من این مطلب را بارها عرض کردهام که شما دوره کودکى خود را به یاد بیاورید، که مثلا پدرتان یک تومان داده بود تا آن را در راه مدرسه خرج کنید، اما شما یک تومان را به فقیر یا به یک نفر نابینا که در حال عبور از خیابان بود، دادید یا دست او را گرفتید و او را از خیابان رد کردید و بعد با خوشحالى گفتید: بابا، مادر، من یک تومان را به یک نفر فقیر دادم. بابا، من امروز دست یک نفر را گرفتم. در آن کار خیر، به قدرى خوشحال بودید، مثل اینکه دنیا را به شما داده بودند و فکر مىکردید چنین قدمی اصلا در تاریخ برداشته نشده است. یعنى شخصیت، روى این کار بسیار زیاد حساب مىکند. البته حق و صحیح است، چون دیدگاه کوچک است.
شما اولاد آدم وقتى بالا بیایید، اگر تمام پنج میلیارد و نیم نفوس روى زمین را نان بدهید، یا قدرت داشته باشید که همه آنان را به علم برسانید، ذرهاى بار اضافه بر دوش خود نمىبینید، زیرا این قله چنین است. در حالى که رو به بالا مىآیید، عظمتها مثل نفس کشیدن است و چیز اضافى نیست. آیا تا به حال شنیدهاید که در کره زمین یک نفر پیدا بشود و بگوید: آیا مىدانید که من امروز نفس کشیدهام؟ بسیار خوب، اگر نفس نکشد، که همانجا در دم مىافتد و از هم و غم دنیا راحت مىشود.
یقین بدانید وقتى بالاتر بروید، اگر تمام دنیا از ارزشهاى شما استفاده کند و در جاذبیت شعاع انسانى شما قرار گیرد، هیچ فشارى بر شما نخواهد بود. لذا، این به مانند همان نفسى است که مىکشید. من آدمى، جان آدمى، این کار را باید در این مرحله انجام بدهد، همانگونه که نفس مىکشد. بیم و هراس بىجهت دارد کسى که بگوید: حال که راست گفتن را شروع کردهام، پس زندگى من چه مىشود؟ اگر به پیمانها عمل کردم، زندگى من چه مىشود؟ اگر واقعا براى جامعه خودم قدم برداشتم و گام از سوداگرىها بالاتر گذاشتم، و فقط براى ارزشهاى انسانى قدم برداشتم، زندگى من چه مىشود؟ خیال مىکند مشکل است، اما مشکل نیست.
اگر به صدرالمتألهین در کودکى مىگفتند: اسفار را بنویس! مىگفت: من و اسفار را نوشتن!؟ یا اگر به ابن سینا مىگفتند: شما باید کتاب قانون، شفا، دانشنامه علائى را بنویسى. مىگفت: من بنویسم؟ همین که راه افتادید، خواهید دید که اگر صد برابر این کارها را هم انجام دهید، کارى نکردهاید، فقط راه بیفتید.
تو پاى به راه در نه و هیچ مگو/خود راه بگویدت که چون باید رفت
پیروزمندان تاریخ ننشستهاند تا دقایق حرکت را محاسبه کنند و اینکه از چه گردنههایى عبور خواهند کرد. اگر شما اولاد آدم بخواهید، مانعها مقتضى مىشود. اگر نخواهید، مقتضىها مانع مىشود. اما(بشر) نمىخواهد، و مىگوید: آخر مىبینید... واقعا که... بله... به جهت اینکه نمىخواهد، فیلسوف مىشود و در نفى آن، چنین فلسفهها مىبافد: من خودم نمىدانم مگر... شاید که... بعید نیست که... احتمال مىرود که... به جاى این(فلسفه بافىها)، اگر حرکت کند و یک قدم بردارد، قدم دوم آسانتر مىشود. گمان مىرود، علت اینکه به فهم داستانى مثل داستان کربلا اقدام نمىکنند، این باشد که این داستان اولین کارى که خواهد کرد، این است که خواهد گفت: مبارزه با هوى و هوس را شروع کنید. نه اینکه لذت را از بین ببرید، بلکه آن را محدود کنید. دنیاپرستى را کنار بگذارید و در علاقه به دنیا، منطق قرار بدهید. علاقه بلى، ولى منطقى و عقلى. بسیار خوب، مىخواهید در جامعه، حسن موقعیت داشته باشید، اما نه شهرت پرستى، حسن موقعیت خیلى خوب است، که مردم از شما استفاده کنند و به شما اطمینان پیدا کنند.
لذا، همانطور که عرض کردم، نوشته بودند حتى به ذهن حسین بن على خطور نمىکرد که بعد از او، نامش در صفحات تاریخ بماند. اگر از بقاى نام انسانها استفاده کنند که بگویند، پیشتازان شما این اشخاص هستند، ناامید نباشید. پرچم سفید تسلیم به نومیدى را پایین بیاورید، زیرا على بن ابىطالب پیشرو ماست. اینها مطالب من نیست، بلکه نویسندگان بسیار زبردست از قرن ما گفتهاند، اگرچه مسلمان هم نبودند.
مادامى که در جلوى کاروان ما انسانها، علىها حرکت مىکنند، اى مرگ، اى نومیدىها و اى یأس، هرگز ما پرچم سفید تسلیم براى تو برنخواهیم افراشت.
البته ایشان در عبارات خود، علىها مىگوید: امثال این اشخاص، عدهاى از اومانیستهاى اوایل این قرن هستند. مثل؛ جورج جرداق، شکیب ارسلان، جبران خلیل جبران و... که در رأس آنان جبران خلیل جبران بود. آنها گفتند: وجود(امثال على) براى ما باعث امید است که زندگى چیزى دارد و براى زندگى کردن مىارزد. آیا بالاتر از این وظیفه انسانها مىخواهید؟
حادثه کربلا براى زندگى ما هدف معین مىکند
عدهاى خیال مىکنند که ما از داستان کربلا باید بهره بردارى کنیم و مثلا به فلان مسائل یا موضوعات با آن مفاهیم که ما به آنها اهمیت مىدهیم، توجه کنیم. بلى، درست است، آنها هم اهمیت دارند، ولى در درجه دو. در درجه اول این است که(حادثه کربلا) براى زندگى ما هدف معین مىکند. این مطلب را بارها عرض کردهام و چون احساس مىکنم که دانشجویان عزیز در جلسه تشریف دارند، مجددا مىگویم:
یکى از نویسندگانى که درباره هدف زندگى کار کرد و به پوچى رسید، آلبرکامو است. شما با نام او آشنا هستید. او صریحا مىگوید: فقط مذهب است که پاسخ آن، براى هدف زندگى به قوت خود باقى است.
گوینده(عبارت مذکور) حافظ، سعدى، مولوى نیست، که بگویید حافظ در هدف حیات، هنر شعر را ایجاد کرده است. یا روحانى و کشیش هم نیست، بلکه نویسندهاى است که خودش هم در عالم تخیل به پوچى رسیده است. اى جوانان! دقت کنید، اگر مذهب را رها کنید و خداى ناخواسته رنگ آن مات شود، شما دیگر دلیلى نخواهید داشت که بگویید براى چه آمدید، از کجا آمدید، با کیستید، در کجا هستید، به کجا آمدید و به کجا مىروید؟ در صورتى که از درون شما مثل جوشانترین چشمه مىجوشد که آمدن انسان به این دنیا، نه براى سه هزار کاسه آبگوشت و نه براى پانصد متر قماش و نه براى یک مقدار لذایذ و شهوات حیوانى است.
اگر از درون خودتان صاف و شفاف فکر کنید، مىگویید درست آمدیم و درست حرکت مىکنیم و ما را در عالم، درست به وجود آوردند. مطلب ایشان (آلبرکامو) این است که؛ فقط مذهب است که پاسخگوى انسان است. این قضیه را آسان نگیرید و روى آن بیشتر فکر کنید، زیرا مسائل بسیارى پیرامون این قضایا مطرح است. آن مسائل را مطرح کنید و درباره آن بحث کنید. اما مبادا آن هدف و اصل را به جهت چند لفظ، فراموش کنید. آن دو بیت را بار دیگر بخوانید:
راه هموار است و زیرش دامها/ قحطى معنا میان نامها
لفظها و نامها چون دامهاست/لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
فریب لفظهاى شیرین را نخورید. حتى در منفىترین قضایا تحقیق کنید. اما دو شرط دارد: 1- دور خودتان طواف نکنید. 2- کوشش کنید تا رو به واقعیت که مىروید، جواب را پیدا کنید.
انالله امام حسین(ع)، الیه راجعون را به عنوان هدف، براى شما اثبات مىکند
هدف زندگى در داستان نینوا شعله مىکشد. امام حسین(علیه السلام) نه اینکه اشاره کند که من براى این قیام کردهام، یا من براى این به مصیبتها تن مىدهم که چنین و... بلکه مىگوید اصلا زندگى بدون این کارى که کردهام، یا من انجام مىدهم، به هدف نخواهد رسید. آن هدف چیست؟ انالله و اناالیه راجعون (ما از آن خداییم و به سوى او باز مىگردیم). و انالله اش، الیه راجعون را به عنوان هدف، براى شما اثبات مىکند.
این یکى از سؤالاتى است که از شیخ محمود شبسترى کردند. در آن زمان، شیخ محمود شبسترى 27، یا 28 ساله بود. او از خراسان، حاصل خیزترین سرزمین ایران از نظر علم و حکمت و... بود. شبسترى به سؤال کننده مىگوید:
دگر گفتى مسافر کیست راه؟/کسى کاو شد ز اصل خویش آگاه
گفتى در این دنیا کیست که سفر هدفدار مىکند؟ مصرع اول سؤال است و مصرع دوم هم جواب آن.
گفتى مسافر الى الحق و مسافر رو به هدف کیست؟ جوابش، یک مصرع است: کسى کاو شد زاصل خویش آگاه. البته نمىدانم شبسترى از جمله امیرالمؤمنین (علیه السلام) مطلع بوده، یا به ذهن او به نحوى فطرى رسیده است.
على (علیه السلام) فرمود: ان لم تعلم من این جئت لا تعلم الى این تذهب: گر ندانى از کجا آمدهاى، نخواهى فهمید به کجا مىروى.
آغاز موج زندگی و تفسیر سعادت
از همان آغاز که گفته شد: اى حسین، اى عبدالله بن زبیر، اى عبدالله بن عمر، امیر(ولیدبن عتبه) شما را خواسته است، حیات و زندگى موج زده و تفسیر شدن سعادت شروع شده است. همان سعادتى که فیلسوفان، در شرق و در غرب، در گذشته و امروز درباره آن بحث مىکردند. از همان آغاز که گفتند: ما مخفیانه نمىتوانیم کارى انجام دهیم. حرکات شروع شده است. هر کدام بوى هدف دارد، منتها مشام و بینى مىخواهد. هر بینى، بینى نیست.
بینى آن باشد که آن بویى برد/ بوى او را جانب کویى برد
از آنجا استشمام مىشود که حسین بن على خواسته است که سعادت بشرى را براى انسانها معنا کند.
همخوانی جملات علی و حسین(ع)
عجیب هم این است که حادثه، ابعاد خیلى زیاد و متنوعى دارد. با هر نوع و بعد، در مقابل یک ضد ارزش زیر صفر قرار مىگیرد. لشکریان حر در آن بیابان سوزان، تشنه به کاروان حسین رسیدند. کاروان حسین به مقدار کافى آب با خود برداشته بود. وقتى لشکر حر با آنان مواجه شد، حضرت فرمود: به آنان آب بدهید، حتى مقدارى آب به اسبان آنها بپاشید. آرى، آنان(یزیدیان) مىخواهند شما را تشنه بکشند، کاروان شما(حسینیان) چه مىگوید؟ آیا حسین بن على(علیه السلام) نمىدانست آنان براى چه آمدهاند و در پى چه چیزى هستند؟ اى پسر على، اى پسر آن شخصى که(در جنگ صفین) فرات را بر لشکریان معاویه گشود تا تشنه نمانند. ابتدا لشکریان معاویه آب را قطع کردند، اما (بعد از اینکه به دستور على فرات به تصرف لشکریان ایشان در آمد)، على گفت: آب را باید داد. اصلا ما چرا به اینجا آمدهایم؟ براى احیاى حقوق انسانها در حیات. آب، حق حیات آنهاست. این اولین حق حقوق جهانى بشر است. توجه کنید، که چه طور جملات(على و حسین) با هم همخوانى دارد. قسمتهاى مختلف این جریان بدین صورت قابل تحلیل است که:
حیات و زندگى بشرى، قابل سوداگرى نیست. هر انسان حقى دارد و حق او قابل اسقاط نیست. مسأله حیات حق فقهى نیست، بلکه حکم است. یک کسى مىگوید من نمىخواهم زنده باشم، و مىخواهم خودکشى کنم. شما خیلى اشتباه مىفرمایید. مگر حق حیات از آن توست که مىخواهى خودکشى کنى؟ تو که خودت را زنده نکردهاى.
حکم حیات و حق حیات چیزى نیست که بتوانى از آن صرف نظر کنى. تنها کارى که مىتوانى انجام بدهى، این است که کالبد را بشکافى و خارج از نوبت روح را بالا بفرستى. در این مورد، تفاوت و عظمت فقه ما با سایر فقهها و حقوقها آشکار مىشود. شما نمىتوانید انتحار و خودکشى کنید:
«و لا تقتلوا انفسکم ان الله کان بکم رحیما؛ و به خودتان تعدى (خودکشى) نکنید. همانا خداوند به شما مهربان است».
خداوند مىفرماید: شما(انسانها) را دوست دارم، به خودتان تعدى نکنید. خدا جان شما را دوست دارد. در روایت معتبر آمده است که از امام صادق(علیه السلام) پرسیدند: یابن رسول الله، آیا کسى که خود را مىکشد، مشمول قتل نفس است؟ آیا قاتل است؟ فرمود: بلى، مشمول همین آیه است که: «و من یقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدا فیها؛ هر کس عمدا مؤمنى را بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود».
لذا، (امام حسین (علیه السلام) فرمود به لشکریان حر) آب بدهید، زیرا حق حیات در اختیار او نبود که آن را ببرد و بگوید به آنان آب ندهید. مصداق یکى از آن شعرهاى زیباى حافظ است که مىگوید:
یک نکته بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که مىشنوم نامکرر است
از صداى سخن عشق ندیدم خوشتر/یادگارى که در این گنبد دوار بماند
على بن طعان محاربى مىگوید: من دیر رسیدم و خیلى هم تشنه بودم. خود امام حسین هم نشسته بود. حضرت به یکى از مشکها اشاره کرد که بردار از آن استفاده کن. گفت من هم مشک را برداشتم و از بس دستپاچه بودم، هر چه گلوى مشک را مىگرفتم، آب به روى زمین مىریخت. نمىتوانستم اختیار مشک را طورى داشته باشم که آب بخورم. ابتدا حضرت فرمود: انخ الراویه سر مشک را این گونه بگیر. مثلا کج کن. مىگوید: این گونه باز نتوانستم. خود حضرت بلند شد و آمد، مشک را طورى گرفت که من بتوانم آب بخورم. تا اگر با آن خواست هوى و هوس خودخواهانه بخواهد، به کشتن این مرد(حسین) اقدام کند! آیا این حق قابل اسقاط است. چون حق من است؟ شما حتى نمىتوانید به خودتان اهانت کنید، چه رسد به اینکه خودکشى کنید.
اگر کسى بگوید من مىخواهم کرامت ذاتى، شرف و حیثیت خودم را بفروشم. پاسخ مىدهیم: آنها متعلق به جنابعالى نیست.
«و لقد کرمنا بنى آدم؛ بىتردید فرزندان آدم را گرامى داشتیم».
نا در عربى به معناى ما است. ما کیست؟ خداست. لذا، همانطور که مىدانید، حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) در بعداز ظهر، جنگى غیرعادى کرد. مىگویند تا آن موقع اصلا دیده نشده بود یک نفر که تمام بال و پرش به زمین ریخته و در حالى که صداى بچهها از خیمهها بلند است، با این شجاعت و دلاورى بجنگد. همه این پایمردىها براى این بود که ذلیل نشود و او را اسیر نکنند که ذلت اسارت به خود ببیند.
چون عزت از آن او نبوده است.
«و لله العزه و لرسوله و للمؤمنین؛ و عزت از آن خدا و از آن پیامبر او و از آن مؤمنان است».
شاید آن تپهها و تلهایى که از کشته شدهها در راه کرامت انسانى و شرف انسانى در این تاریخ مىبینیم، کمتر از تل اجساد آنهایى که از جان دفاع مىکردند نباشد. همانطور هم براى دفاع از جان، پشته پشته، تپه تپه، کوه کوه، در طول تاریخ در راه دفاع از شرف و حیثیت، کشته مىبینیم. داستان کربلا نیز چنین است. اگر مىخواهید از این داستان درس فرابگیرید، بگیرید.
پروردگارا! خداوندا! زبان ما عاجز است از شکر اینکه ما را در میان قوم و ملتى قرار دادهاى که تا حدودى، شخصیت امام حسین براى آنها شناخته شده است. این نعمت بزرگى است، چون نعمت مادى نیست.
«و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها؛ و اگر بخواهید نعمتهاى خداوندى را بشمارید، نمىتوانید».
حسین(ع) از آزادى مسئولانه در حد بالا دفاع کرد
همین داستان کربلا چه اثرى مىتواند در ما داشته باشد؟ البته ان شاءالله اثر بالفعل هم در ما داشته باشد. ان شاءالله که از این نعمت، درس فرابگیریم. تصور بفرمایید که الان در کدام نقاط دنیا چنین جلساتى با این آگاهى و هشیارى و اشراف به تاریخ تشکیل شده است؟ اینک، شما در حال اشراف به تاریخ، با یک فرد به نام حسین راز و نیاز مىکنید، که نه فقط مجسمه عدالت است، بلکه از عدالت در بالاترین حد دفاع کرده است. او از آزادى مسؤولانه در حد بالا دفاع کرده است. آیا شما خیال مىکنید در میان اقوام و ملل دیگر، به همین اندازه فرصت وجود دارد که به این مسائل فکر کنند؟
اکنون که در این مکان نشستهاید، آیا مىدانید از درون شما چه مىگذرد؟ آیا شما بالاتر از این نعمت و لطف خداوندى احساس مىکنید؟ (این الطاف) نعمت جان و نعمت روح ماست. والا غذا و حیوانات هم مىخورند و نعمتهاى مادى، فراگیر همه جانداران است. اما این نعمت چه طور؟ این(نعمت) حتى فراگیر انسانها هم نیست، مگر عده محدودى در این دنیا، که بنشینند و لحظاتى به یاد حق و حقیقت و به یاد عدالت، نفس برآورند و قهرمان بزرگ آن را به یاد بیاورند و یا حسین بگویند.
همان نکته که جلسه پیش درباره حضرت ابوالفضل عرض کردم که در آن جمله خطاب به او چه گفته شد!؟ گفته شد که اى برادر حسین؛ احتسبت...، وفا کردى و فقط محض خدا در نظر تو بود. چه حکمتها، فلسفهها و عرفانها باید بیایند تا این قضیه را براى انسانها قابل پذیرش بسازند که فقط براى خدا تلاش کنید و مىتوانید. اى اولاد آدم، چه نعمتى بالاتر از این مىخواهید؟ خدایا! این نعمت را از دست ما مگیر.
پروردگارا! این نام را از جامعه ما محو مفرما. خدایا! همانگونه که آرمان حسین را جاودان قرار دادى، محبت ما را به او جاودان و پایدار بفرما.
پروردگارا! خداوندا! براى فهم این مسأله انسان ساز، خودت ما را یارى و یاورى بفرما.
خداوندا! پروردگارا! جوانان ما را براى ورود به این کلاس در سال آینده، بیشتر و جدىتر آماده بفرما.
پروردگارا! خدایا! این ساعتهایى را که بندگان تو آمدند و نشستند و با کمال اخلاص در عزاى حسین شرکت کردند و مباحثى را استماع فرمودند، از همه ما قبول بفرما.
خداوندا! از همین شبها، ره توشهاى براى شبها و روزهاى سالیان عمر ما بر ما عنایت بفرما.
پروردگارا! این حق گذشتگان بر ماست، حق پدران و مادران بر ماست که ما را با این فرهنگ بسیار عالى سازنده آشنا کردند. آنان را غریق رحمت بفرما.
پروردگارا! این توفیق را به ما عنایت بفرما که این فرهنگ سازنده انسانى را به نسل آینده تحویل بدهیم و منتقل کنیم.
آمین