
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری است که با موضوع «انسانسازی امام حسین(ع) علیه السلام» در شب هفتم محرم سال 1377 ایراد شده است:
«قل یا أیها الذین هادوا ان زعمتم أنکم أولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین؛ بگو اى کسانى که به دین یهود گرویدهاید، اگر گمان مىکنید دوستان خداوندى شمایید نه سایر مردم، پس مرگ را آرزو کنید اگر راست مىگویید».
بحث جلسه پیش، این بود که علل وحشت از مرگ چیست و چرا این وحشت، دامان انبیا و ائمه و اولیاءالله را نگرفت و آنان بیم و هراسى از مرگ نداشتند؟ همانگونه که قبلا عرض شد، از دیدگاه یکى از بزرگان (ابن سینا) سه انگیزه را بیان کردیم. انگیزه سوم را دوباره عرض مىکنم که چرا بشر از مرگ مىترسد؟ ایشان مىگوید:
(انسان جاهل) گمان مىکند که وقتى بدن او در زیر خاک پوسیده و متلاشى شد، ذات، شخصیت، من و جان هم نابود مىشود. البته جاى تأسف است که جان به این عزیزى و روح به این باارزشى از بین برود.
یک ترس او از خود نابود شدنش است که فکر مىکند با مرگ همه چیز واقعا تمام مىشود. دیگرى هم این است که اگر مغز آدمى معتدل کار کند و اگر(این اگر مهم است) وضع روانىاش معتدل باشد، بقا را در خود احساس مىکند، زیرا چیزى که در آنجا هست، ماندگار است. اگرچه حقیقت آن را هم نفهمد و نداند که آنچه که در درون اوست، جان و شخصیت و روح نامیده میشود، حتى من هم نامیده مىشود. اینها (شخصیت و روح) هرچه باشند، فنا به آنها راه ندارد، زیرا از ماده گرفته نشدهاند که اگر ماده را از آنها بگیرند، از ادامه کار باز بمانند.
بقا ندارد عالم و گر بقا دارد فناش گیر/که حق چون بقاى ذات تو نیست
اى فرزند آدم، به درونت توجه کن و ببین آیا آن حقیقت که مىیابى، رفتنى است؟ یک علت بیم و هراس و دهشتى که در هنگام تصور مرگ به انسانها روى مىآورد، این است که از درون به او گفته مىشود: باور نکن که من نابود بشوم. منشأ من این عناصر نبود که اگر عناصر از بین برود و خاک شود، من مضمحل بشوم. عناصر، مرکب آن (روح) بود که در دار دنیا چند صباحى آن را نگه داشت و آماده ورود به ابدیت کرد. بقاى ذات آدمى مربوط به این ماده نبود که اگر متلاشى شد، جان هم متلاشى بشود. والا آیا امکان داشت که جلوى این درنده را گرفت؟ که تاریخش اینقدر طول بکشد؟ اگر فقط جنبه طبیعت خود را به کار مىانداخت و احتمال این را نمىداد که روزى پس از این روزها است، و وقتى ابدیت براى بشر مطرح نباشد، همه چیز براى او ممکن است. این را تاریخ بشریت نشان مىدهد. هر قدر هم ما بخواهیم بشر را تبرئه کنیم، تاریخ قبول ندارد. به هر حال، این امر به طور نامحسوس، کار خود را در درون بشر انجام مىدهد.
یا سبو یا خم مى، یا قدح باده کنند/یک کف خاک در این میکده ضایع نشود
چند روز مىتوان کسى را فریب داد؟ چند روز انسان مىتواند خودش را فریب بدهد؟ همیشه چند بیت زیبا را من زمزمه مىکنم، که یکى از آنها بیت زیر است. شاعر در این بیت غوغا کرده است. در طول تاریخ، بیتى که به عنوان یک نشانه ثابت فرهنگ بشرى اینقدر عمر کند، واقعا کم است.
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستى/ گر نه این روز دراز دهر را فرداستى
اگر بشر فردایى نداشته باشد، این دنیا رقاص خانه است. یعنى اگر هر کس نبرد، نکشت، نزد و غارت نکرد، باخته است! ولى فقط قوانین نیست که دست بشر را اینطور بسته باشد. اگرچه کیفرها و مجازاتها مؤثر بوده و واقعا مؤثر است، اما اصل، آن اندیشهاى است که در درون انسانها مىگوید: آیا واقعا من در اینجا تمام مىشوم؟ باور نمىکنم! مخصوصا در موقعى که آرامش باشد و جان، کمى دقیق و صاف درباره خودش فکر کند، از خود مىپرسد: آیا کار من در اینجا تمام مىشود؟ منى که تمام هستى را در یک مشت دریافت مىکنم، منى که به هستى مشرف مىشوم، آیا من در اینجا نابود مىشوم؟
این مسأله در ذهن بشر قاطع نیست. لذا، حتى یکى از متفکرانى که درباره مذهب رأى مثبت ندارد، مىگوید: ما هیچ دلیلى نداریم که وقتى مغز بشرى متلاشى شد، شخصیت او هم نابود مىشود. احتمال بقاى شخصیت او خیلى هم قوى است. گوینده این سخن (برتراند راسل)، شکاک درجه یک قرن ماست، که من درباره انتقاد از شک ایشان، رسالهاى در حدود سى، چهل صفحه در مقدمه نقد و بررسى سخنان ایشان نوشتهام، که شک ایشان از کجاست و چیست؟
براى این گونه اشخاص، ما سؤالى بدین صورت مطرح مىکنیم: این گوینده این مطلب، شما که مىگویید یقین نیست که وقتى مغز آدم متلاشى شد، تمام موجودیت او از بین برود، و احتمالا شخصیت و نفس او باقى بماند، ما فقط یک سؤال داریم. سؤال یک طلبه و یک دانشجو چنین است: پس شما پنجاه درصد احتمال مىدهید که زندگى بشر در اینجا تمام نمىشود. ما مىخواهیم ارزیابى کنیم که در مقابل این پنجاه درصد احتمال چه کنیم؟ آیا مىتوان گفت ان شاءالله بز بود؟ نه تنها با احتمال پنجاه درصد، بلکه یک درصد، این احتمال در مورد چیست؟ آیا مورد احتمال، گم شدن یک دستمال است؟ یا احتمال گم شدن دو صفحه کاغذ است؟ یا احتمال اینکه شخصى به شما یک ناسزا بگوید؟ نخیر، احتمال این است که حقیقت تو باقى و پایدار و جاودانى است! این احتمال از صد هزار یقین به اینکه اگر بخواهم از لیوان آب بخورم، از دستم مىافتد و مىشکند، مهمتر است. آیا شما یقین دارید؟ داشته باشید. بحث شکستن یک لیوان مطرح نیست.
آدم نمىفهمد که بشر این گونه مسائل را چگونه براى خودش حل کرده است. البته مغز او حل نکرده، بلکه هوى و هوس براى او حل کرده است. مغز مىگوید شما خودت مىگویى به احتمال پنجاه درصد این بشر باقى مىماند، در صورتى که در محتملهاى مهم، یک درصد نیز کارساز است. به عنوان مثال؛ احتمال بدهید این مسجد دو راه دارد. فرض کنید اگر از آن راه بروید، به شخصیت شما اهانتى خواهد شد که تا مرگ گریبان شما را فشار خواهد داد. با توجه به این اهانت، آیا از آن راه مىروید؟ حتى به احتمال یک درصد، نه صددرصد، از آن راه نمىروید، زیرا محتمل و موضوع مهم است. حتى اگر احتمال یک در هزار باشد، به آن توجه مىکنید و اهمیت مىدهید. ولى آنچه ما احتمال مىدهیم چیست؟ به هر حال، این شخص(متفکر) مىگوید من شک دارم. مىگوییم شک خود را داشته باش. اصلا نیاز به شک نیست، احتمال است، زیرا در شک، پنجاه درصد است که انسان مىگوید من مىمانم و این کارهاى من، روزى مورد سؤال قرار خواهد گرفت. چه رسد به یک، دو، سه، چهل و نه، پنجاه درصد. خدایا! پروردگارا! مغز و روان ما را در مقابل این مسأله حیاتى، از انحراف نگهدار.
بنابراین، انگیزه سوم ترس بشر از مرگ، این بود که بشر گمان مىکند که وقتى بدن پوسید و متلاشى شد، ذات او هم از بین مىرود. همانگونه که عرض شد، چنین گمان نکنید. کسى که چنین ترسى دارد، به بقاى نفس جاهل است. جاهل است به کیفیت معاد که چگونه برمىگردد. در حقیقت، این شخص از مرگ نمىترسد، بلکه جاهل است به آنچه که باید بداند. چیز مهمى را از دست داده و علم به یک چیز خیلى مهم ندارد.(به او خواهند گفت:)مىخواستى بیندیشى و فکر کنى!
انگیزه چهارم - انگیزه کسى است که گمان مىکند همراه مرگ دردى است بزرگ، غیر از دردهاى بیمارىها، که او را سخت اذیت خواهد کرد. ابن سینا مىگوید: این گمان، گمان صحیحى نیست. همانطور که مىدانید، ابن سینا طبیب هم بوده و کتاب قانون را در پزشکى نوشته است. مىگوید ما نمىدانیم که چه مىشود و در درد چه مىگذرد. ولى آنچه که مسلم است، به تدریج که قوا از کار مىافتند، با از کار افتادن هر کدام، حیرت و حالت عجیبى به انسان دست مىدهد، اگرچه درد او به آن شدت نباشد. جناب آقاى ابن سینا، مجرد اینکه ما نمىدانیم آیا درد مرگ سختتر از بعضى از دردهاى بیمارىها در حال زندگى است، کافى نیست. به جهت اینکه وقتى قوا یک به یک از کار بیفتد، هر یک از آنها خودش شبیه به یک جان کندن است. در این مورد باید دقت داشته باشیم. این مطلب را از ابن سینا نمىپذیریم.
انگیزه پنجم - آن شخص، به دلیل عذاب و کیفرى که احتمال مىدهد دنبال مرگ باشد، از مرگ مىترسد.
پس او از کار خود مىترسد، از مرگ نمىترسد. تو (انسان) در اینجا از مرگ نمىترسى، بلکه از خودت مىترسى. تو که احتمال مىدهى که به دنبال مرگ، کیفرها و عذاب و عِقاب باشد، علت آنکه خود به خود یا از آسمان نمىآید، پس دروغ نگو، دزدى، خیانت و ظلم نکن، رابطهات را با خدا قطع نکن. اگر احساس کردى که این مقام از آن تو نیست، و شخصى دیگر بهتر از تو مىتواند در این مقام مدیریت نکن. اگر احساس کردى که این مقام از آن تو نیست، و شخصى دیگر بهتر از تو مىتواند در این مقام مدیریت کند، لطف کن و بلند شو بگو: شما بفرمایید جاى من، و دیگر از عِقاب و عذاب بعد از مرگ نترس. سخن ابن سینا در این مورد خیلى روشن بوده و خوب استدلال کرده است. خداوند ما را نیافریده است که به ما عذاب بدهد. هدف از خلقت بشر، این نبوده است که بیافریند و عِقاب کند.
من نکردم خلق تا سودى کنم/ بلکه تا بر بندگان جودى کنم
آن شهید دار بقا، آن افتخار ارزشهاى انسانى که حسین بن على نامیده مىشود، در دعاى عرفه چنین عرض مىکند: - البته جوانها کمى دقت کنید، این جمله را که از امام حسین(علیه السلام) نقل مىکنم، در سرنوشت شما اثر مىگذارد - الهى، تو بىنیازتر از آن هستى که سودى از خود تو به تو برسد، کجا مانده که سودى از طرف من به تو عاید گردد؟ آیا با این الله اکبرهایم به تو سود برسانم؟
صلوات الله علیک یا ابا عبدالله. به حق نشستهایم به یاد تو. به حق، در هر سال چند روز و چند شب به یاد تو مىنشینیم، اى یاد تو در اعماق جان ما. اى نام تو بالاترین فریاد عدالت در مفهوم آن. من جملهاى به عظمت این عبارت امام حسین(علیه السلام) ندیدهام. براى توضیح به جوانترها مجبورم مثال بزنم:
آدم سادهاى گاوش بیمار شده بود. نذر کرد و گفت: خدایا! اگر گاوم خوب بشود، سه روز روزه مىگیرم. او چه کار کرد؟ براى اینکه مثلا دل خدا را به دست بیاورد، جلوتر روزه گرفت و گفت، من این سه روز روزه را پیشاپیش مىگیرم، تا گاوم بهبود یابد. روزه را گرفت، اما گاو او مرد. شب هنگام به خانه آمد و دید که گاو، دراز به دراز در طویله افتاده است. از طویله بیرون آمد. روى خود را به طرف آسمان گرفت و گفت: آیا این درست است که من سه روز روزه بگیرم و آن وقت تو گاوم را بگیرى؟ من روزه گرفته بودم که گاوم زنده بماند. حالا که مرد، فردا، پس فردا، رمضان مىرسد - ماه رمضان! که آنجا ما روزه خواهیم گرفت، خدا لذت خواهد برد که؛ به به! بندههاى من براى من روزه گرفتند! - اگر سه روز از جاهاى تر و تمیز آن را (یعنى روزهاى 19، 21، 23) نخورم، فلان فلان هستم. آن وقت مىفهمى! آیا هم روزه بگیرم و هم گاوم بمیرد؟
در ذهن مردم ساده، عبادت، مثل انجام کارى براى خداست. اگر تمام عالم هستى در مقابل خدا تمرد کند و کفران بورزد، به دامان پاک ربوبى او گردى ننشیند. اگر تمام دنیا به عظمت روحى پیغمبر آخرالزمان محمد مصطفى(صلى الله علیه وآله) باشد، به خداوند چه مىافزاید؟ ببینید حسین بن على چه عرض مىکند: خدایا، تو بزرگتر و تو غنىتر از آنى که خودت به خودت سود برسانى، آیا من به تو سود برسانم؟ لذا، بعد از این، ان شاء الله عبادت شما - که البته همینطور هم بوده است - معناى دیگرى پیدا مىکند که نماز مىخوانیم نه براى تجارت و نه...، یعنى مزه آن را مىچشیم.
قیمت عبادت بالاتر از هستى و انبساط روح ماست
امیرالمؤمنین على(علیه السلام) عرض مىکرد: «ما عبدتک خوفا من نارک ولا طمعا فى جنتک بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک»: خداوندا! تو را به جهت ترس از دوزخ تو و براى طمع در بهشت تو نپرستیدهام، بلکه تو را شایسته عبادت دیدم و تو را پرستیدم.
من با تو سوداگرى نمىکنم، حتى نه به قصد اینکه انبساط روحى پیدا کنم. اگرچه راه را درست برویم، آن نورانیت و شکوفایى درون پیش مىآید، اما حتى آن را قیمت قرار ندهیم. قیمت این الله اکبر، بالاتر از هستى و انبساط روح ماست. با خداوند متعال سوداگرى و تجارت نکنیم.
اعثم کوفى شعرى دارد، که من گاهى به دوستان عرض مىکنم، اگر بعضىها بخواهند این کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) را دریابند که؛ من براى تو عبادت مىکنم و نه ترس از جهنم دارم و نه طمع بهشت، این شعر اعثم را درباره امام حسین(علیه السلام) در نظر بگیرند:
«یابن النبى المصطفى یابن الولى المرتضى یابن البتول الزاکیه
تبکیک عینى لا لاجل مثوبه لکنما عینى لاجلک باکیه»
اى پسر پیامبر، اى پسر على مرتضى، اى پسر بتول پاک (فاطمه)، چشمم گریه مىکند (براى تو ناله مىکنم، براى تو مىگریم) اما نه براى پاداش، نه براى اینکه ثوابى به دست آورم(با خودت کار دارم). روحم متوجه خود توست. گریه فقط براى خود توست.
باعظمتترین سخن را در رابطه انسان با خدا
واقعا امام حسین عجب فرهنگى شکوفا کرد. یا اباعبدالله، نامت جاودان باد، که هست. اگرچه حتى در آن شهادت، در این مصیبت بى نظیر تاریخ که از جان قبول کردى، نظرت این نبود که بعد از تو، نام تو در دنیا باقى بماند. این را مىگویند اخلاص! حسین نه تنها مال دنیا نخواست، بلکه حتى به فکرش خطور نکرد که بعد از او بگویند یا حسین. اما گفتهاند یا اباعبدالله، صفاى تو بىنهایت بود و دنیا را لرزاندى. دنیا همیشه نام تو را خواهد گفت و با نام تو، امید به ابدیت خواهد داشت. گاهى به فکر بعضى از جوانان ما چنین مىرسد که؛ در تاریخ میلیونها نفر کشته شدهاند، چرا شما به امام حسین اینقدر اهمیت مىدهید؟ دقت کنید: امام حسین(علیه السلام) با اینکه چنین تقربى به خدا داشت، اما باعظمتترین سخن را در رابطه انسان با خدا گفته است که: خدایا! اگر تمام عبادات من بىنهایت باشد، سودى به تو نخواهد رسید. یعنى این (عبادت) مربوط به خودم است. این عظمت را داشته باشید. یا:
«ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتى یکون هو المظهرلک؟»: آیا حقیقتى غیر از تو، آن روشنایى را دارد که بتواند تو را بر من آشکار بسازد؟
حداقل دهان به دهان، این حرفها به مردم رسیده بود. معاویه براى همین به پسرش گفت: درباره حسین احتیاط کن. او مثل عبدالله بن زبیر و... نیست. او محبوبترین مردم در نزد مردم است. توجه کنید:
ساعاتى چند در بعدازظهر(روز عاشورا)، امام حسین روى خاک افتاد. چون نماز را خواند و یک مقدار ایستادگى فرمود که اسیر نشود. خیلى کوشش و تلاش کرد که به هیهات مناالذله تحقق ببخشد. وقتى بدن مبارکش به روى خاک افتاد، در تاریخ هست که؛ و مکث ساعه طویلا مدت زیادى روى خاک بود.
خدا نکند که انسان تحت تأثیر تلقینات، راه مستقیم خود را گم کند
لحظاتى نسبتا طولانى بر روى خاک بود و حرکت نداشت و کسى را هم نمىتوانست بزند. زخمها هم از نظر طبیعى، تقریبا کار حضرت را ساخته بود. اطراف او، تمام گردانندگان شقى و پلید داستان خونین نینوا ایستاده بودند و کسى جرأت نمىکرد کار او را تمام کند. آیا در هیچ یک از کشتارهاى دنیا این چنین است که دشمن در برابر آنان باشد و کسى هم جرأت نکند جلو برود؟ چرا نمىتوانستند جلو بروند؟ چون در دلشان مىفهمیدند این مرد(حسین) کیست. خدا نکند که انسان تحت تأثیر تلقینات، راه مستقیم خود را گم کند. جوانان دقت کنید، تلقینات مؤثرند. اثر کار را نگاه مىکنند، اما نمىتوانند کارى انجام دهند. چنین چیزى در تاریخ دیده نشده است.
یکى از آن خبیثها که شاید خبیثترین فرد کربلا و داستان نینوا بود، به فرد دیگرى(که نام او ابو جنوب بود)، گفت: برو جلو و او را راحت کن. او هم در پاسخ گفت: اى کاش این نیزه را در چشم تو فرو مىبردم و این سخن را از تو نمىشنیدم. خودت برو. یعنى تمام گردانندگان این ماجرا و نماینده تمام چهل هزار نفر، هفت، هشت، ده نفر بودند که آنجا به مدت چند ساعت ایستاده بودند و نمىدانستند چه کار کنند، زیرا حسین بن على را مىشناختند. به همین دلیل آن وضع پیش آمده بود. اگرچه حسین بن على از نظر سیاست بازى ماکیاولى علیه معاویه بود، اما خود معاویه گفته بود که با این مرد کارى نداشته باشید، او محبوبترین مردم در نزد مردم است. امام حسین به معاویه گفت: مغزت را سیاست بازى چند روزه نگیرد. باید آن موقع که کار از کار گذشته بود، بیدار شده بودى و به پسرت مىگفتى مواظب باش.
سخنان امام حسین(ع) برای بیداری معاویه
روزى که (معاویه) به مدینه آمد و در جمع بزرگان مهاجرین و انصار شمشیر کشیده شد که با یزید بیعت کنید، حسین هم نشسته بود. مگر حسین نگفت براى تو بس است، مشکت را پر کردهاى. آیا مگر حسین تو را متنبه و آگاه نکرد؟ همان روز مىخواستى بگویى بنشینید و در شورا، پیشتاز، رهبر، پیشوا، حاکم، حکمفرما و فرمانروا براى خودتان تعیین کنید. امام حسین(علیه السلام) در مدینه خطاب به معاویه چنین فرمود:
آیا مىخواهى مردم را درباره فرزندت یزید بفریبى؟! گویى تو مىخواهى چیز پوشیدهاى را توصیف کنى، یا توضیحى درباره چیزى که از دیدهها غایب است بدهى، یا مطلبى را مىگویى که تنها تو درباره آن دانا هستى و کسى چیزى درباره آن نمىداند.
یزید، خود حقیقت خویشتن را که رأى و عقیدهاش را اثبات کند، فاش ساخته است. تو درباره یزید سخنانى را بگو که او بر خود پذیرفته و شخصیتش آن را نشان مىدهد: زندگى او درباره سیر و سیاحت در سگهایى است که به یکدیگر هجوم مىآورند، او عمر خود را با کنیزهاى خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپرى کرده است.
این کار را رها کن، بس است براى تو وبال سنگینى که به گردن گرفتى و اینکه تو خدا را با آن و زر و وبال ملاقات کنى براى تو کفایت مىکند. سوگند به خدا، همواره کار تو زدن یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم، با ستم بوده است. دیگر مشکهاى خود را پر کردهاى، بس است، میان تو و مرگ چیزى جز چشم به هم زدن نمانده است...
گاهى بشر خیلى قیافه عجیبى از خود نشان مىدهد! حسین بن على او را بیدار کرد و سخنان مهمى به او گفت، ولى او هیچ جوابى نتوانست بدهد. حسین بن على این را هم فرمود که: بس است. مشکت را پر کردهاى و دیگر مىخواهى به آن طرف (ابدیت) بروى. دیگر در حال مرگ هستى. آیا این مطالب در تو(معاویه) اثر کرد؟ مىبایست دو روزه اثر کند. نکند امروز هم از روى غرضهاى سیاسى و دنیوى و مادى، این سخنان را مىگویى؟ چه کسى را مىخواهى فریب بدهى؟ معاویه این سخنان را مىفهمید. آن روز هم مىدانست، ولى خیال مىکرد که مىتوان با شمشیر، دلهاى مردم را تصرف کرد. دلهاى مردم با شمشیر تصرف نمىشود. شمشیر، فقط دست و پاى انسان را مىبرد. شمشیر استخوانهاى انسان را تکه تکه مىکند، اما به دل راه ندارد. حواستان جمع باشد. در تاریخ دیده نشده است که شمشیر به قلوب آدمیان راه یابد و آرمان آنان را عوض کند و عقیده و روحشان را تغییر بدهد.
(پس همانگونه که عرض شد)، کسى که از مرگ مىترسد، به جهت احتمال کیفر و عِقاب است که آن طرف به حساب او خواهند رسید. عبارت ابن سینا چنین است: فلیس یخاف الموت بل یخاف العقاب، او (انسان) از مرگ نمىترسد، بلکه از عذاب مىترسد. آیا از عذاب مىترسید؟ پس مقدمه آن را به وجود نیاورید. خون را به حق نریزید. مال را ناحق به یغما نبرید، اگرچه طرف مقابل نفهمد. ارزش کار انسانها را به آنها بدهید، اگرچه خودشان نفهمند که ارزش کار آنان چیست. چرا از عِقاب مىترسید؟ با پیشانى باز و با سر برافراشته به پیشگاه خداوندى وارد شوید.
«ولا تبخسوا الناس اشیائهم؛ و کالاى مردم را از ارزش میندازید».
حیلهگرى راه نیندازید و ارزش کار و کالا را بدهید. اگر کسى مضطر باشد، به جهت اینکه عائلهاش را اداره کند، شما به جاى پنجاه هزار تومان اگر پنج هزار تومان هم بدهید، قبول خواهد کرد، اما مىدانید که این مقدار، قیمت حقیقى کار او نیست. (اگر ارزش واقعى کار را پرداخت نکنید، مسلم است که) دنبالش عِقاب است. این روایت در کافى آمده است: شخصى خوابى دیده بود و مىخواست آن را براى او تعبیر کنند. به او گفتند و به نزد امامان معصوم برو و از آنان بپرس، آنها معادن علم هستند. بالاخره به حضرت صادق(علیه السلام) گفت: یابن رسول الله من خوابى دیدم. فرمود: بگو. عرض کرد: در همسایگى ما شخصى هست - مثل اینکه حضرت هم او را مىشناخت - دیشب در خواب دیدم که او سوار اسبى چوبى شده و خودش هم چوب شده است و در مقابل من مىلرزد. حضرت فرمود: از خدا بترس! این شخص(همسایه) مضطر شده و مىخواهد چیزى از خانه خود را بفروشد، تو هم فهمیدهاى که مشترى غیر از تو ندارد و قیمت آن را پایین آوردهاى. حیات او را خشکاندهاى. عذاب به دنبال آن است. حال، خودتان بررسى بفرمایید و ببینید آیا وضع ما اینگونه است؟ بعضى از بزرگان مىگویند:
زان حدیث تلخ مىگویم تو را/ تا ز تلخىها فرو شویم تو را
اگرچه تلخ است، اما آنها را باید بشویم. احادیث اهل بیت، ما را شستو شو مىدهد.
پزشکان هم مىگویند: نزدیکىهاى اختصار که کم کم انسان به پل مرگ نزدیک مىشود، امواج و فرکانسهایى در مغز دیده مىشود. مقدارى از آن امواج، زمان کودکى را نشان مىدهد. سپس آغاز جوانى، جوانى، میانسالى، بعد هم پیرى و کهنسالى. مثل اینکه تمام اعمال او از مقابل چشمانش رژه مىروند. حتى یکى از روانشناسان که جنبه دینى هم نداشت، صحت گفتار پزشکان را تأیید کرده و گفته بود: مغز، موجهاى متنوع را نشان مىدهد. حال که اینگونه است، چرا از مرگ بترسیم؟ از این بترسیم که ما قیمت کار را درست ندادهایم. حتى بعضى اوقات شنیده مىشود که کسى مىگوید زرنگى کردم. مىگوید:
مىدانید چه کار کردم؟ قیمت فلان کالا را دو هزار تومان پایین آوردم. اسم مبارزه با خویشتن را، زرنگى و زیرکى گذاشته است. (در ارزش کار و کالا) یا قیمت واقعى آن را پرداخت کنید و یا معامله نکنید.
این هم یکى از انگیزههاى ترس مردم از مرگ است که ابن سینا واقعا خوب متوجه شده است. او مىگوید شخص از عذاب بعد از مرگ مىترسد، والا مرگ ترس ندارد.
مرگ هر یک اى پسر همرنگ اوست/ پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست
اى که مىترسى ز مرگ اندر فرار/ آن زخود ترسا نه از وى هوشدار
روى زشت توست نى رخسار مرگ/ جان تو همچون درخت و مرگ برگ
گر به خارى خستهاى خود کشتهاى/ ور حریر و قزدرى خود رشتهاى
انسانسازی امام حسین(ع)
مرگ حسین بن على هم نوعى مرگ است، اما چند قرن است که مشغول انسان سازى است، زیرا زندگى او، زندگىاى بود که ثمرش چنین مرگى باشد که اینگونه صدها هزار نفر مانند شما اینک نشستهاند و قلب هر یک از آنان، پر از نور و عظمت است. افتخار به اینکه من موجودى هستم، که در صف جلوى من حسین حرکت مىکند. آیا افتخار نمىکنید؟
یابن النبى المصطفى یابن الولى المرتضى
یابن البتول الزاکیه تبکیک عینى لالاجل مثوبه
اى پسر پیغمبر، اى پسر على مرتضى، (حسین) چشمم بر تو گریه مىکند، ولى نه براى ثواب.
در مورد گریهها و نالهها بر حسین دقت کنید
اگر در مورد گریهها و نالهها بر حسین دقت کنید، مىبینید از علاقهاى است که به خود حسین دارید. این را بالا ببرید، مىشود: خدایا، من تو را براى معامله عبادت نمىکنم. شما هم با حسین معامله نمىکنید.
البته، معامله را(حسین) خودش مىداند چه کار کند. ان شاءالله در سعادت دنیا و آخرت به ما کمک خواهد کرد. اما مىبینید شما نظرى ندارید، ولى به دنبال آن، (پاداش و اجر)مىآید.
تبکیک عینى لالاجل مثوبه لکنما عینى لاجلک باکیه
چشمم بر تو گریه مىکند، ولى نه براى ثواب و پاداش.
انسان مىتواند زود به خدا برسد
این جمله را در نظر بگیرید و از این راه بروید. انسان مىتواند زود به خدا برسد. این درسى است از حسین که توجه به ذات ارزش را به شما تعلیم داده است. به ذات خود توجه کنید. عین همین حرکت را در الله اکبر، یا در ایاک نعبد(بارالها) تنها تو را مىپرستیم، مىتوانید مشاهده کنید و بگویید که خدایا، دیگر نظرى به بهشت ندارم، اگرچه بهشت، ثواب و پاداش بزرگى است که به بندگانت وعده فرمودهاى، اما دیگر، مسأله بالاتر از این است:
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند/عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
آرى، قصر و حورالعین خیلى هم در حد بالا هست، اما من موقعى که مىگویم؛ اهدنا الصراط المستقیم، ما را به راه راست هدایت فرما، دیگر به قصرها و حور نظرى ندارم.
انگیزه ششم - بعضىها گمان مىکنند که در ابدى زندگى کردن در دنیا، لذتى هست. لذا، از مرگ مىترسند. همانگونه که بچه در شکم مادر، از بیرون آمدن مىترسد. هرچه تحریکات جنینى انجام مىگیرد، بچه امتناع دارد. نمىداند که از آن جایگاه تنگ و تاریک به کجا وارد مىشود. هشتاد میلیارد سال یا صد میلیارد سال نورى را نمىداند. عین این جنین بزرگى که اکنون ما در آن قرار داریم - یعنى طبیعت - این هم مادر بزرگ ماست. بشر از دنیا دست بر نمىدارد و مىخواهد شیرخوار بماند. 70 - 80 سال، مدام شیر مىخورد. مولوى شعر خیلى لطیفى دارد که مىگوید:
شیر دهاى مادر مؤمن ورا/ واندر آب افکن میندیش از بلا
هر که در روز الست آن شیر خورد/هم چو موسى شیر را تمییز کرد
گر تو بر تمییز طفلت مولعى/این زمان یا ام موسى ارضعى
اگر بخواهى به رشد برسى، کم کم شیر را کنار بگذار. سپس من و شخصیت را به دریا رها کن. اى مادر موسى غصه نخور، او را مىگیرند: «انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین؛ او را به تو بر مىگردانیم، در حالى که از پیغمبران شده است».
گر تو بر تمییز طفلت مولعى/ این زمان یا ام موسى ارضعى
اى مادر موسى، او را شیر بده و رهایش کن.
خواهى بدانى معنى حب الوطن را/ یک چند از خود دور کن مایى و من را
این شعر سروده مرحوم حاج شیخ على اکبر نوغانى رحمه الله از علماى بسیار بزرگ در مشهد است. من خدمتشان رسیده بودم. علما و عملا، از آن انسانهاى تکامل یافته بود.
این طفل نورس را ز شیر دایه برگیر/ بسپار با مامش تو جان خویشتن را
مرغ دلت چون شد اسیر دام صیاد/ خوش مىسراید قصه مور و لگن را
با یاد کویش مىدود اشکم به دامن/ جیحون کند یک سر همه تل و دمن را
اگر صلاح باشد، استخاره کنید و اگر خوب آمد، رابطه خود را با عالم ماده و مادیات تعدیل کنید. شما ساخته شده براى جاى دیگر هستید. اینجا را محکم و دقیق، از نظر علم و از نظر صنعت داشته باشید، ولى روح و شخصیت شما اسیر نباشد.
خداوند مرحوم نوغانى را رحمت کند. ایشان خیلىها را در مشهد تربیت نمود. این مرد بزرگ، از قدرت سازندگى بالایى برخوردار بود. خدایا! از امثال آنها نصیب جامعه ما بفرما و آنها را که از این دنیا رفتند، غریق رحمت بفرما.
چند بیت هم از نظامى گنجوى درباره مرگ که تعبیر زیبایى است، عرض مىکنم مىگوید: آغاز جوانى بود، جوان شدم، بعد میانسالى و مدام از حالى به حالى دیگر...
از حال و به حال اگر بگردم/ هم بر رق اولین نوردم
حرکت و درنوردیدن من، بر قانون ازلى توست. چرا دستپاچه شوم؟ اگر به پیرى برسم. همان قانون مرا به پیرى رسانده است که مرا از رحم مادر بیرون آورده و براى من، لذایذ و عظمتها را قابل دریافت کرده است.
این ادبیات را ان شاءالله در نظر داشته باشید. شما با وجود این ادبیات، درباره زندگى و مرگ مىخواهید دست گدایى را به سوى کدام فرهنگ دراز کنید؟
بىحاجتم آفریدى اول/ آخر نگذارىام معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم/کان راه به توست مىشناسم
هم وجدانم مىگوید این راه براى توست و هم انبیا خبر دادهاند:
این مرگ، نه باغ و بوستان است/ کاو راه سراى دوستان است
تا چند کنم ز مرگ فریاد/ چون مرگ از اوست مرگ من باد
این مرگ، نه مرگ است، بلکه باغ و بوستان است. ما در این ادبیات چه داریم! چیست آنچه که در ادبیات شما گفته نشده است؟ فرزندان را تحریک و تشویق کنید که به این ادبیات، دقیق توجه کنند. ما نمىگوییم فقط بینوایان ویکتور هوگو، چرم ساغرى بالزاک، آثار تولستوى و... را بخوانید، اما این موارد هم در ادبیات ما وجود دارد.
تا چند کنم ز مرگ فریاد/ چون مرگ از اوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که راى است/این مرگ نه مرگ نقل جاى است
اگر دقیق نگاه کنم... انتقال از جایى به جایى دیگر است. از کجا به کجا؟
از خوردگهى به خوابگاهى/ وز خوابگهى به بزم شاهى
خوابى که به بزم توست راهش/ گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم/ خوش خسبم و شادمانه خیزم
انالله و انا الیه راجعون. چرا گونههاى حسین در روز عاشورا قرمز نشود؟ چون معناى مرگ را مىدانست. مورخان مىگویند: از کسانى که در آنجا حاضر بودند، روایت شده و گفتهاند که ما هیچ مصیبتزدهاى را به این نشاط ندیده بودیم. بدان جهت که حیات به آن حد اعلاى ابتهاج صعود کرده است، مرگ هم در حد اعلاى ابتهاج دیده مىشود.
پروردگارا! این حسین را از دست ما مگیر.
خداوندا! ما را موفق بدار که این سرمایه بزرگ را به اولادمان و به نسل آینده تحویل بدهیم.
پروردگارا! از درسهایى که این مرد قرنهاست نه تنها به مسلمانان، بلکه به بشریت عنایت مىفرماید، ما را هم بهره مند و برخوردار بفرما.
آمین