
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه جعفری با موضوع «ابعاد و آفاق شکستها و پیروزیها» است که در شب هفتم محرم سال 1350 ایراد شده است:
خنده از لطفت حکایت مىکند/گریه از قهرت شکایت مىکند
این دو پیغام مخالف در جهان/از یکى دلبر روایت مىکند
با این مفاهیم متضاد: خنده، گریه، شادى، اندوه، شکست، پیروزى، و یک قدم بالاتر، زندگى و مرگ قابل تفسیر نخواهد بود، مگر این که بدانیم و درک کنیم که این مفاهیم از کجا سرچشمه مىگیرد، و از چه چیز ناشى مىشود. خندههایى وجود دارد پوچ و متلاشى کننده روح آدمى هستند. گریههایى هم هستند احیا کننده روح انسانها. زندگىاى وجود دارد عین مرگ، و مرگى داریم عین ابدیت و عین زندگى. این پدیدههایى که از ما انسانها سر مىزند، قشرها و صورتها و کفهایى است که اگر بخواهیم آنها را در منطقه ارزش ارزیابى کنیم، باید مسأله را عمیقتر بررسى کنیم.
اندوهى در دنیا داریم که غیر از گرفتگى روح، چیزى دیگر نیست. مثل این که ابرى، فضاى روح آدمى را مىگیرد و به دنبال آن، انسان اندوهناک شده و غصه مىخورد. اما خود آن ابر از کجاست؟
اندوهی که روح ما را صیقلی نمیکند
آن ابر ممکن است از این ناشى شود که (آدمى) به چیزى دل ببندد و نتواند از آن بهره بردارى کند. یا به جهت عدم موفقیت، فضاى روحش را ابر تاریکى فراگیرد و او را اندوهگین سازد. ممکن است آنچه که فضاى روح را تاریک ساخته و انسان را در غصه غوطه ور کرده است، یک مسأله مالى، یا شهوى باشد، یا خواستههاى غیر منطقى و غیر عقلانى. این اندوه چه ارزشى دارد؟ این اندوه روح ما را صیقلى نمىکند.
اندوهى داریم که براى روح بهتر از آن، صیقلى کنندهاى وجود ندارد
آب حیات من است خاک سر کوى دوست/ گر دو جهان خرمى است ما و غم روى دوست
اندوهى داریم که براى روح بهتر از آن، صیقلى کنندهاى وجود ندارد. این غم، اندوهى دیگر و (اساسا) غیر از فقدان مزایاى مادى است که مثل سایه، در دنبال آدمیان افتاده است. بلکه اندوهى است که تمام رادمردان تاریخ، غبارى از آن را در قیافهشان نقش کردهاند. ما در امتداد تاریخ، گریهها و اندوههاى عمیق را بیشتر از خندههاى عمیق دیدهایم. مقصود از گریه که عرض کردم، گریه دم دستى نیست. بحث اندوه طبیعى را نمىکنیم که به مجرد بروز ناملایمات، ابرى فضاى روح را بگیرد.
بحث ما این است: گرفتگى روح از این که مبادا انبساط و عظمتى که براى روح انسانى وجود دارد، من به آن نرسم. انسانها که گام به روى خاک مىگذارند و چند صباحى زندگى مىکنند و از بین مىروند، آیا به حقوقشان مىرسند؟ آیا تمام امکانات خود را به فعلیت مىرسانند؟ بى اعتنایى به این مسأله خنده دار است، اما خندهاش کاشف از نابودى روح آن کسى است که مىخندد. این موضوع، غبارى از اندوه بر دل انسان مىنشاند. این اندوه مافوق تمام لذایذ بشرى است، زیرا روح خیلى باید اوج بگیرد تا وقتى به او بگویند که مثلا در قرون وسطى با بردهها اینگونه رفتار مىکردند، واقعا اندوهگین بشود. این روح خیلى بالا رفته است. این روح از نوع روحهاى دم دستى نیست. بنابراین، وقتى توجه مىکند که آیا افکار بشرى و اندیشههاى بشرى، این سرمایه کلان را که دارد، واقعا به جا مىآورد یا نمىآورد؟ مىگوید:
نگزینى ار غم او چه غمى گزیده باشى/ ندهى اگر به او دل به چه آرمیده باشى
نظرى نهان بیفکن مگرش عیان ببینى/گرش از جهان نبینى به جهان چه دیده باشى
چه مقدس است آن چشمى که براى انسانها مىگرید
این غم است که، یکى از عالىترین آرمانهاى روح انسانهاست. چرا؟ چون این غم موقعى پیش مىآید، و موقعى روح انسانى را تصرف مىکند که روح انسانى به طرف بالا اوج مىگیرد و بقیه را اجزاء خود مىبیند. از شعر بنىآدم اعضاى یک پیکرند بالاتر مىرود. آنها فقط شعر هستند. دریافت مسأله غیر از دانستن مسأله است، آن هم در قالب شعر! این دریافت، اندوهى دارد و چه مقدس است این اندوه! چه مقدس است آن چشمى که براى انسانها مىگرید، و چه مقدس است آن دو قطره اشکى که به حال انسانها مىریزد.
آن روحى که نمىگذارد لذات شخصى، تمام وجود او را لحظهاى در زندگانى فرابگیرد، چه قدر عظمت گرفته است. مىگوید کمبود احساس مىکنم. این غصه نیست، بلکه موتور و محرک تاریخ است. این که در این مکان جمع شدهاید و نام حسین بن على را برده و آهى مىکشید، این گریه و اندوه نیست، بلکه محرک تاریخ انسانهاست. نشان دهنده این اشتباه است که بعضىها مىفرمایند: در هر وضعى قرار بگیرید و هیچ اصلى را نپذیرید، و ریش مبارکتان هم در هیچ جا گیر نکند. قیافههاى روحانى که من الان در اینجا مىبینم، حال یک اندوه مقدس را دارد که فقط براى مقابله با این اصل در این مکان نشستهاند!
آب حیات من است خاک سر کوى دوست/گر دو جهان خرمى است ما و غم روى دوست
در درک و بیان معناى شادىها و اندوهها، لذایذ و آلام چه قدر اشتباه داریم، و چه قدر کوچک فکر مىکنیم. به راستى چه قدر امر بر ما مشتبه شده است که نام لبها را از هم جدا کردن و دندانهاى جلویى را نشان دادن و بعد روح را افسرده ساختن، خنده مىگذاریم. ولى آن هیجانات الهى و حالتهاى روحانى را که تمام لذایذ یک طرف و آن حالات هم یک طرف، اصلا خنده نمىدانیم، غصه هم همین طور است.
بدینسان تاریخ، شکست و پیروزى را بر ما آدمیان، تحمیل کرده است. تاریخ را اینگونه معنا کردهاند، چه کنیم! مثلا مىگوییم(شخصى) ورشکست شد و شکست خورد. این سخن درست نیست. یا مثلا اگر او موقعیت وجودى طبیعى خود را در میان تعدادى از جانوران مثل خود حفظ کرد، مىگوییم پیروز شد. باز فریاد ما از دست این الفاظ بلند است:
راه هموار است و زیرش دامها/ قحطى معنا میان نامها
لفظها و نامها چون دامهاست/لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
ما انسانها به خاطر این تفسیرهاى لفظى چه قدر تلفات باید بدهیم؟
دندانمان هم درست کار نمىکند که تشخیص بدهد: این ریگ است نه آب! واقعا چه اشتباهاتى در کلمات حیاتى بشر داریم. یک دفعه اشتباه این است که مثلا آجر را خشت مىگوییم، این مهم نیست. اگر اسم آجر را خشت بگذاریم و بعد آب روى آن فرو بریزد، وقتى این خشت متلاشى شد، مىگوییم اشتباه کردیم این خشت بود، آجر نبود، غلط گفتیم و نفهمیدیم. یک دفعه مسأله بىاهمیت است، ولى یک وقت مسأله مربوط به حیات و ممات بوده و مربوط به وجود انسانهاست. آیا در این مورد هم باید مسامحه شود؟ اى بىانصافها، آیا درباره حیات انسانها هم باید شوخى شود؟ بازى، با دم شیر هم بازى؟ م
ما کلمه پیروزى را به کار مىبریم، با این گمان که پیروز آن شخصى است که توانسته است در موقعیت وجودى خود، نیروى طبیعى زیادترى را به کار ببرد و عدهاى را تحت الشعاع وجود طبیعى خود قرار بدهد. پیروزى را، اغلب قاموسهاى بشرى، تا حال براى ما اینطور معنا کردهاند. شکست را نیز در مقابلش، به عنوان یک مفهوم ضد این مفهوم به ما تزریق کردهاند. ما انسانها به خاطر این تفسیرهاى لفظى چه قدر تلفات باید بدهیم؟
حقیقت قضیه، شکست و پیروزى نیست. اگر مقصودتان پیروزى مطلق است، در جهان چه کسى را سراغ دارید که به پیروزى مطلق برسد؟ کدام گرگ درندهاى را دیدهاید که گرگ درندهترى، چنگالش را در سینه او فرو نکند؟ بالاخره، در برابر هر قوى، یک قوى دیگرى هست. در تاریخ، قضیه به این شکل بوده است. به چه علت بحث تنازع در بقا را مطرح کردیم؟ به دلیل این که بحث تنازع در بقا مربوط به من و شما بود، تا اینجا مسأله را درست معنا کنیم.
فاتح و پیروز، آن متفکر بود که او را در دوران فلاسفه قرون وسطى، بیست سال در زندان انداخته بودند.
این شخص در زندان، یک نظام (سیستم) فلسفى بسیار عالى نوشت که بعدها در سطح جهانى مطرح شد! چنین شخصى را مىتوان پیروز نامید. این پیروز است، ولو این که در یک چهار دیوارى نشسته باشد.
هیچگاه پیروزى با سیرى و شکست با گرسنگى مرادف نیست
پیروزى و سیرى دو چیز متفاوت است. هیچگاه پیروزى با سیرى و شکست با گرسنگى مرادف نیست. و همینطور شکست با وداع از روى خاک مساوى نیست. هر وقت گفتند شکست، خیال نکنید که اگر کسى روى خاک را وداع نمود، شکست خورده است. یا کسى که وجود طبیعىاش، سالیانى، بلکه قرنى، روى زمین و کره خاکى را اشغال کرده است، نگوییم پیروز شده است. کوه هیمالیا را ببینید؛ میلیونها سال است که همان جا وجود دارد. عمر زمین را نمىدانیم چه قدر است. بعضى از کهکشانها میلیاردها سال است که از سحابىها جدا شدهاند. حیات یک مورچه، موقعى که یک گندم را به آشیانه خود مىبرد پیروز است، اما کهکشان پیروز نیست، زیرا مورچه آگاه است و حیات را درک مىکند. پیروزى این مورچه در چه چیزى پیاده شده است؟ در یک دانه گندم.
بنا به نوشته مجلات اخیر فرانسه، بعضى از کوزارها، ده میلیون برابر خورشید نورافکنى مىکنند! ولى خود آگاهى ندارند. با این حال، مورچه از نظر پیروزى در وجود، از آنها (کوزارها) بالاتر است. چنانکه اگر صد میلیارد تن گل پلاستیکى در عالىترین منظره بسازید، یک برگ گل عادى که به سلسله هستى متصل باشد، و حیاتى براى خود داشته باشد؛ مسلما گل طبیعى پیروز است. روى این حسابها بالا مىرویم، تا ببینیم پیروزى یعنى چه.
ممکن است ما هفتاد سال عمر داشته باشیم، و همه هفتاد سال ما منهاى یک لحظه، شکست باشد. یعنى فقط یک لحظه ما پیروزى باشد و اتفاقا ابدیتمان را نیز در همان لحظه تنظیم کنند، و آن موقعى است که به خود آمده و احساس کنید، شما هستید و بیهوده هم نیستید. این تصور(هستید و بیهوده نیستید)، یک لحظه، یا یک دقیقه و یا دو دقیقه به طول مىانجامد، ولى این مدت کم، آن مخ ابدیت است که شما نمونهاش را در این لحظه مىچشید و شما پیروزید. اما اگر نه تنها هفتاد سال، بلکه هفتصد سال عمر کنید و حیات شما فقط ساخته شده هوا، آب، عناصر آلى، یک مقدار عوامل انسانى و عوامل اجتماعى باشد، یعنى یک موجود کاملا وابسته باشید، هرگز به پیروزى نخواهید رسید. چون شما خودتان نیستید (و فقط) در جایگاه حداکثر حوادث هستید. شما یعنى چه؟ یعنى؛ مقدارى هوا، گاز، عناصر آلى، که نام او را انسان گذاشتهاید!
مرکز حرکات و اندیشههاى خودتان را پیدا کنید
عجیب این است که اگر بخواهند در یک قاموس مثال بزنند که انسان موجودى است اینگونه، مثل على بن ابىطالب(علیه السلام) و ابن ملجم و مثل کسى را که فقط تراکم یافته حوادث است، نام مىبرند. یا مثل یک دستگاه موسیقى راکد و جامد که با یک انگشت، صداى آهنگ آن را دربیاورد. حالا این(انسان) مىتواند تمام هستى را زیر پا بگذارد؟ او که مالک خودش نیست تا مالک دیگرى شود؛ اصلا مالک نیست، زیرا این ندارد، او ندارد، خود ندار. پس پیروزى کى بوده است؟ پیروزى از آن موقع شروع مىشود که اول انسان خودش را دریابد. اول قاره خودتان را کشف کنید، اول مرکز حرکات و اندیشههاى خودتان را پیدا کنید که شما چه هستید، ولو این که خیلى کم کشف کنید. اما شروع کنید، پیروزى شما از این جا شروع مىشود.
آیا قصد کردى که برسى؟
بعضى از اوقات، ما خیلى کوته فکرى مىکنیم و نام آن را دوربینى میگذاریم. اینطور مىگوییم: من آگاه شدم. من متوجه شدم. نتیجه این آگاهى چه موقع مشخص مىشود؟ وقتى که ان شاءالله خیلى باسواد شدم و هزاران گذشت کردم! بعد از ازدواج که درست حرکت کردم!... و همینطور هزار شرایط و مقتضیات جمع مىکند، سپس مىگوید نخواهم رسید، خیلى دور است و من به این موفقیت نمىرسم. من در زندگانى به پیروزى نخواهم رسید. این(قبیل مفاهیم) اولین وسیله شکست ماست، بین ما و تکامل، بین ما و مالکیت، بین ما و آزادى، فاصلهاى به عنوان یک مقدار هندسى و جغرافیایى وجود ندارد، بلکه توجه به خود است که اصلا فاصله ندارد.
این یکى از بدبختىهاى ماست که همیشه آرمانها را دورتر از خود قرار مىدهیم و مىگوییم که ان شاءالله خواهیم رسید، اما قرنى هم که زندگى مىکند و نمىرسد. چرا؟ چون بین خود و او را آینده قرار داده است. او نمىداند که در مسأله روح و در عمق روح، گذشته و آینده مطرح نیست. این جسم خارجى است که براى این که از نقطه A به نقطه B برود، باید مسافتى را طى کند. روح، مشمول این حرفها نیست، بلکه بالاتر از این مسائل است. حضرت موسى(علیه السلام) یک روز عرض کرد: کیف اصل الیک، خدایا چگونه به تو برسم؟ خداوند فرمود: قصدک لى وصلک الى، (اى موسى) قصد کردن وصول به من همان، و رسیدن به من همان.
آیا قصد کردى که برسى؟ قصد کردن همان، و رسیدن همان! یعنى(اگر بخواهم) به تقرب تو برسم و به پیشگاه تو راه بیابم، کى و چگونه برسم؟ چند میلیون فرسخ باید راه بروم؟ اصلا این حرفها مطرح نیست.
مسافر کوى تو، مسافتش خیلى نزدیک است
قصدک لى وصلک الى. قصد تو مرا، اگر قصد است، قصد همان و رسیدن همان. در بعضى از جملات نیایشهاى على بن الحسین حضرت سجاد(علیه السلام) هست که: اشهد ان المسافر الیک قریب المسافه(شهادت مىدهم که مسافر کوى تو، مسافتش خیلى نزدیک است).
درباره ظلم هم مىگوییم که: یک نفر به دیگرى گفت: فاصله بین زمین و آسمان چه قدر است؟ گفت به قدر آه یک مظلوم! اینجا فاصله (به اندازه) یک توجه است. بنابراین، پیروزى از آن موقع شروع مىشود که حرکات و سکنات انسانها روى این محور قرار بگیرد. فرضا پانصد هزار دفعه هم کشته شویم و زنده شویم، باز پیروزیم. مابقى شوخى است. بقیه براى شعر (شعربافىهاى خیالى) و براى مباحث تنازع در بقا خوب است.
اى ابوذر! جهان از آن شماست
در یک جلسه ماه مبارک(درباره پیروزى) عرض کردم. توجه فرمایید: ابوذر غفارى در آن بیابان در حال جان دادن بود(از دنیا مىرفت). نخست شکست (ظاهرى) را احساس کنید: رنگ پریده، پیرمرد، سالیان درازى را سپرى کرده، عمر به سر آمده، از مال دنیا و انسانها کسى را ندارد، مگر همسرش (و به گفته بعضى از تواریخ، دخترش) که با او همراه است. نزدیک به غروب آفتاب، دراز کشید. دختر یا زنش خیلى ناراحت بود. ابوذر گفت: چرا ناراحتى؟ همسرش (دخترش) گفت: شما در وسط این بیابان از دنیا مىروید و من اینجا کسى را ندارم. از این رو مضطربم و... ابوذر گفت: آن سیاهى که از دور مىآید، کاروانى است. آنان بازرگانان هستند که از جاده عبور مىکنند. برو به آنها بگو که یکى از اصحابه پیغمبر در این جا فوت شده است، او را کفن و دفن کنید. تا اینجا یک چیز خیلى عادى است. اما دخترم، همین که آنها خواستند دست به کار تجهیز و تکفین من بشوند، اول این گوسفند را بکشند و بخورند و براى من مجانى کار نکنند! در اینجا باید بگوییم:
اى پیروز پیروزمندان! آیا این که مىگوید براى من مجانى کار نکنند، شکست مىخورد؟
در مورد این مسأله یک مقدار دقت کنید. منظور، تاریخگویى و شوخى و افسانه نیست. ابوذر گفت:
براى من مجانى کار نکنند. با این که تجهیز و تکفین میت، واجب کفایى است؛ خواه بگوید، یا نگوید، سفارش کند یا نکند، باید این کار انجام شود. آن هم شخصیت والا مقامى مثل ابوذر غفارى! این مرد کهنسال.
این پیروزى چه قدر ریشه مىخواهد تا در آن دقایق آخر، این سخن را بگوید؟ روح او در کجاست؟
عرض کردم با این که از نظر فقهى دفن و کفن واجب کفایى است، مخصوصا چون در آن بیابان به آنها منحصر بود، شاید براى آن عده وجوب عینى نیز پیدا کرده بود. ولى گفت: براى من مجانى کار نکنند و از این (گوسفند) استفاده کنند. چرا ما اسم این را پیروزى گذاشتیم؟ براى این که هیچ مکتب انسانى و هیچ ایدئولوژى انسانى، نمىتواند در این کره خاکى جوابى به این سؤال انسانها بدهد، مگر این که این اصل را مد نظر داشته باشد: کار ارزش دارد. آیا این ارزش پیروز است یا نه؟ اگر صد میلیون قرن دیگر در این دنیا بگذرد، مطلب این است: «و لا تبخسوا الناس اشیائهم؛ کار و کالاى مردم را بىارزش نکنید».
ابوذر طعم این ارزش را چشیده بود که در آن لحظات مىگفت: براى او مجانى کار نکنند. هنگام مرگ، موقعى است که همه چیز از یاد انسان مىرود. دیگر تقریبا زمان سنج، اصل سنج و قانون سنج مغز به هم خورده است. یک روح چه قدر باید بزرگ باشد، تا در حالى که مغز کم کم قدرتش را از دست مىدهد، ولى روح به پیروزى رسیده و دیگر نابودى نداشته باشد. اى ابوذر! جهان از آن شماست. پیروزى ابدى از آن شماست. شمایید موجب امید انسانها، شما و امثال شما نخواهید گذاشت هرگز یأس بر ما غلبه کند. عظمت پیروزى این است.
در روز عاشورا، امام حسین بن على(علیه السلام) در یک اتمام حجت فوق العاده باعظمت، به این ابیات(ابیات فروهبن مسیک مرادى) استشهاد فرمود:
فان نهزم فهزامون قدما/و ان نغلب فغیر مغلبینا
و ما ان طبنا جبن و لکن/ منایانا و دوله آخرینا
اذا ما الموت رفع عن اناس/ کلاکله اناخ بآخرینا
فافنى ذلکم سروات قومى/کما افنى القرون الاولینا
فلو خلد الملوک اذن خلدنا/ ولو بقى الکرام اذا بقینا
فقل للشامتین بنا افیقوا/سیلقى الشامتون کما لقینا
اگر در این جنگ غلبه کنیم، ما از دیرباز غالب (پیروز) بودهایم و اگر شکست بخوریم (شما مىگویید شکست است)، ما هرگز شکست را ندیدهایم و نخواهیم دید. سرشت ما بر اساس ترس نیست، و حال آن که مىدانیم به خون غلتیدن دولتى بعد از ما را نوید مىدهد (انتقام ما را خواهند گرفت). اگر تیر اجل به سینه فردى اصابت نکند، به سینه شخصى که در کنارش ایستاده است اصابت خواهد کرد. و همین پیک است که خبر نیستى را به بزرگان قوم مىرساند، همانگونه که قبلا عده زیادى را از نابودى خویش آگاه ساخت. اگر پادشاهان جاودان مىماندند و اگر گرانمایگان روزگار بقا داشتند، ما هم عمرى بىپایان و زندگانى سر مد داشتیم. به ملامتگران بگو، که از خواب غفلت سر بردارند و بدانند که آنان نیز در پى ما خواهند بود.
اصلا ما مغلوب نمىشویم و مغلوب نخواهیم شد. شما کجا هستید؟ آیا انسانى که اول خود را دریافته، سپس متوجه شده است که این خود، اگر آن استقلال را که در مقابل خودآگاهى احساس مىکند رها کند، نابودش خواهد کرد و لذا روح خود را به عظمت خداوندى وصل کرده، بعد انسانها را در خود دریافته است، مغلوب مىشود؟ چه کنیم که تاریخ بشر در ارتباط بشر با بشر، فقط با دو چشم سروکار دارد.
یعنى وقتى دو چشم خیره مىشود به دو چشم دیگر و آن دو چشم در ظاهر جا خالى مىکند، مىگوییم آن دو چشم شکست خورد، و براى خود تاریخى درست کردهایم که فلانى زد و فلانى هم از بین رفت.
زنده جاوید کیست؟ کشته شمشیر دوست/ کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست
گر بشکافى هنوز خاک شهیدان عشق/ آید از آن کشتگان زمزمه دوست، دوست
صدرالمتألهین در یک رباعى مىگوید:
آنان که ره عشق گزیدند همه/در کوى حقیقت آرمیدند همه
در معرکه دو کون فتح از عشق است/هر چند سپاه او شهیدند همه
عشق والاى الهى، انسان را شکست و پیروزىهاى دم دستى بالاتر مىبرد
عشق والاى الهى، انسان را از این مفاهیم شکست و پیروزىهاى دم دستى بالاتر مىبرد - چنانکه عرض کردم - گریه و خنده، گاهى به معناى طبیعى خودش مطرح مىشود و گاهى بالاتر از اینهاست. یک خنده جهانى را شکوفان مىکند، یا یک گریه براى جهانى موتور تاریخ مىشود. مثل اشک هایى که در طول تاریخ براى حسین بن على ریخته شده است. بشر، مقدسترین اشکش را در راه حسین (علیه السلام) ریخته است.
چه انسانهایى، شاید میلیونها انسان که پلیدى و تبهکارى، تمام عمر آنها را فراگرفته بود، و یکبار با یک انقلاب روحى، به حسین بن على توجه کرده و عمرشان را دریافتهاند! چه دولتها که با نام حسین بن على بر سر کار آمدند، و چه قدر براى آنان که بحث از دادگرى مىکردند و عشاق داد و عدالت بودهاند، میدان باز شد.
بحث خیلى لطیفى دارد، او مىگوید: گاهى ما در الفاظ اشتباهاتى داریم. بعد مثال مىزند و مىگوید:
مرد پیروز کسى است که اگر وجودش از روى خاک به زیر خاک منتقل شد، تابش شعاع او شروع شود.
نه این که برود (و فقط) سایهاى از خود بگذارد که (سایه خودش) برانترین شمشیر را به وجود او بکشد!
بدین جهت مىگوییم، پیروزى واقعى با پیامبران(علیه السلام) است. ابراهیم(علیه السلام)، موسى بن عمران(علیه السلام) و عیسىبن مریم(علیه السلام) پیروزند. این محمدبن عبدالله (صلى الله علیه وآله) است که پیروز است. والا - همانطور که عرض شد - گرگى در دنیا نیست، مگر این که گرگى درندهتر از او وجود دارد. پیروزى را به جایى باید وصل کرد که ابدى باشد، نه این که تو برو کنار، من مىخواهم به جاى شما بیایم(جابه جایى). بسیار خوب، تشریف بیاورید، من هستىام را به شما دادم! پس تنفسهاى شما بعد از این چه خواهد شد؟ کسى که آلام و دردهاى او عمیقتر باشد، لذایذ زیادترى خواهد دید. آیا غیر از این چیز دیگرى هم هست؟ وقتى که من در این هستى جا داشتم، تو جاى مرا غصب کردى. جاى مرا به زور از دستم گرفتى و عنوانش را پیروزى گذاشتى. این تاریخ و این هم شما، بردارید و دقیقا ورق بزنید که این نوع پیروزىهاى رسمى و پیروزىهاى طبیعى چه نتایجى داشته است!؟ عبیدالله یا همان عبدالله بن عمر جعفى مىگوید:
من از کوفه بیرون آمده بودم که حسین را نبینم. دیدم که حسین بن على به طرف چادر من مىآید. از یک طرف، شخصیت این مرد(حسین بن على) خیلى بزرگ بود، و از طرفى دیگر، من با ابن زیاد نمىتوانستم طرف بشوم. از کوفه آمدم بیرون که نه له او باشم و نه علیه او. (بىطرف باشم). خودم را در گوشهاى از بیابانهاى کوفه مخفى کردم. تصادفا کاروان حسین بن على از آن نزدیکىها عبور مىکرد.
حضرت سیدالشهداء مىپرسد، ببیند که این چادر از آن کیست؟ مىگویند: چادر عبیدالله بن عمر جعفى است. (عبیدالله بن عمر جعفى یکى از سران کوفه و خیلى ثروتمند و متنفذ بود. این خودش مىتواند دلیلى باشد بر این که چرا از کوفه بیرون آمده بود؟ چون بالاخره، مىبایست به حادثه وارد و جزء حادثه مىشد).
عبیدالله بن عمر جعفى مىگوید: همین طور که نشسته بودم، دیدم که حسین بن على مىآید - در بعضى از تواریخ هست که حسین آمد و با انگشتش به چادر زد - مىگوید: خیلى واخوردم که عجب گرفتار شدم. من که نمىخواستم با این مرد(حسین (علیه السلام)) روبه رو شدم، بالاخره روبه رو شدم. حسین فرمود: عبیدالله، تو در عمرت معصیتهاى زیادى کردهاى، خیلى گناهان مرتکب شدهاى. آیا میل دارى که با من بیایى و با هم به پیروزى برسیم؟ (حضرت در جملات خود)، تعبیر فتح را به کار برده است. گفتم: آقا من از کوفه بیرون نیامدم، مگر براى این که شما را نبینم، چون در غیر این صورت گرفتار مىشدم. من نه مىخواستم به روى شما شمشیر بکشم، و نه مىتوانستم با شما موافقت کنم، ولى حالا که شما آمدید، من اسبى دارم که اسب عجیبى است و در کوفه شاید بىنظیر باشد. آن را به خدمت شما تقدیم مىکنم. شمشیرى هم دارم که ارزش آن هزار دینار است، آن را نیز به حضور شما تقدیم مىنمایم، ولى مرا معذور بدارید. حضرت فرمود: من با خود تو کار داشتم، با خود تو. حال که نمىآیى، ما را به شمشیر و اسب شما احتیاجى نیست. (عبدالله) مىگوید: من محاسن حضرت را دیدم که سیاه است. گفتم یا اباعبدالله، خوب است که محاسنتان سفیدى ندارد. حضرت فرمود: نخیر، حنا زدهام.
عبیدالله مىگوید: حضرت به راه افتادند. من نیز دنبالشان بلند شدم و نگاه که کردم، دیدم ایشان وقتى از چادر خودشان آمدهاند، بچههاى کوچک، 4 ساله، 5 ساله، 6 ساله، 7 ساله، هم دنبال ایشان آمدهاند. دیدم حضرت آرام آرام به هواى آنان راه مىروند، یعنى تند نمىروند تا همه بچهها به ایشان برسند. دیدم که وقتى بعضى از بچهها زمین مىخوردند، حضرت برمىگشت آنان را بلند مىکرد و بغل مىکرد. و بعد خیلى با آرامش حرکت مىکرد.
در این ماجرا، عبیدالله بن عمر جعفى در قیافه حسین بن على(علیه السلام) چیزى دیده بود که بعد از این که ختم داستان نینوا را شنید، اختلال روانى پیدا کرد. به نوشته بعضى از تواریخ، خودش را در شط کوفه غرق کرد و خود کشى نمود! این را مىتوان پیروزى نامید. این پیروزى است که او در قیافه این مرد(حسین) چنان عظمتى دیده است که بعد نتوانسته این را هضم کند که من چرا با این مرد نرفتم؟ اى خاک بر سر مال و منال دنیا! که این مرد آمد و از من کمک خواست. این حرف، حرف تمام پاکان اولاد آدم است. وقتى شما آهى از اعماق دل مىکشید که: اى حسین، کاش ما هم با شما بودیم، این حال دلالت مىکند بر این که ارواح آدمیان در عالىترین اوج، تسلیم روح آن مرد هستند. او روحها را مالک است. اگر دیگران اجسام ما را مالک هستند، آنان وجدان آزاد ما را در اختیار دارند. اما در تواریخ، شمشیرها کالبد ناخود آگاه انسانها را در اختیار دارند. حال، پیروزى از آن کیست؟ آیا از آن کسى است که وجدان آزاد انسانها را در اختیار دارد، یا کالبد مجبور آنها را؟
على مىتواند انسان را زنده نگه بدارد، چون خودش زنده است
در این مسائل خیلى باید دقت کنیم و اینها دقیقا باید بررسى شود که شکست از آن کیست و پیروزى از آن کیست؟ اگر شکست را مىگویید، مهمترین شکست را علىبن ابىطالب(علیه السلام) خورده است، چرا؟ چون از آن اوایل بروزش در اجتماع - به اصطلاح یکى از جامعه شناسان - هر روز این مرد را دو سه بار مىکشتند و دو سه بار هم زنده مىکردند. این موجودیت طبیعى متزلزل على است در اجتماع! چرا؟ طلحه مىگوید سبیل من باید چرب بشود. على مىگوید: چرب نمىشود. زبیر مىگوید: (سر کیسه را) شل کن. خوب، آن هم که نمىشود. وقتى که انسانها مرا امین دانستند، من چه چیزى را شل کنم، لذا، کارش متزلزل بود.
جنگ جمل، جنگ صفین، جنگ خوارج، داخل، خارج... تحملش را نداشتند. ظاهرش این بود که هر روز این مرد شکست مىخورد و قد علم مىکرد. لطفا این شکستها را جمع کنید، به هم اضافه کنید. آن وقت شما باید بگویید، على مىبایست همان روزها دفن مىشد، قاعدتا این است! چون هر عامل انسانى در آن جامعه غیر مستعد به او ضربه زده است. شوخى نیست که عمروعاص را حاکم على قرار دادند. آیا تاریخ مىخوانید؟ سرنوشت على را به دست عمروعاص سپردند! باز على سر بلند نکند و نگوید خدایا این چه معاملهاى است با من مىکنى؟ من چه کردهام به تو؟ حتى این مرد سر خود را بلند نکرده و آرامش خود را از دست نداده است. نمىدانم مزه این مطلب را - مخصوصا جوانان - مىچشند یا نه؟ اى على! هستى تو در عالم امکان، توجیه وجود تو، بایستى از طرف عمروبن عاص معین شود! عمروبن عاصى که صریحا گفت: من همه شخصیت و حیثیت و دینم را به معاویه و سفره معاویه فروختهام.
پیروزى را ببینید. چیزى این مرد(على) را متزلزل نکرد. یک زخم و یا صدمهاى به شخصى مىرسد و سر بلند مىکند که: ما هم نفهمیدیم که عدالت خداوندى یعنى چه! اگر هزار بار على را مىکشتند و زنده مىکردند، بهتر از این بود که عمروبن عاص را بر او حاکم قرار بدهند.(عمروعاص را) بر نویسنده فرمان مالک اشتر که با اعلامیه جهانى حقوق بشر تطبیق شد و بر آن ترجیح داده شد، (حاکم قرار دادند). عجیب است که حضرت على(علیه السلام) با کمر لیف خرمایى در دکان میثم تمار، اعلامیه جهانى حقوق بشر را بنویسد و خودش اولین شخصى باشد که به این اعلامیه عمل کند. سپس حکم درباره وجودى با این همه عظمت را به دست عمروبن عاص بدهند، که آقا بفرمایید که حق با کیست؟ و این مرد(على) متزلزل نشود و خود را نبازد.
این معناى پیروزى است. این شخص توانسته است آهنگ اصلى هستىاش را به صدا درآورد. بقیه (انسانها) آهنگشان معلوم نیست در این زندگانى چیست! یک بار نشد که (على) سر خود را بلند کند و بگوید خدایا، ما که داماد پیغمبر تو بودیم، من که اینقدر سواد دارم، چه قدر به یتیمها مىرسم، چه قدر کارهاى خوب مىکنم، پس این قضیه عمروبن عاص چه بود؟ اما نگفته است. یک تاریخ سراغ نمىدهد که على سر بلند کند و العیاذبالله خلاف دادگرى خدا حرفى بزند.
ما انسانها قربانى جهالت خودمان هستیم، والا دادگرى خدا به حد لازم و کافى در هستى حکمفرماست. این جهالت ما و شکست ماست که به جاى این که باید تکاپو کنم و کار کنم و زندگىام را در سنگلاخ ماده نجات دهم، مثلا سنگى به سرم بخورد و به آن هستى که عظمتش را جز خدا نمىداند و آن هستى باعظمت در نزد خدا که به قدر موى سر شما ناچیز است و در پیش شما بىاهمیت است، همچنین به جهان هستى که در مقابل خدا چه عظمتى دارد، ایراد بگیرم و به خدا بگویم اى کشتىبان، این چه جور کشتى راندنى است!؟ ما شکستیم. انسانها غالبا با شکست مواجه هستند. على مىتواند انسان را زنده نگه بدارد، چون خودش زنده است. این است معناى پیروزى!
زنده جاوید کیست کشته شمشیر دوست/ کآب حیات قلوب از دم شمشیر اوست
پروردگارا! حیات و موت را به ما بفهمان! خدایا معناى شکست و پیروزى را براى ما قابل درک بساز!
خدایا عینک ما را خودت تصفیه کن که جهان بینى ما درست باشد! این است که سالیان دراز با این که در طول تاریخ چه مقامهایى بوده، و چه قدرتهایى اعمال شده، (ولى داستان حسین اثرات بسیارى داشته و پیروز است). متوکل عباسى خیلى ایستادگى کرده بود، حتى دستها بریده بود که هر کس به زیارت حسین برود یا نام حسین بر روى فرزند خود بگذارد، چه طور مىشود... چه طور نمىشود... با این که من عقیدهام این است و فکر مىکنم، اگر مىتوانستیم هاله مذهبى و آن شبهى از شباهتهاى مذهبى را که در مغرب زمین به عنوان حرفه تلقى مىشود و پیرامون داستان حسین را گرفته است، درست نشان بدهیم، داستان این مرد مىتوانست آموزنده ترین داستان براى تاریخ بشر باشد. ولى متأسفانه چه مىتوان گفت؟
شما یک ژان والژان ساختگى را ببینید در بینوایان چه کار کرده است؟ دهها سال است کتاب بینوایان ویکتور هوگو با این ژان والژاناش که اصل هم ندارد و رمانتیک است، انسان تربیت مىکند. در صورتى که ما در داستان حسین بن على، در این داستان چند روزهاش، مطالبى داریم که واقعیت دارد و از آن چه که در بینوایان گفته مىشود حساستر است، ولى متأسفانه، حقیقتا حسین را ما در هالهاى از اغراض شخصى مخفى نموده و پوشاندهایم. من گمان مىکنم که اگر حتى از حربن یزید ریاحى در ماجراى حسین بن على بن ابى طالب درست بحث بشود، خود یک درس آموزنده عجیب براى آدمیان است.
سرتا پای حادثه عاشورا نشانه پیروزی حسین(ع) بود
سر تاپاى این حادثه، از آن کوچکترین تا بزرگترین حادثهاش، نشانه پیروزى حسین بود که در این گرفتارى شدید به این مرد روى آورد.
الهى رضى بقضائک و تسلیما لامرک لا معبود سواک(خداى من! رضا به قضایت دارم و تسلیم امر توام، معبودى جز تو نیست).
آیا شخصیت(حسین) متزلزل شود؟ ابدا. احساس این که کشته شدن هست و مرگى هست و بچه و شیرخواره... این حرفها اصلا مطرح نیست. واقعا مافوق همه اینها قرار گرفته است. چه باید کرد که این کالبد دامنگیر ماست، اگر کالبد نبود، قیافه روحى حسین بن على(علیه السلام) را تماشا مىکردیم و مىفهمیدیم که روح حسین بن على در چه حالى بوده است. معناى پیروزى غیر از جا خالى کردن از روى خاک است که جانورانى در آن جا مىلولند. پیروزى از آن موقع شروع مىشود که به قول یکى از نویسندگان بسیار بزرگ:
براى ما امکان این هست که نه از نیکى متأثر شویم و نه از بدى، ولى گاهى در درون ما یک ارگ، گویا و مستعد حرکت است که به هیجان در مىآید... اینجا یک تناقض هولناک روحى است که بر ضد بیهودگى و نیستى سر به طغیان بر مىدارد و مىگوید: نمىتوانى بگویى من نیستم و نمىتوانى بگویى که من بیهوده هستم(220)
این اول پیروزى است. والا:
دیر و زود این شکل و شخص نازنین/ خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
چه با شمشیر و یا با مرض وبا باشد، یا کم کم قوا و نیروهاى عاریتى را خالى کند. این را نه شکست مىگویند و نه پیروزى. این کالبد شکستنى است.
جامى است که عقل آفرین مىزندش/ صد بوسه ز مهر بر جبین مىزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف/ مىسازد و باز بر زمین مىزندش
همه این کاسهها زمین خوردنى است. آنچه که از زمین برآمده است، به زمین خوردنى است، جاى شک نیست. اما آن که از بالا شروع شده، در خاک ختم نمىشود. اما آن هم که از خاک شروع شده است، در خاک هم ختم مىشود. آن روح شماست که از بالا شروع شده و در این جا پایان نخواهد پذیرفت. توجه به این که من در این خاک فناپذیر نیستم، یکى از علل پیروزى ماست.
زندگى و مرگ انسان، وابسته به آن است که محور هستى اوست
اى حسین، ابدیت از آن توست. اى مسافر ابدیت، پیروزى همیشه از آن تو بوده و خواهد بود، زیرا آرمان تو پیروز است. آرمانى که براى انسانها مطرح کردى پیروز است و شکست ندارد. زندگى و مرگ انسان، وابسته به آن است که محور هستى اوست. محور هستى تو(انسان) چه بود؟ او که ابدى است، پس تو ابدى هستى و پیروز.
پروردگارا! تو را سوگند مىدهیم به آن حالات روحى حسین بن على که پیروزى مطلق در خود احساس مىکرد، ما را در زندگانى با شکست مواجه نساز.
پروردگارا! قوت و قدرت و نیرو بر ما عنایت فرما تا در زندگانى پیروز باشیم.
پروردگارا! طعم هدف زندگى را در این دنیا بر ما بچشان.
پروردگار! جوانان ما را موفق بدار که براى خود و براى جامعه ما در آینده مفید باشند.
پروردگارا! دانشى بر ما عطا فرما که صیقل دهنده روح و تقویت کننده روح ما باشد.
آمین