کد خبر: 4366894
تاریخ انتشار : ۰۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۱
قاسم پورحسن در گفت‌وگو با ایکنا:

گسست از مبدأ و فراموشی نور، بحران انسان معاصر است + فیلم

چگونه می‌توانیم به رنج‌ها و بحران‌های روحی انسان معاصر پاسخ دهیم. آیا باید همان مسیری را برویم که غرب رفت و به بی‌اعتنایی به حقیقت انسان انجامید، یا می‌توانیم با رجوع به سنت‌های حکمی خود در مواجهه با مسائل جهان راهی بیابیم.

گسست از مبدأ و فراموشی نور، بحران انسان معاصر است//+ فیلم

انسان امروز خود را مسلط بر جهان می‌بیند و همه‌چیز را در خدمت خویش می‌خواهد، علم به او ابزار و ابزار به او قدرت و چیرگی داده است. اما او هستی را چگونه می‌بیند؟ آیا او در میان انبوه آنچه خود ساخته، به نوعی دچار غربت نشده است؟ و آیا همه از این غربت باخبرند؟ پرسش مهم‌تر آن است که آیا آنچه آدمی در زندگی برایش کوشیده، و حتی آنچه عمر خود را به معنای دقیق کلمه صرف و مصرف آن کرده است، توانسته به حیات او معنا ببخشد؟

در تاریخ اندیشه، همواره کسانی بوده‌اند که آدمی را به خود فراخوانده، به او نهیب زده و داستان اندوهش را پیش چشمش گشوده‌اند. آنان غربت انسان را به زبان حکمت و تمثیل روایت کردند تا بشر بار دیگر خویشتن خویش را به یاد آورد و دریابد که در پس این هیاهوی پر زرق‌وبرق، هنوز همان پرسش بنیادین پابرجاست: انسان کیست و نسبت او با مبدأ هستی چیست؟

سرویس اندیشه و معارف ایکنا در روزی که به نام سهروردی در تقویم کشورمان مزین شده است، میزبان قاسم پورحسن، پژوهشگر فلسفه و استاد دانشگاه علامه طباطبایی بود. او در گفت‌وگویی یک‌ساعته به‌تفصیل از اندیشه‌ای سخن گفت که می‌توان با رجوع به آن، چاره‌ای برای اندوه و رنج انسان معاصر یافت. او در بخش نخست این گفت‌وگو سهروردی را متفکری «برای اکنون» می‌داند و تأکید می‌کند باید او را مسئله‌محور خواند، نه در قالب شرح‌های صوری دانشگاهی. او همچنین نظریه «گسست» را رد می‌کند و سهروردی را در امتداد فارابی و به‌ویژه ابن‌سینا می‌نشاند؛ با این تفاوت که سهروردی برای بیان حقیقت انسان، از زبان «نور» و تمثیل بهره می‌گیرد.

پورحسن ریشه بحران انسان مدرن را «سوبژکتیویسم» و «انقطاع از مبدأ» می‌خواند؛ روندی که دین و اخلاق را به امر کارکردی تقلیل داده و بیگانگی اخلاقی و معنوی پدید آورده است. به نظر او، حکمت اشراق با احیای خرد ایرانی و حکمت عملی می‌تواند راهی برای بازگرداندن معنا و امکان زیست اخلاقی در جهان معاصر باشد. بخش نخست این گفتگو را در ادامه می‌خوانیم و می‌بینیم:

گسست از مبدأ و فراموشی نور، بحران انسان معاصر است//+ فیلم

ایکنا - همان‌گونه که حافظ و سعدی نماد سخن، ادب و قوام‌بخش هویت زبانی ما ایرانیان هستند، به گواه صاحب‌نظران می‌توان شهاب‌الدین سهروردی را نماد حکمت و خرد ایرانی دانست. حال اگر بخواهیم به سهروردی، نه فقط به عنوان فیلسوفی که در حافظه تاریخی‌ ایرانیان جای دارد، بلکه از او به عنوان متفکری یاد کنیم که برای اکنون ما سخن‌ها دارد، چگونه می‌توانیم به اندیشه های او نزدیک شویم؟

برای ورود به این بحث، لازم است به دو مقدمه درباره مواجهه با متفکران و فیلسوفان خود، به‌ ویژه شیخ اشراق اشاره کنم. سالروز بزرگداشت سهروردی، در واقع ستایش از متفکری است که نگاهی عمیق به ایران، خرد ایرانی و بنیان‌های اخلاقی انسان داشت. متأسفانه در نظام دانشگاهی ما، مفاهیم و اصطلاحات فلسفه اسلامی به‌ گونه‌ای تدریس می‌شوند که دانشجو احساس نمی‌کند این مباحث پیوندی با مسائل زنده او دارند. دانشجو تصور می‌کند با گزاره‌هایی تاریخی روبه‌رو است که صرفاً باید آن‌ها را گزارش کند. در حالی که اگر اساتید فلسفه بر این نکته تمرکز کنند که : «پرسش اصلی این فیلسوفان چه بود و آن‌ها درصدد حل چه مسئله‌ای بودند؟»، زاویه دید کاملاً تغییر می‌کند. ما با وجود فاصله زمانی با ابن‌ سینا، فارابی و سهروردی، می‌توانیم با بازخوانی درست میراث آن‌ها، به پاسخ‌هایی برای مسائل امروزمان دست یابیم؛ این همان چیزی است که در فلسفه از آن به‌عنوان «مسئله معاصرت» یاد می‌کنیم. یعنی بازیابی توان پاسخ‌گویی این فیلسوفان به بحران‌های انسان معاصر و وضعیت کنونی بشر. علاوه بر این، در یک تلقی رایج اما نادرست، سهروردی را به دلیل تأسیس «حکمت اشراق»، متفکری کاملاً بریده از گذشته می‌دانند؛ در حالی که سهروردی در امتداد سنت فکری فارابی و ابن‌ سینا تعریف می‌شود و او را باید درون همین سنت خواند و فهمید.

سهروردی بیش از فیلسوفان پیش از خود به «گسست از سنت یونان» اندیشید. اگر بخواهیم تعبیری دقیق به کار ببریم، سهروردی «ایرانی‌ترین فیلسوف» ماست؛ چرا که او سنت یونانی را نابسنده و ناتمام می‌دانست و معتقد بود بسیاری از پرسش‌ها، به‌ویژه در باب حقیقت انسان با ابزارهای معرفت‌شناختی یونان قابل پاسخ‌گویی نیستند. البته نباید فراموش کرد که پیش از او، ابن‌ سینا زمینه‌های این گسست و گذار را مهیا کرده بود.

امروز اگر از دانشجویان فلسفه بپرسید که از ابن‌ سینا چه خوانده‌اید، غالباً به بخش‌هایی از کتاب «الاشارات و التنبیهات» اشاره می‌کنند؛ اما کمتر دانشجویی پیدا می‌شود که «نمط نهم و دهم» این اثر را به دقت مطالعه کرده باشد. در حالی که نمط دهم اشارات، متضمن مباحثی بنیادین در حوزه انسان‌شناسی است. شما با مقایسه انسان‌شناسی سینوی و ارسطویی، می‌توانید تفاوت‌های ژرفی را در نقد ابن‌ سینا به مفاهیمی همچون سعادت، کمال و لذت به‌ ویژه تأکید بر لذت عقلی و روحانی در برابر لذت حسی مشاهده کنید. به همین دلیل است که هانری کربن در یک داوری منصفانه، از اصطلاح «منظومه ابن‌ سینا-سهروردی» یاد می‌کند؛ یعنی بدون فهم عمیق ابن‌ سینا، فهم سهروردی ناممکن خواهد بود. در کتاب «ابن‌ سینا و خرد ایرانی» به تفصیل استدلال کرده‌ام که طرح مباحثی چون «حکمت مشرقی» و «خرد ایرانی»، برخلاف تصور برخی، یک رویکرد ایدئولوژیک یا قوم‌گرایانه نیست؛ بلکه بازخوانی خردی است که می‌تواند برای انسان معاصر راه‌گشا باشد.

گسست از مبدأ و فراموشی نور، بحران انسان معاصر است//+ فیلم

سهروردی در آثار خود توجه ویژه‌ای به «حکمت عملی ایرانیان» دارد. ایرانیان باستان طرحی از انسان و اخلاق ارائه کرده بودند که کاملاً متفاوت از الگوی یونانی بود؛ میراثی که متأسفانه به بوته غفلت سپرده شد. امروز در غرب، متفکران برجسته ۲۰۰ سال اخیر، از هگل و مارکس تا فروید و هایدگر  همواره از بحران «فراموشی انسان»، «نسیان ذات» و «بیگانگی از خویشتن» سخن گفته‌اند. در تمدن مدرن غرب، به تعبیر هایدگر، قرار بود انسان چیره بر طبیعت باشد، اما این رویکرد به غرور مفرط و در نهایت طرد و تنزل جایگاه خود انسان انجامید؛ همان تعبیری که کارل مارکس در ایدئولوژی آلمانی به کار می‌برد که انسان مدرن از درون تهی شده است. حتی فیلسوف اخلاق‌گرایی چون کانت نیز علی‌رغم تلاش‌های وافر برای پایه‌ریزی یک نظام اخلاقی منسجم، نتوانست این معضل ساختاری غرب را درمان کند. سرنوشت غرب امروز به وضعیتی رسیده است که میشل فوکو آن را تحلیل می‌کند؛ یعنی سیطره همه‌جانبه «نظام قدرت» که در آن همه ابعاد زیست‌بشری و حتی‌ نهادهای بین‌المللی، تابع چیره‌گری و قدرت فهمیده می‌شوند. در این ساختار، طبیعت نیز صرفاً به عنوان یک منبع ذخیره برای سودآوری بیشتر نگریسته می‌شود.

در مقابل، فارابی، ابن‌ سینا و سهروردی به این دلیل به نقد فلسفه یونان پرداختند که دریافتند انسان در آن دستگاه فکری گم شده است. اخلاق ارسطویی در نهایت به لذت حسی و جسمانی منتهی می‌شود؛ در حالی که در نظام حکمی ایرانیان و الهیات اسلامی، دغدغه اصلی فیلسوف، سیطره بر جهان یا کسب لذت‌های مادی نیست، بلکه تمرکز بر «سعادت حقیقی انسان» است. بنابراین، سهروردی ایرانی‌ترین فیلسوف ماست؛ هم در اندیشه سیاسی، هم در تأملات نظری و هم در حکمت عملی. حتی نحوه شهادت مظلومانه او نیز گواهی بر این حقیقت است. روایتی که شمس تبریزی و ابن‌ شداد با فاصله‌ای کوتاه از دوران سهروردی درباره کشته شدن او ارائه می‌دهند، نشان‌دهنده عدم فهم خرد اشراقی توسط حاکمان ایوبی است؛ آنان به دلیل نگاه انسدادی و ایدئولوژیک خود، اندیشه پویای سهروردی را برنمی‌تافتند.

ما سهروردی را نمی‌خوانیم تا صرفاً گزارشی از یک مقطع تاریخی را مرور کنیم؛ بلکه او را می‌خوانیم تا ببینیم چگونه می‌توانیم به رنج‌ها و بحران‌های روحی انسان معاصر پاسخ دهیم. آیا باید همان مسیری را برویم که غرب رفت که به بی‌اعتنایی به حقیقت انسان انجامید، یا اینکه می‌توانیم به بازآفرینی دستگاه‌های فکری اخلاق‌محور و انسان‌مدار همت گماریم. دانشگاه‌های ما باید به این ضرورت بیندیشند. امروزه تعداد کسانی که در دانشگاه‌های ما به کانت می‌پردازند، بسیار بیشتر از پژوهشگران حوزه سهروردی و ابن‌ سینا باشد؛ این یک خلاء معرفتی بزرگ است. سالروز بزرگداشت این فیلسوفان، باید مجالی برای تذکر این ضرورت و یافتن راهکارهای پیوند علمی با میراث آنان باشد.

ایکنا: از مقدمه جامع شما سپاسگزارم که بستر مناسبی را برای پرسش‌های بعدی فراهم کرد. به نکته بسیار مهمی اشاره فرمودید؛ ضرورت رجوع به خرد ایرانی به‌عنوان هویتی که هم ریشه در سنت باستانی ما دارد و هم در بستر تفکر اسلامی بالیده است. آیا در مجامع دانشگاهی و پژوهشی ما، به این هم‌پوشانی هویت ایرانی و اسلامی در اندیشه سهروردی به درستی پرداخته شده است؟

ما در تحلیل و مواجهه با میراث فکری خود، با سه معضل و آسیب جدی روبه‌رو هستیم. متأسفانه بخش عمده‌ای از مطالعات و خوانش‌های ما درباره متفکران بومی، واسطه‌مند و تحت تأثیر آرای مستشرقان است. برای نمونه، ما به جای تکیه بر پژوهش‌های اصیل داخلی، در تحلیل سهروردی به آرای مستشرقانی نظیر «جان والبریج» ارجاع می‌دهیم؛ متفکری که اساساً معتقد نیست سهروردی در پی احیای خرد ایرانی بوده، بلکه مدعی است سهروردی در صدد احیای سنت یونانی برآمده است. 

گسست از مبدأ و فراموشی نور، بحران انسان معاصر است//+ فیلم

نکته اساسی این است که مواجهه ما با میراث فلسفی خود، نباید براساس دشمنی، تضاد یا نادیده انگاشتن دستاوردهای سنت اسلامی، غربی یا یونانی باشد. مسئله اصلی، درک «گسست معرفت‌شناختی» است؛ چرا که متفکران ما سنت یونانی را نابسنده می‌دانستند. وقتی ما از «ایران» و «خرد ایرانی» سخن می‌گوییم، مرادمان یک محدوده جغرافیایی خاص یا یک مقطع تاریخی بسته نیست؛ بلکه منظور ما یک سنخ فکری و روش اندیشه‌ورزی است. این سنخ فکری در دوران فیلسوفان مسلمان، هرگز جدا از آموزه‌های وحیانی و دینی نبوده و امتزاجی عمیق میان عقل، شهود و دین در آن برقرار است.

برای درک بهتر این موضوع، می‌توان آن را با دیدگاه‌های متفکران معاصر جهان عرب مقایسه کرد. برای نمونه، محمد عابد الجابری از مفهوم «عقل عربی» دفاع می‌کند و آن را اساساً مبتنی بر «تجربه زیسته» (Experience) می‌داند. الجابری معتقد است عقل عربی پیش از آنکه تحت سیطره اندیشه ایرانی قرار گیرد، عقلی تجربی و واقع‌گرایانه بوده است. اما در خوانش ما از خرد ایرانی، قضیه کاملاً متفاوت است؛ ما خرد ایرانی را مقوله‌ای فراتر از قوم‌گرایی، در درون آموزه‌های دینی و به‌عنوان بستری برای تحقق عقلانیت بشری تبیین می‌کنیم.

متأسفانه کتاب‌های تاریخ فلسفه ما عمدتاً بر اساس الگوهای نگارشی مستشرقان یا مورخان عرب تدوین شده‌اند. آثار مشابهی که در غرب نگاشته شده‌اند، با وجود تلاش‌های ارزشمند، بیشتر شبیه به شرح احوال و فهرست آثار هستند تا تاریخ اندیشه. این آثار به ما نمی‌گویند که این فیلسوفان در کجای هندسه معرفتی ما ایستاده‌اند، چه بنیان‌هایی را بناکرده‌اند و چه نسبتی با امروز ما دارند.

شاید برای شما و مخاطبان اندیشه جالب باشد بدانید که در کنفرانسی که در بغداد به مناسبت بزرگداشت فارابی برگزار شد، محمد عابد الجابری سخنرانی خود را با این پرسش آغاز کرد: «فارابی چقدر با ما فاصله دارد؟ از نظر زمانی حدود هزار سال؛ اما آیا پرسش فارابی نیز هزار سال با ما فاصله دارد؟ پاسخ منفی است.»

پرسش فارابی این بود که چرا دستگاه خلافت نمی‌تواند سعادت و نیک‌بختی را برای جوامع اسلامی به ارمغان آورد؟ او پاسخ داد زیرا این ساختار مبتنی بر تزویر و تقلب است. این پرسش دقیقاً مسئله امروز ما نیز هست. چرا کشورهای اسلامی امروز نمی‌توانند اندیشه‌ای را سامان دهند که به بهروزی مردمانشان منتهی شود؟ واقعیت این است که عمده کشورهای جهان اسلام امروز در ذیل سایه معرفتی غرب تنفس می‌کنند.

گسست از مبدأ و فراموشی نور، بحران انسان معاصر است//+ فیلم

توشی‌هیکو ایزوتسو (فیلسوف و شرق‌شناس ژاپنی) بر این باور بود که تمامی جوامع شرقی و اسلامی دچار نوعی «غرب‌زدگی» هستند، مگر اقلیتی اندک. این اقلیت اندک که ایزوتسو به آن اشاره می‌کند، ایران است. این سخن به معنای نادیده گرفتن کشورهایی مانند ترکیه یا مصر نیست؛ بلکه مسئله این است که نخبگان آن جوامع هنوز به این خودآگاهی نرسیده‌اند که در ذیل چتر معرفتی غرب می‌اندیشند. ایزوتسو در سفرهای خود به نقاط مختلف جهان اسلام، در ایران بنیانی از خرد را مشاهده کرد که پتانسیل رهایی‌بخشی و نجات انسان را داراست. این یک ادعای شعاری نیست، بلکه برخاسته از یک دستگاه فکری کاملاً منسجم است.

در کتاب «ابن‌ سینا و خرد ایرانی» که اثری حدوداً ۹۰۰ صفحه‌ای است و مطالعه آن را به علاقه‌مندان توصیه می‌کنم، به تفصیل مبانی حکمت مشرقی را تبیین کرده‌ام. همچنین در اثر دیگرم با عنوان «انسان، جامعه و اخلاق» (که به عنوان جلد دوم کتاب مذکور سال آینده منتشر خواهد شد) و نیز کتاب مشترک با سرکار خانم دکتر شاکری و آیت‌الله محقق داماد با عنوان «امکان نظام اخلاق در ابن‌ سینا» که با تمرکز بر بحران اخلاق در غرب نگاشته شده و امسال به چاپ می‌رسد، به این فرضیه نادرست که فیلسوفان ما فاقد حکمت عملی و فلسفه اخلاق بوده‌اند، پاسخ داده‌ام. کسانی که مدعی غیاب اخلاق در فلسفه اسلامی هستند، حتی آثار متأخر ابن‌ سینا را به درستی نخوانده‌اند.

یکی از مهم‌ترین آثار دوره متأخر زندگی ابن‌ سینا، کتاب «المباحثات» است که حاصل جلسات درس و گفت‌وگوهای او در چهار سال پایانی عمرش در اصفهان (در دربار علاءالدوله) است. در مقدمه مباحثه چهارم، پس از حمله غزنویان به اصفهان در سال ۴۲۱ قمری و از بین رفتن کتاب‌های ارزشمند ابن‌ سینا مانند «الانصاف» و «حکمت المشرقیه»، شاگردانش از او می‌خواهند که دوباره آثار مشائیان را بازنویسی کند. پاسخ ابن‌ سینا بسیار تکان‌دهنده است. او می‌گوید: «من نیازی به بازنویسی آرای مشائیان ندارم، زیرا آن‌ها چیز دندان‌گیری برای ارائه ندارند.» وقتی شاگردان اصرار می‌کنند، او می‌گوید بروید و کتاب‌های فیلسوفان مشایی آن دوران (مانند ابن‌ سمح و ابوطیب رازی) را بیاورید. پس از مطالعه آن‌ها می‌گوید: «آیا به شما نگفته بودم که این‌ها تصرف فکری و فلسفی عمیقی ندارند و صرفاً ناقل هستند؟»

ابن‌ سینا در اینجا تصریح می‌کند که: «فلسفه یعنی تفکر آزاد عقلانی؛ ما مرید و مقلد هیچ‌کس (حتی ارسطو) نیستیم. اگر استدلال صوابی ارائه شود می‌پذیریم، در غیر این صورت خیر.»

او تأکید می‌کند که حقیقت حکمت را باید در «حکمت مشرقیه» جست‌وجو کرد. این همان مدخلی است که ما را به فهم درست سهروردی رهنمون می‌سازد. سهروردی را نباید صرفاً فیلسوفی دانست که واژه «نور» را جایگزین «وجود» کرده است؛ بلکه باید پرسید او با این چرخش وجودشناختی، در پی حل کدام مسئله معرفتی بوده است. 

نور، مهم‌ترین بنیان اندیشه ایرانی است و در حکمت سهروردی نیز «نور» در حقیقت پاسخی است به بزرگ‌ترین مسئله انسان؛ یعنی نسبت او با مبدأ و عالم. سیدحسین نصر عبارتی دارد که هرچند قابل نقد است، اما به‌ خوبی وضع امروز غرب را توضیح می‌دهد: غرب دچار انقطاع از مبدأ شده است.

اگر این سخن را به یک متفکر غربی بگویید، شاید بگوید اصلاً ما انقطاع از مبدأ را درک نمی‌کنیم؛ چه زمانی از مبدأ جدا بوده‌ایم؟ اما پاسخ این است که از زمان دکارت و با گسترش سوبژکتیویسم، این «منِ انسانی» به‌ تدریج جای مبدأ را گرفته و بحران از همان‌جا آغاز شده است. چون این وضعیت در درون تمدن غرب رشد کرده، خودِ غربی‌ها تا وقتی بحران به اوج نرسیده، متوجه آن نمی‌شوند. به تعبیر هایدگر، تا وقتی چکش نشکند، انسان اصلاً به ابزار توجه نمی‌کند؛ اما وقتی ابزار می‌شکند، تازه مسئله آشکار می‌شود. غرب امروز نیز همین‌گونه است: اکنون که درگیر بحران‌های عمیق اخلاقی و معنوی شده، تازه دارد متوجه ریشه مسئله می‌شود.

حتی برخی اساتید ما نیز تا پیش از این تحولات، چندان به این بحث‌ها توجه نداشتند. اما تجاوزها و فشارهایی که غرب بر سرزمین ما وارد کرد، باعث شد بسیاری از ایرانیان، حتی آنان که نسبتی هم با جمهوری اسلامی نداشتند، دوباره به ایران و هویت ایرانی توجه کنند. این بیداری نشان داد که آنچه سهروردی از آن سخن می‌گوید، صرفاً یک مفهوم نظری نیست؛ بلکه همان «غربت غرب» و بیگانگی‌ای است که او به‌ خوبی صورت‌بندی کرده است.

اگر ما نتوانیم به اندیشه ایرانی، که انسانی، اخلاقی، پروراننده و تربیت‌گر است، توجه کنیم، در ذیل یونان غرق خواهیم شد و این همان یونانی است که با وجود همه عظمتش، در نهایت نتوانست مسئله اخلاق را به‌ درستی حل کند؛ چون بنیان آن در برخی ساحت‌ها ناتمام بود. وقتی انسان از مبدأ منقطع می‌شود، دین و اخلاق هم به‌ تدریج به اموری خودآیین و صرفاً تنظیمی فروکاسته می‌شوند. در این نگاه، دین فقط تا جایی ارزش دارد که مناسبات را سامان دهد و اخلاق هم به مجموعه‌ای از قواعد کاربردی تقلیل پیدا می‌کند.

از همین‌جاست که تفاوت بنیادین آشکار می‌شود. کانت می‌گوید اگر دروغ‌گویی به دیگری ضرر نزند، اشکالی ندارد؛ اما در سنت ابن‌ سینا، دروغ‌گویی ذاتاً قبیح است. جالب اینکه علامه طباطبایی نیز در تفسیر خود، همین معنا را تأیید می‌کند: راست‌گویی حسن است و دروغ‌گویی قبیح، درست همان‌طور که برخی بدیهیات نظری، جای تردید ندارند. اگر بنیان فکری کج باشد، در تعریف انسان و اخلاق نیز به خطا می‌رویم و راه برای حق‌نماییِ دروغ باز می‌شود. سهروردی دقیقاً در رساله‌های تمثیلی خود همین مسئله را نشان می‌دهد: اینکه بحران انسان امروز، بحران گسست از مبدأ و فراموشی نور است.

ادامه دارد... 

انتهای پیام
خبرنگار:
حدیث منتظری
دبیر:
سلما آرام
captcha