کد خبر: 3446912
تاریخ انتشار : ۲۰ آبان ۱۳۹۴ - ۰۸:۰۶
بیان علامه جعفری در عزای حسینی/۲۴

جریان عاشورا با مدیریت و محاسبه دقیق الھى انجام گرفت + فایل صوتی

گروه اجتماعی: آنان که مى‌خواھند در این زندگانى یکه‌تازان میدان تنازع در بقا باشند، داستان حسین(ع) براى آن‌ھا اسباب ناراحت‌‌کننده‌اى است. مسلم است که براى پوشاندن چنین حادثه‌اى، بارھا دست به کار شده‌اند، اما نمى‌توان آن را پوشاند، زیرا جریان با یک مدیریت و محاسبه دقیق الھى انجام گرفته است.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان متن زیر سخنرانی علامه جعفری است که با موضوع «آزادی در مکتب امام حسین(ع)» در شب دهم محرم سال 1376 ایراد شده است:

آیات قرآنى براى صبر و شکیبایى، امتیازات فوق العاد‌ه‌اى مطرح کرده است. سرگذشت بشر ھم در تاریخ نشان مى‌دھد که پیروزمندان تاریخ کسانى بودند که از نعمت بسیار بزرگ صبر و تحمل و متانت، در حد اعلا برخوردار بودند. صبر آنان به جھت علم به علل، علم به شرایط و توجه به این نکته بود که این طور نیست که ھر کس با حق باشد، ھمان لحظه باید پیروز شود.

«و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر؛ و ھمدیگر را به حق سفارش و به شکیبایى توصیه کرده اند(سفارش کرده اند)».

ضمنا به ھمدیگر بفھمانید که واقعیت چنان نیست که ھر وقت حق از آن کسى بود، یا حق در اختیار کسى بود، او مى‌تواند آن را اجرا کند و مى‌تواند آن را به جا بیاورد و از مردم براى احقاق حق استفاده کند.

حق، با آرامش و صبر و شکیبایى ھمراه است

درباره آیه مذکور، کمى تأمل کنید. این آیه را از زبان کسى مى‌شنوید که صد در صد حق را با خودش مى دید و صد در صد حق با او بود. اگر این انسان بزرگ(پیامبر صلى الله علیه وآله)، از بالاترین قله تاریخ به بشر نمى‌نگریست، این سخن و وحى از زبان او جارى نمى‌شد. و اگر این سخن حق نبود، به صورت وحى بر او نازل نمى‌شد. حق، با آرامش و صبر و شکیبایى ھمراه است. در جملاتى از نھج البلاغه ھست که کسى که مى‌خواھد میوه درختى را قبل از رسیدن بچیند، نتیجه نخواھد گرفت. شما در جریان امام حسین - در زمان معاویه - صبر و تحمل زیادى از امام مى‌بینید. در حقیقت - ھمان طور که قبلا عرض کردم – این‌ھا با مفاھیم جزئى قابل تفسیر نیست. این قدر صبر و شکیبایى که خود صبر را به شگفتى وامى دارد! حتى در زمان پدر یزید، شیعیانى از عراق به امام حسین(علیه السلام) نامه نوشتند که اگر شما حرکت کنید و به عراق بیایید، ما از شما حمایت خواھیم کرد.

حضرت فرمود: ما تعھدى بسته‌ایم که تا آن تعھد تمام نشود، حرکت نمى‌کنیم.

حسین رفتنى بود، ھم چنین تمام پیامبران و اولیاءالله ھمه رفتند و باید ھم بروند. آن چه که براى بشر از این اولیاءالله مى‌ماند، ھمین جمله است: «من تعھد کرده‌ام». والا فرض بفرمایید که امام حسین(علیه السلام) چند سال دیگر ھم حکومت را به دست مبارکش مى‌گرفت و در روى زمین عدالت را پر مى‌فرمود، و ھمان گونه که پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله ) در نظر داشت، اسلام را مى‌گستراند. بالاخره، خود ایشان ھم مى‌رفتند، اما باز انسان است و اختیارش. باز انسان است و معرفتش. باز انسان است و آزمایش‌ھا. بالاخره، جریان حسین ھمان طور که فرمود: اگر رفتیم و به پیروزى رسیدیم؛ نحمدالله على ذلک، (به خدا حمد خواھیم کرد)، اگر ھم (پیروزى میسر) نشد، به شھادت مى‌رسیم. در ھر حال، (نتیجه حرکت امام حسین) احدى الحسنیین بود. بالاخره، آن بزرگ، مانند سایر بزرگان و پیامبران مى‌رفت،  اما باز انسان بود و خواسته‌ھا و تمایلات و چھره حیوانى او، و جریان حسین نمى‌توانست مردم را مجبورا در خِرد، دین و ایمان نگھدارد. از خود پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) که بالاتر نمى‌شد.

ملاحظه کردید که آن ھمه نشانه‌ھاى وحى را مى‌دیدند و ھیچ کس تردید نداشت که سخنان او، ساخت ریگزار(عربستان) نیست. فرھنگ آن ریگزار براى ما روشن است و با آن آشنا ھستیم. عمده فرھنگ(آن مرز و بوم) اشعارى بود که از نظر لفظى خوب بود. شما دقت کنید به قصاید سبعه معلقه(ھفت قصیده) که در دوره جاھلیت از کعبه آویزان کرده بودند، مثل؛ «قفانبک من ذکرى حبیب و منزل»، و سایر قصاید که در مقابل یک قصیده متنبى، از نظر معنا و از نظر مطلب ھیچ بود. آیا آن فرھنگ مى‌توانست چنین چیزى را به وجود بیاورد؟ البته انسان براى توجیه خودش ممکن است بگوید بله، اما باید خودش را خیلى توجیه کند. باید خیلى در مقابل آفتاب بایستد و به آفتاب بگوید: تو تاریک ھستى.

بسیار خوب، اکنون نیز ھمان محیط و ریگزار وجود دارد و خیلى ھم پیشرفت و ترقى کرده است، حتى قابل قیاس با آن زمان نیست. پس یک ھزارم شخصیت محمد(صلى الله علیه وآله) را الان به ما بدھید، زیرا خیلى لازم داریم. هم اکنون تمام بشریت به انسانى(معادل) یک میلیونیوم پیامبراکرم نیاز دارد، تحویل بدھید. پس امام حسین(علیه السلام) صبر فرمود و شکیبایى کرد تا حادثه،  درست منطق خودش را در نوردد. تاکنون چند قرن است که مى‌گویند این قضیه درست بوده است؟ گذشت روزگاران نیز نتوانست کوچک ترین اشتباھى براى این حادثه اثبات کند، با این که این حادثه به ضرر خیلى‌ھا بوده و ھست و خواھد بود.

آنان که مى‌خواھند در این زندگانى با قدرت‌ھاى محاسبه نشده زندگى کنند و یکه تازان میدان تنازع در بقا باشند، مسلما داستان حسین براى آن‌ھا اسباب ناراحت کننده‌اى است که: عدالت وجود دارد. «من مى‌توانم» یک مسأله و «من مى‌خواھم پس حق است» مسأله‌اى دیگر، و خود حق نیز یک مسأله دیگر است. «مى‌خواھم» شما مدار حق نیست.

جریان امام حسین(ع) با یک مدیریت و صبر و محاسبه دقیق الھى انجام گرفته است

این را داستان حسین مى‌گوید. مسلم است که براى پوشاندن چنین حادثه‌اى، بارھا خیلى‌ھا دست به کار شده‌اند، اما نمى‌توان آن را پوشاند، زیرا جریان با یک مدیریت و صبر و محاسبه دقیق الھى انجام گرفته است.

این جریان به شب دھم رسید. فجمع الحسین(علیه السلام) اصحابه عند قرب المساء. حسین(علیه السلام) یاران خود را نزدیکى‌ھاى شب جمع کرد. قال على بن حسین(علیه السلام): فدنوت منه لا سمع ما یقول لھم و انا اذ ذاک مریض فسمعت أبى یقول لاصحابه على بن حسین(علیه السلام) فرمود: من خودم را به طرف پدرم نزدیک کردم که ببینم با آن‌ھا چه صحبتى مى‌کند. من بیمار بودم، ولى نزدیک شدم تا ببینم چه مى‌گوید. دیدم پدرم به یارانش این طور مى‌فرمود:

«اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السرأ والضرأ. اللھم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فھمتنا فى الدین و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده فاجعلنا من الشاکرین»: من شکر و ثناى خداوندى را به جاى مى‌آورم(بھترین ثنا و شکر). ستایش او را مى‌گویم براى ھر شادى و اندوھى(براى ھرگونه گشایش و گرفتارى). خداوندا، حمد تو را مى‌گویم که ما را تکریم فرمودى به نبوت. ما را در دودمان پیغمبر قرار دادى. قرآن را بر ما تعلیم فرمودى. دین را بر ما تفھیم نمودى و براى ما گوش‌ھاى شنوا، و چشم‌ھاى بینا و دل‌ھاى جوان(نیک) قرار دادى. اینک، در میان این ھمه بلا و خطر، از تو مى‌خواھیم که ما را از بندگان شکرگزارت محسوب نمایى.

(امام حسین) نمى‌گوید من که خوب حرکت مى‌کردم، حال این چه جریانى است که پیش آمده است! این که این جریان، عظمت حسین را بالاتر از عظمت تاریخ اثبات کرده است، به ھمین علت است. اصلا مثل این که در عالى ترین موقعیت زندگى طبیعى، زندگى مى‌کند. اثنى على الله احسن الثناء. یعنى حالم خیلى خوب است و دنیا به مراد من و زندگى به مرام من است. اصلا من ھمین را مى‌خواستم که باشد. معناى این گونه ستایش و این گونه سپاسگزارى چنین است. اثنى على الله احسن الثناء. در ناگوارى شکرگزارش ھستم.    در خوشى‌ھا تسلیم محض ھستم، براى خدا، به خدا و به بارگاه خدا. او با این جملات شروع کرد. دقت کنید که آن ھفتاد و یک نفر در چھره ملکوتى(حسین) که ھر لحظه بر شکوفایى‌اش افزوده مى‌شد، چه مى‌دیدند؟

ایشان فقط پیرامون این که الان به طور جدى محاصره شده است، صحبت نمى‌کند، بلکه درست مثل این که - به اصطلاح - در یک حالت فارغ البال، در بزرگ‌ترین محفل دانش صحبت مى‌کند، که ما چگونه باید با خدایمان ارتباط برقرار نموده و سپاسگزار او باشیم. ھم چنین، یک تعلیم و تربیت در درجه بسیار عالى مطرح فرموده است. یعنى از آن کلمات که قاعدتا اطراف چنین شخص محاصره شده‌اى را - آن ھم چه محاصره ناجوانمردانه‌اى - مى‌گیرد و او دست و پاى خویش را گم مى‌کند، خبرى نیست. خوب دقت کنید!

حتى به دشمنانش ھم نمى‌گوید که شما کمى ببینید در آن طرف(ابدیت) چه خبر است؟ درست مثل این که یک درس الھیات را مى‌خواھد شروع کند، صحبت کرده است.
پدر این پسر، على بن ابى طالب بود. این پسر على بود که در غوغاى جنگ‌ھاى صفین،  یک سرباز خطاب به علی گفت: یا امیرالمؤمنین یک سخنرانى درباره الھیات براى ما بفرمایید. بعضى از فرماندھان گفتند: مگر نمى‌بینى امیرالمؤمنین مشغول اداره جنگ ھستند؟ الان که موقع این بحث نیست.   

حضرت فرمود: پس چرا به این جا آمده‌اید؟ بگویید مردم جمع شوند تا من چند کلمه صحبت کنم. در ھمان لحظه که سرھا و دست‌ھا مى‌پرید و قطرات خون به زمین مى‌ریخت، حضرت اوج مى‌گیرد و سخنانى بیان مى‌دارد.

خدایا، انسان چگونه اوج مى‌گیرد که (در آن حال اوج)، براى او انگیزه‌ھا از انگیزگى مى‌افتد!؟ اصلا مثل این که با آن‌ھا نیست. بعضى تواریخ دارد که به امیرالمؤمنین یک حال روحانى در صفین دست داد و فرمود مردم جمع شوند. فلما حشد الناس جمیعا قام خطیبا. این مطلب را ھم کافى و ھم توحید صدوق رحمه الله دارد، که حضرت خطبه‌اى در آن جا فرمود. البته زمانى ھم این جانب درباره آن خطبه کار مى‌کردم.

ھمان طور که ابن ابى الحدید گفته است، ما ھم بگوییم: ابراھیم خلیل چشمانت به چنین پسرى روشن باد که اصلا انگار نه در جنگ است، و تو گویى ھمه پیامبران و تمام حکما نشسته‌اند و به على بن ابى طالب مى‌گویند: یا على، براى ما درسى بگو، و او با کمال آرامش و فراغت سخن مى‌گوید. این(حسین) پسر اوست که خدا را این گونه حمد و ثنا مى‌کند.

خدایا! پروردگارا! خودت ما را از درد کم ظرفیتى نجات بده. این کم ظرفیتى بد چیزى است. این ھیجان‌ھا، عجول بودن، شتابزدگى‌ھا، کوچک بودن قلب و... در بسیارى از موارد، توفیقات را از دست ما مى‌گیرد. حضرت فرمود: «و جعلت لنا اسماعا و ابصارا». حق را خواھیم شنید و خواھیم نگریست. زیرا او به من دیده عطا کرده است. دقت بفرمایید، در این جا سایر نعمت‌ھاى مادى را بیان نمى‌فرماید، با آن که آن‌ھا ھم نعمت‌اند، بلکه مى‌گوید: ثنایش مى‌گویم، که به من نعمت فھم داده است. گوش دارم که بشنوم، دیده دارم که ببینم، دل دارم که دریابم.

صلوات الله علیک یا ابا عبدالله، واقعا براى چنین تعظیمى که امت بزرگى در طول این قرون و اعصار درباره تو داشته‌اند، شایسته‌اى. مى‌گوید:ما خدا را سپاسگزاریم که به ما دیده داده، مى‌بینیم، مى‌شنویم و با قلبمان دریافت مى‌کنیم. آیا این درس براى ھمیشه براى ما کافى نیست؟ اول عوامل را درنظر بگیرید. او مى‌داند که فرزندانش فردا در چه اضطرابى ھستند. مى‌داند و مى‌بیند، زیرا در مقابل چشمان اوست. او مى‌داند که این از خدا بى خبران و ضد انسان‌ھا چه وضعى را به وجود خواھند آورد. مسأله این نیست که بکشند و دست بردارند. آن‌ھا ھزاران نوع شماتت، نابخردى، نابکارى و شدیدترین شقاوت را نشان خواھند داد.

با این حال، با آرامش کامل مى‌گوید: خدایا! ما چه قدر شکرگزارت باشیم که به ما بینایى داده‌اى، به ما گوش داده‌اى، به ما قلب داده‌اى. فاجعلنا من الشاکرین،(خدایا ما را از سپاسگزارانت قرار بده). نیایش او در آن ھنگام با خدا این است که پروردگارا، در مقابل این سه نعمت بزرگ، که بزرگ‌ترین نعمت‌ھا در انسان شدن انسان ھاست، به ما لطف کن تا شاکر باشیم.

سپس مى‌فرماید:

«اما بعد، فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خیرا من اصحابى و لا اھل بیت ابرا و لا اوصل و لا افضل من اھل بیتى،  فجزاکم الله عنى خیرا. الا و انى لأظن یوما لنا من ھولاء»: اما بعد، من سراغ ندارم، نمى‌دانم یارانى باوفاتر از یاران من، و یارانى بھتر از یاران من، اھل بیتى نیکوکارتر از اھل بیت من. خداوند از طرف من خودش به شما پاداش بدھد. آگاه باشید که گمان من آن است که روز سختى را با اینان دارم.

در آن ھنگام،  ھفتاد و یک نفر ھم نشسته‌اند و گوش مى‌دھند، ولى روى آتش شعله ور و در یک حالت بسیار غیرعادى نشسته‌اند. در یک حالتى که نگاھشان نفوذ مى‌کند و قرون و اعصار را کنار مى‌زند. در مقابل خود، مردى را مى‌بینند که مظلوم‌ترین فرد تاریخ است و مى‌دانند که فردا چه خواھد شد.

«الا و انى قد اذنت لکم فانطلقوا جمیعا فى حل لیس علیکم منى ذمام و ھذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا و لیأخذ کل واحد منکم بید رجل من اھل بیتى و تفرقوا فى سواد ھذا اللیل و ذرونى و ھولاء القوم فانھم لا یریدون(یطلبون)غیرى»

آگاه باشید! به ھمه شما اجازه دادم، اعلام مى‌کنم،  اذن دادم که ھمه شما برخیزید و بروید، بدون این که ھیچ بیعتى از من بر شما باشد. شب فرا رسیده است، آن را غنیمت بشمارید و در تمام شب به راه ادامه دھید. ھر یک از شما نیز دست مردى از خاندانم را بگیرید و در سیاھى شب متفرق گردید، و مرا با این قوم که جز مرا نمى‌خواھند، واگذارید.

از این کھسار و دشت بوى خون مى‌آید. حرکت کنید و بروید. البته با این گونه آزادى که امام حسین(علیه السلام) به آنان داد، آیا شرعا مى‌توانستند بلند شوند و بروند؟ بعضى‌ھا مى‌گویند آن(آزادى) فوق حقوقى بود .در حقیقت، قضیه،  قضیه عشق بود. واقعا امام حسین(علیه السلام) کسى را در راه مجبور نکرد و این یکى از آن دلایل است، که امام حسین مى‌دانست که بر اساس قاعده، پیروزى جسمانى و فیزیکى بسیار بعید است. این مطلب را بعضى از تحقیق کنندگان درباره امام حسین(علیه السلام) باید بدانند، والا ایشان به جمع آورى یاران و جمع آورى کمک‌ھا مى‌پرداخت.

البته ھمان طور که عرض کردم، حرکات نشان مى‌دھد که ایشان خیلى دقیق حرکت مى‌کرد، مثل این که اصلا شھادتى در کار نبود. یعنى در مرز بین زندگى و مرگ حرکت مى‌کرد، که آن حال براى ما قابل درک نیست.    آن حال که چگونه زندگى و مرگ، على السویه در مقابل این مرد بزرگ الھى مجسم بود. او این طور حرکت مى‌کرد و دیدید چه قدر آماده بود. امشب اردویى ساخت، مثل این که لشکرش به مقدار آنان است. بعضى‌ھا که دیده بودند، گفتند: تعجب آور بود که چگونه این نقشه را حضرت پیاده فرموده بود.

البته یک نقل تاریخى چنین است. مرحوم سید عبدالرزاق مقرم رحمه الله در نجف یک مقتل الحسین دارد. او درباره امشب(شب عاشورا) دو مسأله را چنین ذکر مى‌کند:
1. امام حسین(علیه السلام) بنى اسد را که در ھمان حوالى بودند، صدا کرد. ان شاءالله اگر خدا قسمت کند و به کربلا بروید، از ھیجده کیلومترى کربلا به آن طرف، قبیله بنى اسد مستقر ھستند. ما با طلبه‌ھا گاھى پیاده از نجف به کربلا مى‌رفتیم و در طول مسیر، یک شب در آن جا اقامت مى‌کردیم. خودشان ھم مى‌گویند که ما بنى اسد ھستیم. حضرت بزرگان آنان را جمع کرد و گفت: شما در این جا نمانید. یا این جا را موقتا ترک کنید و بروید. بعضى‌ھا مى‌گویند امام حسین مقدارى از زمین‌ھاى آن جا را خرید و فرمود این جا را ترک کنید و بروید، زیرا اگر کسى در این مکان باشد و فردا صداى مرا بشنود و اجابت نکند، قطعا به آتش الھى گرفتار خواھد شد.

به خاطر دارم شبى که ما پیاده به سمت کربلا رفته بودیم، در ھمان منطقه، چند نفر از بنى اسد دور ما نشسته بودند. یکى از پیرمردھا گفت: سودالله وجوھھم...، خدا چھره‌ھاى پدران ما را سیاه کند. حسین این سخن را به آنان گفت و آن‌ھا بلند شدند و رفتند و او را تنھا گذاشتند. براى ما ھنوز این ننگ مانده است.

2. حبیب آمد و دید حضرت تنھا در خیمه خودشان مشغول مناجات است. صبر کرد تا نماز ایشان تمام شد. عرض کرد، آیا اجازه مى‌دھید که من در این نزدیکى‌ھا نزد قبیله بنى‌اسد بروم،  بلکه عده‌اى را بیاورم؟ حضرت فرمود: برو اختیار دارى. او رفت و توانسته بود نود نفر را جمع آورى کند و بیاورد. اما در راه، با ابن ازرق که چھار صد نفر ھمراه داشت روبه رو شدند، و طى یک درگیرى شدید، عده‌اى کشته و عده‌اى دیگر به محل خودشان برگشتند و حبیب تنھا آمد. به حضرت سلام کرد و قضیه را عرض کرد.
حضرت نگاھى به آسمان کرد و با صبر و آرامش فرمود: لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم.

به ھر حال،  آن شب حضرت فرمود: من به ھمه شما اجازه دادم که بروید، من شما را حلال کردم و شما از طرف من تعھدى ندارید. این لیل(شب) است که پرده‌ھاى تاریکش را به روى ما انداخته است. ھر کسى از شما(ھر مردى) دست یکى از این بچه‌ھا را بگیرد و برود و در این سیاھى متفرق شوید تا خداوند به شما فرج بدھد. فانھم لا یریدون(یطلبون) غیرى. این مردم فقط مرا مى‌خواھند.

انسان‌ھاى تبدیل شده از مس به طلا به وسیله کیمیاى روح حسین

«و لو أصابونى لھوا عن طلب غیرى»: اگر مرا کشتند، دیگر به من مشغولند و با کسى کارى نخواھد داشت. و ھمان طور که شنیدید، ھر کدام برخاستند و مطالبى را گفتند که معلوم شد مسأله، مسأله سیاھى لشکر نبود. مسأله،  مسأله این که در معذورات قرار بگیرند و بگویند ما ھم آمدیم، نبود. آنان که دنبال انگیزه‌ھاى دنیا بودند، در میان راه رفتند. آن‌ھا دیگر باقى نماندند و در خدمت حضرت نبودند. و آنان که ایستادند، سخنان خود را گفتند. اگر کسى سخنان این انسان‌ھاى تبدیل شده از مس به طلا را، به وسیله کیمیاى روح حسین، تحلیل کند و بفھمد، خواھد فھمید که این علوم انسانى که امروز در مسیر انسان‌ھاست، چه قدر انسان را کوچک کرده است.

آنھا(یاران حسین) در چه جاذبه‌اى قرار گرفته بودند که جواب حضرت را آن گونه بیان کردند؟ ھیچ کدام حضرت سیدالشھدا را ترک نکردند و فردا به تمام معنا ایستادگى کردند. در جلسات گذشته نیز عرض کردم،  حضرت خیلى اصرار فرمودند که امشب به ایشان مھلت بدھند. گفت: خدا مى‌داند که من نماز را دوست دارم، بلکه امشب با ذکر یا حق و الله اکبر و با نماز، لحظات آخر عمرمان را سپرى کنیم.

جوانان عزیز، این پیشتاز شما حسین است. یک شب مھلت گرفتن او فقط براى نماز بود، والا مى‌دانست که آنان دست بردار نیستند. شاید اگر به فکر این بود که بالاخره قرار است کشته شود، مى‌گفت ھر چه زودتر بھتر. چون حتى فکرش ھم ناراحت کننده بود. ھم فکر بچه‌ھا، ھم فکر ناجوانمردى دشمن، ناراحت کننده بود. ذھن انسانى اگر به طور طبیعى به این‌ھا فکر مى‌کرد، ناراحت مى‌شد. اگر طبیعى فکر مى‌کرد، بدین جھت که روح در سطح بالا بود، روح خود را بالا مى‌گرفت و این مسائل نمى‌توانست براى حضرت مسأله شود. آن شب را فقط براى نماز مھلت گرفت.

کسى که با خدا تعھد ندارد، به ھیچ انسانى تعھد ندارد

احساس مى‌شود که بعضى از جوانان ما کمى در نماز مسامحه مى‌کنند. یقین بدانید کسانى که ممکن است کارى براى این جامعه انجام بدھند، شما نمازگزاران ھستید، زیرا کسى که با خدا تعھد ندارد، به ھیچ انسانى تعھد ندارد. این را ھم به شما عرض مى‌کنم که اگر خداى ناخواسته در نماز مسامحه کنید، در حقیقت، در تعھد با خدا مسامحه کرده‌اید. آیا براى شما افتخار نیست که پیشواى شما حسین(علیه السلام) نمازگزار است؟ پیشواى شما على بن ابى طالب(علیه السلام) نمازگزار است. پیشواى شما فاطمه زھرا(علیھا السلام ) نمازگزار است.

کسانى که خواستند براى بشر قدم بردارند، آن ھایى بودند که با خدا ارتباط داشتند و چه ارتباطى بالاتر از نماز. ان شاءالله از ھمین امشب - و از آن احساساتى که ما مى‌بینیم و خیلى عمیق است - نتیجه بگیریم که از راه حسین روانه و رھسپار بارگاه خدا شویم و به نماز اھمیت بدھیم. اگر به نماز اھمیت ندھیم، لا تقبل (چیزى دیگر از ما قبول نمى‌شود) .آیا این(سخن و درخواست حسین براى نماز) افتخار انسان نیست؟

در کتابى درباره عبادت چنین نوشته است:

معبد چیست؟ مقصود از مسجد، کلیسا و... معابدى است که بشر از آغاز تاریخ با دست خود ساخته و از آن جا به پرواز در آمده است. بشر آن‌ھا را به عنوان معابد در روى زمین، براى خودش سکوى پرواز ساخته است. حال که گذار ما به معبد افتاد، جملاتى نیز درباره آن صحبت کنیم.

«در معبد چه مى‌کنند؟ در معبد نماز مى‌گزارند. در معبد به چه کسى نماز مى‌گزارند؟ به خدا و براى خدا، براى خدا نماز مى‌گزارند چه معنا مى‌دھد؟ احتیاج به اندیشه خیلى زیادى نیست که نماز عبارت است از: رابطه برقرار کردن یک من بى نھایت کوچک با یک من بى نھایت بزرگ به نام خدا، آن ھم با معرفت». در معبد این کار را انجام مى‌دھند، که ھم بیابان و ھم گوشه خانه، ھم مسجد، ھم کارگاه و ھم دانشگاه مى‌تواند معبد شود.

اگر ارتباط با خدا برای بشر مطرح بود، لحظات ما بوی ابدیت می‌داد

ھر کجا مى‌تواند معبد باشد. واقعا آیا ما فکر کرده‌ایم که وقتى خدا به ما مى‌گوید با من رابطه برقرار کن، یعنى چه؟ چون ماه را به تاریکى دیده‌ایم. واقعا اگر خدا براى بشر مطرح بود و به او مى‌گفتند مى‌توانى با او ارتباط برقرار کنى، و اگر ما واقعا مى‌دانستیم معناى این مطلب چیست، لحظات ما بوى ابدیت مى‌داد. اما حیف که نمى‌دانیم. یا اگر مى‌دانستیم که معناى این جمله چیست: کفالى فخرا ان اکون لک عبدا، چه افتخارى بالاتر از این که به انسان بگویند تو با خدا رابطه برقرار کن! پس سروکار ما با آن مربیان و معلمان است که با ما درباره خدا کمى صحبت کنند و ما را آن قدر به ھجران خدا مبتلا نکنند.

ما یک عشق ناآگاھى به خدا داریم که آفریننده ماست. عشق به خدایى داریم که حسین را در برابر ما گذاشته است. عشق به خدایى داریم که على را براى ما به وجود آورده است.  عشق به خدایى داریم که انسان‌ھایى به وجود آورده، که ھر یک، مساوى با تمام ھستى است.

بگذر از باغ جھان یک سحر اى رشک بھار / تا ز گلزار جھان رسم خزان برخیزد

ما این ارتباط با خدا را کجا رھا کنیم؟ اى عزیزان، عمر مى‌گذرد و دو بار ھم عمر نمى‌کنیم. یک وقت احساس مى کنیم که عمر گذشت و دیگر برگشت پذیر نیست. نکند موقعى بیدار شویم که بگوییم:

من کیستم تبه شده سامانى/ افسانه‌اى رسیده به پایانى

افسانه چیست که به پایان برسد؟ در آن موقع بگوییم از دست ما چه چیزى رفت؟ واقعا معلوم مى‌شود که ارتباط با خدا براى ما مطرح نیست. در ذھن ما چه مفھومى نھفته است که ما را به خود جلب نمى‌کند؟

خدایا، ما را به سوى خودت جلب بفرما. خدایا، خودت ما را مورد عنایت قرار بده و عظمت نماز را براى ما قابل درک بفرما.

فردا در آن ھیجان و جریان، ابوثمامه صائدى آمد و گفت: یا اباعبدالله، موقع اذان شده و آفتاب از نصف النھار گذشته است، خدمت شما نماز بخوانیم. البته بعضى‌ھا مى‌گویند خود حضرت اقدام فرموده بود. به ھر حال، امام حسین(علیه السلام) فرمود: ذکرت الصلوه جعلک الله من المصلین: از نماز یاد کردى، خدا تو را از نمازگزاران قرار بدھد.
حضرت به زھیربن قین و سعیدبن عبدالله حنفى دستور داد تا پیش روى او بایستند. سپس حضرت با نیمى از باقیمانده یارانش(به ترتیب نماز خوف) به نماز ایستاد. در این اثنا تیرى به جانب حضرت پرتاب شد و سعیدبن عبدالله خود را در مسیر تیر قرار داد و آن را به جان خرید. به ھمین منوال خود را سپر تیرھاى دشمن نمود تا آن که از پاى در آمد و بر زمین افتاد.

بار دیگر مى‌خواھم عرض کنم که خداوند به شما جزاى خیر بدھد. این چند شب واقعا با خلوص کار کردید. این فعالیت‌ھا بى خلوص نمى‌شود و شوخى بردار نیست. امکان ندارد که این دل،  آن قدر ارزان باشد که بگوییم این گریه‌ھا، گریه ساختگى است. مسأله دل بالاتر از این حرف ھاست.

تو ھمى گویى مرا دل نیز ھست / دل فراز عرش باشد نى به پست

ولى باز در این روزھا مى‌بینیم که دل عرشى شما حرکت مى‌کند و به ھیجان در آمده است. اشک‌ھا از دریاى این دل موج مى‌زند. از خدا و ھم چنین از این شھید دار بقا و شھید راه انسانیت بخواھیم تا از خدا بخواھد که عشق و علاقه به نماز را در دل‌ھاى ما بیافروزد.

خدایا! پروردگارا! این عزیزان را که واقعا مى‌بینیم در عزاى محبوب تو چگونه اخلاص دارند و آن را نشان مى‌دھند، امشب با تو تعھد مى‌کنند - من از طرف شما عرض مى‌کنم و از طرف شما تعھد مى‌کنم - خدایا تو را قسم مى دھم به آن قطرات خون حسین، ان شاءالله این فرزندان عزیز ما نمازھاى خود را ترک نکنند، خدایا آنان را موفق بفرما.

خدا ان شاءالله به شما اجر بدھد، خدا به شما توفیق دھد. تعھد کردید، دیگر فراموش نفرمایید!

پروردگارا! ما را با فلسفه وجودیمان آشنا بفرما. پروردگارا! ما را از این عبادتى که تفسیر شد و از آن عبادتى که در قرآن فرموده‌اى، محروم مفرما.

خداوندا! پروردگارا! ما را در این دنیا موفق بفرما تا زندگیمان بیھوده سپرى نشود. پروردگارا! ما را در تعلیم فلسفه و ھدف زندگى به جوانان،  یارى بفرما.

پروردگارا! خودمان را عامل به گفتار خودمان قرار بده. خداوندا! پروردگارا! در این چند روز، چه از نظر احساسات پاک بارى محبوب تو حسین(علیه السلام)، چه از نظر تفکرات و اندیشه‌ھا درباره القاء مطالب و فکر درباره مطالب، لحظاتى را ما گذراندیم، آن لحظات را از ھمه ما قبول بفرما.

پروردگارا! خداوندا! خودت وسایل درک و فھم و گردیدن جوانان را آماده بفرما. پروردگارا! ما را در مقابل جوانانمان شرمنده مفرما. یعنى در روز قیامت نشود که این‌ھا واقعا گریبان ما را بگیرند و بگویند: ما که آماده بودیم، ما که مى‌خواستیم بفھمیم، ما که مى خواستیم درک بکنیم، ولى چرا نگفتید؟

خدایا! پروردگارا! وسایل را خودت لطف کن و آماده بفرما و دست ھمه ما را از دامان على و آل على(علیه السلام)، کوتاه مفرما.
آمین

مطالب مرتبط
captcha