
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه محمدتقی جعفری است که با موضوع «ابوالفضل(علیه اسلام) در عاشورا؛ از جهاد تا تعهد» در شب نهم محرم سال 1377 ایراد شده است:
در روایتى نقل شده است که وقتى مسلمانان در محضر مبارک پیغمبر(صلى الله علیه وآله) از جهادى پیروزمندانه برگشتند، حضرت فرمود: اصحابى، قد رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاکبر.
اى یاران من، ما از جهاد کوچک برگشتیم، حالا نوبت جهاد اکبر است. جان به مرز زندگى و مرگ رفته بود، و در جهاد و جنگ قرار داشت، دو گروه به مرزهاى زندگى و مرگ کشیده شده بودند؛ یکى براى دفاع از حق و حقیقت، دیگرى هم براى دفاع از نژادپرستى و جاهلیت و عادات رسوب شده بىمنطق و یا ضد منطق فرهنگهاى رسوبى و یا دفاع از مال و منال بىاساس، یا دفاع از تخیلات یادگار روزگاران کهن.
برداشتن دشمن از سر راه تکامل بشرى، جهاد اصغر است
با این حال، پیامبر فرمود: آن جهاد اصغر(کوچک) است. حال، ببینیم جهاد بعدى چیست که در مقابل آن، اصغر (کوچک) است. در حقیقت، برداشتن دشمن از سر راه تکامل بشرى و تنظیم جامعه براى پیشبرد تعقل و احساسات برین، جهاد اصغر است. پس جهاد اکبر چیست، که جهاد اصغر مقدمه آن بود که سنگهاى سر راه را برداریم و موانع را بر طرف کنیم تا باشد که مایل به جهاد اکبر بشویم؟
مقابله با خودخواهی،؛ جهاد اکبر انسان
قضیه همان مسأله مهمى است که به جهت مسامحه در آن و به جهت نادیده گرفتن آن، تاریخ بشر به حدنصاب نمىرسد، و آن خودخواهى است. خودخواهى بشر را رها نمىکند. تمام آن مشقتها و ناگوارىها و تمام آن بلاها و مصائب، براى آن بود که بتوانند خود و من تعدیل یافته براى بشر پیشنهاد کنند. این امر به قدرى مهم است که حضرت فرمود: این کار، جهاد اکبر است، یعنى بزرگترین جهاد. در جهاد اصغر، انسان با دشمن بیرونى روبه روست. بسیار خوب، چون او مىخواهد با زندگى این (شخص) بازى کند و آرمانهاى او را نقش بر آب کند، طبیعى است که در مقابل او مىایستد و جنگ و نزاع در مىگیرد. آن کس که موافق حق است، حرکاتش جهاد شمرده مىشود. ولى (جهاد با) دشمنى که در بیرون است و از سر تا پاى آن خصومت مىبارد، آسان است. حال، ما با دشمن درونى که با خود من آمیخته شده است، چگونه رویاروى شویم؟ به همین خاطر، جهاد اکبر نامیده مىشود.
تیراندازى به بیرون از خویشتن، یا به یک درنده مثل پلنگ، ببر، یا سنگ زدن به یک افعى آسان است، اما در مقابل آنچه که مىگوید: من، خود تو هستم، چه کار باید کرد؟ لذا، در دعاها و در منابع بزرگ، همه عرفاى وارسته از خاک و گل و همه این فرهنگسازان باعظمت بشرى، همواره این مسأله را گوشزد مىکنند که اگر خواستید به میدان تعدیل خودخواهى - یعنى جهاد اکبر - بروید، بهطور ناگهانى هجوم نبرید.
(ابتدا) اعلان جنگ به تو مىدهد و مىگوید: آیا مرا مورد هدف قرار مىدهى؟ مگر من خود تو نیستم؟ مگر 30 سال، 40 سال، 50 سال مدیریت زندگى تو را به عهده نگرفته بودم؟ لذا، مىگوید، اگر دیدید کسى پیشرفت کرده و کمالى را به دست آورده است، حسادت نکنید. اگر حقى به دست شماست، آن حق را ادا کنید. هر کدام از اینها، مقدمهاى بسیار برازنده براى تعدیل خودخواهى است.
چگونه خودخواهی خود را تعدیل کنیم؟
زمانى یکى از دوستان مىخواست سیگار را ترک کند، زیرا خیلى سیگار کشیده بود. گفت: فلانى بعید مىدانم بتوانم مبارزه کنم، چه کار کنم؟ از طرفى، ضرر آن را هم واقعا احساس مىکنم. سن بالا مىرود و سرفهها تهدید مىکند و اخطار جدى شروع شده است. در این مورد به او گفتیم ترک سیگار را با فاصلههاى معین شروع کند. مثلا فاصله بین دو سیگار که ده دقیقه مىشد، به مدت یک ساعت یا بیشتر قرار بدهد. نفس مثل شیر است. اگر احساس کند که مىخواهید به او زنجیر بزنید، درندهتر مىشود. کمى زرنگ باشید. بعضى مىگویند: من از فردا خودم را تعدیل مىکنم. اگر(نفس) اجازه داد، بفرمایید.(این نفس) تاریخ بشریت را کلافه کرده است. آیا بشر اینقدر در خودش قدرت مىبیند که بگوید من از فردا خودم را تعدیل مىکنم؟ ولى تدریجا این کار را بکنید. یکى از بزرگان انسانساز تاریخ ما، تعبیر زیبایى دارد، مىگوید: اول این پلیدىها را از خود دور کنید. مثلا حسادت، خیانت و... را از خود دور کنید.
سپس مىگوید: حال، اگر نوبت به خود رسید، یعنى اگر بنا شد که گلاویز شوید با آن خودى که به ما مىگفت دواى تو من هستم، ولى درد من خودش بود! آن هم نه به مدت کم، بلکه سى، چهل سال خیلى مختصر! شما فقط این مقدار به خدا پناه ببرید و بگویید: خدایا، من مىخواهم خودخواهىام را تعدیل کنم، دستم را بگیر.
به مبارزه تدریجى با خودخواهى بروید، ولى با قدرت ربانى و با توکل به خدا
چرا درباره خواستن مال و مقام و شهرت و سایر امتیازات دنیا به سراغ خدا مىروید و خدایا، ربنا، یارب... هم مىگویید؟ در این مورد هم بگویید یا ربى؛ قدرت دشمن را که به قدر تمام جهان هستى است - و آن عبارت از من است - تعدیل کن. (منظورم از دشمن، خودخواهى است). لذا، مىگوید: وقتى به طرف او پناه بردید، خداوند همان قوه ربانى را به شما عنایت مىکند که به على (علیه السلام) عنایت کرد و آن حضرت درِ خیبر را که طبیعى نبود، از جا کَند؛ با اینکه چهل نفر براى بلند کردن آن عاجز مىشدند. آرى، على(علیه السلام) درِ خیبر را کَند، ولى با قدرت ربانى. به مبارزه تدریجى با خودخواهى بروید، ولى با قدرت ربانى و با توکل به خدا.
ببینید مولوى جنبه روانى انسان را چه قدر ملاحظه کرده است، زیرا اگر بخواهید به شدت با نفس مبارزه کنید، در برابر شما مىایستد. از او (نفس) مىپرسید: چه مىگویى؟ مىگوید: هیچ. فقط همان را مىگویم که پنجاه سال دمار از روزگارت درآوردم. مىگوید: مگر چه کردم؟ آیا تو را با سواد نکردم؟ آیا به تو شهرت اجتماعى ندادم؟ آیا، آیا... آنقدر آیا به اندازه یک تسبیح مىشمارد، که شما مىگویید شما را به خیر، ما را هم به سلامت! این استاد انسانساز (مولوى) مىگوید: اگر احساس کردید که براى تعدیل خود خواهى به تدریج مىتوانید وارد عمل شوید، کم کم خواهید فهمید که باید به کجا رجوع کنید. مىگوید: صفت بخل را بگدازید. حقپوشى را بگدازید، واقعیتگرایى را بگیرید. ضد واقعیت را بگدازید، سپس مىگوید: اگر به آن مرحله رسیدید که آنکه مىخواهید به سویش تیراندازى کنید، خود شماست، در آن هنگام به خدا پناه ببرید.
ور تو نگدازى عنایتهاى او/ خود گدازد اى دلم مولاى او
نفس؛ حساسترین دشمن
(وقتى که به خدا پناه بردید)، از همان لحظه، باران رحمت الهى باریدن مىگیرد. حساسترین دشمن اینجاست(نفس است). چرا ما اصلا با خدا در این مورد سروکار نداریم؟ خدایا، سالیان عمر مىگذرد، ولى این دشمن همچنان در درون ما روز به روز قوىتر مىشود. پروردگارا! کمک و یاورى بفرما.
احتیاج به تحلیل حادثه نینوا روز به روز بیشتر میشود
همان گونه که در داستان خونین نینوا عرض کردم، خیلى از تحلیلها را باید در نظر داشته باشیم، که هم در داخل، هم در خارج نوشتهاند. هم برادران سنى و هم خود شیعهها که بسیار خوب، مدافع مستقیم اصیل و قدیمىترین مدافع این شرح و توضیح و تحلیل داستان نینوا هستند. به هر حال، خیلىها دست به کار شدهاند. با این حال، هنوز احساس مىشود، روز به روز که ابعاد نیازهاى بشرى در زندگى بازتر و گستردهتر مىشود، احتیاج به تحلیل این تاریخ بیشتر مىشود.
در یکى از نمودهاى بسیار حساس این داستان، ما با جهاد پسر امیر المؤمنین، ابوالفضل العباس(علیه السلام)، روبهرو هستیم. درباره جهاد اصغر، این مرد بزرگ، برادرش امام حسین فرمود: بنفسى انت. جانم به قربانت. این برادر نازنین حسین، این پسر نازنین امیرالمؤمنین، چنین مقام بالایى دارد. علاوه بر آن: و کان من اعبد بنىهاشم. (ابوالفضل (علیه السلام)) از عابدترین اولاد بنىهاشم بود. نه فقط یک مرد شجاع، بلکه پارسا، زاهد و نیز عارف بود. حرکات او اینگونه نشان مىدهد. جهاد اصغرى که ایشان انجام داد، چنین نمایانگر است.
جهاد اکبر ابوالفضل العباس(علیه السلام)
در بعضى از تحلیلها - همانگونه که قبلا نیز عرض کردم - هشیارانى هستند، والا آدم خیلى مأیوس مىشد. گاهى اوقات از جایى، ناگهان مطلبى بیان مىشود، که اصلا امید هم نمىرفت که از آن ناحیه درباره این حادثه، یک آموزندگى و یک هشدار بدهند که داستان، این قضیه را هم دارد. (درباره جهاد اصغر ابوالفضل) آن طور که دیدم و خود ما را نیز متوجه کرد، نوشته بود: جهاد این مرد در آن روز، همچنین تکاپو و جدیت و احساس اینکه وظیفه، شدیدترین وظیفهاى است که تا آن روز متوجه او شده، در حرکات او بارز است. مىگویند: حرکات این مرد در آن روز حاکى از این است، که قدرت تمام دنیا را در خود مىدید و حرکت مىکرد. این نمونه، جهاد اصغر اوست: (در موقع آوردن آب)، یکى از دستان او قطع شده، ولى ذرهاى ناامید نشده است. دومین دست او نیز قطع شده، ولى به طور جدى کار خود را انجام داده است. لذا، در زیارت او چنین مىخوانید: واحتسبت. حرکت تو، حسبه لله بود. هیچ هدفى مانند هدفگیرى خدا، کارى به این بزرگى نمىتواند انجام بدهد. ما فقط مىگوییم و گفتن آن خیلى آسان است. مخصوصا که مىتوان آن را با جملات ادبى زیبا هم بیان کرد. اما خود داستان و خود حادثه، عینا چه چیزى را نشان مىدهد!؟ این شخص مىگوید: (ابوالفضل) به طور جدى وارد دفاع از حسین شده بود. به طور جدى خواسته بود آب را ببرد، مثل اینکه تمام قدرت دنیا را تنها به او دادهاند.
بگذر از باغ جهان یک سحر اى رشک بهار/ تا زگلزار جهان رسم خزان برخیزد
اصحاب حسین(ع) روى بشر را سفید کردند
اى اصحاب حسین، خداوند روى شما را سفیدتر کند. شما روى بشر را سفیدتر کردید و نشان دادید که این موجود، این استعداد و سرمایه را دارد. شما به ما امید بخشیدید. در این تاریخ تاریک، امید ما به شماست.
اخیرا تعبیرى از یکى از بزرگترین شعراى عرب دیدم که البته ایشان شیعه هم نیست. بعضىها مىگویند بزرگترین شاعر عرب در دوران ماست، حتى شعر نو هم گفته است. مىگوید: ما از رحم ایام مىآییم، چون جوشش آب. از خیمه ذلت که دستخوش باد است، ما از درد حسین مىآییم. (یعنى) ما را حسین به این راه انداخته است. همانگونه که گاندى گفت: ما چیزى جز همان که امام سوم شیعیان مىگفت، نمىگوییم. شاعر عرب مىگوید: از درد حسین و از رنج فاطمه زهرا(علیها السلام) مىآییم. از احد و از بدر مىآییم.
مىآییم تا تاریخ (و چیزهاى دیگر) را تصحیح کنیم. یعنى به بشریت نشان بدهیم که ارزشها نمىتواند دستخوش هوى و هوسهاى شما قرار بگیرد. اى گردانندگان تاریخ! شما گردانندگان اصیل نیستید، تاریخ گرداننده دارد.
بیست و یک تمدنى که بشریت پشت سر گذاشته است - در این قرن و در این برهه از تاریخ - بروز و سقوط و اعتلاى آنها مربوط به تعدادى از علل است که هنوز به درستى کشف نشده است. شما از کجا مىتوانید بگویید یک انگشت از ماوراى طبیعت، در چرخش این تاریخ تأثیر ندارد؟ این حوادث را به عنوان حوادث محاسبه نشده گفتن و خود را قانع ساختن به این کلمه، چاره کار نیست و چاره ساز سؤالات ما نمىباشد.
در طول تاریخ احساس مىشود که گله انسانها، شبان (چوپان) دارد.
در زیارت حضرت ابوالفضل است که: «بما صبرت و احتسبت و أعنت فنعم عقبى الدار»: به آنچه که صبر و بردبارى کردى، و چه نیکوست سرانجام تو.
هیچ کار بزرگ و مفیدى براى همه بشریت، بدون هدفگیرى ربانى انجام نشده است
احتساب، حسبه لله. یعنى؛ اى عباس، اى ابوالفضل، فقط و فقط خدا در هدفگیرى تو مطرح بود. همانطور که عرض کردم، اگر در طول تاریخ دقت بفرمایید و تاریخ را ورق بزنید، هر گونه کار بزرگ و مفیدى براى همه بشریت، بدون هدفگیرى ربانى انجام نشده است. یا حداقل، بقا و مفید بودن آن، موقعى شروع شده است که حسبه لله - یعنى فقط براى خدا؛ خالصا لوجه الکریم - بوده است.
این موارد را شما مىتوانید در توضیح و تحلیل شخصیت برادر نازنین حسین در نظر بگیرید.
«اشهد انک قد بالغت فىالنصیحه واعطیت غایه المجهود»: گواهى مىدهم که تو به راستى کوشش خود را در خیرخواهى کردى و نهایت تلاش خود را در این راه مبذول داشتى.
با اهمیتترین فاجعه تراژدى کربلا
در این زیارت مىخوانید: نهایت کوشش را، که دیگر فوق آن قابل تصور نیست، انجام دادى. این چه جهاد اکبرى بود که او را به جهاد اصغر وادار کرد؟ اى جوانان عزیز و اى نونهالان باغ وجود! درس ما در این جلسه این بود: جهاد اصغرى که تاریخ مىگوید (چنین جهادى به خود) ندیده است. من دیدم که این شخص مىنویسد: با اهمیتترین فاجعه تراژدى کربلا، همین قضیه ابوالفضل است. با آنکه به چشمان او تیر خورده، ولى هنوز تلاش خود را از دست نداده است. واقعا بهتآور است! خدایا، این روح انسانى چه سرمایهاى دارد؟ پروردگارا، عنایت فرما که بار دیگر به سراغ شناخت روح و جان آدمى برویم.
ابوالفضل نهایت کوشش را انجام داد. غایه المجهود. غایت یعنى تلاشى بالاتر از آن نمىتوان تصور کرد. این جهاد اصغر، ریشه در جهاد اکبر دارد. ابوالفضل (علیه السلام) در درون خود محاسبه کرده است که چه باید کرد: من با خدا که نمایندهاش امروز حسین است، پیمان بستهام و باید در این بیابان تنها و بىکمک، به این پیمان وفا کنم.
چه زمانی میتوانیم بگوییم در مکتب حسین هستیم؟
در زیارت او، روى وفادارى خیلى تأکید شده است: تو وفا کردى و وفادار بودى. ما حسینىها هنگامى مىتوانیم بگوییم در مکتب حسین هستیم که به پیمانها و عهدهایى که بستهایم، وفا کنیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در فرمان خویش به مالک اشتر رحمه الله فرمود:
و ان عقدت بینک و بین عدوک عقده، أو ألبسته منک ذمه، فحط عهدک بالوفاء، وارع ذمتک بالأمانه، و اجعل نفسک جنه دون ما اعطیت، فانه لیس من فرائض الله شىء الناس أشد علیه اجتماعا، مع تفرق أهوائهم، و تشتت آرائهم، من تعظیم الوفاء بالعهود:
و اگر میان خود و دشمن، معاهدهاى منعقد نمودى یا از طرف خود، پناهندگى به او دادى، به معاهده خود به طور کامل وفا کن، و با کمال امانت، تعهد پذیرشِ پناهندگىِ او را مراعات نما، و نفس خود را در برابر عهدى که بستهاى سپر کن؛ زیرا عموم مردم در هیچ یک از واجبات الهى، با آن همه پراکندگى که در خواستهها و نظریات خود دارند، مانند بزرگداشت وفا به معاهدهها اتفاق نظر ندارند.
مالک، اگر با کسى یا قومى عهد و پیمان بستى، اگرچه دشمن توست، عهد را به آخر برسان و به آن وفا کن، زیرا شخصیت در گرو است. سلام الله علیک یا امیرالمؤمنین.
وفاداری و تعهد؛ باعظمتترین صفت حضرت ابوالفضل(ع)
وقتى شما با زندگى اجتماعى پیمان بستهاید، که نظم را مراعات خواهید کرد، به آن وفا کنید، زیرا شخصیت در گرو (آن پیمان) است. همانطور که براى زندگى فردى، طبیعت از ما امضا گرفته، که اگر هوا سرد است، لباس ضخیم بپوشیم. سپس همانگونه که وفا به تعهدات حیات طبیعى از درون ما مىجوشد، وفا به تعهدهاى اجتماعى هم باید از درون ما بجوشد. مىگوید: ابوالفضل وفا کرده است. شما این را به عنوان باعظمتترین مدح و صفت در زیارت، براى این پسر نازنین امیرالمؤمنین مىخوانید.
حضرت على (علیه السلام) فرمود: مالکا، تمام اقوام و ملل، با آن ایدهها و عقاید مختلف، و با آن همه مکاتب مختلف، به یک چیز مقید هستند، و آن وفا به تعهد است. اگر وفا به تعهد نباشد، زندگى اجتماعى مختل مىشود. (اگر به تعهد وفا نکنید) جواب درون را چه مىدهید؟ شما را به خدا بیایید این درسها را از حسین فرابگیرید. دنیا و آخرت ما در فراگیرى این درسهاست. گاهى مىبینید که تعهدها چه قدر رنگ خود را مىبازد.
البته نه همه تعهدها، الحمدلله انسانهاى متعهد هم داریم.
چند سال پیش، من چند روزى در بیمارستان بسترى بودم. روز آخر که پزشک معاینه مىکرد تا مرا مرخص کند، به او گفتم گاهى بعضى از اعضاى بدنم، مثل دست و پا درد مىکند. او هم پس از گوش فرادادن به سخنان من، عاقبت گفت الحمدلله اینها چیزى نیست. همان پزشک گفت: گاهى بیماران قلبى که به اینجا مراجعه مىکنند، تشخیص مىدهیم که باید بسترى شوند، ولى واقعا وسایل کافى مثل تخت و... نداریم. وقتى مىبینم وضع این بیمار اورژانسى است، اما مىخواهد برود، نمىتوانم نگاهم را از او قطع کنم و همان شب اعصاب من متزلزل مىشود. این نمونه را پزشکى مىگوید که تعهد الهى بسته است که طبیب است و درباره بیمار پیمان دارد، اگرچه خود او (بیمار) نفهمد!
مگر همه پیمانها باید اینگونه باشد که بگویید: من با شما پیمان بستم که به فرزند شما درس خواهم داد؟ یا مثلا؛ درباره این مطلب براى شما تحقیق خواهم کرد و مدت آن هم یک ماه و نیم است. البته محسوسات آن چنین است. به قدرى شما تعهدهاى نامحسوس دارید که به گفتن نمىآید؛ ولى در درون شما، آن تعهدها سر مىکشند و به شما مدام چنین هشدار مىدهند: عمل کن، وفا کن.
اینکه خطاب به فرزند نازنین على، ابوالفضل(سلامالله علیه) مىگوید: تو وفا کردى، واقعا نیامده بود که آنجا هر دقیقه بگوید: یا اباعبدالله، اى برادر من، آقاى من، من پیمان بستهام و با شما خواهم بود. پیمان او فقط لفظى نبود، اگرچه همان شب عاشورا یکبار بلند شد و گفت: یا اباعبدالله! دست از تو بر نمىداریم. شاید کلمه پیمان را صراحتا گفته باشد، ولى پیمان او، پیمان قلبى بود، بر مبناى اینکه (حسین)، یگانه شخصیت الهى روزگار من است. با قطع نظر از اینکه برادر و آقاى من است.
همانگونه که قبلا عرض کردم، معاویه به یزید گفت: تا مىتوانى با حسین درگیر نشو، زیرا او محبوبترین مردم نزد مردم است. (معاویه) با آن مذاقها و با آن تفکرات و با آن خواستههاى متضاد و متناقض، گفت: حسین محبوبترین مردم نزد مردم است.
شیرینی عظمتهای روحی
آن وقت خطاب به این بردار مىگوییم: اى ابوالفضل به پیمان خود وفا کردى. کدام پیمان؟ همان پیمانى که عقل مىگوید: دفاع از حق و حقیقت، به عهده هر کسى است که امکان آن را دارد. به راستى، شاید این عظمتهاى روحى را که ما تدریجا از دست مىدهیم، شیرینى و لذت حیات ما بوده است!
جنتى کرد جهان را ز شکر خندیدن/او که آموخت مرا بار دگر خندیدن
این لباس وجود و لباس هستى، باید ما را خیلى خندان کند. وفا به تعهدها و پیمانها بسیار مهم است. خدایى که گفت: کن، و جهان را از این خنده وجود شکرى، شیرین کرد. پیمان همان خدایى که به من گفت: با وفا نمودن به پیمان، (تعهدها)، بخند. خنده، حلال تو باشد. با عمل به دستورهاى من بخند.
نکند، اینکه روز نمىگذرد، صبح مىخندد و عصر نرسیده، گریه او شروع مىشود. من گمان نمىکنم که زندگى از طرف خدا، براى ما انسانها اینگونه تعبیر شود. یا فرض بفرمایید که صبح شاد بودیم، ولى هنگام عصر، اتفاق ناگوارى پیش بیاید. اما درون حداقل بخندد و مسرتى داشته باشد، اگرچه؛
من همان جامم که گفت آن غمگسار/با دل خونین لب خندان بیار
یا با دلى خندان، ولو اینکه چشم اشکبار بیاورى. به هر حال، یکى از بزرگترین دلایلى که ما مىتوانیم از قهرمانان این داستان درس فرابگیریم، این است که اهمیت وفا (به تعهد) را به ما گوشزد مىکنند.
پروردگارا! ما را از عمل و وفا به تعهدها برخوردار بفرما.
تعهد حضرت ابوالفضل(ع) ریشه در جهاد اکبر ایشان دارد
اجازه دهید توضیح دیگرى هم بگویم. همانطور که عرض کردم، این جهاد اصغرى که درباره حوادث کربلا گفته شده است، فاجعه انگیزترین حادثهاش، قضیه ابوالفضل است. چون مثل اینکه تمام قدرت دنیا را به او دادهاند و گفتهاند: دفاع کن و ذرهاى هم تخلف نکن. این تعهد او از کجا بود؟ این(تعهد) از همان جهاد اکبر است. یعنى با خویشتن کار کرده است، و گرنه بدون کار کردن با خویشتن امکانپذیر نیست. تعارف کم کن و بر مبلغ افزاى. ما باید در این باره دقت کنیم، که مقدارى با خویشتن کار کنیم و به خودمان نهیب بزنیم.
مقدارى با آن پدیدههایى که خودمان نمىخواهیم منعکس شود و آنها را در آیینه ببینیم، مبارزه کنیم، تا بتوانیم مزه جهاد اکبر و در پى آن جهاد اصغر را بفهمیم. این پسر على(علیه السلام) با خودش خیلى جهاد کرده، تا به چنین جهادى موفق شده است، که اگر هزار بار جان به او مىدادند، باز در همان حادثه، جان به دست از حق و حقیقت دفاع مىکرد. (حرکت ابوالفضل) در عمل و جریان حادثه این طور نشان مىدهد.
جملههایى دیگر که باید درباره آنها بحث شود: اشهد لک بالتسلیم و التصدیق و الوفاء و النصیحه: من شهادت مىدهم که تو تسلیم بودى و تصدیق نمودى، و وفا و خیر خواهى و خیراندیشى بر شخصى که حق را در او (حسین) مىدیدى، کردى.
این عبارت را نیز در زیارت مىخوانیم:
اشهد انک لم تهن و لم تنکل و انک مضیت على بصیره من أمرک: شهادت مىدهیم که هیچ سستى و نکول نکردى و از آنچه که روح ملکوتى تو به تو آموخته بود، عقبگرد نکردى و با بینایى حرکت کردى.
ما نمىخواهیم غیر از دیدهاى/ دیده تیزى، کشى، بگزیدهاى
امشب هم دعاى ما این خواهد شد که خدایا! بر ما بصریت عنایت بفرما. خدایا! این چراغ نورانى که در دل ما به عنوان بصیرت روشن فرمودهاى، خاموش مفرما.
اگر بصیرت باشد، این همه پشیمانى دیگر معنا ندارد. ما واقعا مىتوانیم در این دنیا با شکوفایى زندگى کنیم، والا خندههاى تصنعى در حالى که درون در حال گریه و حال تیرگى باشد، به چه کار آید؟ درون باید بینایى داشته باشد، تا حرکات و سکنات قابل تفسیر باشد. مىگوید: اشهد انک مضیت على بصیره من امرک.
با بینایى حرکت کردى. من نمىخواهم بگویم در کارهاى دنیوى و اخروى بنشینید تا یقین صددرصد براى شما حاصل شود. البته احتمال آن کم است. انسان با حقایق فاصله دارد. مثل فاصله تا قله سر به فلک کشیده دماوند، که به جهت دور بودن آن، چیز کوچکى به نظر مىآید. من نمىخواهم عرض کنم که بنشینید و منتظر آن باشید که واقعیت را آنچنان که هست، ببینید. دورى واقعیت از ما، یک سلسله علل طبیعى دارد، مثل همان علل طبیعى که اگر به نزدیکى قله دماوند برویم - از دو کیلومترى، یا سه کیلومترى - یک قله سر به فلک کشیده است، ولى ما مقصر نیستیم که از این فاصله نگاه مىکنیم. اما اگر از مکان بلندترى نگاه کنیم، طبیعى و قانونى و علمى است که به جهت این فاصله، قله دماوند را کوتاه ببینیم. لذا، این علت طبیعى در کوچک دیدن قله دماوند را از دور، بشر از شما مىشنود.
یکى از عرفاى طنزگو مىگوید: حالا که محدودیت حواس، دو عدد شاخ به شما داده است، لااقل این دروغ را نگویید که آن سفیدى که در قله دماوند مىبینیم، شکر است. به همان قناعت کنیم که از دور، قله را کوچک و به صورت یک تپه مىبینیم.
خود این مسأله در فاصله ما انسانها با واقعیتها کم نیست، منتها معذور و دور هستیم. اما با وجود دورى ما از واقعیات - اى برادران و خواهران عزیز - لااقل ده فرسنگ هم خودمان به عقب نرویم. (در آن دورى ما از واقعیات است) که خدا دست ما را مىگیرد: «لا یکلف الله نفسا الا وسعها: خدا هیچ نفسى را جز به مقدار طاقتش، مکلف نکرده است».
«و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لامبدل لکلماته؛ مشیت پروردگار تو (عملش و کارش)، بر مبناى صدق و عدل است و هیچ چیزى کلمات او را تبدیل نمىکند».
به هر حال، مىفرماید: انک مضیت على بصیره من امرک. ان شاءالله کوشش کنیم تا بصیرت و بینایى، از دست ما نرود. وقتى که قصد ما قربت و اخلاص باشد، خداوند متعال به حد لازم و کافى، روشنایى خواهد بخشید:
«یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا؛ اى کسانى که ایمان آوردهاید، اگر تقواى الهى داشته باشید، خداوند براى شما نیروى تشخیص حق از باطل قرار مىدهد».
خداوند مىفرماید: ما نیروى تشخیص حق و باطل را به انسانها دادهایم، به شرط اینکه قصد قربت و اخلاص در کار باشد. بر فاصلههاى طبیعى که با واقعیات داریم، ده کیلومتر هم خودمان اضافه نکنیم. به همان(فاصله) قناعت کنیم و در حد توانایى کوشش کنیم تا راه ما به واقعیات نزدیکتر شود.
ما از کربلا مىآییم تا تاریخ را تصحیح کنیم
خدایا! پروردگارا! تو را سوگند مىدهیم به اسرار بزرگ حادثه نینوا، ما را از این حادثه براى آموزش، برخوردار بفرما. نکند در روز قیامت خدا از ما باز خواست کند که من یک کتاب درسى به شما داده بودم، که نه به دانشگاه و نه به دبیرستان احتیاج داشت، آن هم داستان حسین من بود. همانگونه که ملاحظه کردید، آن شاعر بزرگ گفت: ما از کربلا مىآییم تا تاریخ را تصحیح کنیم.
من مدتى بسیار است که نام این شاعر بزرگ را شنیده بودم. خیلى شاعر زبردستى است و آنطور که شنیدهام، مثل اینکه اخیرا از دنیا رفته است. براى تفسیر این کتاب، نیازى به این نیست که آدم مثلا از حوزه، اجازه اجتهاد داشته باشد، یا درسهاى دبیرستان را بخواند... یک تفسیر مختصر، شما را در این داستان و در این حادثه دانشمند مىکند. آن وقت مىتوانید براى حرکت در این مسیر پرمعنا، ره توشهاى که سعادت شما را تأمین مىکند، به دست بیاورید.
خدایا! این ره توشه را بر ما نصیب بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از بصیرتى که استعدادش را به ما لطف فرمودهاى محروم مفرما.
آمین