
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری است که با موضوع «راز و نیاز حسین(علیه السلام) در محراب توحید» در شب نهم محرم 1376 ایراد شده است:
کوشش ما در این چند جلسه، این بود که کلماتى درباره ارزیابى حادثه شهادت حسین مطرح شود. اگرچه این ارزیابى واقعا با این سخنان تمام شدنى نیست، چنانکه ارزشهاى بشرى و ارزشهاى جان آدمى تمام شدنى نیست. اگر سالها درباره این پدیده بزرگ و این قهرمان قهرمانان، حسین بن على(علیه السلام) بحث کنیم، مسلم است که از عهده آن بر نمىآییم.
من بر آن بودم که در یکى از این جلسات براى ارائه این شخصیت بزرگ الهى، از نیایش آن بزرگوار در صحراى عرفات بهرهبردارى کنیم. چون در این نیایش، امام حسین(علیه السلام) رابطه خود را با خدا به طرز خیلى شگفتانگیزى بیان کرده است و اینکه در مسیر این حادثه بزرگ الله الله مىگفت، حق مىگفت. باید بدانیم که در درون این بزرگوار، درباره خدا چه چیزى نهفته بود. اگر شدت حادثه صدها بار از این هم بیشتر بود، همان(حسین) بود که بود. حقه مهر بدان نام و نشان است که بود. یعنى به آن مطلق رسیده بود.
در رابطه با مطلق مىتوان گفت: عشق، ایمان و اشتیاق گاهى از انگیزههاى زودگذر است. انسان یک شىء زیبا مىبیند و به آن علاقهمند مىشود. بعدا زیباترها مىآیند و علاقهاش را از آن مىبرد. یا بعدها نوساناتى در زندگى پیش مىآید و اصلا زیبایى براى او مطرح نمىشود. البته این مسألهاى موقت است و انگیزههاى محدود دارد. علم هم همینطور، گاهى واقعا مورد علاقه و اشتیاق یک انسان عالم است، بعد وقتى او به مقامى و به اصطلاح به آنچه که مىخواست - مال و منال دنیا و شهرت - رسید، دیگر براى او علم و ... معنا ندارد.
زیبایىهاى معقول، کوتاهترین راه به سوى خداست
در این مورد نمىگویند که براى او علم و زیبایىها(زیبایىهاى معقول) به طور مطلق مطرح شده است. اما براى عدهاى، علم و زیبایى به طور مطلق مطرح مىشود. زیبایىهاى معقول، کوتاهترین راه به سوى خداست، که ما از زیبایىهاى محسوس به سوى زیبایى مطلق حرکت مىکنیم. در مورد حسین بن على باید دید در درون این مرد چه چیزى نهفته بود، که اگر حادثه صدها بار هم تندتر از این مىشد، براى او هیچ فرقى نمىکرد. «یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فىالحیاه الدنیا و فىالآخره؛ خدا کسانى را که ایمان آوردهاند، در زندگى دنیا و آخرت با سخن استوار، ثابت مىگرداند».
امام حسین(علیه السلام) به آن قول ثابت رسیده بود. نه فقط از اجدادش عبدالمطلب و ابوطالب و پدرش على بن ابىطالب، بلکه با تحمل مصائب دنیا و با تحمل و به دست آوردن امتیاز، به آن قول ثابت رسید، که: من زندگى با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگى نمىبینم. این زندگى را مثل هلاکت مىبینم. زندگى چهره مطلقى به او نشان داده بود که چگونه باید در این دنیا مصرف شود، و این سرمایه را چگونه باید مورد استفاده قرار داد.
شما حق ندارید اجازه دهید تا به شما یک میلیاردم اهانت شود
آیا این سرمایه بابلى براى چند صباح دنیا سازگار است؟ آیا این کرامت و شرف که خدا به انسانها داده است؛ و لقد کرمنا بنى آدم، قابل خرید و فروش و نقل و انتقال است؟ آیا مالکیت آدمى بر شرف و حیثیت، مثل مالکیت او بر این کتاب یا بر این مداد است که بگوید آن را مىخواهم بفروشم؟ ابدا نمىتواند، زیرا مالکیت حقوقى نیست. حکم و مافوق حقوقها و قوانین قراردادى است. شما حق ندارید اجازه دهید تا به شما یک میلیاردم اهانت شود. حق ندارید، زیرا از آنِ شما نیست. من به خود نیامده ام اینجا. همینطور هم ارزش من با خود من نبوده است، که من دربارهاش بتوانم (بارى به هر جهت) فکرى بکنم. حسین به آن قول مطلق رسیده بود.
حادثه حسین، جمال هم داشت
اکنون چند کلمه از درس نیایشهاى امام حسین را مىخوانیم و ببینیم که با آن خداشناسى که براى امام حسین مطرح شده بود، نه فقط این حادثه برایش چیزى نبود، بلکه حضرت زینب هم زیبایى این حادثه را مىدید. یزید به حضرت زینب گفت: دیدى به برادرت چه کردند؟ زینب گفت: ما رأینا(رأیت) الا جمیلا.
حضرت زینب نمىفرماید: ما رأینا(رأیت) الا صحیحا. به رغم تو، ماکیاولى صفت و پیش از وقت ماکیاولى جلو افتاده، کار درستى بود. اصلا خیلى زیبا بود. ما باید درباره زیبایى چه تصورى داشته باشیم که قطعه قطعه شدن اعضاى یک عده پاکان اولاد آدم، اینگونه زیبا جلوه کند؟ ما از زیبایى چه چیزى باید در نظر داشته باشیم که آن همه مصائب و شداید را زیبا بدانیم. زیبا یعنى چه؟ یعنى حادثه حسین، جمال هم داشت، فقط جلال نیست. فقط بزرگى حادثه نیست، بلکه خیلى به جا بود. ما رأینا(رأیت) الا جمیلا. منتها، طرف مقابل مست است و نمىفهمد جمیل یعنى چه؟ خود خواهى چنان مستشان کرده بود که نمىفهمیدند. مسأله را مطرح مىکردند، اما نمىفهمیدند جواب چیست. اگر از اول، آماده گیرندگى آن جواب بودند، اصلا به این کار دست نمىیازیدند.
حضرت این دعا را در صحراى عرفات بیان کرده و با خداى خود صحبت کرده است. قرنهاست که پدران ما مىنشینند و حسین، حسین مىگویند، الان هم نوبت به ما رسیده است، و همینطور قرنها ادامه پیدا خواهد کرد، زیرا:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ثبت است در جریده عالم دوام ما
امام حسین(علیه السلام) مىفرماید: «الهى ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الى عطاء و الیاس منک فى بلاء»: اى خداى من، اختلاف تدبیر و سرعت در هم پیچیدن سرنوشتها با مشیت پیروز تو، بندگان عارفت را از تکیه به عطاى موجود و از نومیدى در ناگوارىها باز مىدارد. زیرا؛
هر نفس نو مىشود دنیا و ما/ بىخبر از نو شدن اندر بقا
«یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب؛ خدا آنچه را که بخواهد محو یا اثبات مىکند و اصل کتاب نزد اوست». بسیار خوب، یا اباعبدالله، مدرک این جمله (یمحوا الله ما یشاء) را که با خداى خود در میان نهادى، چیست؟ «لکیلا تأسوا على ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم؛ تا بر آنچه از دست شما رفته است، اندوهگین نشوید و به سبب آنچه شما داده است، شادمانى نکنید».
یک اصل برای حفظ تعادل روانی
به آنچه که از شما گذشته است، ناامید نباشید. براى حفظ تعادل روانى، بالاتر از این اصل چه مىخواهید؟ به خاطر آنچه که از شما فوت شده است، به عقب برنگردید. فقط به جلو نگاه کنید.
نیک بنگر ما نشسته مىرویم/مىنبینى قاصد جاى نویم؟
پس چرا به عقب برمىگردید؟ که عجب، دیدید، بله، واقعا... جوانى از دست رفت! جوانى خیلى هم خوب شد که رفت. آیا حالا به منظومه شمسى و به کهکشان خط شیرى دستور بدهم؟ جوانى قانون الهى بود، آمده بود و رفت. قدرتى که من داشتم از دست رفت. آبادىها روبه خرابى مىروند، زیبایىها روبه زشتى مىروند. قانون هستى همین است. شما از این حرکت بهره بردارى کنید، چرا گریه مىکنید؟ بخندید! دو گروه هستند که در مقابل حرکت صف کشیدهاند. یک گروه گریه مىکنند که چرا گذشت؟ گروهى دیگر نیز مىخندند، به جهت اینکه مىگویند:
نیک بنگر ما نشسته مىرویم/ مىنبینى قاصد جاى نویم؟
به جاى نوى مىرویم، روبه خدا مىرویم، هر نفس که بر مىآوریم، همان قدر به خدایمان نزدیکتر مىشویم. چرا ناراحت باشیم؟ این مطلب را آیه شریفه: «لکیلا تأسوا على ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم»، به ما مىآموزد.
با هر که نفس برآرم اینجا/ روزیش فرو گذارم اینجا
آیا ماتم بگیرم؟ اینکه ماتم ندارد. جریان و قانون الهى چنین است. هستى بر این مبناست. لذا، همانطور که به طور مختصر عرض کردم، در امتداد این حادثه، ذره اى در چهره حسین بن على یأس دیده نشده است. واقعا مثل این که در این زندگانى مطابق مرادش، هر لحظه به او قول ابدیت دادهاند. چهره او این چهره است. او ساخت این خاک نیست، او از اینجا در نمىآید، ما خاک را مىشناسیم و با عالم ماده تا حدودى آشنایى داریم. او ساخته شده اینجا نیست، زیرا چهره جدى و چهره واقع جویانه و حق بینانه از خود نشان مىدهد و تا آخرین لحظه و بلکه با یک لذت نهانى که فوق تمام اندوههاست، یا با یک اندوه بزرگ و مقدس که فوق همه لذتهاست، خود را حق مىبیند.
آب حیات من است خاک سر کوى دوست/گر دو جهان خرمى است ما و غم روى دوست
الهى ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الى عطاء و الیاس منک فى بلاء.
شبیه به مضمون آیه شریفه است که وقتى بلا، ناگوارى و ناراحتى پیش آمده است، آن را به جهت یأس و با خودباختگى چند برابر نکنید، زیرا براى یک مرگ، انسان نباید هزار بار بمیرد.
داستان کوچکى عرض مىکنم: در تواریخ قدیم نقل مىکنند عدهاى در کشتى نشسته بودند و مىرفتند. حکیمى هم در آن کشتى بود. در آن کشتى، از دزدان دریایى گرفته تا تاجر و روحانى و استاد و... حضور داشتند. کشتى به گرداب نزدیک شد و توفان از همه طرف آن را فرا گرفت. معلوم بود که آن گرگها (دزدان دریایى) همه میش شده بودند. وقتى که مرگ چهره مىنماید، ایمان آوردن مرد بىایمان بسى دشوار، ولى بىایمان از دنیا رفتن محال است. یکى از آنها که روحانى بود، برخاست و گفت: این ساعت از آن خداست. همه به زانو درافتید. یعنى دیوار زندگى شکاف برداشته است. دیدند حکیمى نشسته و اصلا گویا این کشتى از آرامترین آبها عبور مىکند و حیات او در این لحظه، خیلى هم شکوفا شده است. به او گفتند:
مگر نمىبینى که کشتى در حال غرق شدن است؟ گفت: بلى، مىبینم. حالا چه کار کنیم؟ گفتند مگر نمىبینى تمام اثاث را در دریا مىاندازند و تو همین طور آرام نشستهاى؟ در پاسخ گفت: اولا؛ بنا نیست من پیش از مردن، صد بار بمیرم! ثانیا؛ آیا مگر کشتیبان با من ضدیت دارد؟ آیا باد فقط براى اینکه با ما لجاجت کند و فقط براى اینکه با ما تضاد دارد، وزیدن گرفته است؟ قانون جهان بزرگ و قانون طبیعت کار خود را انجام مىدهد. آیا این کشتى که در مقابل این امواج مقاومت نمىکند و مدام بالا و پایین مىرود، با من تضاد دارد؟ قطعا نه. حال، اگر آرام ننشینم پس چه کار کنم؟ از قضا کشتى هم زود نجات پیدا کرد. دقت کنید: آن حکیم علم به علت دارد و مىفهمد که در اینجا کسى مقصر نیست، من هم که سوار این کشتى شدم، کار داشتم و براى من این سفر ضرورت داشت. و نیامدم براى اینکه فرض بفرمایید جست و خیز کنم. اکنون به این موقعیت توفانى دریا رسیدیم و من با کمال آرامش، از حادثه استقبال خواهم کرد.
بعضىها مىگویند او یکى از فیلسوفان رواقى - یعنى از پیروان زنون - بود.
حسین بن على مىفرماید: خدایا، پروردگارا، سرعت اختلاف در تدابیر تو در پشت پرده است و فقط خودت مىدانى.
نداند به جز ذات پروردگار/که فردا چه بازى کند روزگار
یکى از آن طبیعىترین متفکران که در این دنیا خیلى طبیعى فکر مىکند و اصلا به شنیدن مسائل معنوى، آلرژى و حساسیت دارد، این مطلب را صریحا مىگوید که: هیچ کس یک دقیقه بعد را نمىفهمد که چه خواهد شد. زیرا نمىداند آنچه که الان در ناخودآگاه اوست، با نگاهش به این طرف خاموش است، اما وقتى با چشمش به آن طرف نگاه کند، منظره اى خواهد دید که تحریک خواهد شد و حداقل در وضع روانى او تغییر ایجاد خواهد شد. همچنین، اقیانوسى از واحدهاى ناخودآگاه وجود دارد و انسان نمىداند از کجا به خودآگاه پرید و وضع روحى انسان را عوض کرد.
بنابراین، این یکى از جملات حسینبن على (علیه السلام) است. ببینید چه قدر آرامش بخش است: الهى ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الى عطاء و الیاس منک فى بلاء.
تا در بلا و مشقتها ناامید نشوند و آنچه که به او دادهایم، مغرور به آن نشود. یک جمله دیگر: «الهى منى ما یلیق بلؤمى و منک ما یلیق بکرمک»: اى خداى من! آنچه از من در این جهان هستى ساخته است، مناسب خردى و ناتوانى من است و آنچه از تو پدیدار مىگردد، زیبنده توست.
بىنیاز خداوندا! من از مشتى خاک هستم، تویى خداى بزرگ. از من مطابق کوچکى و ناچیزىام و از تو مطابق بزرگىات برمىآید. بنابراین، چرا من از عظمت تو مأیوس شوم؟ تو به وجود من نیازى نداشتى که مرا آفریدى. آیا من از حال خودم شکایت کنم؟
ام کیف اشکو الیک حالى و هو لا یخفى علیک؟: آیا من از حال خودم شکایت کنم؟ حالم که بر تو مخفى نیست.
این جمله را در اینجا مدنظر داشته باشید. امام حسین(علیه السلام) بیان مىکند که خدایا: الهى علمک بحالى یغنیک عن مقالى: علم تو به حال من، تو را از اینکه بگویم بىنیاز کرده است.
اما با این حال، گفتهاى که با کلماتت با من ارتباط پیدا کن. حال، علت این را مىخواهیم بفهمیم.
من گروهى مىشناسم زاولیا/که دهانشان بسته باشد از دعا
مقصودم این است که این دو - سه بیت را در نظر داشته باشید تا بعد ببینیم عظمت کلام امام حسین چیست که مىفرماید: باز باید دعا کنم و با تو به نیایش بپردازم.
بر لبش قفل است و در دل رازها/لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیدهاند/رازها دانسته و پوشیدهاند
هر که را اسرار حق آموختند/ مهر کردند و لبانش دوختند
ولى ما باید بارالها، پروردگارا بگوییم، زیرا اگر انسان به آنچه که در درونش مىگذرد کفایت کند، صاف نمىشود. درون(انسان)پر از تخیلات و توهمات است. درون انسان پر از پدیدههایى است که تا به کلام نیاید، ممکن است در آنجا با همدیگر مخلوط شوند و صاف و شفاف قابل عرضه به خدا نباشند.
اى برادر عقل یکدم با خود آر/ دم به دم در تو خزان است و بهار
موجهاى تیز دریاهاى روح/هست صد چندان که بد توفان نوح
چگونه من از آنجا دعا را بیابم و استخراج کنم؟ چه طور مقرر کنم که اینک، من در حال ارتباط با خدا هستم؟ مراقبت بلى، ولى باید الفاظ مشخص کند که چه چیزى مىخواهى. نیاز تو در ارتباط با خدا چیست و با خدا از چه موضعگیرى صحبت مىکنى؟ لذا، بدین جهت دستور به دعا شده است:
«ادعونى استجب لکم؛ مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم».
«و اذا سئلک عبادى عنى فانى قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان؛ و هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند، من نزدیکم و دعاى دعا کننده را هنگامىکه مرا بخواند، اجابت مىکنم».
زیرا درون مغز آدمى، پر از انواع امواج و تخیلات است. آنها را نمىتوان همانطور به خدا عرضه کرد، بلکه باید تصفیه و صاف شوند. این موقعى است که نفس آدمى، یا آن نیروى کذایى، دعاها را مرتب و جمع کند و انسان تصمیم بگیرد که مثلا آن مطلب و سخن را نمىگویم. یا آن آرزوى عمل نشدنى و بىدلیلى را از خدا نمىخواهم. آن انتظار غلط را از خدا ندارم. اینها مورد نظر نیست، بلکه مشخص مىکنم که از خدا چه چیزى مىخواهم، با این حال که؛ لا یخفى علیک، حال من بر تو مخفى نیست. با این حال، من به درگاه تو دعا مىکنم و از تو مىخواهم:
الهى ما الطفک بى مع عظیم جهلى و ما ارحمک بى مع قبیح فعلى؟: اى خداى من! با اینکه به مقام شامخ ربوبى تو و به موقعیت واقعى خود در جهان هستى نادانم، اما چه الطاف شایانى که شامل حالم نفرمودهاى. با این کردارهاى ناشایستم، چه رحم و عطوفتى که برایم ابراز نمىکنى.
پروردگارا! با این جهل بزرگى که درباره تو دارم، چه قدر به من لطف دارى. واقعا به این جهلى که ما داریم، کمى فکر کنیم. ما از توحید به آنچه که پدران و مادران در دوران کودکى به ما کودکى گفتهاند، قناعت کردهایم. البته شما غالبا در محیطهاى دینى بودهاید و خیلى باید شکرگزار باشید که الحمدلله محیط خانوادگى شما، محیطى بوده که این مسائل در آن جدى مطرح بوده است. ما اگر حساب کنیم که دانایى ما چه قدر است و چه مقدار درباره خدا مىدانیم، حاصل آن جز شرمندگى و سرافکندگى، چیست؟ ما چاره دیگرى نداریم. با این حال، او از لطف خود کم نکرده است و ربوبیت خود را اجرا مىکند. او رحمتش را شامل حال ما مىفرماید. با اینکه ما جاهلیم، محبتش را کم نمىکند.
مثلا گاهى از ما سؤالاتى مىشود، مبنى بر اینکه ما موقعى که مىخواهیم نماز بخوانیم، مىگوییم: «ایاک نعبد و ایاک نستعین؛ (بارالها) تنها تو را مىپرستیم و تنها از تو یارى مىجوییم». این جمله راهى که کجا مىشود و مخاطب ما کیست؟ با چه کسى صحبت مىکنم؟ این سؤال در دل همه مطرح است که ایاک نعبد کیست؟ ک ضمیر خطاب است: یعنى من تو را عبادت مىکنم. و ایاک نستعین، و از تو یارى مىجویم.
براى این مطلب، جواب مختصرى براى جوانان عزیز عرض مىکنم که دقت کنند. اگر شما با شخصى در حال صحبت و گفتگو باشید، آیا مخاطب شما، چشم و پیشانى آن شخص است؟ آیا شما با دست و پا و صورت و بینى او صحبت مىکند؟ یا با جان او صحبت مىکنید که آن را نمىبینید؟ لذا، اگر همان فردى که با او مشغول صحبت هستید، همانجا بیفتد و جان او گرفته شود، بدن او صد در صد همان چه را که داشته است، دارد، اما شما دیگر با او صحبت نمىکنید و سخن خود را قطع مىکنید، زیرا شنونده ندارید. گوش و چشم او به جاى خود باقى است، اما مخاطب شما دیگر نیست. کسى که با او صحبت مىکردید، دیگر نیست. مگر چه کسى بود؟ حیات و زندگى بود. جان بود و اکنون دیگر در مقابل شما نیست. این امر توجه مىخواهد. همانطور که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جواب ذعلب یمانى که پرسیده بود: هل رأیت ربک: آیا خدایت را دیدهاى؟ فرمود: أفاعبد ما لا أرى؟: آیا چیزى را که ندیده باشم مىپرستم؟ یا؛ لم أعبد ربالم أره: خدایى را که ندیدهام، نپرستیدهام.
این امر، توجهى ظریف و لطیف مىخواهد. مقدارى هوى و هوس را مهار کردن مىخواهد. مقدارى غرایز را عاقلانه به کار بستن مىخواهد. مقدارى معرفت به مقام شامخ ربوبى مىخواهد که به من از رگ گردن نزدیکتر است. به روى خودتان خم شوید، و اگر از آنجا سالم سر به بالا ببرید، خدا را خواهید دید. منتها، به یک خم شدنى جانانه نیاز است. در آن هنگام که آدم بفهمد:
خدا در دل سودازدگان است بجویید/ مجویید زمین را و مپویید سما را
همیشه خداوند متعال را مىتوانید ببینید
این امر، خیلى آسان است و یک منشأ علمى خیلى بزرگ دارد که ما از این منشأ بسیار بزرگ غافلیم. آن منشأ چیست؟ این است که همیشه خدا با شماست و همیشه خداوند متعال را مىتوانید ببینید. وقتى مىگویید ایاک نعبد و ایاک نستعین، مخاطب همان است که در درون شما دیده مىشود. آیا در حال اضطراب در بعضى از حالات، واقعا با خدا انس گرفتهاید؟ قطعا در موارد فراوان، منتها متأسفانه ناتوانى ما طورى است که فقط موقع اضطراب و احساس شکست به سراغ آن مىرویم. در موقع خنده و در زمان انبساطهاى روانى، به سراغ او نمىرویم که این خدا معناى دیگرى هم به ما بدهد. فقط وقتى کشتى مىخواهد غرق شود، یا فقط در مواقع بیمارى و... به سراغ او مىرویم، حرفى نیست، اما این فقط مناسب کار ما نیست.
آیا در آن حالى که یک مطلب علمى بر شما کشف شده است، موقعش نیست که با خدا ارتباط برقرار کنید؟ آیا وقتى که توانستید یک بیمار را براى معالجه به پزشک برسانید، یا وقتى خودتان او را معالجه کردید، موقع این نیست که بگویید خدایا! پروردگارا! تو را مىبینم!؟ در روز قیامت از بعضىها سؤال مىشود که:
من بیمار شدم، چرا به عیادت من نیامدید؟ مىگویند: خدایا، تو بالاتر از این بودى که بیمار شوى. مىفرماید: بنده من بیمار شد، چرا به دیدن او نرفتید؟ اگر مىآمدید، مرا آن جا مىدیدید. بنابراین، جهلى است که مىتوان آن را بر طرف کرد. این جهل، به مسائل عالى ریاضى مربوط نیست که شما بگویید من ریاضیات، فلسفه، فیزیک نظرى، مکانیک کوانتوم و... نخوانده و نمىدانم. خود را در اینجا نبازیم، زیرا قدرت درک و فهم داریم.
من این مطلب را به جوانان عزیز تأکید مىکنم، چون این علم در دسترس همه ماست و مىتوانیم.
ما براى غفلت خود بهانه نداریم
توضیح: توجه شود که ما براى غفلت خود بهانه نداریم، زیرا همه ما، فطرت و عقل و وجدان داریم. از آن پیرزنى که دستش را از دوک کشید و گفت تا وقتى من داشتم چرخ را مىچرخاندم مىچرخید، اما دست خود را که برداشتم ساکن شد، در نظر بگیرید تا آن خداشناسان بزرگ تاریخ، از آن دید موسى یک شبانى را به راه که کلمات آن نشان مىدهد که از علم درونى و علم فطرى و علم الهى مختصر استفاده کرده بود، همگى معنا کننده تمام دانشها است. تعبیرى از یکى از اولیا دیدم که پیرزنى را توصیف مىکرد که این زن از معلومات چه داشت. مىگفت آنچه که از معلومات دنیا نصیب او شده بود، یک امضاى غلط بود. یکى هم اینکه خدا وجود دارد و مرا مىبیند و بر من ناظر است. به طور ساده، از علم فقط این دو مورد، زندگى را براى او قابل تفسیر کرده بود. به هر حال، باید کوشش کنیم، زیرا غفلت از این دانش براى ما مسموح نیست.
اول خودمان حساب کنیم و ببینیم اگر این را بخواهیم نادیده بگیریم، مىتوانیم خودمان براى خودمان عذر بتراشیم؟ آیا این درک علم، کتاب شفاى ابن سینا و اشارات ابن سینا را مىخواهد؟ آیا نیاز به فلسفههاى بسیار دشوار تاریخ شرق و غرب دارد؟ نخیر! این علم در اختیار همه است و هر لحظه هم شما مىتوانید از آن استفاده کنید. الهى ما الطفک بى مع عظیم جهلى، اى خداى من! با اینکه به مقام شامخ ربوبى تو و به موقعیت واقعى خود در جهان هستى نادانم، اما چه الطاف شایانى که شامل حالم نفرمودهاى.
جهل خیلى بزرگ است، زیرا در درون ما وجود دارد. یعنى جهل به خویشتن و خداى خویشتن که قابل عفو نیست و خدا ان شاءالله از ما برطرف کند. یعنى با این جهل باز گوش ما مىشنود، چشم ما مىبیند، و مىتوانیم هنر انجام بدهیم، مىتوانیم مکتشف باشیم و به قول سعدى رحمةالله: تا خداوند متعال، روزى بندگان را به خطاى فاحشى نبرد.
هر لحظه مشغول کار و فعالیت خود باشید. خداوند مىفرماید من شما را براى این زندگى به دنیا آوردهام و به شما لطف خواهم کرد. محبت من براى زندگى شماست. منتها، چه چیزى مىخواهید در زندگى بیندوزید؟ ما الطفک بى مع عظیم جهلى، خدایا، پروردگارا! با این جهل بزرگ من، تو چه قدر به من لطف دارى! آن وقت ببینید بشر چه چهرهاى نشان مىدهد(که در روز عاشورا) مىگوید ما نمىفهمیم شما چه مىگویید.
در روز عاشورا، حسین بن على(علیه السلام) چند کلمه صحبت فرمود، که واقعا سرنوشت بشریت را در آن چند سطر خلاصه کرد. اما مخاطبان او چنین گفتند: ما نسمع ما تقول. ما نمىشنویم تو چه مىگویى.
چشم باز و گوش باز و این عمى!/ حیرتم از چشم بندى خدا
انسان به آن مرحله هم مىرسد، نگویید ما نمىرسیم. نباید مغرور شویم. در آن موقع است که حق در مقابل چشمان انسان است و نمىبیند، حتى گوشش هم نمىشنود. گفتند: ما نسمع ما تقول یا اباعبدالله. حضرت فرمود: بلى، درست است. باید هم این را نشنوید، زیرا شکمها و بطون شما از حرام پر است. من چه بگویم تا شما بشنوید؟ مگر در درون شما شخصیتى باقى مانده است که گوشتان را به صدایى که از من مظلوم و از من تنها مىآید، بسپارید؟
آدم وقتى واقعا اینها را مىبیند، نمىفهمد آنهایى که در بعضى از مکتبها به نام اومانیسم مبالغه مىکنند، چه مىگویند. آرى، اومانیسم اگر واقعا به راه بیفتد، ممکن است یک مقدمه باشد براى انسانها که ساخته شوند، ولى انسان ساختن مىخواهد، انسان باید از بالا ساخته شود. ما با این قبیل انسانها چه کار کنیم که مىگویند: ما نسمع ما تقول. و تو(حسین) حکم پسر عموهایت را قبول کن و تسلیم شو. آن وقت هرچه بخواهى، براى تو هست. یعنى بشریت را تو نابود کن، چند صباحى هم تو به آقایى برس و تمام ارزشها را زیر پاى خود بگذار، آن وقت هرچه بخواهى آماده است.
به هر حال، شما اکنون با این جملات متوجه مىشوید که او چه مىگفت و آنها چه مىگفتند. این هم جملهاى دیگر؛
الهى ما اقربک منى و ابعدنى عنک و ما ارافک بى فما الذى یحجبنى عنک؟: خداوندا! با این دورى که من از تو احساس مىکنم و این فاصله که من با تو ایجاد کردهام، تو چه قدر به من نزدیکى. چه مهربان خدایى! پس آنچه که حجایى میان من و تو گشته است چیست؟
امام حسین(علیه السلام) مىگوید: خدایا، بشر چه قدر از تو دور مىشود؟! خدایا، چرا با این نزدیکى که به من دارى، من آنقدر از تو دورم؟ چیست که تو را آنقدر به من نزدیک نموده و مرا از تو دور کرده است؟
بیت زیر، نمونهاى از ادبیات ما و شما بوده است. از آن مراقبت و نگهدارى کنید. براى این ادبیات بسیار باعظمتى که در پشت سر گذاشتیم، وارث نالایق نشویم. (خداوند نیاکان ما را رحمت کند).
یار نزدیکتر از من به من است/وین عجبتر که من از وى دورم
چه کنم با که توان گفت که او/در کنار من و من مهجورم
آیا بالاتر از این خسارت تصور مىشود که آدمی خود خواهىاش را تعدیل نکند؟
خدایا، یک عمر هجران از خویشتن و نزدیکتر از خویشتن را چه کنم؟ آیا این غیر از این است که ما را وادار مىکند تا درباره خودخواهى خود تجدید نظر کنیم؟ آیا بالاتر از این خسارت براى اولاد آدم تصور مىشود که خود خواهىاش را تعدیل نکند؟ و اینطور خودش را از خدا دور ببیند، آن هم با این نزدیکىاش به انسانها.
الهى، با این دورى که من از تو احساس مىکنم، و این فاصله که با تو ایجاد کردهام، چهقدر به من نزدیکى. چه مهربان خدایى! پس آن حجابى که میان من و تو فاصله و مانع شده است که احساس کنم من از تو دورم، چیست؟ خدایا، آن حجاب را به من نشان بده.
منابع دیگر مىگوید: آن حجاب، خودخواهى و خودخواهى و خودخواهى است. همان دردى که بشر در مقابل آن با سرافکندگى تمام به زانو در آمده است. که هم شرق و هم غرب، به آن معترف است که نتوانستهاند براى رفع آن، کارى انجام بدهند. نتوانستهاند و نمىتوانند، در صورتى که مشکل نیست - به اصطلاح - سهل الممتنع است. (بشر) از یک جهت مىگوید آیا من به خودم تیراندازى کنم و خودم را تعدیل کنم؟ از آن طرف:
ورتو نگدازى عنایتهاى او/خود گدازد اى دلم مولاى او
(مولوى) مىگوید: خودت را از صفات پلیدى همچون؛ حسادت، بخل، جهل و... بگداز. بعد مىگوید من را هم تعدیل کن، ولى بشر مىگوید این دیگر امکانپذیر نیست و کار من نیست. آیا من به خودم هم تیراندازى کنم؟ مىگوید: بلى، شما انسانها یک من اعلى دارید که به خود طبیعىات باید بگوید اجازه بده من زندگىام را ادامه بدهم. یا در همان من، خود و شخصیت، حقیقتى وجود دارد که مىتواند از خود بالا برود و آن خود را تحت تصرف قرار بدهد و بگوید درست راه بروید؛ همانگونه که من را انسان درک مىکند، بدون اینکه در برابر آیینه بایستد و بدون یک نمود فیزیکى به آن نگاه کند. این درک من، سرمایه بزرگ و باعظمتى است. در همین جا بحث خودخواهى مطرح است، و عجیب هم این است.
چیزى که مىتواند شخصیت انسان را تعدیل کند، شناخت خود است
البته نمىخواهم بگویم در این مورد چیزى ننوشتهاند، بلکه پیرامون آن کار شده است، اما جدى به میدان نمىآیند. در واقع، جنبه حرفهاى و علمى آن بیشتر از این است که(به بشر)بگویند اول به درون خود رجوع کن، سپس صحبت کن. مثلا مىگوید به من چه که برگسون و ابن سینا و... چه گفتهاند؟ بسیار خوب، آنها هم - چه شرقى و چه غربى - براى خودشان مطالب خیلى عالى گفتهاند، اما من خودم باید بفهمم مطلب چیست. چیزى که مىتواند شخصیت انسان را تعدیل کند، شناخت خود است که خود انسان باید بشناسد.
خود انسان با درون خودش انس بگیرد و آشنایى پیدا کند و آن را تعدیل نماید. در آن هنگام است که:
دل سراى توست پاکش دارم از آلودگى/کاندرین ویرانه مهمانى ندانم کیستى؟
حسین بن على(علیه السلام) فرمود: برادر، به آنها بگو امشب را به ما مهلت بدهند. بالاخره، شب هم به بامداد مىرسید و تمام مىشد. ساعتها پشت سر هم، دقایق و ثانیهها پشت سر هم مىآمدند و به گذشته مىخندیدند. اباعبدالله آن شب را مىخواهد مهلت بگیرد، جریان چیست؟ آیا حادثه عوض خواهد شد؟
(یزیدیان) مىخواستند مهلت ندهند، اگرچه شهادتین؛ اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله را هم مىگفتند، ولى خون این مرد را مىریختند. اگر بر مىگشتند، قرآن را هم خیلى با قرائت مىخواندند.
1- جاؤوا برأسک یاابن بنت محمد/مترملا بدمائه ترمیلا
2- و کانما بک یاابن بنت محمد/قتلوا جهارا عامدین رسولا
3- قتلوک عطشانا و لما یرقبوا/ فى قتلک التأویل و التنزیلا
4- ویکبرون بان قتلت و انما/ قتلوا بک التکبیر و التهلیلا
1- اى پسر دختر پیغمبر، سر بریده تو را غلتیده به خون آوردند.
2- و گویى با این کارشان، پیامبرى (یا پیامبراکرم صلى الله علیه وآله) را آشکارا و عمدا کشتند.
3- تو را با لب تشنه به قتل رساندند و در این باره، به ظاهر و باطن قرآن(که به رعایت حق اهل بیت سفارش مىکند) توجهى نکردند.
4- آنان قتل تو را کار بزرگى مىپندارند، و توجه ندارند که با کشتن تو، صلاى تکبیر و تهلیل را کشتند.
لا اله الا الله را کشتند و با کشتن تو، الله اکبر هم مىگفتند. واقعا خداوند، شاعر و سراینده اشعار مذکور را رحمت کند.
یک خودخواه بزرگ، و به دنبال او خودخواهها، خواستند و خیال کردند که مىتوانند خدا را از افکار و درون انسانها نفى کنند. آنان اشتباه کرده بودند و بلکه خداشناسى خداشناسان را شدیدتر کردند و نتیجهاى عکس آنچه که خیال مىکردند گرفتند.
پروردگارا! خداوندا! تو را سوگند مىدهیم به حقیقت حسین بن على، تو را سوگند مىدهیم به آن عظمتى که به این مرد انعام فرموده بودى، از دریافت تو، از توحیدى که به مقام شامخ تو داشت، از آن لطفى که به ابى عبدالله کردهاى و او را به آن مقام شامخ رسانده اى، شامل بندگان خودت بفرما.
پروردگارا! جوانان ما را از این درس حسینى، موفق و پیروز بیرون بیاور.
خدایا! پروردگارا! تو را قسم مىدهیم به عظمتت و جلالتت، روز به روز ما را با حسین بن على بیشتر آشنا بفرما.
پروردگارا! خداوندا! ما را تا آخرین نفسها از این درسى که حسین به بشریت داد، برخوردار بفرما.
آمین