کد خبر: 3391074
تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۹۴ - ۱۰:۵۰
بیان علامه جعفری در عزای حسینی/۷

جریان نینوا؛ درس بزرگی که قرن​ها ادامه یافت/ کف ناپایدار نبود که از بین برود

گروه اجتماعی: جریان خونین نینوا، کف ناپایدار نبود که از بین برود، بلکه مشمول؛ «و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض» بود. این درس بزرگى است که قرن‌‌ها ادامه پیدا کرده است.

به گزارش خبرگزاری بین المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه جعفری با موضوع «حسین(ع) و مسأله حیات» است که در شب هفتم محرم سال 1373 ایراد شده است:

بعد از صحبت جلسه گذشته‌، سؤ الى مطرح شد، که من احتمال قوى می‌دھم این سؤال در ذھن جوانان عزیز ما عمومیت داشته باشد، یعنى جوانان ما این سؤال را در درون خود دارند. (البته ) نه فقط جوانان‌، بلکه بزرگان ھم که سنى از آنان گذشته است‌، باز دلشان می‌خواھد این مسأله را دریافت کنند. آن سؤال این است که چگونه می‌خواھیم؟ حقیقت این است که می‌خواھیم زندگى ما زندگى باشد. می‌خواھیم‌، دوست داریم‌، علاقه داریم‌، که زندگى ما به نحوى سپرى شود که بتوانیم درباره آن حرفى داشته باشیم. دوست داریم بدانیم چگونه آمدیم و آمدن ما براى چه بود و رفتن ما ھم به کدام مقصد است. براى چه آمده بودیم و از کجا آمده بودیم.

ھمان شش سؤال اصلى واقعا بشر این را در حال اعتدال می‌خواھد بفھمد که چیست؟ از کجا آمده است؟ و به کجا می‌رود و براى چه آمده بود؟ اگر نخواھد بداند، بدون سر و صدا با خویشتن مبارزه می‌کند. یک مبارزه داریم با سر و صدا، و دیگرى مبارزه‌اى تدریجى است و ظریف و کشنده. یا این که ھرگز توجه به این سؤال اساسى و سؤال سؤال‌‌ها نداشته باشد که: بالاخره سپس چه؟ از کجا آمدیم و به کجا می‌رویم ؟...

حقیقت این است که مطالعات البته نسبى و محدود ما، این مسأله را براى ما اثبات کرد که ھمگان می‌خواھند. منتھا، غبارى روى این خواستن‌‌ها را گرفته است. مسائل ثانوى نمی‌گذارد که این سؤال‌، ذھن آگاه بشر را به طور جدى به خود مشغول کند. ولى اگر فراغتى حاصل شود، و مسائل فن آورى که امروز دنیا را درھم پیچیده و عاقبت ھم آن را با خودش خواھد برد، بگذار بشر دو دقیقه به خودش بیاید، (خواستن‌‌هاى ما نیز معنا پیدا خواھد کرد). اگر بشر دقایقى با خود باشد، قطعا این سؤال را خواھد کرد و دلش ھم می‌خواھد واقعا بداند که این جا چه کار کرده است و از این جا به کجا مى‌رود؟

بحث جلسه قبلى‌، تا اندازه‌اى توضیح داد که پیشتازان فرھنگ پیشرو و انسانیت در این باره چه گفته‌اند، زندگیشان چه نشان می‌دھد و آنان براى زندگى چه توصیفى داشتند، که می‌گفتند اگر ھزار بار بمیریم و کشته بشویم باز زندگى ھمین است. این مسأله چه بوده است؟ سعادت را در کدام زندگى می‌دیدند که این گونه می‌گفتند؟ مضمون حرفشان این بود که اگر بنا بود یک چنین زندگى را بخریم و به دست بیاوریم‌، تنھا دنیا را به دست ما می‌دادند و می‌گفتیم: یک لحظه ھم از این زندگى به ما بیشتر بدھید. از این زندگى!

این کدام زندگى است؟ تمام دنیا را من مالکم‌، دنیا در دست من است‌، ولى زندگى براى من طورى تفسیر شده است که حاضرم زندگى را دو دستى تقدیم کنم و بگویم:

ھنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى/ کاین کیمیاى ھستى قارون کند گدا را

این کدام زندگى است؟ آن زندگى است که معلم و مربى و مدرس بسیار بزرگ ما، حسین بن على(علیه السلام) مى فرماید: و انى لا ارى الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما: من مرگ را جز سعادت‌، و زندگى با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگى نمی‌بینم.

بیایید بشر را به دو دسته خوشبخت یا بدبخت تقسیم نکنیم

من مرگ را شکوفایى زندگى می‌دانم. مرگ با روشنایى‌، شکوفایى زندگى است. مرگ با تاریکى‌‌ها که عمر با تاریکى‌‌ها بگذرد، نابودى است. حیات اگر بخواھد شکوفا باشد، موقعى است که انسان‌، سعادت را در آن روشنایى احساس کند و آن قدر در تاریکى غوطه ور نشود. این روشنایى‌، ھر لحظه اش مساوى با عظمت تمام دستگاه‌‌هاى ھستى است. بیایید بشر را به دو دسته خوشبخت یا بدبخت تقسیم نکنیم.

انسان‌‌ها را تقسیم کنیم به این که روشنان و تاریکان ھستند. یک عده در این دنیا روشن‌اند و یک عده تاریک. این است کار بزرگ پیغمبران‌، حکما و وارستگان خاک و گل. کاستن از عدد تاریکان و افزودن بر شماره روشنان. حال‌، این حیات چیست؟ این زندگى چیست که باید بخواھیم تا زندگى ما بر مبناى ارزش‌‌ها سپرى شود؟ بحث ما مانعى ندارد که در جواب ھمین سؤال بگذرد، که در حقیقت اگر خداوند بخواھد در طى آن‌، جمله اى از امام حسین(علیه السلام) تفسیر می‌شود.

اگر در حیات‌، شرف و کرامت نباشد، خداحافظ

در نظر داشته باشیم؛ این مطلب که درباره زندگى و کرامت و شرف ذاتى آن عرض می‌کنم‌، جنبه ادبى محض و  احساساتى خالص ندارد. حیات و کرامت و شرف ذاتى آن‌، یعنى حیاتى که حسین می‌گوید: اگر در حیات‌، شرف و کرامت نباشد، خداحافظ. اگر ذلت باشد، فى امان الله‌، و اى ستارگان سپھر لاجوردین‌، تماشایت نخواھم کرد.

جنبه حقوقى این مسأله در اسلام چه طور است؟ شرف و کرامت ذاتى حیات انسان‌‌ها از دیدگاه حقوق جھانى بشر در اسلام چگونه است؟ این موادى که اینک در حقوق جھانى بشر از دیدگاه اسلام عرض می‌کنم‌، زمینه عمده آن‌، یا زمینه‌اى از این مواد در کنفرانس حقوق اسلامى که در تھران سه - چھار سال پیش تشکیل یافت‌، مورد بحث قرار گرفته است. ھمان موقع‌، مطالبى در کنفرانس مطرح کردم که باید در این مواد، تغییراتى وارد شود. آن چه که اکنون می‌گویم‌، در حقیقت‌، ھمان است که زمینه اش در کنفرانس حقوق بشر بوده است و مقدارى ھم مطالبى بود که من عرض کردم.

حقوق جھانى بشر از دیدگاه اسلام

الف. حیات‌، عطاى خداوندى است
این نفس کشیدن‌‌هاى شما، عطاى خداوندى است. نه چنان است که چند اسپرم و اوول برحسب تصادف چنین شده است!

وین نفس جان‌‌هاى ما را ھم چنان/اندک اندک دزدد از حبس جھان
تا الیه یصعد اطیاب الکلم/صاعدا منا الى حیث علم

لحظات نفس‌‌ها و حیات ما، ھمه از آن اوست: «ان صلوتى و نسکى و محیاى و مماتى لله رب العالمین؛ ھمانا، نماز من و عباداتم و زندگى ام و مرگم براى خدا، پروردگار جھانیان است». عبارات زیر، جزو مواد حقوق جھانى بشر است:

«حق حیات براى ھمه انسان‌‌ها تضمین شده است و ھمه دولت‌‌ها و جمعیت‌‌ها و افراد در مقابل ھرگونه تعدى‌، به حمایت و دفاع از حق حیات انسان‌‌ها مکلف‌اند، و وارد شدن ھرگونه اخلال بر بقاى طبیعى زندگى‌، مانند بیمارى‌ھا و بلاھاى طبیعى و انسانى. باید انسان‌‌ها در مقابل آن چه که با زندگى آن‌‌ها بازى می‌کند، تضمین بشوند».

ھم اکنون ما در حال خواندن یکى از مواد قانون ھستیم. مسأله احساسات زودگذر و خام نیست.

ب. جدا کردن ھیچ روحى از بدنش‌، بدون مقتضى شرعى جایز نیست
ج. استفاده از ھر وسیله براى نابودى چشمه سار حیات بشرى‌، اعم از کلى و جزئى‌، ممنوع و حرام است.
د. حفظ و ادامه حیات بشرى تا آن جا که خدا بخواھد، واجب است

محافظت ھر فردى از حیات خود، واجب است. شما نمی‌توانید بگویید: چون زندگى از آن من است‌، من آن را نمى‌خواھم. نمی‌توانید، زیرا در مالکیت شما نیست. ھر لحظه‌، فیض حیات از بالا سرازیر می‌شود: «یسئله من فى السموات و الارض؛ ھر که در آسمان‌‌ها و زمین است‌، از او درخواست می‌کند».

زمانى خدمت بعضى از آقایان پزشکان بودیم و صحبت می‌کردیم‌، گفتم : آقایان پزشکان‌، این که «شما با بیمار سروکار دارید» یعنى چه؟ معنایش این است که شما دائما در کنار چشمه سارى ھستید که آب حیات جان آدمیان از بالا سرازیر می‌شود و از مقابل شما رد می‌شود. مبادا (این چشمه سارھا را) روده و گوشت و استخوان ببینید.

اگرچه ظاھرش این‌‌هاست. شما دائما در ھمسایگى خدا به سر می‌برید. پزشکان عزیز، روایتى داریم که خداوند در روز قیامت‌، به بعضى از بندگانش خواھد فرمود: من مریض شدم‌، چرا به دیدار و عیادت من نیامدید؟ خواھند گفت: پروردگارا، شأن تو بالاتر از این بود. تو جسم و جسمانى نبودى که بیمار شوى! خواھد فرمود: بنده من بیمار شد و شما به عیادت او نرفتید، که در لحظات تنھایى‌، پشت ناله‌، ناله می‌کرد .رسیدگى و دلدارى تو به او، شبیه این بود که بالاى سر من بیایى. جل الخالق. خداوندا، پروردگارا، تو چه قدر به ما نزدیکى و ما چه قدر از تو دوریم.

ھمان گونه که عرض کردم‌، حفظ ادامه حیات بشرى تا آن جا که خدا بخواھد واجب است‌، خواه محافظت ھر فرد بر حیات خود در مقابل تعدى دیگران باشد، خواه تعدى خویشتن بر خویشتن. شما نمی‌توانید خودکشى کنید. ممنوع است! و در روایات معتبر ھست که امام صادق(علیه السلام) فرمود: انتحار مشمول این آیه است: «من یقتل مؤمنا متعمدا فجزأه جھنم خالدا فیھا؛ و ھر کس مؤمنى را به عمد بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواھد بود».

اگر کسى اقدام به انتحار کند، مشمول قتل نفس عمدى است. متأسفانه در حقوق بشر از دیدگاه غرب‌، ماده مذکور را ندیدیم. این ماده را آن‌‌ها ندارند، یا حداقل باید آن را بندى از یک ماده قرار بدھند. این به جھت اختلاف دو دیدگاه است. ما حیات را حکم می‌دانیم. یعنى انسان محکوم است به حیاتى که به او داده شده است‌، و باید حداکثر کوشش کند که آن را حفظ نماید. آن‌‌ها(غربى‌‌ها) این را حکم نمی‌دانند، بلکه شبیه به ھمان حقوق اصطلاحى می‌دانند، که اگر کسى خواست از حیات خود دست بردارد، ما مأمور نیستیم ممانعت کنیم. نخیر، ما مأموریم جلوى او را بگیریم. این یک تفاوت درباره اھمیت حیات انسان‌‌ها از نظر حقوق جھانى بشر در اسلام و غرب است.

ه. واجب است بر ھر کسى که مورد استضعاف قرار گرفته و حیات و کرامت و شرف او از ناحیه عوامل طبیعى یا از طرف قدرتمندان مورد تھدید واقع شده است‌، قیام کند تا دفع استضعاف و خطر نماید. انسان باید از حیات و کرامت خویشتن‌، به ھر نحو مشروعى که توانایى دارد دفاع کند.
آیا حسین برنخیزد؟ در حالى که قیام حسینى فقط براى دفاع از شرف خود نبود، بلکه دفاع از شرف تمام انسان‌‌هاى پاک تاریخ بود. به این معنى که؛ حرکت کنید. حرکت کنید حواس من جمع است‌، غیر از این مسأله است که ارزش من در حال از بین رفتن است. عبارت ایشان این است:
«ألا و ان الدعى بن الدعى قد رکزنى بین اثنتین السله و الذله و ھیھات منا الذلھ» (آگاه باشید، آن زناکار پسر زناکار مرا میان شمشیر و پستى و خوارى قرار داده است‌، ولى ھیھات‌ محال است من ذلت و خوارى را بپذیرم).

ھیھات مناالذله. ظھورش این است که من از شرف خودم دفاع می‌کنم. نه‌، یا اباعبدالل ! به جان الھى که تو از بشر و از شرف بشر دفاع کردى. تو از حیثیت انسان‌‌ها دفاع کردى. دورد و سلام بى نھایت خداوندى‌، براى ابد بر جسم و روح تو باد.

ھر کس باید از کرامت حیات خود دفاع کند، و ھر کس که به انجام این تکلیف قیام نکند، عامل خطر و ظالم را در مستضعف ساختن و تھدید حیات و کرامت خود کمک کرده است. آیا حسین بر ذلت خویش کمک کند؟ آیا حسین چنین خلاف شرعى را انجام دھد؟ آیا حسین با خدا مبارزه کند؟ چون اگر دست برمى‌داشت که حیات دستخوش ھر ذلت بشود، این مبارزه با خدا بود. اما او حسین بود. حسین بن فاطمه‌، و حسین بن على بود. اگر کسى کمک کند به این که بینوا و مستضعف شود، و شرفش لطمه بخورد، چنین شخصى از کسانى است که ھنگامى که فرشتگان‌، آنان را در حال مرگ در وضعى می‌یابند که تن به بینوایى و استضعاف داده و ظلم بر خویشتن نموده‌اند، از آنان مى‌پرسند: در زندگى دنیوى در چه حالى بودید؟ آنان پاسخ می‌دھند: ما در روى زمین‌، مستضعف و بینوا و بیچاره بودیم. فرشتگان خطاب به آنان می‌گویند: آیا زمین خدا پھناور نبود تا در آن ھجرت کنید؟

آنان کسانى ھستند که منزلگه نھایى آنان دوزخ است و دوزخ سرنوشت بدى است. روز قیامت شما بگویید: خدایا مگر زندگى از آن من نبود؟ من می‌خواستم با ذلت زندگى کنم‌، و شرف خودم را از دست بدھم. پاسخ می‌دھد: «دوزخ». یعنى حق حیات و حق کرامت‌، حق الھى است. این جمله و این چند سطر، جنبه حقوقى ندارد، بلکه فلسفه حقوق است .

استدلال بر یک ماده است و این است که تن به ذلت نباید داد. از دیدگاه حقوقى می‌گویند: تن به ذلت نباید داد و مثلا به عنوان ماده 23 ثبت نموده و رد می‌شوند. اما بنده در این مورد، جنبه فلسفى آن را مطرح کردم‌، چون موارد مذکور در آن حقوق(حقوق مطرح شده در کنفرانس اسلامى) نبود. من تذکر دادم که در حقوق اسلامى‌، این ماده را ما داریم و استدلالمان این است.

«ان الذین توفیھم الملائکه ظالمى انفسھم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فى الارض قالوا الم تکن أرض الله واسعه فتھا جروا فیھا فأولئک مأواھم جنھم و سأت مصیرا؛ کسانى که بر خویشتن ستمکار بوده‌اند، وقتى فرشتگان جانشان را می‌گیرند، می‌گویند: شما در زندگى دنیوى در چه حالى بودید؟ آنان پاسخ می‌دھند: ما در روى زمین‌، مستضعف(بینوا و بیچاره) بودیم. فرشتگان به آنان گویند: آیا زمین خدا پھناور نبود تا در آن ھجرت کنید؟ آنان کسانى ھستند که منزلگه نھایى آنان دوزخ است و دوزخ سرنوشت بدى است».

در این جا، از نظر حقوقى و فقھى که عرض کردم‌، فقه و حقوق با ھم ھماھنگ ھستند و طورى نیست که بگوییم از نظر حقوقى ممکن است مسأله‌، غیر از دیدگاه فقھى مطرح بشود. نخیر، فقه ما ھم این گونه است.

فقه تشیع‌، بلکه فقه اسلامى‌، صددرصد این است‌، چه برادران سنى و چه عالم تشیع‌، ھر دو با فرقه‌‌هاى خود، از نظر فقھى درباره این مسأله اتفاق نظر دارند، زیرا آیه صریح و نص است. نمی‌توان گفت این جا، نظر من چنین است‌، نظر تو چنان است. در این مورد، به علت صراحت قرآن‌، جایى براى اختلاف وجود ندارد.

چگونه یک زندگى شرافتمندانه‌ در این دنیا داشته باشیم؟

حالا برمى‌گردیم به آن مسأله اصلى‌، که چگونه بخواھیم یک زندگى شرافتمندانه‌، یا یک زندگى بر مبناى ارزش‌ھا و یک زندگى بر مبناى عظمت‌‌ها در این دنیا داشته باشیم و زندگى کنیم؟ مثالى عرض می‌کنم. این مثال را به شخصى که بسیار طالب جواب این سؤال بود عرض کردم که: دین چه ضرورتى براى حیات بشرى دارد؟

ارزش دین براى زندگى بشر چیست؟

شخصى براى سؤال از کشور خود به ایران آمده بود. البته قبلا به چند کشور دیگر ھم رفته بود. در شبه قاره ھند نیز به جاھایى رفته بود. سؤال او این بود که دلیل این که بشر در زندگى باید دین داشته باشد چیست؟ می‌گفت: من می‌خواھم روان پزشک بشوم. من ھنوز خاطره اش را به یاد دارم. واقعا گاھى چه می‌کنى اى وجدان؟ گفت: من می‌خواھم تدریس روان پزشکى را شروع کنم‌، و این مسأله قطعا سر راه من بود که ارزش دین براى زندگى بشر چیست؟ نمی‌توانستم براى دانشجویان‌، چیزى را که نمی‌دانم بگویم. راه افتاده ام و به دو کشور دیگر نیز رفته‌ام‌، ایران ھم سومین کشور است. می‌خواھم ببینم دلیل بر این که حیات بشرى باید از دین برخوردار باشد چیست؟ البته ایشان در دو جلسه‌اى که آمد، در آن جلسه اول این مثال را بیان کردم. شاید این مثال ان شأالله براى شما عزیزان‌، مخصوصا جوانان دانشجوى ما، روشن کننده و روشنگر باشد.

کتابى را برداشتم و باز کردم. کتاب انگلیسى بود. انگشتم را روى کلمه‌اى گذاشتم و به مترجم گفتم به آقاى کلاوز بگویید این کلمه چیست؟ گفت «is»: یعنى «است». حالا این جا دیگر به فارسى خودمان بر می‌گردم. این جا نوشته «وقتى»، وقتى که سؤال ما این است: آیا این کلمه «وقتى» مى‌داند که جمله قبلى چیست؟ کلمه قبلى چیست؟ کلمه بعدى چیست؟ آیا اصلا معناى خودش را می‌داند؟ در آن ھنگام که کلمه وقتى(و. ق ت ى ) با حروف سربى(یا رایانه اى) چیده می‌شود... اصلا می‌‌فھمد معنایش چیست؟

این وقتى در کدام مسأله و در کدام باب مطرح شد؟ این کتاب روى چه ھدفى نوشته شده است که این(وقتى ) یک کلمه‌اش است؟ مؤلف کیست؟ این کتاب را چه کسى و در چه تاریخى نوشته است؟ منظور او چه بوده است؟ گفتم به ایشان بگویید، یک دفعه زندگى بشر این طور است که انسان اطلاع ندارد کیست و چیست؟ این زندگى اصلا نیازى به مذھب‌، حتى نیازى به اندیشه ھم ندارد، که من‌، منم. حتى بدون این که بفھمم معناى من چیست و من کیستم‌، فقط می‌خورم و می‌خوابم.

بدون این که بدانم پدر و مادر که بود، قبلا آن‌‌ها از کجا به وجود آمده‌اند و ...منظومه شمسى چیست؟ این کیھان با عظمت چیست؟ و ھزاران سؤال که اطراف مرا خواھد گرفت‌، تمام آن‌‌ها را با کمال بى اعتنایى نوش جان کرده‌، می‌خورم و می‌خوابم و حداکثر لذت را می‌برم‌، ھمان طور که اپیکور فرموده است. اگر این زندگى را مى فرمایید، مذھب لازم نیست. اما اگر بشر طورى زندگى را انتخاب کند که بخواھد بداند کیست و از کجاست و چه باید بکند، و زندگى فقط مصرف کردن دو ھزار و پانصد کاسه آبگوشت و ھشتصد متر قماش نیست‌، بدون این که براى این سؤالات: از کجا آمده ام؟ به کجا می‌روم؟ کیستم‌، و براى چه آمده بودم ...، پاسخ آماده کند، محال است ارزش حیات بشرى را درک کند.

به مترجم گفتم به ایشان بفرمایید که اگر شما مخیر باشید که به بشر آن نوع زندگى را پیشنھاد کنید یا این نوع را، کدام را انتخاب می‌کنید؟
آقاى کلاوز گفت: قطعا این(درک و فھم حقیقى بشر درباره زندگى ) را انتخاب می‌کنم. فکر ھم نکرد که بگوید صبر کنید تا چند روز دیگر جواب بدھم.

بنابراین‌، ھیچ جاى تردید نیست که زندگى با شرف‌، زندگى بر مبناى عدالت‌، زندگى بر مبناى ارزش‌‌ها، مطلوب بشرى است. اما چگونه بخواھد؟ چه طور اراده‌اش به حرکت در می‌آید؟ ھمین مھم است. انسان واقعا از دروغ متنفر بوده و می‌داند خلاف واقع است. چه کار کند که بخواھد ھیچ وقت دروغ نگوید؟ انسان از جھل گریزان است. چه کند تا بتواند معرفت به دست بیاورد؟ انسان از تعدى به حقوق دیگران واقعا ناراحت است‌، انسان به ارتباط معقول با برادران انسانى خود واقعا علاقه مند و عاشق است. او می‌خواھد زندگى کند. او می‌خواھد به قیافه‌‌ها بنگرد تا قیافه‌‌ها جواب مثبت به او بدھند. این را ھمه می‌خواھند. چگونه چنین زندگى را اداره کنم؟ این جواب اجمالى دارد که بعدا صحبت می‌کنیم و توضیح این مسأله است.

بشر باید بداند که حیات و زندگى یعنى چه

ابتدا بشر باید بداند که حیات و زندگى یعنى چه؟ اگر بداند و آن را درک کند، محال است که اراده او حرکت نکند. ما بدون توجه به زندگى‌، زندگى می‌کنیم. یا اغلب ما، زندگى را قربانى وسایل زندگى کرده و زندگى می‌کنیم.

آن وقت شما خیال می‌کنید، زندگى به ما قیافه نشان می‌دھد؟ که من آن را بخواھم و جدى بخواھم‌، در حالى که (زندگى) قربانى وسیله است. در این ادبیات‌، در این فرھنگ ادبى و عنصر ادبى ما ایرانیان مسلمان‌، خدا می‌داند این مطلب چه قدر با عظمت و چه قدر عجیب و با چه قیافه‌‌هایى براى ما مطرح شده است. انسان باید حیات را بداند. اگر بداند که زندگى چیست‌، با ھمین دانایى خواھد خواست که زندگى باید با ظرفیت در مقابل حوادث شکوفا بشود. با به جاى آوردن حقوق دیگران باید شکوفا بشود، با حفظ ارتباط عبادى با خدا باید شکوفا بشود.

متأسفانه جلوه وسایل حیات خود حیات را مخفى کرده است

متأسفانه وسایل حیات در مقابل چشمان ما چنان جلوه کرده‌، که خود حیات را مخفى کرده است. لذا، شما الان درباره زندگى‌، در این محافل معتدل صحبت کنید و بپرسید حیات چیست؟ می‌گوید: امروز دو کیلو سیب ارزان پیدا کردم‌، جاى شما خالى بود. خدایا، من چه سؤالى می‌کنم و او چه جوابى می‌دھد؟ یا می‌گوید: یک جفت قالیچه خریدم‌، نمی‌دانید چه قالیچه اى است؟ و از دوستم در بازار درباره آن پرسیدم‌، گفت 25000 تومان ارزان تر خریدى! زنده ام و چه زندگى خوبى!

گر در دل تو گل گذرد گل باشى/ ور بلبل بى قرار بلبل باشى
تو جزئى و حق کل است اگر روزى چند/اندیشه کل پیشه کنى کل باشى

اگر اندیشه قالى در مغز توست‌، دیگر درباره حیات صحبت نکن‌، فقط بگو قالى و بیایید درباره قالى شعر بگویید. یا درباره صفرھاى بانکى؛ این که چند صفر دیگر به حساب بانکى اضافه شده است. گاھى شخصیت انسان عاشق صفر بانکى می‌شود! واقعا خودش مسأله‌اى است. البته ممکن است شما دنیا را اداره کنید، ولى یک انسان باشید.

ممکن است شما یک قاضى به طور مطلق آزاد باشید، ولى انسان بودن را فراموش نکنید. ھنرمند باشید در حد اعلى، مالک ھنر باشید در حد اعلى‌، ولى با توجه به این که انسان ھستید. یا فرضا، خودتان نقاشى کرده باشید، اما آیا شما نقشه‌اید؟ این نقاشى‌، معلول دست شما و ساخته شده دست شماست.

تو جزئى و حق کل است اگر روزى چند/اندیشه کل پیشه کنى کل باشى

اندیشه ھر چیزى را غیر از تعقل‌، «تجسیم» کنید، ھمان می‌شوید. یک دفعه تعقل مثل 2*2=4 است. یا خط زیباى میر(عماد) اما یک دفعه این است که آن قدر این را تجسم می‌کنید که می‌شوید خط میر. یا پول می‌شوید. بعضى‌‌ها ساختمان می‌شوند، بدون این که حتى متوجه شوند.
«ولو ان رجلا احب حجرا لحشره الله معھ؛ اگر مردى به سنگى‌، زیاد علاقه داشته باشد(به این وسیله حیات بچسبد و به عشق حیات به آن بنگرد) خداوند با آن محشورش خواھد کرد.

آن قدر به وسایل زندگی نچسبید، مملوک می‌شوید

این روایت ھم معتبر است و چه روایت سازنده‌اى است. بگذارید بین اولاد آدم و وسایل حیات‌، براى عبور نسیم‌ھاى ماوراى طبیعت‌، یک فاصله ظریف باشد. آن قدر به آن نچسبید، زیرا مملوک می‌شوید، و آدم خودش را می‌بازد. یک مرد توسط قدرت‌، خود را باخته‌، و یزیدبن معاویه شده است. این را با چشم خود می‌بینیم که چه کرده است. شما آن را تحلیل کنید.

ساباکون‌، یکى از زمامداران مصر، شبى در خواب دید که خداى تبس به او گفت: شما مأمورید که ھمه رعایا و مردم را بکشید. از خواب بیدار شد، حیرت کرد و گفت: معلوم می‌شود خدایان‌، دیگر به سلطنت من مایل نیستند، وگرنه چنین حکمى را که بر خلاف اراده معمولى‌شان می‌باشد، صادر نمی‌کردند. به ھمین جھت‌، ساباکون سلطنت را رھا کرده و به حبشه رفت و در آن جا معتکف شد.

آیا شما در تاریخ یک نفر را می‌بینید که در حال قدرت پرستى‌، چیزى که بھترین وسیله حیات بشرى است‌، در قدرت غوطه ور نشود؟ آیا شما با عظمت تر از قدرت‌، وسیله حیات دارید؟ تعبیرى از یکى از شیوخ بزرگ فلسفه یونان براى شما نقل کنم. درست دقت کنید، افلاطون می‌گوید:
«عظمت قدرت یعنى الله»: یعنى الله ھو القادر.

قدرت از آن اوست. چه طور می‌شود بد باشد؟ این منم که از قدرت‌، به طور بد بھره بردارى می‌کنم. منم که این وسیله حیات را برمى‌گردانم و با زدن به مغز حیات‌، آن را متلاشى می‌کنم.

صداى بیچاره حیات را چه کسى بشنود؟ فریاد این حیات را چه کسى بشنود؟ این که شما، پدران و مادران شما - که خداوند ھمه آنان را رحمت کند و با حسین محشور کند - قرن‌‌هاست در این راه ایستادگى کرده‌اند، ارزش این کار کم نیست‌، على رغم موانع بسیارى که در راه‌‌ها بوده است. مخصوصا در دوران بنى عباس مثل متوکل‌، ھر کس را می‌دیدند که به زیارت اباعبد الله می‌رفت‌، دست و پاى او را می‌بریدند.
«و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض»: و اما آن چه که براى مردم سودمند است‌، باقى می‌ماند.

جریان خونین نینوا، کف ناپایدار نبود که از بین برود

جریان خونین نینوا، کف ناپایدار نبود که از بین برود، بلکه مشمول؛ «ما ینفع الناس» بود. اکنون که ما در این مکان نشسته‌ایم‌، اثر قطرات خون حسین است که نشسته‌ایم درس می‌خوانیم و لحظات شب سپرى می‌شود. ممکن است بعضى‌‌ها مثلا خانواده شان منتظر آنان ھستند، شام نخورده‌اند تا آنان به خانه بیایند. حتى شاید بیمار دارید و او را گذاشته و به این جا آمده‌اید. یا ھمین اجتماعات در ایام محرم براى حسین تشکیل می‌شود، آیا شما فکر می‌کنید شرکت کنندگان در آن جلسات‌، خیلى آزاد ھستند و مثلا با کمال رفاه نشسته‌اند و در ضمن خوش ھستند، که بیایند یک مقدار آھى بکشند و ناله بکنند؟ این درس بزرگى است که قرن‌‌ها ادامه پیدا کرده است. صدق الله العلى العظیم.

چه سودى بالاتر از این که به یاد اباعبدالله(ع) نشسته‌ایم

«و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض‌»، آن چه که به حال مردم سودمند است‌، در روى زمین باقى می‌ماند. یا اباعبدالله! چه سودى بالاتر از این که به یاد تو نشسته‌ایم و درباره زندگى می‌اندیشیم؟ تو ھم از خدا  بخواه‌، ما ھم از خدا بخواھیم که درباره دریافت معناى زندگى‌، ما را یارى فرماید.
یا اباعبدالله ! قطعا دعاى تو مستجاب است. اگر ما درباره زندگى اشتباه بکنیم‌، از خدا بخواه دست ما را بگیرد.
بنابراین‌، اگر حیات و زندگى به درستى معنا شود، اراده نیز به دنبال آن خواھد بود. وقتى به شما اثبات شد که معناى این زندگى (فھم حیات) است‌، شما در ھر لحظه‌، در این دنیاى روبه فنا زندگى می‌کنید، ولى با اندیشه این که یک آھنگ کلى با شما سروکار دارد و سِیر کنندگان خود مورد سِیرند. اینک‌، ما مورد نظاره‌ایم. اگر این بیدارى شروع شود، انسان احساس خواھد کرد که رھا و یَله است:

در عالَمِ عالَم آفریدن / به زین نتوان رقم کشیدن

کار من و تو این است. بروید از تمام دانشمندان دنیا در شرق و غرب سؤال کنید و ببینید، آیا بازى به این درازى مى‌شود؟

کار من و تو بدین درازى/کوتاه کنم که نیست بازى

کار من و تو و در مقابل آن‌، به خاک افتادن حسین بن على. آیا این بازى است؟ تصور می‌کنید این (کار حسین) به ھدر رفته و بیھوده باشد؟ آیا این حرکت حسین دنباله ندارد؟ آیا این حادثه در ھمین جا تمام می‌شود؟ کار من و تو و ھفتاد و یک نفر، آن ھم با چه نیت و با چه وضع و چه جریانى! کار من و تو، با این حادثه اى که الان براى آن نشسته ایم و آه می‌کشیم. کوتاه کنم که نیست بازى. این شعر نظامى گنجوى‌، خیلى پرمعنا و با مفھوم است‌، و من خیلى از اوقات‌، آن را زمزمه می‌کنم.

کار من و تو بدین درازى/کوتاه کنم که نیست بازى
تا مایه طبع‌ها سرشتند/ما را ورقی دگر نوشتند

تمام زندگى این نیست‌، که اگر شکم گرسنه بود، سیر شد. اگر بدن ھم برھنه بود پوشیده شد. آیا «سپس چه»، نباید به ذھن یک انسان خطور کند؟ به راستى این انسان کجاست ؟

تا مایه طبع‌‌ها سرشتند/ ما را ورقى دگر نوشتند

ورق دگر چیست ؟

تا در نگریم و راز جوییم/سر رشتة کار باز جوییم
جوییم زمین و آسمان را/ بینیم یکایک این و آن را
او کیست؟ کیای کار او چیست؟/کاین کار و کیایی از پی چیست؟

ابر و باد و مه و خورشید چه می‌کنند؟ کار یک مزون یا یک‌‌هایپرون(ذرات بنیادى)، و یک کھکشان با چند میلیارد سال عمر براى چیست؟ این بحث حیات‌، به خاطر این بود که در مورد اراده سؤال شد. ولى در حقیقت‌، مقدارى از فھرست قضیه را که عرض کردم‌، عمده اش این است که اگر حیات معلوم بشود، اراده ھم پشت سر آن است. یک مثال ساده و ابتدایى عرض می‌کنم: شما تصور کنید که خداى ناخواسته‌، الان که این جا نشسته‌اید، دیوار در حال فرو ریختن باشد. در این حال‌، دیگر نه می‌اندیشید، نه می‌نشینید، نه فکر می‌کنید و نه تصور، نه تصدیق و نه تخیل می‌کنید، بلکه به طور بازتاب(به اصطلاح رفلکس)، از این جا بیرون رفته و از عامل مرگ کنار می‌روید.

این(کنار رفتن از عامل مرگ ) ذات حیات است که اقتضاى آن از خودش می‌جوشد. سپس موقعى که سایه آن را به عنوان علم علوم انسانى می‌گیریم‌، ھمین حیات بیچاره‌، قیافه خود را می‌بازد. آن وقت مفاھیمى را درباره حیات می‌گویند که آدمى می‌گوید اگر این است‌، پس وسیله حیات بھتر از حیات است و فعلا على الحساب بخوریم و سودجویى‌مان را بکنیم و ببینیم چه طور می‌شود! متأسفانه به نام فلسفه و حکمت‌، وقتى که انسان با مفاھیم حیات بازى کند، در آن موقع‌، خود حیات را می‌بازد. در صورتى که حتى وقتى کوچک ترین احساس در انسان باشد، سپس یک عامل اخلال حیات سراغش را بگیرد، اصلا در این صورت‌، قضیه اراده مطرح نیست. نمی‌خواھم بگویم اراده اصلا مطرح نیست‌، بلکه خود حیات می‌جوشد و می‌جھد و از عامل مرگ فرار می‌کند.

در این باره باید فکر کنیم که حیات چیست؟ ان شأالله اگر دقیق معنا شود - ولو محدود و نسبى - ملاحظه خواھید فرمود که اراده «حیات معقول» و اراده «حیات با ارزش»، به حرکت در می‌آید.

ما نمی‌گوییم ھر انسانى باید طعم زندگى را ھمانند حسین بن على بچشد و بگوید :لا ارى الموت الا سعاده‌، (مرگ را جز سعادت نمی‌بینم).چشیدن این طعم براى ما مشکل است و من به مردم حق می‌دھم‌، اما آن قدر دور از حیات نباشند که اگر از آنان بپرسید زندگى یعنى چه؟ در پاسخ به شما بگویند: بله‌، امروز گوشت خوبى خریدم. شما چه می‌گویید و او چه می‌گوید؟ از او می‌پرسید زندگى یعنى چه؟ می‌گوید: بلى‌، با دو نفر رفیق بودم و در معامله‌، کلاھى بر سر آنان گذاشتم که اصلا نخواھند فھمید. شما می‌گویید حیات و زندگى یعنى چه؟ منطق را ببینید. او می‌گوید: از حداقل کار، بیشترین نتیجه و بیشترین دستمزد را گرفته‌ام. آیا این حیات است که بعد ھم می‌خواھید فلسفه آن را بفھمید که چیست؟ چه کسى به شما فلسفه زندگى را خواھد گفت، اگر این طور ارزش‌‌ها و اصول زیرپاى ما پایمال است؟ ان شأالله در درس بعدى‌، طبق جملات امام حسین (علیه السلام)، درباره ارزش حیات صحبت نموده و به بحث ادامه می‌دھیم.

خدایا! پروردگارا! ھمین طور که سال‌‌هاى گذشته عنایت فرمودى‌، شب‌‌هایى‌، ساعاتى در پیشگاه تو به محبوب تو حسین‌، اظھار علاقه کردیم و اظھار علاقه ما را ھم خودت می‌دانى که جدى است. از این اظھار علاقه‌، ما را ھم براى یک زندگى معقول و یک حیات قابل تفسیر، راھنمایى بفرما.

مطالب مرتبط
captcha