کد خبر: 4365479
تاریخ انتشار : ۳۱ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۱
حجت الاسلام علوی تهرانی مطرح کرد

پیروی از دین صحیح راهی جر تمسک به ولایت ندارد

یک استاد حوزه در سلسله سخنرانی‌های مسجد امیرالمؤمنین(ع) که شب گذشته برگزار شد با اشاره به رواج این تلقی نادرست که شیعیان با تمسک به اهل بیت(ع) از قرآن فاصله گرفته‌اند، تأکید کرد: چنین برداشتی ناشی از غفلت از حقیقت رابطه قرآن، پیامبر(ص) و عترت است؛ زیرا تمسک به قرآن بدون تبعیت از راهی که رسول خدا(ص) معرفی کرده، معنا ندارد. وی با استناد به روایات نبوی مبنی بر همراهی جدایی‌ناپذیر قرآن و امیرالمؤمنین علی(ع)، گفت: توجه به ولایت علی بن ابی‌طالب(ع) ترجمان و تبیین‌کننده وحی الهی است، همچنین تمسک به اهل بیت(ع) نه‌تنها سبب مهجوریت قرآن نمی‌شود، بلکه راه وصول به فهم درست و عمل حقیقی به کتاب خداست.

علوی تهرانی

حجت‌الاسلام و المسلمین علوی تهرانی در این سخنرانی نخست به تفسیر آیه 68 سوره مائده پرداخت و بر این نکته تأکید کرد که مقصود از «اقامه کتاب» تورات، انجیل و آنچه از سوی خدا نازل شده، صرف خواندن و حفظ کردن کتاب‌های آسمانی نیست، بلکه برپا داشتن حقیقی دین الهی است. وی با استناد به روایات، این اقامه را در پیوند با ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) دانست و توضیح داد که از نگاه اهل بیت(ع)، راه استواری بر دین، تمسک به ولایت است. وی همچنین به شبهه‌ای رایج پاسخ می‌دهد که توجه شیعه به اهل بیت(ع) را موجب مهجوریت قرآن می‌شمارد و با استناد به احادیثی چون «علی مع القرآن و القرآن معه» و «کتاب الله و عترتی» می‌گوید تمسک به اهل بیت(ع) نه تنها جدایی از قرآن نیست، بلکه عین تمسک حقیقی به قرآن و فهم درست وحی الهی است. مشروح سخنان را در ادامه می‌خوانیم:

خدای متعال در آیه 68 سوره مبارکه مائده می‌فرماید:«قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَسْتُمْ عَلَىٰ شَيْءٍ حَتَّىٰ تُقِيمُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ» ای اهل کتاب، شما بر آیین استواری نیستید، مگر آن‌که تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده است، برپا دارید. این آیه بسیار دقیق و قابل تأمل است؛ زیرا مخاطب قرآن در اینجا اهل کتاب‌اند. البته این بحث دارای ابعاد کلامی و تفسیری فراوانی است که لازم است در مضمون آیه دقت شود. در ادامه آیه آمده است: «وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِنْهُمْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا ۖ فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ» آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده، بسیاری از آنان را نه تنها بیدار نمی‌کند، بلکه بر طغیان و کفرشان می‌افزاید؛ پس بر این قوم کافر اندوهگین مباش.

مقصود از اقامه کتاب چیست

در این آیه دو نکته مهم وجود دارد: نکته نخست آن است که حقیقت قرآن، برای بسیاری از این افراد مایه بیداری نمی‌شود؛ بلکه چنان‌که خود آیه می‌فرماید، سبب افزایش طغیان و کفر آنان می‌گردد. نکته دوم این است که خداوند می‌فرماید:«لَسْتُمْ عَلَىٰ شَيْءٍ»؛ یعنی شما بر آیین صحیحی نیستید، مگر آن‌که تورات و انجیل و آنچه از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده است را اقامه کنید. اکنون این پرسش مطرح می‌شود که اقامه کتاب آسمانی به چیست؟ اهل کتاب اگر بخواهند کتاب خود را اقامه کنند، چه باید بکنند؟ در روایتی از امام باقر(ع)، در تفسیر همین آیه شریفه آمده است که اقامه این سه کتاب، به ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) است. حضرت فرمودند: مقصود از اقامه تورات، انجیل و آنچه از سوی پروردگار نازل شده، ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) است.

بر این اساس، اقامه قرآن به ولایت امیرالمؤمنین(ع) است، اقامه تورات به ولایت امیرالمؤمنین است و اقامه انجیل نیز به ولایت امیرالمؤمنین(ع) است. همچنین در سوره مبارکه زخرف، آیه 45، خداوند به پیامبر اکرم(ص) می‌فرماید که از پیامبران پیش از خود بپرس. از این آیه استفاده می‌شود که همه انبیا مأمور به ترویج و تبلیغ ولایت بوده‌اند. بنابراین، ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) در همه ادیان الهی مطرح بوده است و اگر پیروان ادیان نیز بخواهند بر دین صحیح باشند، راهی جز تمسک به ولایت نخواهند داشت. به تعبیر امام باقر و امام صادق علیهما السلام، راهی جز اقامه ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) وجود ندارد.

بیشتر بخوانید: پنج نوع ولایت در قرآن و یک راه نجات

پاسخ به یک شبهه

در میان مردم و حتی گاه در میان برخی اهل علم، جمله‌ای شایع شده که به‌کلی نادرست است. گفته می‌شود: اهل سنت کتاب خدا را انتخاب کردند و شیعیان اهل بیت را، و چون شیعیان اهل بیت(ع) را برگزیدند، این امر موجب مهجور ماندن قرآن شده است. به نظر می‌رسد گویندگان این سخن یا در این مسئله تأمل نکرده‌اند، یا از معارف روایی مربوط به آن غفلت ورزیده‌اند؛ زیرا این سخن از اساس نادرست است.

این‌که گفته شود دیگران قرآن را انتخاب کرده‌اند، سخن دقیقی نیست. آنان قرآن را می‌خوانند، می‌نویسند و حفظ می‌کنند، اما صرف خواندن و حفظ کردن، به معنای تمسک حقیقی به قرآن نیست. اگر کسی بخواهد حقیقتاً به قرآن تمسک جوید، حق ندارد در برابر پیامبر اکرم(ص) بایستد. قرآن کریم می‌فرماید: «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» هرچه پیامبر برای شما آورد، بگیرید و هرچه شما را از آن نهی کرد، بازایستید. پیامبر اکرم(ص) اهل بیت(ع) را معرفی فرمودند. پس چگونه ممکن است کسی مدعی تمسک به قرآن باشد، اما در برابر فرمان صریح پیامبر بایستد؟ بنابراین، چنین افرادی در حقیقت به قرآن نیز عمل نکرده‌اند. اما بخش مهم‌تر این است که گفته شود توجه به اهل بیت (ع) موجب مهجوریت قرآن می‌شود. این سخن نیز کاملاً نادرست است. گویندگان این سخن یا روایات را ندیده‌اند، یا در آن‌ها تأمل نکرده‌اند.

از ام سلمه، همسر بزرگوار پیامبر اکرم(ص)، نقل شده است که فرمود: از پیامبر(ص) شنیدم که می‌فرمود:«علی بن ابی طالب مع القرآن و القرآن معه لا یفترقان حتی یردا علی الحوض» علی بن ابی‌طالب با قرآن است و قرآن با علی است؛ این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند. بنابراین، پرداختن به امیرالمؤمنین(ع) جدا شدن از قرآن نیست، بلکه عین پرداختن به قرآن است. از همه این روایات روشن‌تر، فرمایش مشهور رسول اکرم(ص) است که فرمودند:«انی تارک فیکم خلیفتین» من در میان شما دو جانشین باقی می‌گذارم: کتاب خدا و علی بن ابی‌طالب (ع). سپس در بیان جایگاه امیرالمؤمنین(ع) آمده است که آن حضرت برای شما از کتاب خدا برتر است؛ زیرا علی بن ابی‌طالب(ع) ترجمان و تبیین‌کننده وحی الهی است.

علوی تهرانی

هر نقشه‌ای به نقشه‌خوان نیاز دارد

این وحی الهی، همچون نقشه‌ای جامع و دقیق است؛ اما هر نقشه‌ای به نقشه‌خوان نیاز دارد و نقشه‌خوان این وحی، امیرالمؤمنین علی(ع) است. ممکن است انسان اصل این نقشه را در اختیار داشته باشد، اما بدون راهنمای معصوم، توان بهره‌برداری درست از مختصات آن را نخواهد داشت. این مختصات را تنها دوازده نفر می‌شناسند. بنابراین، پرداختن به امیرالمؤمنین(ع) به معنای مهجور ساختن قرآن نیست، بلکه عین تمسک به قرآن است. افزون بر این، چه کسی گفته است که ما به اهل بیت(ع) پرداخته‌ایم، اما به قرآن نپرداخته‌ایم؟ این دو هرگز از یکدیگر جدا نیستند. پرداختن به اهل بیت(ع)، در حقیقت پرداختن به قرآن است.

از رسول اکرم(ص) نقل شده است:«علی مع الحق و الحق معه» علی با حق است و حق با علی است. و نیز فرمودند: «و هو الامام و خلیفتی من بعدی بینکم» یعنی او امام و جانشین من در میان شما پس از من است. سپس فرمودند: هر کس به او تمسک جوید، رستگار و نجات‌یافته است، و هر کس از او روی بگرداند و به سوی دیگری رود، گمراه و منحرف خواهد شد. ضلالت، تنها به معنای اشتباه جزئی در مسیر نیست، بلکه به معنای بیرون بودن از راه است؛ یعنی انسانی که از امیرالمؤمنین(ع) جدا شود، اساساً در مسیر هدایت قرار ندارد و هرگز به مقصد نخواهد رسید. از این‌رو، این سخن که توجه به اهل بیت(ع) موجب دوری از قرآن می‌شود، از هر کسی که صادر شده باشد، برای ما پذیرفتنی نیست؛ زیرا تکلیف ما روشن است: «کتاب الله و عترتی».

حوادث تا ابد جانسوز عاشورا

پس از شهادت امام حسین(ع) در روز عاشورا، حوادثی تلخ و جان‌سوز رخ داد. نخست آن‌که سر مبارک امام حسین(ع) را از پیکر مطهرشان جدا کردند. دوم آن‌که بدن مطهر حضرت را غارت کردند. لباس، زره، سلاح و هر آنچه همراه امام بود، به غارت رفت. مورخان نام غارتگران و اموالی را که ربوده شد، ثبت کرده‌اند؛ اما پرداختن به جزئیات این امور، خود مصیبتی جانکاه است و ضرورتی ندارد. سومین حادثه، فرمان آتش زدن خیمه‌ها بود. از لشکر عمر بن سعد ندا برخاست: «أحرقوا بیوت الظالمین» یعنی: خانه‌های اینان را به آتش بکشید. با صدور این فرمان، خیمه‌های اهل بیت(ع) در آتش سوخت. در آن آتش‌سوزی، از یک سو ازدحام اهل حرم برای گریز از آتش و از سوی دیگر هجوم سپاهیان، حوادثی دردناک پدید آورد که بیان همه آن‌ها دشوار است.

هدف اصلی هجوم به خیمه‌ها

در ماجرای آتش زدن خیمه‌ها، باید به نکته‌ای توجه داشت. وقتی می‌شنویم خیمه‌ها را غارت کردند، نباید تصور شود که انگیزه اصلی فقط مسائل مالی بوده است. هرچند ممکن است در میان اموال غارت‌شده اشیای قیمتی نیز وجود داشته باشد، اما هدف اصلی این هجوم، فقط کسب مال نبود. این غارت‌گری دست‌کم دو انگیزه مهم داشت: نخست، تفاخر و فخرفروشی. غارتگران می‌خواستند با در دست داشتن اشیایی از خیمه‌های اهل بیت(ع)، برای دیگران داستان‌سرایی کنند و با افتخار بگویند که ما در آن جنگ حضور داشتیم و این نیز نشانه حضور و نقش ماست. دوم، تقرب به دستگاه بنی‌امیه. آنان گمان می‌کردند با بردن این اموال و ارائه آن‌ها به دارالاماره، می‌توانند خود را به حکومت اموی نزدیک کنند و در زمره مقربان قرار گیرند.

پس انگیزه اصلی در این غارت، تنها ارزش مالی نبود، بلکه روحیه تفاخر و تلاش برای نزدیکی به حکومت ستمگر نیز در آن نقش داشت. در پی این غارت و هجوم، برخی از فرزندان اهل بیت(ع) نیز به شهادت رسیدند. از جمله دختر مسلم بن عقیل بود که دختری هفت‌ساله بود و در آن ازدحام و هجوم، آن‌گونه که در تاریخ آمده، زیر سم اسبان قرار گرفت و به شهادت رسید. همچنین فرزندانی از امام حسن و امام حسین علیهما السلام نیز در این حوادث به شهادت رسیدند.

در روایتی آمده است که خدای متعال برای حضرت موسی کلیم الله(ع) از مصائب سیدالشهدا(ع) یاد فرمود؛ از جمله این‌که: «یمیت صغیرهم العطش» یعنی کودکان خردسال آنان را تشنگی از پای درآورد. سه روز تشنگی، همراه با شدت گرمای هوا و سپس حرارت آتش خیمه‌ها، مصیبتی را رقم زد که تحمل تصور آن نیز دشوار است. این‌ها جزئیاتی است که پرداختن کامل به آن‌ها، خود مجالی دیگر می‌طلبد.

علوی تهرانی

اما از بزرگ‌ترین و هولناک‌ترین جنایاتی که پس از شهادت امام حسین(ع) رخ داد، تاختن اسبان بر بدن مطهر آن حضرت بود؛ جنایتی که اوج سنگدلی و قساوت سپاهیان کوفه و شام را نشان می‌دهد.در تاریخ آمده است که این گروه یازده نفر بودند. ما در بررسی احوال آنان به این نتیجه می‌رسیم که هیچ‌یک پاک‌زاد و پاک‌سرشت نبودند. سردسته آنان شمر بود و افرادی چون رجاء بن منقذ، اسحاق بن حیوه، حکیم بن طفیل، صالح بن وهب، اخنس بن مرثد، عمر بن صبیح و چند تن دیگر، در این جنایت سهم داشتند.

ستمگران در کربلا پاک نهاد نبودند

این مصیبت در زیارت ناحیه مقدسه نیز مورد اشاره قرار گرفته است؛ آنجا که حضرت حجت(عج) می‌فرمایند:«وطئتک الخیول بحوافرها» یعنی اسبان با سُم‌های خود بر پیکر تو تاختند.این تعبیر، عمق فاجعه‌ای را نشان می‌دهد که پس از شهادت اباعبدالله الحسین(ع) بر بدن مطهر آن حضرت وارد شد. این حادثه از مصیبت‌های قطعی و مسلّم کربلاست. درباره این افراد، در منابع تاریخی نام ده نفر ذکر شده است. این ده نفر پس از انجام آن جنایت، نزد عبیدالله بن زیاد رفتند و خودشان به صراحت گزارش دادند که چه کرده‌اند. مضمون سخنشان این بود که: ما با اسب‌های تندرو و نیرومند، بدن حسین(ع) را پس از آن‌که بر پشت آن حضرت تاختیم، در هم کوبیدیم و سپس بر سینه‌اش نیز اسب راندیم. این گزارش، تصریح تاریخ است.

در میان ذوات مقدس معصومین(ع)، سه وجود مقدس هستند که مورد هجوم و آسیب جسمی خاص قرار گرفتند: یکی وجود نازنین حضرت امام کاظم(ع)، آن امامی که ساق‌های مبارکش آسیب‌دیده و مجروح شد؛ دیگری وجود نازنین حضرت اباعبدالله الحسین(ع) که نخست بر پشت مبارکش تاختند و سپس او را به رو برگرداندند و بر سینه‌اش اسب راندند؛ و سوم، وجود نازنین حضرت صدیقه طاهره(س).

آن جنایتکاران پس از این اقدام، با گستاخی گمان می‌کردند که باید پاداش فراوانی دریافت کنند و با همین توقع نزد ابن زیاد رفتند؛ اما سرانجام، بهره‌ای اندک و ناچیز نصیبشان شد. حادثه پنجم، ماجرای ساربان است؛ حادثه‌ای که بیان آن بسیار دشوار است، زیرا با نهایت قساوت و بی‌رحمی همراه بوده است. شاید تا به حال کمتر کسی از فراز منبر، روضه ساربان را شنیده باشد؛ در حالی که این ساربان، کسی بود که از مدینه و مکه همراه حضرت سیدالشهدا(ع) بود و از نعمت همراهی با آن حضرت بهره‌مند شده بود؛ اما سرانجام در آن حادثه بزرگ، رفتاری از او سر زد که بر تلخی مصیبت افزود.

پنج حادثه بزرگ پس از شهادت امام حسین(ع)

بنابراین، پس از شهادت امام حسین(ع)، دست‌کم این پنج حادثه بزرگ رخ داد. پس از آن‌که شهادت حضرت تحقق یافت، شمر، سنان و خولی در جدا کردن سر مبارک امام حسین (ع) از بدن مطهر حضرت نقش داشتند؛ پس از جدا شدن سر مبارک امام(ع)، عمر بن سعد دستور داد سر سایر شهدا را نیز از بدن‌های مطهرشان جدا کنند. مرحوم شیخ مفید در نقل خود بیان می‌فرماید که هفتاد و دو سر از بدن‌ها جدا شد. همین مسئله شاید سبب شده است که عدد مشهور یاران سیدالشهدا(ع)، عدد هفتاد و دو باشد. البته این نکته لزوماً به این معنا نیست که شمار اصحاب حضرت دقیقاً هفتاد و دو نفر بوده است، بلکه مقصود آن است که هفتاد و دو سر از بدن‌های مطهر جدا شد.

این سرها را برای انتقال به کوفه در صندوق‌هایی قرار دادند، نه این‌که از همان ابتدا بر نیزه کرده باشند. نیزه کردن سرها مربوط به مرحله‌ای دیگر است. پس از آن‌که سر مبارک سیدالشهدا(ع) از بدن جدا شد، در همان شب یازدهم، یعنی غروب عاشورا، به دستور عمر بن سعد، خولی بن یزید اصبحی مأمور شد سر مطهر را به کوفه ببرد و در برابر عبیدالله بن زیاد قرار دهد و اعلام کند که مأموریت به پایان رسیده است. وقتی خولی در نیمه شب به کوفه رسید، دید دارالاماره بسته است و جرئت نکرد ابن زیاد را از خواب بیدار کند؛ زیرا خُلق و خوی او به گونه‌ای نبود که کسی بتواند در آن ساعت مزاحمش شود. از این‌رو، به خانه خود بازگشت. خولی دو همسر داشت. یکی از همسرانش، نوّار، زنی از انصار بود. او هرچند شاید دنیازده بود، اما به آن حد از شقاوت نرسیده بود که بتواند با چنین جنایتی همراه شود. او دید خولی به صورت پنهانی وارد خانه شد ومستقیم به سوی مطبخ رفت. هنگامی که بازگشت، از او پرسید: چه چیزی را پنهان کردی؟ آن‌جا چه گذاشتی؟

خولی پاسخ داد: برای تو ثروت دنیا را آورده‌ام. این تعبیر را به خاطر بسپارید: «ثروت دنیا». همسرش پرسید: اگر چنین است، چرا آن را در مطبخ پنهان کردی؟ در نقل‌های تاریخی آمده است که آن زن، نیمه‌شب از خواب برخاست؛ گویا اهل تهجد و نماز شب هم بوده است. وقتی به سوی مطبخ رفت، دید آنچه خولی «ثروت دنیا» نامیده، در حقیقت سر بریده‌ای است که در تنور نهاده شده است. اما شگفت آن‌که مشاهده کرد ستونی از نور آن سر مطهر را در بر گرفته است. همچنین صدای ناله و ضجه بانویی را می‌شنید که پیوسته می‌گفت:«ولدی، ولدی، یا حسین، ایها الشهید، ایها المظلوم، قتلوک و ما عرفوک، و من شرب الماء منعوک» یعنی: فرزندم، فرزندم، ای حسین، ای شهید، ای مظلوم، تو را کشتند در حالی که تو را نشناختند، و آب را از تو دریغ کردند.

آن زن با خولی درگیر شد و به او گفت: ای نانجیب، سر فرزند پیامبر خدا را به خانه آورده‌ای و نام آن را ثروت دنیا می‌گذاری؟ این، نخستین اعتراض و مخالفتی بود که در برابر این جنایت از درون خانه خولی شکل گرفت. صبح روز بعد، سر مطهر را نزد عبیدالله بن زیاد بردند. در این‌جا سه نقل تاریخی وجود دارد و هر سه بسیار جان‌سوز است. در یکی از نقل‌ها آمده است که چون خولی سر مبارک را نزد ابن زیاد برد، بشیر بن مالک نیز حامل آن بود و آن را پیش روی او نهاد. سپس اشعاری خوانده شد که مضمون آن چنین بود:«رکاب اسب مرا از طلا و نقره پر کن؛ زیرا من پادشاهی بزرگ‌مرتبه را کشته‌ام.کسی را کشته‌ام که از جهت پدر، بهترین مردم بود و از جهت مادر نیز بهترین مردم بود و خود او نیز از شریف‌ترین انسان‌ها در نسب و تبار بود.»

شبیه‌ترین مردم به پیامبر(ص) را به شهادت رساندند

این در حالی است که خود آنان در میدان نیز به شرافت امام حسین(ع) اعتراف می‌کردند؛ می‌دانستند که آن حضرت از بهترین مردم، هم از سوی پدر و هم از سوی مادر، و خود نیز برترین ایشان است. واکنش ابن زیاد نیز قابل تأمل است. او با خشم گفت: اگر می‌دانستی که او چنین جایگاهی دارد، پس چرا او را کشتی؟ به خدا قسم، از من هیچ خیری نخواهی دید، و به زودی تو را به حسین ملحق خواهم کرد. سپس بی‌درنگ دستور قتل او را صادر کرد و او را کشتند. این سرانجام، به‌نوعی ثمره نفرین حضرت زینب(س) نیز شمرده شده است.پس از آن، ابن زیاد بزرگان و سران کوفه را در دارالاماره گرد آورد تا مجلس پیروزی و اظهار قدرت برپا کند؛ مجلسی که خود آغاز مرحله‌ای دیگر از مصائب اهل بیت(ع) بود.

یکی از حاضران در آن مجلس، انس بن مالک، خادم رسول اکرم(ص) بود که از صحابه به شمار می‌رود و نزد عامه مورد قبول است. انس می‌گوید: من در آن جلسه حضور داشتم؛ وقتی سر مطهر حسین بن علی(ع) را در تشتی قرار داده و مقابل ابن زیاد گذاشتند، او چوب‌دستی خود را بر چهره و صورت امام می‌زد و می‌گفت: «من تاکنون چهره‌ای به این زیبایی ندیده‌ام.» انس بن مالک می‌گوید به او گفتم: «او شبیه‌ترین مردم به پیامبر اکرم بود.» این روایت در کتاب‌های «انساب الاشراف» و «طبقات الکبری» نقل شده است.

در نقل دیگری آمده است که زید بن ارقم نیز در آن مجلس حضور داشت. او نقل می‌کند: وقتی سر مبارک امام حسین (ع) را در برابر عبیدالله قرار دادند، او با چوب‌دستی خود بر لب و دندان امام می‌زد و این بیت شعر را می‌خواند که مضمونش چنین است: «سرِ مردانی را می‌شکافیم که نزد ما عزیز بودند، اما آنان نافرمان‌ترین‌ها بودند.» زید بن ارقم می‌گوید: من که در آنجا حاضر بودم، به او گفتم: «این چوب‌خیزران را از روی لب و دندان این آقا بردار؛ زیرا من بارها دیده‌ام که پیامبر اکرم(ص) این لب و دهان را می‌بوسید.»

سخنی که گواه کفر آشکار است

اما نقل سوم که برای من اهمیت ویژه‌ای دارد و نشان‌دهنده بی‌دینی و کفر مطلق بنی‌امیه است، روایتی است که مرحوم شیخ صدوق در کتاب «امالی» نقل می‌کند. دربان دارالاماره عبیدالله بن زیاد می‌گوید: وقتی سر مطهر امام حسین(ع) را آوردند،عبیدالله دستور داد آن را در تشتی از طلا قرار دهند. او سپس با چوب‌دستی خود بر دندان‌های امام می‌زد و می‌گفت: «ای اباعبدالله، چقدر زود پیر شدی!» در این هنگام، مردی از حاضران به او اعتراض کرد و گفت: «دست از این کار بردار! من خودم دیدم که رسول خدا(ص) این موضع را می‌بوسید.» ابن زیاد عصبانی شد و جمله‌ای گفت که پرده از بی‌دینی او برداشت؛ او گفت: «یوم بیوم بدر»؛ یعنی روز عاشورا به تلافی و انتقام روز بدر است. این سخن، گواه آشکار بر کفر و کینه‌توزی بنی‌امیه نسبت به اصل اسلام است.

پس از آن، سرهای مطهر شهدا که هفتاد و دو سر بود، توسط شمر، قیس بن اشعث و عمر بن حجاج زبیدی در روز یازدهم به کوفه منتقل شد تا نزد عبیدالله بن زیاد برده شود. این سرهای مطهر میان قبایل و طوایفی که در جنگ شرکت داشتند، تقسیم شد. طوایفی چون کنده،هوازن، بنی‌تمیم و مذحج که در شهادت سیدالشهدا(ع) دست داشتند، هر کدام تعدادی از سرها (شانزده، هفده یا بیست سر) را به عنوان نشانه‌ای از حضور خود تحویل گرفتند.

در شب یازدهم، عده‌ای نزد عمر بن سعد آمدند و گفتند: «کودکان از شدت عطش در حال جان دادن هستند؛ جنگ هم که به پایان رسیده است، پس دستور بده آب را آزاد کنند.» آب را آزاد کردند، اما در تاریخ آمده است هنگامی که آب را در برابر اهل بیت(ع) قرار دادند، آنان فرمودند: «چگونه آب بنوشیم، در حالی که پسر پیامبر خدا با لب تشنه جان سپرد؟»

سلام بر آن آقایی که مردم روستا او را دفن کردند

در زیارت ناحیه مقدسه، سلام‌های متعددی به ساحت مقدس سیدالشهدا(ع) فرستاده شده است؛ اما در این میان، سلامی وجود دارد که در ظاهر شاید نشانه‌ای از جراحت و صدمات بدنی در خود نداشته باشد، اما بیانگر سخت‌ترین و سنگین‌ترین مصیبت عاشوراست. آن‌جا که می‌فرماید:«السلام علی من دفنه اهل القری» سلام بر آن آقایی که مردم روستا او را دفن کردند. این عبارت به ماجرای روز یازدهم اشاره دارد. در صبح روز یازدهم، عمر بن سعد دستور داد تا پیکر کشته‌شدگان سپاه خودش را جمع‌آوری کرده، بر آن‌ها نماز بگزارند و دفن کنند. کشته‌های خود را یک به یک دفن کردند، در حالی که پیکرهای مطهر شهدای کربلا روی زمین باقی مانده بود.

در این هنگام، نگاه حضرت زینب(س) به وجود نازنین امام زین‌العابدین(ع) افتاد؛ دیدند که امام از شدت اندوه و عظمت مصیبت، در آستانه جان دادن است. عمه بزرگوارشان سراسیمه نزد ایشان آمد و فرمود: «ای یادگار جد، پدر و برادرانم، چه حالی است که در تو می‌بینم؟ گویا می‌خواهی جان تسلیم کنی؟» امام سجاد(ع) فرمودند: «عمه جان، چگونه بی‌تابی و بی‌صبری نکنم در حالی که می‌بینم پیکر پدرم، برادرانم، عموهایم و خاندانم، آغشته به خون روی این بیابان افتاده است؛ اموالشان غارت شده، نه کفنی دارند، نه غسل داده شده‌اند و نه کسی به دفن آن‌ها اقدام می‌کند.» این مصیبت چنان سنگین بود که نزدیک بود جان از بدن امام زین‌العابدین(ع) خارج شود. از این‌روست که عبارت «السلام علی من دفنه اهل القری»، نشان‌دهنده عمق غربت و مصیبت اهل بیت(ع) است.

ایام، ایام شهادت امام حسن مجتبی(ع) است. اگر در این شب، مصائب کربلا و سیدالشهدا(ع) را یاد کردیم، در حقیقت به خود امام مجتبی(ع) اقتدا نموده‌ایم. در آخرین لحظات عمر شریف امام حسن(ع)، در حالی که در بستر شهادت افتاده بودند و دستشان در دست برادرشان حسین بن علی(ع) بود، امام حسین(ع) با دیدن حال برادر می‌گریستند. امام مجتبی(ع) رو به برادر کردند و فرمودند: «برادرم حسین، چرا گریه می‌کنی؟» امام حسین(ع) فرمودند: «گریه می‌کنم چون برادری چون تو را از دست می‌دهم.»در این هنگام امام حسن(ع) جمله‌ای فرمودند که خود مجوزی برای ذکر مصائب کربلاست؛ فرمودند: «حسین جان، تو گریه نکن. درست است که به من زهر خورانده‌اند و پاره‌های جگرم از گلویم خارج شده است، اما برادری چون تو در کنار من هست ودلگرم به تو هستم. لکن «لا یوم کیومک یا اباعبدالله»؛ هیچ روزی مانند روز تو نیست، آن روزی که چهار هزار نفر تو را در محاصره قرار می‌دهند و آن مصائب عظیم را رقم می‌زنند.»

انتهای پیام
خبرنگار:
حدیث منتظری
دبیر:
سلما آرام
captcha