کد خبر: 3389418
تاریخ انتشار : ۲۷ مهر ۱۳۹۴ - ۱۶:۱۴
بیان علامه جعفری در عزای حسینی/6

اسلوب​هایی که حادثه کربلا را تفسیر می‌کند

گروه اجتماعی: به گفته علامه جعفری، اطلاع از انگیزه‌‌ها، علت‌‌ها، معلول‌‌ها و نتایج‌ حادثه و همچنین درک ارزش​های یک حادثه دو شرط اساسی در شناخت حوادث بزرگ تاریخ است.

به گزارش خبرگزاری بین​المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمد تقی جعفری با موضوع «حادثه کربلا با چه اسلوب​هایی قابل تفسیر است» است که در شب ششم محرم سال 73 ایراد شده است:

دو شرط اساسی شناخت حوادث بزرگ تاریخ

شرط اول: اطلاع از انگیزه‌‌ها، علت‌‌ها، معلول‌‌ها و نتایج‌ حادثه

براى شناخت حوادث بزرگ تاریخ‌، مخصوصا حوادثى که داراى ابعاد بسیار زیاد و عمیق است‌، ما دو شرط  خیلى اساسى داریم. یک اطلاع لازم و کافى درباره آن حادثه از نظر انگیزه‌‌ها، علت‌‌ها، معلول‌‌ها و نتایج‌، حتى حوادث ھم زمان آن حادثه‌، در موقعى که حادثه به وقوع می‌پیوست. (یعنى) چه جریاناتى در پیرامون آن واقعه بود؟

این اطلاعات فوق العاده مھم است‌، و این شرط را ھمه مورخان واجد نیستند. لذا، متأسفانه در بیان واقعیات تاریخ‌، عینک خاصى به چشم خود زده‌اند و با این که این خطرى است بزرگ‌، اما شیوع دارد و نمی‌آیند قضیه را درست مطرح کنند تا ببینند این واقعه چه بود و از کجا سرچشمه گرفت؟ آیا راه دیگرى داشت یا نداشت؟ آیا فقط باید فقط این راه «الف» پیموده می‌شد و چرا؟

غالبا مورخان‌، آن قسمت از عناصر تاریخ را در نظر می‌گیرند که بیشتر به آن اھمیت می‌دھند. یا براى این که به آیندگان نشان بدھند که ما ھم از این قضیه اطلاعى داشتیم و در اختیار شما گذاشتیم. امیدواریم تعداد این موارد کم باشد. یا مثلا؛ فقط براى بیان این که آن‌‌ها ھم دست اندرکار جمع آورى حوادث و وقایع تاریخ بوده اند، که بگویند داستان حسین این گونه بود. ان شأالله که این نیت در کار نباشد.

پس اولین شرط این است که اگر انسان‌، مخصوصا کسى که می‌خواھد حادثه را تحلیل کند و توضیح دھد، یا به نسل‌‌هاى آینده منتقل بسازد، باید فرھنگى را که در این حادثه قابل برخوردارى است‌، بیان کند. چنین شخصى باید واقعا اطلاعات داشته باشد. باید از خود ماھیت حادثه و این که در آن حادثه چه دست‌‌هاى غیر اختیارى و اختیارى کار کرده است‌، دقیقا اطلاع پیدا کند تا بتواند بگوید که حادثه چگونه بوده است. البته چنین تاریخ نگارانى خیلى در اقلیت ھستند. براى مورخى که می‌خواھد بگوید: «اى بشر، در سرگذشت تو چنین حادثه اى بوده است»، وجدان لازم است.

وجدانى به عظمت فلک که از طرف خودش‌، دخل و تصرفى نکند، مگر براى تفسیر و تحلیل تاریخى. که اگر اھلش باشد، نه فقط جایز است‌، بلکه ضرورى است. یعنى اگر کسى قدرت تحلیل یک تاریخ را دارد و تحت محدودیت‌‌هاى ابزار کار و تحت محدودیت‌‌هاى ھدف گیرى قرار نگرفته‌، لازم است که وقتى حادثه اى را بیان نمود و تفسیر کرد، عللش را نیز بیان کند و بگوید: «البته و صد البته‌، از دیدگاه من چنین است». این امانت دارى است. یا بگوید: «من این طور احساس کردم». که ھم دکان نباشد و ھم واقعا بیانگر این باشد که انسان قلم به دست‌، حقیقتا از روى وجدان مى گوید که من این مقدار از حادثه اطلاع داشتم و به نظر من ریشه‌‌هاى حادثه این بوده و نتایجى که به دست داده است‌، چنین بوده است. معناى «به نظر من» ھم گاھى این است‌، اگرچه ادعا ھم نکند که صاحب نظر است و ادعاى صاحب نظرى در حادثه‌اى که قرن‌‌ها از آن گذشته است‌، با دیدگاه‌‌هاى مختلف حادثه مطرح شده است.

ادعاى اینکه «نظرم» چنین است‌، بسیار ادعاى بزرگى است. این جا فقط وجدان است و خدا، که به داد آن صاحب قلم برسد و بگوید این مورد که ضعیف بود، چرا نقل کردى؟ این که سند نداشت‌، چرا خلاف واقع گفتى؟ (مورخ باید) با درون خودش صحبت‌‌ها داشته باشد، که وقتى من این قضیه را می‌خواھم بیان کنم‌، به وجدان خودم ھم توجه داشته باشم. یک دفعه‌، قضیه بحثى است که مثلا در فلان تاریخ‌، یک کوه آتشفشان‌، آتشفشانى کرد. بسیار خوب‌، این ھم آثار و دلایل و فرض کنید علت‌‌هاى معرفت الارضى اش.

یک وقت‌، مسأله این است که حادثه مربوط به انسان‌‌هاست‌، و خواھى نخواھى بر زندگى انسان‌‌ها تأثیر خواھد گذاشت‌، چه بخواھیم و چه نخواھیم. وقتى من می‌گویم حسین بن على این کار را کرد، امواج جمله من‌، از این جا بر تمام قلمرو این که «انسان چنین است» و «انسان چنین باید باشد»، پخش شد. حسین چنین کرد. حسین آن شب چنین گفت. آیا گفت یا نگفت؟ وجدانى به پھناى فلک می‌خواھد که تاریخ «آن چنان که ھست» مطرح شود، و این امر بر عھده تحلیل گران مطلع و بى غرض است.

البته نمی‌خواھم بگویم در بررسى این حادثه خونین نینوا چنین مورخانى نبوده‌اند. چنین تحلیل گران صاحب نظر اندیشمند و داراى وجدان علمى ھم بوده‌اند، ولى ھمان گونه که مى‌دانیم‌، متأسفانه در اقلیت بوده‌اند. پس شرط اول‌، اطلاع (لازم و کافى) است.

شرط دوم: درک ارزش​ها

دوم درک ارزش‌‌ها، چیزى است که متأسفانه جمعیت تاریخ نگاران واقعى ما را حقیقتا به اقلیت خواھد رساند. مسأله این است که تاریخ نگار، خودش‌، مزه ارزش‌‌هاى حادثه را بچشد. حتى ممکن است شما بتوانید کسى را فرض کنید که از ابتداى زندگانى حسین بن(على علیه السلام) در خدمت آن حضرت بود، و تمام حرکات و سکنات و گفتارھاى حسین را در ارتباط با خودش و با خدا و با جامعه‌اش‌، دیده است. مثلا پس از مرگ معاویه‌، آغاز ظاھرىِ داستان نینوا را دیده است‌، (والا آغاز حقیقى خیلى وقت پیش بود). از آن موقع که نامه به والى مدینه آمد که مخصوصا از سه نفر زود بیعت بگیر. فرض کنیم آن‌‌ها را ھم دیده است‌، حتى مشاھده کرده است که شب ھنگام مثلا حسین بن على(علیه السلام) ساعت چند استراحت فرمود.(ھمه این‌‌ها را تا آخرین دقیقه دیده است). اما اگر طعم؛ «ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فى دنیاکم: اگر دین ندارید و از معاد نمی‌ترسید، لااقل آزاد مرد باشید» را نچشد، ذره‌اى از اطلاعات این شخص صحیح نیست و به درد نمی‌خورد. چرا؟ چون نمی‌داند چه می‌گوید.

درست نظیر این که در مقابل حوادث امام حسین(علیه السلام)، آیینه‌اى گرفته و عکسبردارى می‌کنند و به شما نشان می‌دھند. آیینه چه می‌فھمد که وقتى لشکریان حربن یزید در آن گرماى سوزان از بیابان رسیدند، حسین(علیه السلام) فرمود به این‌‌ها(ھمان کسانى که چند روز دیگر می‌خواستند رگ‌‌هایشان را قطع کنند) آب بدھید و به اسب‌‌هایشان ھم آب بپاشید، چه معنایى دارد؟ آیینه چه می‌فھمد؟ فیلم چه می‌فھمد؟ اگر فیلمبردارى می‌شد، آیا خود فیلم می‌فھمید که این فیلم یعنى چه؟

این شرط دوم‌، فوق العاده مھم است. اصلا من نمی‌خواھم بگویم که از روى مدارک و از روى کتاب‌‌ها باید فھمید  که داستان چیست. نخیر، اگر ھم (مورخ) فھمید، باز فایده ندارد که اصلا از جریان اطلاع دارد.

ولى این را نمی‌داند که (وقتى امام حسین فرمود): این مرد پلید(یزید) مرا بین شمشیر و ذلت‌، مخیر کرده است و من کرامت ذاتى خود را رھا نخواھم کرد، یعنى چه! مگر شرف و کرامت ذاتى من در اختیار خودم است و آن را خریده‌ام که بگویم حالا آن را منتقل کرده‌ام و از حیثیت و شرف خودم دست برداشته‌ام؟ این حق‌، به معناى حقوقى نیست‌، بلکه حکم است. شما حق ندارید خودتان را ذلیل کنید. شما حق ندارید از آن کرامت ذاتى که خدا به شما عنایت کرده است‌، دست بردارید.

اگر کسى ادعا کند که در گذرگاه تاریخ‌، به ھمان مقدار که انسان‌‌ها در دفاع از جان خود قربانى داده‌اند، به ھمان مقدار نیز در دفاع از شرفشان قربانى داده‌اند، قطعا باور کنید. این تاریخ و این ھم شما. مسأله اھمیت بسیارى دارد. حالا کسى که نمی‌داند ذلت یعنى چه‌، شرف یعنى چه‌، حیثیت یعنى چه‌، حیات و زندگى شایسته یعنى چه‌، اگر تمام حوادث حسین را بداند، چه فایده‌اى دارد؟ طعمش را نخواھد چشید. بنابراین‌، شرط دوم فوق العاده مھم است.

یک دفعه این است که سید رضى جامع نھج البلاغه‌، به تاریخ نگاه می‌کند و می‌فھمد حسین یعنى چه‌، به جھت آن که خود او در ارزش‌‌ها غوطه ور است. دلیلش آن اشعارى است که با آن حالت واقعا شگفت انگیز و با آن حالت بى نظیر روحى درباره امام حسین(علیه السلام) گفته است. یک دفعه ھم این است که یک مورخ تحلیل تاریخى‌، از پشت عینک علیت‌‌هاى ظاھرى‌، می‌خواھد این حادثه را بفھمد. یعنى فقط ظاھر آن را می‌بیند. یا اصلا برود و خود حوادث را با چشمانش ببیند. شما گمان نکنید کسانى که در خود داستان شرکت کردند و قضیه را در دشت سوزان نینوا مشاھده می‌کردند، یا آن‌‌هایى که در پشت پرده کار می‌کردند، آیا نمی‌دانستند این عمل حسین یعنى چه و عللش چیست؟ شاید الان اگر این جا بودند و می‌خواستند درس این تاریخ را بگویند، ما ھم در درس آنان حاضر می‌شدیم‌، زیرا بھتر از ھمه ما می‌فھمیدند که اوضاع چیست. ولى؛ «و لا یزید الظالمین الا خسارا؛ و ستمکاران را جز زیان نمی‌افزاید».

ھمان علم‌، باعث سقوط و پستى​شان شد و دم بر نیاوردند که: آیا حسین را می‌شناسید؟ چه کار می‌خواھید بکنید؟ اما ایستادند و تماشا کردند. آیا «نمى دانستند؟» بعید است و می‌شود اثبات کرد و از کلمات خود امام حسین(علیه السلام) بر می‌آید که عده اى می‌دانستند که جریان از کجاست و این حادثه یعنى چه. ولى از آن جھت که طعم اصول و ارزش‌‌هاى والاى انسانى را نمی‌دانستند، علم آنان بیماریشان بود.
یک قاضى را براى قضاوت نشاندند، اما او می‌گریست.

قاضئى بنشاندند و می‌گریست/گفت نایب قاضیا گریه ز چیست؟

اى قاضى چرا گریه می‌کنى؟

وقت شادى و مبارک باد توست/ این نه وقت گریه و فریاد توست

چرا گریه می‌کنى؟ موقع شادى و سرور توست‌، زیرا می‌خواھى حقى را احقاق کنى و باطلى را محو کنى.

در میان این دو عالم جاھلى/ گفت او چون حکم راند بى دلى

قاضى مسکین چه داند زان دو بند/ این دو خصم از واقعه‌ى خود واقفند

این دو نفر که براى مرافعه آمده‌اند، خود این‌‌ها عالم ھستند و می‌دانند که قضیه چیست. من قاضى جاھل چه کار کنم؟ این دو نفر، به خوبى می‌دانند قضایا چیست. من ھم ھمین طور نشسته ام. گاھى به آن نگاه می‌کنم‌، گاھى به این نگاه می‌کنم‌، که این چه می‌گوید و دیگرى چه می‌گوید. من ھم می‌خواھم حق را تشخیص بدھم‌، اما نمی‌دانم.

جاھلى تو لیک شمع ملتى/ گفت خصمان عالمند و علتى

(نایب گفت بله آن دو تا عالمند)، ولى به علتى بیمارند.

علمشان را علت اندر گور کر/ وان دو عالم را غرض شان کور کرد

همین علم‌، باعث نابودى و سقوط آن‌‌هاست. ھمین علم‌، باعث نابودى آن‌‌هاست که موجب شد به بارگاه تو آمدند. این علم گاھى مشمول؛ «و لا یزید الظالمین الا خسارا؛ و ستمکاران را جز زیان نمی‌افزاید» می‌باشد. لذا، این ھمه منابع اسلامى و این ھمه دلیل عقلى می‌گوید بدانید، و ھمین که دانستید، عمل را شروع کنید، بدین جھت است که خودش وبال می‌شود. انسان یک دفعه نمی‌داند.

به ھر حال‌، عده اى در آن زمان بودند که می‌فھمیدند جریان حادثه نینوا چیست. یکى از دلایلش‌، پشیمانى اى بود که بعدھا بسیارى از جوامع را در برگرفت. عده اى مدام می‌گریستند. (مى گفتند): آخر، جریان و قضیه چه بود؟ چرا نرفتیم‌، قضیه چه شد؟ آن قدر ندامت تلخ بود که بعضى‌‌ها را ندامت از بین برد.

واقعا اگر اطلاع نداشتند، این ندامت‌‌ها چه معنایى داشت؟ جھل و ندانستن که پشیمانى ندارد! پس معلوم می‌شود عده‌اى ھم واقعا فھمیده بودند که قضیه چیست‌، ولى عظمت و ارزش قضایا را نمی‌دانستند.

من بارھا عرض می‌کنم که اکثر قربانیان ما، قربانیان علم نیستند، چون بالاخره بشر، کم و بیش یک چیزى به دست مى آورد. براى زندگى خود، تعدادى قوانین و احکام را دست و پا می‌کند و کار انجام می‌دھد. بحث سر این است که آن چه را می‌داند یا طعم حقیقت آن را نمی‌چشد، یا اراده ندارد که حرکت کند. البته این مرحله سوم است که الان عرض خواھم کرد. یا طعمش را ھم واقعا خوب می‌چشد. انسان در لوح دلش انسان‌‌ها را دوست می‌دارد:

ھر چند پارسا نیم اما نوشته ام / بر لوح دل‌، محبت مردان پارسا
احب الصالحین ولست منھم/ لعل الله یرزقنى الصلاحا

من انسان‌‌هاى صالح را دوست می‌دارم‌، اگرچه از آنان نیستم. شاید از این راه‌، خداوند براى من ھم صلاح و شایستگى را روزى فرماید.

اغلب انسان‌‌ها، با فطرت پاک‌، ولو با طعم مختصرى(علم را)می‌چشند، اما اراده کجاست تا حرکت کند؟ چه طور این را بخواھد. بسیار خوب‌، این را ھمه متفق​اند که حسین بن على براى عدالت قیام کرد، مگر کسانى که ماکیاولى صفت باشند و تفسیرشان درباره حوادث‌، عینک دنیایى باشد. مثلا عینک آیینه اى در مقابل خود می‌گذارند و خود را می‌خواھند تفسیر کنند، اما می‌گویند حسین چنین بود. یا جامعه بشرى این طور است. این آیینه را کنار بگذارید، با آیینه چه کار دارید؟ با خودتان چه کار دارید؟ شما به تنھایى بشر نیستید. شما حسین بن على نیستید. فقط آیینه را در مقابل خود گذاشته اند و حکم می‌کنند. مسأله این است که طعمش را بچشند، ھمان طور که کم و بیش افرادى ھنوز ھستند.

انسان دقیقا می‌داند که حسین بن على در این جریان‌، غیر از این که می‌خواست براى بشریت خیرخواه باشد غیر از این که براى بشر می‌خواست راه نشان بدھد، نیت دیگرى نداشت. ھمه می‌دانیم که اگر او یک ذره موافقت می‌کرد، دنیا از آن او می‌شد، و شاید ھم بعد از آن شخص پلید به خلافت می‌رسید، زیرا کسى دیگر نبود، ولى این ذلت را نمی‌توانست قبول کند. به این جھت که او می‌داند عزت انسان چیست و شرف انسان یعنى چه. شرف انسانى خیلى بالاتر از این است که این ذلت را براى خودش بپذیرد.

سوم اراده است. یعنى این که ما باید این داستان و داستان‌‌هاى قرآن را بخوانیم. آیا خداوند خواسته است به ما تاریخ بفرماید؟ (مثلا) موسى این طور شد. عیسى این طور شد. شعیب این طور شد. صالح این طور شد. ھود این طور شد. اصحاب رس این طور شدند. اصحاب اخدود این طور شدند. شما یک قصه در قرآن - کوتاه یا بلند - پیدا نخواھید کرد، مگر این که بگوید پس چنین باشید، چنان نباشید. بحث‌، بحث «چه طور باشید» و «چه طور نباشید» است. والا حوادث‌، ھزار و صد ھزار برابر آن چه که در قرآن آمده‌، در تاریخ اتفاق افتاده است. خداوند آن قصه‌‌ها را که از نظر جامعه شناسى و از نظر روان شناسى و از نظر ھمه علوم انسانى که بتوان به سود انسان‌‌ها به کار برد، انتخاب و بیان فرموده است.

بسیار خوب‌، این حادثه کربلا را ما دانستیم‌، چنان که عناصر مھم آن را، مخصوصا آن اشخاصى که سنشان بالاست‌، یا مطالعاتى داشتند و یا در عمرشان با لطف خداوندى در این جلسات آموزنده زیاد بودند، می‌دانند.

این که (انسان‌‌ها) در مقابل عدالت ھم سر تسلیم فرود می‌آورند، ھیچ جاى تردید نیست. از این که در مقابل شرف و کرامت انسانى ھم واقعا خاضع اند، ھیچ حرفى نیست. اما علت این که در عمل‌، انسان با شکست مواجه مى‌شود، چیست؟ البته من فقط در مورد داستان کربلا عرض می‌کنم‌، ولى (شاید بتوان گفت) ھمه جا این طور است.

براى کاخ باعظمت شخصیت‌، سنگ زیربنا قرار بدھیم

واقعا ما در بسیارى از موارد از نظر علمى مشکلى نداریم‌، زیرا می‌دانیم. مثلا به یاد دارم که شخصى به من می‌گفت: «فلانى‌، من این‌‌ها(مطالب علمى) را خوانده ام و اسفار را تدریس کردم‌، ولى نمی‌دانم چرا دستم پر نمی‌شود و ھم چنان خالى است. جریان چیست؟ ھرچه برمى‌گردم‌، می‌بینم بنیاد ندارد». البته این گونه موارد کم است که یک مقام علمى بگوید، نمی‌دانم چرا در درونم احساس خلأ می‌کنم؟ پاسخش این است: بایستى آن چه را که دانستیم و واقعا ارزش و عظمت آن را فھمیدیم‌، براى کاخ باعظمت شخصیت‌، سنگ زیربنا قرار بدھیم و رھا نکنیم. یعنى شخصیت‌، قوام خود را با آن سنگ ببیند و به آن سنگ تکیه کند. در این صورت‌، دست شما پر و در این دنیا در خودتان احساس عظمت خواھید نمود.

فرض بفرمایید، این حقیقت بر شما اثبات شد که بالاخره جامعه باید علم داشته باشد، جامعه احتیاج به دانش و صنعت دارد. و فرض کنید پس از تحقیق‌، آن صنعت و دانش را پیدا کردید. ھم چنین‌، ارزش‌‌هایى ھم که در این علم وجود داشت‌، به دست آوردید و این کار ھم به دست ما(مردم ) رسید. ولى بدانید، سپس به اندازه توانایى‌، قدم برنداشتن ھمان و گیر کردن در پوچى زندگى ھمان. چون شما اصیل ترین سنگ زیربناى کاخ شخصیت را رھا کردید. با یک لگد زدید و رفت. اول این بود که به من اثبات شده بود که جامعه بدون علم‌، محو می‌شود. یا جامعه‌، بدون صنعتى که زندگى آن را اداره کند، محو می‌شود. یا جامعه‌، بدون یک فرھنگ سازنده که تمام چشم ھاى مجریان خواب باشد و آن فرھنگ‌، آن (جامعه و مجریان) را اداره کند، محو می‌شود. اگر به این امر واقف شویم که باید در این دنیا یک تکیه گاه فرھنگى پیشرو و اصیل داشته باشیم‌، که امام حسین(علیه السلام) شھید این راه است و ھرچه ھم بھتر و استادانه‌تر بدانیم‌، اما اراده حرکت نکند، وبالش بیشتر خواھد بود. به جھت این که‌، ھم وجدان انسان‌، انسان را به محاکمه شدید می‌کشد، ھم تاریخ از انسان نمی‌گذرد.

انسان خیال می‌کند که تاریخ ساکت نشسته است. ھمین تاریخ‌، وجدان حساسى دارد. اگر این‌‌ها را رھا کنید، در پیشگاه خدا چه خواھید گفت؟ وقتى من احساس کردم که در جامعه از طریق دانش می‌توانم یک قدم بردارم و آن قدم را برنداشتم‌،(در پیشگاه خدا) چه جوابى خواھم داشت؟ به شخصیت خودم چه جوابى بدھم؟ اگر شخصیت بگوید: شما که این علم را به دست آورده بودى که جامعه علم می‌خواھد، جامعه دلسوزى می‌خواھد، جامعه صدق و صفا می‌خواھد، چرا حرکت نکردى؟ (در این حال) اولین دادستان بى امان‌، خود وجدان است. آن وقت‌، مگر انسان می‌تواند کار انجام بدھد؟ (وجدان)، این را به من اثبات کرده و مرا جلوى میزش کشیده است. وجدان گفته است با تو ھستم: تو می‌دانستى و خیلى ھم عمیق و ریشه دار می‌دانستى. چرا این فرھنگ را در جامعه خود ترویج نکردى؟ چرا خودت به این فرھنگ پیشرو عمل نکردى؟

جملات حسین بن على(علیه السلام) پر از این عبارت است: «من می‌ دانم چنین است، من از پیغمبر این جمله را شنیدم»، و... اکنون نیز مقتضى است که ولو با یک عده معدود، کاروانى به راه انداخته و بروم در بیابانى غریب‌، ولى دل‌‌هاى آدمیان آماده گرفتن وجود من است‌، که اگر ھم (این دل‌‌ها) نبود، عمل می‌کردم.

ما ھم می‌گوییم می‌دانیم و طعم عظمت‌‌هاى ارزش را چشیده ایم. اگر چشیده ایم‌، پس اراده ما کجاست؟ درباره اراده‌، مطالب زیادى گفته شده است. ھم چنین آیات قرآنى بر اراده اصرار دارد:

«من کان یرید الحیوه الدنیا و زینتھا»؛ کسى که زندگى دنیا و زینت آن را بخواھد.

«من یرید الآخره»؛ کسى که آخرت را بخواھد.

منابع حدیثى‌، فلسفه‌‌ها و ادبیات‌، باعث افتخار ماست. فرھنگ ادبى ما که اگر نگوییم در دنیا بى نظیر است‌، در ردیف اول است و قطعا ھیچ جاى تردید نیست‌، پر از مسأله اراده است. اراده را بخواھید! از متفکران بزرگ تاریخ ھستند کسانى که می‌گویند: «مادامى که بشر، حقیقت و عظمت اراده را نفھمد، ھیچ نفھمیده است». یعنى؛ مادامى که بشر، حیاتى بودن اراده را، خواستن و معناى خواستن را و آن چه را که بخواھد، نفھمیده باشد، ھیچ نفھمیده است.

این جا یک جمله عرض می‌کنم. اخیرا مقاله‌اى از یکى از متفکران بزرگ دنیا به دست ما رسید که نوشته بود: «خدا در ھمه جا حجت خود را دارد». این منطق که ھرچه من می‌خواھم حق است‌، به تنھایى براى برھم زدن فرھنگ پیشرو بشرى کافى است.(آن چه که من می‌خواھم حق است!) آسیبى که از این جمله بر فرھنگ سازنده بشرى وارد می‌شود، از شمشیرھاى چنگیزخان وارد نمی‌شود. چنگیز چه کاره است؟ یک عده (جنایتکار)، قفس‌ھاى کالبد انسان‌‌ها را می‌شکافند و ارواح را خارج از نوبت بیرون می‌فرستند و می‌روند.

اما این جمله؛(آن چه که من می‌خواھم حق است)، ارواح را نابود می‌کند. شمشیر به ارواح راه ندارد. شمشیر خیلى کندتر و خیلى ناتوان تر از آن است که به ارواح انسان‌‌ها راه داشته باشد، اما - ھمان طور که عرض شد - این جمله؛(آن چه که من می‌خواھم حق است‌، چون می‌خواھم )، مخرب ارواح انسان‌‌هاست.

اراده‌، باعظمت ترین نیروى حرکت ما انسان‌‌هاست

اراده‌، باعظمت ترین نیروى حرکت ما انسان‌‌هاست. ولى بحث بر سر آن است که چرا و چه چیزى را بخواھم؟ درست نظیر عشق و عاشق. عشق‌، یک پدیده روانى فوق العاده باعظمت است‌، تا معشوق چه باشد؟ بحث بر سر این است که معشوق چیست؟ بلى‌، عشق خیلى باعظمت است‌، اما او(انسان) عاشق سایه است.
در رخ لیلى نمودم خویش را/سوختم مجنون خام اندیش را

این بشر ھم خیال کرده است که زیبایى از آن اوست‌، و نفھمید که سایه زیباى کل و جمیل کل و جمال کل‌، خداست. چه چیزى را بخواھم؟ به چه چیزى عشق بورزم؟ آیا شخصیت بى نھایت گرا را فداى کمان ابرو و چشم کنم که چند صباحى دیگر، وقتى در آن سفیدى‌‌هایى نمودار می‌شود، فلسفه زندگى را براى او پوچ خواھد کرد؟ آیا عاشق این بشوم؟ عشق خیلى خوب است‌، اما به چه کسى؟ اراده‌، گردونه حیات ما را اداره می‌کند. نمونه یک اراده را ملاحظه کنید که می‌گوید: «من می‌خواھم».

حسین بن على می‌گوید: می‌خواھم. به جھت این که؛ «ان الله شاء ان یرانى قتیلا»؛ خدا خواسته است که مرا کشته ببیند. صلوات الله علیک یا اباعبدالله. گفت: می‌خواھم و خواھم رفت. نه گفته‌‌هاى ابن عباس در او اثر کرد و نه سخنان محمدبن حنفیه و نه ھیچ کس دیگر، زیرا «مى خواھم» او جدى بود و تکیه بر خالق «مى خواھم‌‌ها» داشت که از خداست. (ھم چنان که در پاسخ به حر)گفت: می‌خواھم و می‌روم.

سأمضى و مابالموت عار على الفتى/اذا ما نوى حقا و جاھد مسلما
و واسى الرجال الصالحین بنفسه/و فارق مثبورا و ودع مجرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم/ کفى بک ذلا ان تعیش و ترغما
(من می‌روم که مرگ براى جوانمرد عار نیست. اگر (جوانمرد) نیت خیر داشته باشد و در حالى که مسلمان باشد، جھاد کند و با مردان خوب با جان خود مواسات(یارى ) نماید و از مردى که به ھلاکت تن داده و گناھکار باشد، دورى بجوید. اگر من چنین کنم که تا زنده ھستم‌، پشیمان نمی‌شوم و اگر ھم بمیرم‌، بر من ملامت نخواھد بود. ولى براى تو این ذلت بس است که زنده بمانى‌، به رغم امیال خود).

اراده امام حسین(ع) منبعث از انگیزه‌‌هاى زودگذر مادیات نبود

(انسان باید) اراده‌اش مشخص شود که چیست و چه چیزى را می‌خواھد. من حق را می‌خواھم. چون حق را می‌خواھم‌، پس اراده من جدى است. حتى ابن عباس‌، محمدبن حنفیه‌، عبدالله بن عمر و... را در این حرکت خود، اجبار نفرمود. آدم احساس می‌کند که اگر آن روز تمام دنیا از حرکت حسین بن على جلوگیرى می‌کردند و می‌گفتند: یا اباعبدالله قطعا کشته خواھى شد، می‌گفت: «افباالموت تخوفنى؛ آیا مرا از مرگ می‌ترسانید؟» اراده او تکیه به جاى دیگر داشت. اراده او، منبعث از انگیزه‌‌هاى زودگذر مادیات نبود.

حسین(علیه السلام) گفت: می‌خواھم‌، چون او(خدا) می‌خواھد.

خدایا! پروردگارا! ما را از نمونه اراده حسینى برخوردار بفرما. پروردگارا !خداوندا! اگر علم و دانشى از حادثه نینوا را به ما عنایت فرمودى‌، مرحله دوم را ھم که عبارت است از چشیدن حقیقت ارزش‌‌هاى این داستان‌، بر ما عنایت بفرما.

خدایا! در آن ھنگام که ما را از این دو مرحله رد کردى‌، یا این دو مرحله را بر ما عنایت فرمودى ھم فھمیدیم حادثه چیست و ھم علل و ارزش‌‌هاى انسانى والاى آن را درک کردیم‌، اراده اى براى تطبیق زندگى با این ارزش‌‌ها به ما عنایت بفرما.

آمین

مطالب مرتبط
captcha