به گزارش ایکنا از خراسان رضوی، محمدعلی وطندوست، دانشیار گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد، در نشست علمی «تجربه نزدیک به مرگ» که امروز، هفتم اسفندماه، در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شد، با نگاهی تحلیلی و انتقادی از منظر فلسفی و علمی، به طرح مسئله ثبات آگاهی و جداییناپذیری روح و بدن پرداخت و ثبات آگاهی را نشانهای از وجود مرتبهای غیرمادی در انسان دانست.
وطندوست با اشاره به ثبات برخی آگاهیها در برابر تغییرات مادی بدن گفت: تصویر ذهنی که از یک دوست، آشنا یا یک مفهوم در ذهن داریم، در گذر زمان تغییر نمیکند؛ در حالی که تمام سلولهای بدن و مغز ما طی سالها دگرگون میشوند. برای مثال، ده سال پیش دوستی را دیدهام و تصویری از او در ذهنم شکل گرفته است. پس از ده سال دوباره او را میبینم و میگویم چقدر تغییر کردهای؛ اما آن تصویر ذهنیِ درونیِ من همان است که بود؛ ثابت، زنده و روشن. از این هم محکمتر، مفاهیم ریاضیاند؛ مثلاً «سه نهتا بیستوهفت تاست». حتی اگر هزار سال بگذرد، این معنا تغییری نمیکند. این یک آگاهی است، نه یک پدیده زیستی.
وی افزود: اگر آگاهی صرفاً محصول فعلوانفعالات مغزی و شیمیایی باشد، باید همراه با تغییرات مادی بدن دگرگون شود؛ اما میبینیم که بخشی از آگاهیها کاملاً ثابتاند، از جمله مفاهیم، ادراکات کلی و آگاهیهای ریاضی. این ثبات نشان میدهد که قلمرو آگاهی فراتر از مرتبه بدن است.
وطندوست با استناد به یافتههای علوم اعصاب تصریح کرد: تمام فعالیتهای عصبی و فیزیولوژیک در مرتبه بدن، فرآیندهایی فیزیکیاند؛ اما پرسش اصلی این است که آیا «آگاهی» خودِ این فرآیند است، بخشی از آن است یا برآیند آن؟ میان این سه، تفاوتی بنیادین وجود دارد. آگاهی نتیجه فرآیند است، اما از جنس فرآیند نیست؛ بنابراین نمیتوان گفت آگاهی همان فعالیت مغزی است.
دانشیار گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد این خطا را در دیدگاه فیزیکالیستی «خلط فرآیند و برآیند» دانست و افزود: این خلط سبب میشود میان مقدمه و نتیجه پدیده آگاهی تفکیک صورت نگیرد. آگاهی نه بخشی از اعضا و سلولهاست و نه عین فعلوانفعالات آنها؛ بلکه برآمده از مرتبهای دیگر است که علوم تجربی به آن دسترسی ندارند.
وی در ادامه، نسبت آگاهی و علم تجربی را بررسی کرد و گفت: ما مجموعهای از مفاهیم و معانی داریم که به هیچوجه با روش تجربی قابل اثبات یا نفی نیستند؛ مانند مفاهیم عدد، زیبایی، عشق و اخلاق. وقتی گفته میشود تنها معرفت معتبر، معرفتی است که از طریق روش علمی به دست آید، خودِ این گزاره را نمیتوان با روش علمی اثبات کرد؛ این همان خطای خودشمولی است.
وطندوست سپس تأکید کرد که تجربه نزدیک به مرگ نیز در همین چارچوب قابل بررسی است و افزود: تجربهگر در این وضعیت با مفاهیمی مواجه میشود که نه مکان خارجی دارند و نه با ابزار تجربی قابل اثباتاند. آنچه منتقل میشود نوعی آگاهی است و هرگونه تلاش برای تقلیل این آگاهی به واکنش مغزی، توصیفی ناقص از واقعیت خواهد بود.
وی در ادامه از نقش بدن بهعنوان بستر و ابزار آگاهی سخن گفت و توضیح داد: بدن و مغز ابزارهای ادراکاند، مانند وسیلهای در دست صاحب ابزار. اگر ابزار آسیب ببیند، کارکرد مختل میشود، اما گوهر آگاهی تغییر نمیکند. در عصبشناسی مشاهده میکنیم که با آسیب مغزی، حافظه از دست میرود؛ این امر نشاندهنده نقش ابزار است، نه اینکه آگاهی در مغز تولید میشود.
دانشیار گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد مفهوم رابطه اتحادی نفس و بدن را نیز تشریح کرد و افزود: بر اساس حکمت متعالیه، نفس و بدن دو موجود مستقل و بیارتباط نیستند، بلکه متحدند؛ به این معنا که حالات روح در بدن اثر میگذارد و حالات بدن نیز بر روح تأثیر دارد. افسردگی، خشم یا حسادت میتواند آثار جسمانی ایجاد کند و برعکس، ضعف جسمی میتواند توان تحلیل ذهنی را کاهش دهد. این رابطه متقابل نشان میدهد که بدن زمینه ظهور آگاهی است، نه منشأ آن.
وی درباره ارتباط متافیزیک و علم نیز گفت: علوم تجربی کارکرد و صورت پدیدهها را بررسی میکنند، اما نمیتوانند از خود آگاهی بهمثابه پدیدهای غیرمادی سخن بگویند. این حوزه به قلمرو فلسفه، معرفتشناسی و الهیات تعلق دارد و نباید این دو ساحت را با یکدیگر خلط کرد.
وطندوست در پاسخ به این پرسش که اگر آگاهی از بدن جداست، چرا با آسیب مغزی ادراک فرد مختل میشود یا حافظه از بین میرود، اظهار کرد: همانگونه که بیان شد، بدن ابزار است؛ وقتی ابزار آسیب ببیند، کارکرد مختل میشود. مانند نجاری که ابزار کار خود را از دست بدهد؛ ناتوانی در کار، به معنای نابودی مهارت او نیست. مغز ابزار ظهور آگاهی است، نه خالق آن.
وی در پاسخ به این پرسش که آیا میتوان تجربههای نزدیک به مرگ را صرفاً ناشی از کمبود اکسیژن یا واکنشهای عصبی دانست، گفت: این توضیحات در مرتبه بدن قابل قبولاند، اما برای تبیین کامل پدیده کافی نیستند. بسیاری از تجربهگران گزارش کردهاند که در زمانی که مغزشان از نظر پزشکی خاموش بوده، آگاهیای روشن و دقیق داشتهاند. این امر نشان میدهد که آگاهی وابستگی مطلق به فعالیت مغزی ندارد.
دانشیار گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد در پاسخ به این دیدگاه که علم نهایتاً میتواند فرآیند آگاهی را تبیین کند، اظهار کرد: علوم عصبشناسی تاکنون تنها توانستهاند سازوکارهای بدنیِ همراه با آگاهی را نشان دهند، نه خود آگاهی را. علم تا جایی پیش میرود که با ماده سروکار دارد، در حالی که آگاهی از سنخ معناست، نه ماده. هیچ تصویربرداری مغزی نمیتواند «احساس عشق» یا «ادراک زیبایی» را بهعنوان حقیقتی وجودی نشان دهد؛ این دو سطح کاملاً متمایزند.
وی در پاسخ به این پرسش که آیا میتوان از این مباحث به وجود روح نتیجه گرفت، بیان کرد: اگر روح را بهمعنای مرتبه مجرد آگاهی در نظر بگیریم، پاسخ مثبت است. دادههای تجربی شاید توان اثبات مستقیم نداشته باشند، اما تناقض در فرض فیزیکالیستیِ صرف، خودبهخود ما را به پذیرش امر غیرمادی رهنمون میکند. آگاهی از سنخ ثابت و مجرد است و نمیتوان آن را در ظرف متغیر بدن جای داد.
وطندوست در پایان گفت: بحث تجربههای نزدیک به مرگ صرفاً یک مسئله روانشناختی نیست، بلکه پرسشی هستیشناختی درباره ماهیت و جایگاه آگاهی است. این پرسش در مرز میان علم و فلسفه قرار دارد و گفتوگو میان این دو حوزه، ضرورتی اجتنابناپذیر است.