
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه جعفری با موضوع «زندگی و مرگ در دو قاموس؛ ما و امام حسین(ع)» است که در شب ششم محرم سال 1350 ایراد شده است:
زندگى و مرگ بحثى حساس و بسیار با اهمیت است. این موضوع جوانب مختلفى دارد. شعرا به زندگى و مرگ به شکلى خاص نگاه مىکنند. آنان یک عده از پدیدهها و ظواهر این دو موضوع را که جالب است در نظر مىگیرند و درباره آن، مطالبى را به شعر بیان مىکنند. فلاسفه، این دو پدیده بسیار عجیب را طور دیگرى مطرح مىکنند. زندگى چیست و مرگ کدام است؟ شاید در تاریخ بشرى نتوان فرد عاقلى را سراغ گرفت که درباره این دو موضوع - ولو به طور سطحى - فکرى نکرده باشد. مسلما این دو موضوع در دوران متفاوت عمر انسان، با قیافههاى مختلفى مطرح مىشود. بعضىها از مرگ زیاد مىترسند! و سى، چهل سال زانویشان مقابل تصور این هیولاى عجیب مىلرزد. ولى بعضىها نه، چون همه چیز برایشان شوخى است، مسأله مرگ هم یکى از آن شوخىهاست. براى آنان زندگى شوخى است و مرگ شوخىتر!
در این باره بحثهاى فراوان و مطلب زیاد گفته شده است. یعنى هر مطلبى که درباره مسائل انسانى گفته شده، مدارش زندگى و مرگ است. از اینجاست که نویسندگان و شعرا بر خود میدان گرفتهاند.
هر کسى چیزى همى گوید ز تیره رأى خویش/تا گمان آید که او قسطاى بن لوقاستى
هر کسى آرد به قول خود دلیل از گفتهاى/در میان، بحث و نزاع و شورش و غوغاستى
بحمدالله، در قرن ما آن چنان مسائل مخلوط شد که خود هدف زندگى نیز گم و رنگ فلسفه زندگى مات شد. بنابراین، اغلب طورى زندگى مىکنند یا زندگى را طورى نشان مىدهند که فلسفهاش مات است. معلوم است که فرهنگ - خواه فلسفى باشد یا ادبى - میان چنین فضا و چنین جوى درباره زندگى و مرگ چه خواهد گفت.
ساقى بیاور جام و ریز آن آتش فام را/ تا پخته گرداند مگر زآن شعله فکر خام را
دست طبیعت اى بسا از ما چه خونها ریخته/ چندان بریزم خون رز تا باز گیرم وام را
رمزى است مبهم زندگى زین رو برآرد ماه نو/ هر ماه بالاى افق این رمز استفهام را
جز حسرت و خون جگر علت نمىبینم دگر/آن گریههاى بوالعلا و آن خنده خیام را
این شعر هم محصول مطالبى است درباره زندگى که از اوایل قرن بیستم تا امروز گفته شده است.
شعرش اینگونه در مىآید، نثرش هم از قبیل «سگ ولگرد» و بعضى از کتابهاى دیگر مىشود. این زندگى نیست که بحث از آن اینقدر مبتذل باشد و اینقدر بىاهمیت، که یک شعر بتواند حسابش را تسویه کند و بگوید: ما زندگى را بعد از تسویه و چرتکه انداختن (محاسبه)، ورشکست دیدیم. بعضى از اینان، واقعا قدرت تفکرشان کم است. من این مثال را بارها به دانشجویان عرض کردهام: چند کلنگ به دست این بچهها که صبح روز جمعه در کوچه بازى مىکنند، بدهید و به آنها بگویید، این ساختمان را روى زمین بگذارید. شما را معطل نمىکنند. در حالى که مىگویند و مىخندند و مىجهند و جست وخیز مىکنند، با کلنگ همین ساختمان را خراب مىکنند. اما براى آباد کردنش مغز، نیرو، مهندس، معمار، سرمایه و... لازم دارد. باید مصالحى خریدارى شود تا این ساختمان بالا بیاید.
این منفى گویان مخرب، به قدرى قیافه حق به جانب و متفکرانه در تاریخ به خود گرفتهاند، که فهماندنش براى جوانان خیلى مشکل است. نگاه کنید به عبارات جالب، نگاه نکنید به هنرمندى که در بیان به قصد منفى ساختن یک موضوع، خیلى زیبا حرف مىزند، براى این که اثبات کند که مثلا آزادى غلط است. من عبارات و جملاتى دیدهام که واقعا اگر انسان قدرت تفکر نداشته باشد، طورى بیان کردهاند که انسان مىگوید: عجیب است و واقعا زمین روزى بهشت موعود خواهد شد که آزادى از مردم گرفته شود!
آرى، زندگى و حیات هم مثل آن است! خدا کند آن متفکرى که مىگوید هنر براى هنر، تجدیدنظر کوچکى درباره این مسأله بکند. مىگویند: ما عاشق زیبایى عبارت هستیم، در هر موضوعى مىخواهد که باشد. زیبا و قشنگ بگویید، ولو درباره کاردى باشد که برده در قرون وسطى تیز مىکرد و مىداد به دست آقایش که سرش را ببرد. خیلى هم مؤدب مىنشست. اما قشنگ بگویید. ما بیان قشنگ مىخواهیم.
ما اصلا عاشق قشنگىها و زیبایىها هستیم. منطق اشرف موجودات را تماشا کنید! نام خود را هم اشرف موجودات گذاشته است. نه خدا و نه پیغمبر او از چنین لقبى خبر دارد و نه در کتب سماویاش آمده است.
این اشرف موجودات را از کجا آوردهایم؟ مىگویند، نمىفهمیم. ما اینقدر عاشق زیبایى هستیم که حقیقت را باید زیر پا بگذاریم. آیا وقتى که با دهان پر، زیبا و با چشم و ابروى جالب، مىگویم 7=2*2، حقیقت مىیابد؟ نه، 2*2 مساوى با 7 نمىشود. شما با صداى نکره خشن داد بزنید، اما بگویید 4=2*2. من، دو ضرب در دو مساوى با هفتاد و سه را، چه طور هنرمندانه بگویم؟ در حالى که اصلا واقعیت و حقیقت ندارد!
بحث درباره زندگى، مربوط به کسى است(براى شخصى اهمیت دارد) که ولو یک سرانگشت به زندگى بالاتر نگاه کند. آیا امکان دارد که ماهى در دریا، آب را بشناسد؟ آیا کسى که در خواستهها، هوى و هوسها و تحرکات دینامیکى زندگى غوطه ور است، مىتواند بفهمد زندگى یعنى چه؟ آیا اگر کسى 7=2*2 را خیلى زیبا بیان کند، حقیقت را مىگوید؟ اگر ماهى، یک کتاب را با پانصد میلیون ورق در اختیار بگیرد و شروع کند به نوشتن مطالبى که درباره آب، یک کلمهاش هم درست نیست، زیرا ماهى در آب غوطه ور است. هوا و خشکى را ندیده، چیز دیگرى غیر از این مایع ندیده است.
یکى از شعراى زبردست، این مسأله را چنین مىگوید: ماهى بیچاره آنقدر در آب پى آب مىگشت، تا عاقبت به او گفتند: آب است که زندگى شما از آن است. گفت کدام آب و کجا؟ تا من بروم پیدایش کنم. این طرف و آن طرف رفت و عاقبت گفت که ما آب را پیدا نکردیم! وقتى که او را گرفتند و از آب بیرون انداختند، شروع کرد به دست و پا زدن - البته دست و پا که ندارد - دمش را به زمین زد و گفت، حالا فهمیدم آب چیست!
زندگى را بفهمید و از آن بهره بردارى کنید
بیایید پیش از آن که به آستانه مرگ برسید، زندگى را بفهمید و از آن بهره بردارى کنید. پیش از این که ما به آستانه مرگ وارد بشویم، باید بفهمیم زندگى چیست. مادامى که زندگى ما را احاطه کرده، ما را در خود غوطه ور کرده و به محاصره انداخته است، امکان ندارد که ما زندگى را بفهمیم. این معناى زندگى نیست.
گاه گاهى این شعرا - همانگونه که زیاد جست وجو کردم، هم از غربىها و هم از شرقىهاى خودمان - وقتى به موضوع مرگ مىرسند و مىخواهند مرگ را تعریف کنند، بعضى از آنان واقعا بیداد مىکنند و لطافت قضیه به حد نصاب مىرسد. مثلا؛
اى مرگ! وقتى که فرا مىرسى، دو انگشت را بر روح و جان ما دراز مىکنى که آن را بگیرى، جان ما در آن حال مانند یک برگ گل ظریف است که هم در مقابل نیروى تو از خود تسلیم نشان مىدهد و هم به جهت ظرافتش یک حال فرار دارد.
لطف قضیه را احساس کنید. من در حدود 200 - 300 عبارت پیدا کردم، که وقتى این شعرا و نویسندگان به موضوع مرگ مىپردازند، هیجان فوق العاده پیدا نموده و هنگامه مىکنند. از مرگ مىگویند و این که:
پیش از آن که مفاهیم کفن و گور تیره و تاریک به لرزهات در آورد، به زیر آسمان رو و لحظاتى چند با این ستارگان به راز و نیاز بپرداز که میلیاردها سال است حرکت مىکنند و خم به ابرو نیاوردهاند و چند صباحى دیگر باز به حرکت خود ادامه خواهند داد، ولى از تو نشانى از کره خاکى نخواهد بود، گویى کره خاکى فرزندى مانند تو را سراغ نداشت.
اما با این حال، به ما چه مىدهند؟ چون مرگ را شاعرانه تحویل مىدهند، مرگ هم شاعرانه مىشود.
آن وقت است که، نویسندهاى یک قسمت از زندگى را مات مىکند، نویسنده دیگر، یک قسمت دیگر را متلاشى مىکند. آن وقت مىگوید؛ فلسفه حیات و موت چیست؟ فلسفه زندگى چیست؟ مرگ یعنى چه؟ این شعله درخشان حیات چرا خاموش شود؟ چرا زانوهاى انسانها در مقابل این پدیده وحشتناک بلرزد؟
همه این چون و چراها، مربوط به همان جریان ماهى است که در آب است.
الذى حارت البریه فیه/حیوان مستحدث من جماد(چیزى که مردم درباره آن در حیرت فرو رفتهاند، زندگى است، که از جماد ایجاد مىگردد).
ابوالعلاء معرى
اسلام حیات و موت را چگونه مطرح کرده است؟
آن چه که تمام افکار را متحیر گذاشته، این است که این احساس (زندگى) و حیات چگونه از خاک جامد بیرون مىآید و چگونه باز مىگردد؟ ما در این میان چه مىکنیم؟ حال، اسلام حیات و موت را چگونه مطرح کرده و در مکتب اسلام چه معنایى دارد؟
منطق اسلام درباره زندگى و مرگ غیر از اینهاست. اسلام جهت هماهنگ ساختن عقل و وجدان شما در زندگى، کوشش مىکند که ابتدا معناى زندگى را به شما بفهماند. پس از آن است که مرگ را خودتان خواهید فهمید. مرگ فهماندن نمىخواهد، خودش معلوم مىشود. وقتى من توانستم به شما معناى روشنایى را ثابت کنم، یا معناى روشنایى را براى شما قابل درک ساختم، آنگاه مىگویم، نفى و نبود روشنایى، مىشود تاریکى! این دیگر آسان است. عمده بحث بر سر همین زندگى است، والا:
مرگ هر یک اى پسر همرنگ اوست/پیش دشمن، دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگى است/پیش زنگى آینه هم زنگى است
آن که مىترسى ز مرگ اندر فرار/ آن ز خود ترسا نه اى جان هوش دار
روى زشت توست نى رخسار مرگ/جان تو همچون درخت و مرگ برگ
گر به خارى خستهاى خود کشتهاى/ ور حریر و قز درى خود رشتهاى
روى زشت توست نى رخسار مرگ (ما مرگ زشت نداریم، فقط بگویید زندگیتان چه بوده است؟). جان آدمى همانند درخت است که برگ نتیجهاش است. شما برگ را مطابق حرکت و فعالیت درخت خواهید دید. جان تو همچون درخت و مرگ برگ.
ترس از مرگ! وحشت از مرگ؟ هراس از مرگ؟ عبور از پل (زندگى) که وحشت ندارد. بحث بر سر این طرف پل و آن طرف پل است. والا عبور از پل یک معناى طبیعى است. گام که دارید، قدم که دارید، نیرو هم که دارید، پس باید عبور کرد.
«قل یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت، ان کنتم صادقین؛ بگو اى یهود، اگر شما که مىگویید اولیاء خدا ما هستیم و کسى دیگر نیست، پس آرزوى مرگ کنید اگر از راستگویان هستید».
اگر راست مىگویید، خواهش مىکنم آرزوى مرگ بکنید. آرزوى مرگ که غیر از عبور به لقاءالله و دیدار خدا چیز دیگرى نیست و ترس و وحشت ندارد. چرا اینقدر از مرگ مىترسید؟ شما را چه مىشود که خیلى وحشت دارید؟ اگر زخمى به کوچکترین جزء کالبد شما اصابت کند، مضطرب مىشوید و خیلى از مرگ مىترسید. آیا شما از اولیاءالله هستید؟ پس؛ فتمنوا الموت، مرگ را آرزو کنید. مرگ غیر از این است که:
«با ایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیه مرضیه؛ اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآى که تو خشنود و او از تو راضى است».
مرگ نزد حضرت علی بن ابیطالب(ع)
این(مرگ) که دعوا ندارد و شعر گفتن نمىخواهد؛ گریه و زارى، ناراحتى و زانو لرزیدن ندارد. دروغ گفتن، زانو لرزیدن دارد. تعدى، زانو لرزیدن دارد که نقطههاى زندگى را تشکیل مىدهد و سپس یک دایره مىشود. این طرف دایره زندگى است و آن طرفش مرگ. این ترس دارد. آیا اینطور نیست؟
«والله لابن أبى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى أمه»: سوگند به خدا، انس فرزند ابىطالب با مرگ، بیش از انس کودک شیر خوار است به پستان مادرش.
«والله ما فجعلنى من الموت ما اناکارهه»: به خدا قسم، مرگ چیزى به من نمىدهد که از آن کراهت داشته باشم.
وقتى آن ضربه را به فرق مبارکش زدند، گفت: سوگند به خدا، هیچ چیز تازهاى بر من نیامده است. یعنى به قول بعضى از روانشناسان؛ چون من دائما در دو حاشیه مرگ و زندگى راه مىرفتم، با مرگ آشنا هستم و چیز تازهاى نبود. این براى خود مطلبى است. اى عزیزان، چرا زندگى ما لذت ندارد؟ چرا زندگى به ما طعم نمىدهد؟ به جهت این که مثل این که نشستهایم و رودخانهاى از آب زندگى در دهان ما مىریزد. ما اگر در هر لحظه احساس مىکردیم که زندگى در حال ریزش است، و مرگ، زندگى، موت، حیات، براى ما مطرح بود، اصلا قیافه تاریخ بشر عوض مىشد.
هر نفس نو مىشود دنیا و ما/ بىخبر از نو شدن اندر بقا
معناى نو این است که لحظه قبلى کهنه شد. این لحظه دوم، نو و تازه است. ما اگر احساس کنیم که هر لحظه:
صورت از بىصورتى آمد برون/باز شد کانا الیه راجعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست/مصطفى فرمود دنیا ساعتیست
همان موقعى است که بالا مىرویم. حالا مىتوانید درباره زندگى و مرگ اظهار نظر کنید، حلالتان باشد، اگر به این وضع رسیدهاید و این حال را احساس مىکنید که:
هر نفس نو مىشود دنیا و ما/بىخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوى نونو مىرسد/مستمرى مىنماید در جسد
اى انسان، آیا هفتاد سال دارید؟ بله. ایشان همان است که در سن چهارده سالگى، با هم به یک مدرسه مىرفتیم. درشتى حواس را ببینید.(مرد هفتاد ساله) صد هزار مرتبه عوض شده، ولى آن واحد شخصیت است که این را هنوز یک نشان مىدهد. به قول پزشکان، هر چهار روز یکبار، تمام اجزا و سلولهاى بدن عوض شده است، فقط تغییر سلولهاى مغز است که مقدارى طول مىکشد. اگر توجه بفرمایید که این(زندگى)دائما در حال ریزش است، در حقیقت، گامى فراتر گذاشتهاید. اى ماهى، حالا مىتوانى آب را تعریف کنى. حالا مىتوانى یک روشنایى درباره آب داشته باشى. چرا؟ چون از گامى بالاتر نگاه مىکنى.
مادامى که شما در این اتاق هستید، درباره آنچه که در اتاق هست مىتوانید اظهارنظر کنید: مثلا، آن عکس است، آن چراغ است، اما اگر به شما بگویند این اتاق را از بیرون، محیطش، وزنش، مصالحش و... را بسنجید، نمىتوانید قضاوت کنید، چون داخل اتاق هستید. کسى که داخل اتاق است، اتاق را نمىتواند مطرح کند، باید به پشت بام برود. متأسفانه اغلب ما در خود رود خانه، سر زیر آب داریم و در حیات شنا مىکنیم، اما نشستهایم و در مورد حیات اظهارنظر نموده و کتاب هم مىنویسیم! پررویى را ببینید! شعر هم مىگوییم، بشر است، خوشش مىآید و مىگوید!
زین پرده ترانه ساخت، نتوان/زین پرده به خود شناخت، نتوان
بشر با یک درد و با یک لذت فیلسوف مىشود
تا بیرون نیایید، نمىتوانید تعریف کنید. به عنوان مثال: یک دستگاه موسیقى را تصور کنید که یک مورچه، از یک گوشهاش به یک گوشه دیگر مىرود. همینطور که در حال رفتن است، دستگاه بزرگ صدا مىکند و آهنگش را هم مىزند. این مورچه که مىرود، قطعه قطعه صداهاى متنوع به گوشش خواهد خورد، ولى مجموع آهنگ را نخواهد فهمید، زیرا داخل دستگاه است. او روى دستگاه راه مىرود و قطعه قطعه مىشنود، اما نمىفهمد آهنگش چیست. ما موقعى که پول به دست مىآوریم، یک لذتى از زندگى مىفهمیم، یا وقتى دانشجو هستیم و در امتحانات قبول بشویم، یا وقتى دلباختهایم به معشوق برسیم، لذتى از زندگى به انسان دست مىدهد. در این حال، انسان مى گوید: واقعا عجب زندگى لذت بار است! خدا کند که مرگ را از میان انسانها بردارند! اصلا مرگ را خدا براى چه آفرید!؟ در آن حال از فلسفه مرگ مىپرسد. چرا؟ چون در لذت غوطه خورده است. اما اگر مختصر دردى شروع شود، یا (زندگى) کمى نیشش را نشان بدهد، مىگوید: ما هم نفهمیدیم این کهکشانها را خدا براى چه آفرید؟ اصلا فلسفه هستى چیست؟ آقا، در همان یک دقیقه فیلسوف مىشود، چون یک نیش به او خورده است. این هم یک تفسیر حیات و آن هم یک تفسیر حیات! واقعا خنده دارد و گاهى هم گریه دارد. اصلا به وضع روانى خودتان نگاه کنید. مىخواهید بخندید، مىخواهید گریه کنید. (بشر) با یک درد و با یک لذت فیلسوف مىشود.
(باید پرسید) این دو فلسفه متناقض را از کجا آوردهاى؟ این دو تفکر متضاد را در مغز مبارکت چه طور جا دادهاى؟ درست مثل ماهى هستى. دیدهاید که ماهى همینطور که حرکت مىکند و به آب گل آلود مىرسد، خود را به این طرف و آن طرف مىزند و اصلا موضوعى به عنوان آب براى او مطرح نیست. به جایى مىرود که آب زلالتر است. در حرکتش آب زلال را مىبیند. در آب زلال غوطه ور مىشود و لذت مىبرد.
با این منطق، آیا باور مىکنید که ما انسانها زندگى نمىکنیم!
روى این منطق، زندگى نیست. چنانکه آن مورچه آهنگ موسیقى را درک نمىکند، ما هم قطعه قطعه حرکت نموده و احساس مىکنیم. یا قطعه قطعه لذت و الم مىبینیم. بعد آنها را جمع مىکنیم و مىگوییم:
45 سال و سه ماه و دو روز و الان هم ساعت هشت است که من زنده هستم! اگر تجزیه و تحلیل کنید، خواهید دید، زنده نبوده است، فقط حرکتى بوده و احساسى، یا این که؛ مىخواهم، نمىخواهم.
لذت بار است، و درد دارد. (مىگوید:) بلى، امروز هم یک منظرهاى تماشا کردیم و هیجانى داشتیم. امروز گرممان بود، فردا سردمان است. این طور و آن طور... انسان اینها را با هم قاطى مىکند و خود را زنده مىنامد. کسى که زندگى را با این عینک مطالعه کند، شعر که سهل است، کمتر از شعر هم مىتواند فلسفه زندگى را از دستش بگیرد و به دیوار بزند. این طور است یا نه؟! این دو موضوع حیات و موت، یا زندگى و مرگ، بسیار مهم است.
امیدوارم کسانى که شایستگى پیدا نکردهاند، اظهار نظر نکنند! خیلى شایستگى مىخواهد که انسان این دو موضوع را براى خودش مطرح کند.
هنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى/کاین کیمیاى هستى قارون کند گدا را
یک لحظه از حیات، اگر حیات است، شما در ابدیت پیروزید! حیات از خاک در آمده است، شما انسانها از خاک در آمدهاید. اما وقتى از خاک در آمدید، فاصله بین شما و خاک بى نهایت است. خاک احساس ندارد. خاک درک لذت نمىکند. خاک درد نمىکشد. خاک اراده ندارد. اما چه پلى شما را به خاک وصل مىکند؟ خاک مىگوید این جسم و روح را از خاکى بودن بیرون بپران، تا بیرون بیاید. حتما بیرون خواهد آمد و لذت هم مىبیند. خود و شخصیت پیدا مىکند. لذا، همین خاکزاده و همین فرزند خاک!
جهانى را در جیبش مىگذارد، اما سنگینى احساس نمىکند. خوب، یک قدم دیگر بالا بیایید. وقتى آمدید بیرون، تا حدودى خاک را مىشناسید. خاک چیست؟ خواهید گفت یک عده عناصر مرده و زنده. با تغییر محیط این طور مىشود. تابش آفتاب اگر اینگونه باشد، اینطور خواهد شد. آن را مىشناسید. چرا؟ چون از خاک بیرون آمدهاید و در خاک نیستید. اگر هر لحظه از حیاتى که دارید، یک قدم بالاتر بیایید، حیات قبلى را خواهید شناخت. کسى که از حیات درآمده است و در همان منزلگه اول درجا مىزند، مثلا اگر متوقع مقامى بوده و مقام به دست او نرسیده است، بشریت را محکوم به سقوط کرده و حیات را بیهوده خرج مىکند. آیا از خاک و از حیات دم دستى و منزلگه اول بیرون آمده بودى که اظهارنظر مىکنى؟ چرا اظهارنظر مىکنى؟
اسباب بازى بهتر از بشر پیدا نمىشود! (بشر) اسباب بازى عجیبى است! من در این باره خیلى فکر کردهام.
در منطق اسلام، مرگ موقع شکوفان شدن روح آدمى است
این جا جایگاه آزمایش هرگونه اسلحه است! میدان عجیبى است. نه گمرک مىخواهد. و نه استخوان دارد تا در گلو گیر کند. متأسفانه همینطور درباره بشر مىگوید: در منطق اسلام، مرگ موقع شکوفان شدن روح آدمى است. گویى بدن در این دوران حیات، حالت غنچه بودن را سپرى مىکرده است، و حالا مرگ، حالت شکوفانىاش است.
این جهان همچون درخت است اى کرام/ ما بر او چون میوههاى نیم خام
سخت گیرد خامها مر شاخ را/زان که در خامى نشاید گاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان/سست گیرد شاخهها را بعد از آن
(حیات و زندگى) سست نمىشود. این تشبیه ناقصى است. تازه طعم خود را نشان مىدهد. تازه انسان مىفهمد که: «یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا؛ یک پدیده و نمودى را از زندگى مىشناخت».
لرمانتوف تعبیرى دارد که مىگوید:
مستانه، لب بر جانم زندگى نهاده و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو مىریزیم، تا آنگاه که دست مرگ، نقاب از چشمان ما بردارد. آنگاه خواهیم فهمید، کاسه زندگى که داشتهایم از اول خالى بوده است!
کناره زرین، خیلى خوش نما و خیلى زیبا! یک دفعه انسان احساس کند که چیزى نبوده و نیست، که همین طور که هم هست. چون این دو پهلو دارد. با هر قدم که جلو مىروید، مواظب باشید و جلو بروید. در آن هنگام است که حیات و زندگى شما اصالت پیدا خواهد کرد. اگر قدم برنداشتید، شمایید که بعد از 40 سال، 50 سال، 60 سال خواهید گفت:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند/ امید به هیچ خویش و بیگانه نماند
دردا و دریغا که درین مدت عمر/ از هرچه بگفتیم جز افسانه نماند
حیاتى که عوامل طبیعت و انسانها به انسان بدهند، اساس ندارد
اینها را خواهیم گفت. چرا؟ چون در حال حیات ما نخواستیم قدمى بالاتر برویم و حیات را در اختیار بگیریم. حیاتى که عوامل طبیعت و انسانها به انسان بدهند، اساس ندارد. خود انسان باید زنده باشد. درد این جاست! اگر بنا شود زندگى را گوشت، آب، شیرینى جات، هوا و شعاع آفتاب و... بدانیم، اینها که مربوط به عوامل طبیعت است، آیا زندگى من یعنى این عوامل طبیعت؟ آیا زندگى من، زدن و آواز و رقصیدن من است؟
اگر این است، پس:
من کیستم تبه شده سامانى/افسانهاى رسیده به پایانى
اگر مقابل عوامل طبیعت گفتید: تو بیا و هستى مرا تأمین کن، اما چه باید بشوم، این به عهده خودم است. شما کسى هستید که هر لحظه در ابدیت غوطهورید. اگرچه در ظاهر، کالبد شما، زندگى طبیعى است. این اصل مطلب است. آن اولش و این هم آخرش. آن چه من احساس و گمان مىکنم، این است.
اینکه قرآن مجید مىفرماید: «و ان الدار الآخره لهى الحیوان؛ و زندگى واقعى، سراى آخرت است».
چشیدن طعم ابدیت در همین زندگی
آیا این حیات حقیقى نیست که فلسفهاش را مىخواهید و گیج مىشوید؟! اى جوانان عزیز، خدا مىداند، وقتى که خودتان زندگى را احساس کردید و مفهوم آن را با بایست زنده باشم به دست آوردید، شما طعم ابدیت را در همین زندگى مىچشید. وقتى طعم ابدیت را چشیدید، بحث چون و چرا از بین مىرود.
گفته بودم چو بیایى غم دل با تو بگویم/چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایى
این حیات واقعى، حیات طیبه (حیاه طیبه) است: «یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم؛ اى کسانى که ایمان آوردهاید، خدا و پیغمبر را اجابت کنید وقتى به شما مىگویند بیایید مىخواهیم شما را زنده کنیم».
اگر مقصود ما از زندگى فقط نفس کشیدن، خوردن و آشامیدن است، این مسأله (حیات طیبه) خنده آور مىشود. انسان مىگوید: بسیار خوب، زنده هستیم دیگر! مىپرسیم، پس پیغمبر از ما چه مىخواهد؟ آرمانهاى بشرى از ما چه مىخواهند؟ رادمردان و اولیاءالله، از ما چه مطالبهاى دارند؟ حیات چیست؟
مىگوید؛ زنده هستیم دیگر. اما این زندگى نیست. لذا، حتى اشخاصى که: خور و خواب و خشم و شهوت طرب است عیش و عشرت، آنان را راضى مىکند، معلوم مىشود که مغزشان واقعا کوچک است! زیرا فقط مىخواهند به وحشت و تردید نیفتند. گاهى سیخ به او نزنند و با این حال، گونهها قرمز و شاداب و... باشد.
این نوع زندگى، جزء مکتب و نظام (سیستم) زنبور عسلى است. »و ان الدار الآخره لهى الحیوان؛ سراى ابدیت، حیات حقیقى شماست». بشر مىگوید: میىنشینم و بعدا مىآید؟ نخیر، هم اکنون؛ لما یحییکم است. هم اکنون است؛ حیاه طیبه، حیات پاکیزه و حیات واقعى. این گوى و این میدان، شروع کنید. آیا در این صورت، مرگ این طور براى ما هولناک جلوه خواهد کرد؟ ابدا.
حسین بن على(علیه السلام) موقعى که مىخواست(از مکه) خارج شود، فرمود: الحمدلله و ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلى الله على رسوله، خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جید الفتاه: سپاس براى خداست که آنچه را بخواهد مىشود و جز او تکیه گاهى نیست و درود او بر پیامبرش باد. مرگ بر اولاد آدم، مانند گردنبندى است که به درون گردن زن جوان پیچیده است.
مرگ گریبان گیر تمامى فرزندان آدم است. اگر زنده هستید، مرگ نیز به دنبال زندگى است. بسیار خوب، حال ما به کجا مىرویم و چه مىخواهیم بکنیم؟ مقصود من چیست؟: «و ما اولهنى الى اسلافى اشتیاق یعقوب الى یوسف»: چه عشق و ولع و شیفتگى عجیبى به دیدار پدرانم دارم، مثل اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف.
من دیدار عبادالله المکرمون را که در سراى ابدیت به زندگى واقعى رسیدهاند، آرزو دارم. این روایت همچنان ادامه دارد، تا در آن اواخر جمله مىفرماید: «الا فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فلیر حل معنا غدا فانى راحل مصبحا ان شاءالله»: اینک، آگاه باشید! کسى که مىخواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد، ان شاءالله.
اگر کسى مثل ما اشتیاق دیدار خدا را دارد، بیاید
(امام حسین (علیه السلام)) نمىفرماید مىخواهیم به دیدار مرگ برویم. نمىفرماید آنجا مىرویم، که از هستى خارج شویم و به کرانه نیستى برسیم، بلکه مىفرماید: اگر کسى مثل ما اشتیاق دیدار خدا را دارد، من صبح حرکت خواهم کرد. با من بیاید.
در آنجا که با عبدالله بن عمر جعفى صحبت فرمود، عجیب بود. وقتى که (عبدالله بن عمر جعفى) را دید، خود حضرت گفت: آیا مىتوانى با ما بیایى؟ تو مرد گنه کارى هستى و زندگى تو آلوده بوده است، آیا مىآیى با ما برویم تا به فتح و پیروزى برسى؟ (که درباره فتح و پیروزى ان شاءالله یک بحث مستقلى خواهیم کرد). مىبینید که هیچ اصلا مسأله این که حسین بن على(علیه السلام) یک مثبت را از دست مىدهد و به یک منفى مىرسد، مطرح نیست.
مادامى که این عینک در چشمان ما هست، نمىتوانیم زندگى و مرگ را از نظر اولیاءالله درک کنیم که چگونه است؛ واقعا امکان ندارد. چنانچه الان شما بخواهید لذایذى را که در جوانى براى شما مطرح است به یک بچه شیرخواره، یا کودک دو ساله، سه ساله بفهمانید، امکان ندارد. یک دانشمند وقتى که بر یک مسأله علمى پیروز مىشود و مشکلى را که جدى است حل مىکند، لذتش براى یک آدم بىسواد اصلا قابل درک نیست؛ نه این که ما در زندگانى تشابه داریم: حسن زنده است. حسین زنده است، کاظم، رضا، على، حسینقلى خان و اکبر آقا و... بلى، همه اینها زندهاند، على بن ابى طالب(علیه السلام)، سقراط، نرون، چنگیز و ابن ملجم هم زنده هستند. باز هم بشمارید! این تشابه در این دو چشم، تشابه در حرکت، تشابه در خنده و گریه، تشابه در این آثار ظاهرى زنده، نمىگذارد ما بفهمیم زندگى یعنى چه! نمىدانیم در مغز آنها راجع به زندگى چه مىگذرد.
دقایق آخر بود که مىخواستند(سقراط) را اعدام کنند. روز قبل از آن، شاگرد باشخصیتش(افلاطون) گفت: استاد من مىتوانم تو را از زندان نجات بدهم. افلاطون خیلى باشخصیت بود. شخصیت اجتماعى افلاطون از سقراط خیلى بالاتر بود. چون سولون پدر مادرىاش، قانونگذار یونان بود، گفت: استاد ما نمىتوانیم اینگونه مرگ شما را ببینیم و من مىتوانم شما را آزاد کنم. حتى اکثریت قضات را که به اعدام شما حکم دادهاند، مىشود پشیمان کرد و برایشان درست توضیح داد. پشیمان هم شدهاند. سقراط خندید و گفت: من از تو تعجب مىکنم. منى که پله به پله، زندگى را آنچنان که مىبایست بشوم و آنچنان که مىبایست بکنم، کردهام، (نه این که زنده بودم.) - همان مطلبى که قبلا عرض کردم: زنده بودن را نمىگوید - من زنده، آنچه که بنا بود زنده باشم، شدهام و الان هم دانه دانه کلافها را باز کردهام. من صفحه ابدیت را مىبینم. چگونه به شما توضیح بدهم که من الان چه اشتیاقى به این دارم که بروم؟
تازه، سقراط کجا و پیامبران(علیه السلام) کجا؟ وقتى نام موسى (علیه السلام) مىآید، پاهاى سقراط در مقابل موسى مى لرزد - چون اینها (فلاسفه یونان) در بین عصر موسى (علیه السلام) و عیسى (علیه السلام) بودند - همچنین، ائمه اطهار(علیه السلام) و اولیاءالله، واقعا اینان هیچ خشونتى در مرگ نمى دیدند. چرا؟ چون زندگى براى آنها درست مطرح بود.
سقراط گفت: اى افلاطون، مرا رها کن، زیرا من به ابدیت نزدیک مىشوم. آیا تو مىخواهى مرا دوباره برگردانى و کلاف ماده تاریک را به گردن من بپیچى؟ این چه نوع خیرخواهى است که تو درباره من مىکنى؟ فرداى آن روز افلاطون (شاگرد سقراط) نیامد. روز دهم نیز نیامد که قیافه مرگ سقراط را ببیند. سقراط کجا؟ حسین بن على کجا؟ سن آن مرد(سقراط) از هفتاد گذشته بود. ولى حسین بن على (علیه السلام) تقریبا میانسال بود، چون پنجاه و هفت سال داشت. هنوز بچه شیرخوار داشت. یعنى حیات هنوز بر قیافه حسین(علیه السلام) مىخندید، هنوز زندگى با حسین بن على کار داشت. وضع ایشان غیر از وضع پیرى بود که دوران خود را گذرانده است. چنین شخصى ممکن است بگوید چون زندگى از او خداحافظى کرده و پشت گردانده، مىخواهد با عزت و شرافت از دنیا برود. مسأله حسین بن على این نیست! دوران زندگانى ایشان بسیار عالى بود. در آن زمان با آن شخصیت اجتماعى، به اضافه این که مربوط به خدا بود، در 15 - 16 کشور اسلامى مىفهمیدند که او اولین شخصیت است. در آن دوران اثبات شده بود که حسین بن على اولین شخصیت آن دوران است؛ حتى از نظر عمومى.
ابن خلدون مىگوید: این که حسین بن على احساس مىکرد شایسته زمامدارى است، درست گمان مىکرد و بالاتر از آن بود که خودش گمان مىکرد. ابن خلدون کسى است که اصلا مکتب اهل بیت را ندیده است. چون مردى اسپانیایى بود و دائما با مکتب اموىها (بنى امیه) سرو کار داشت. با این حال، یک نگاه مختصر که به تاریخ حسین کرده است، مىگوید: این که در خودش این لیاقت را مىدید، درست بود و بالاتر هم بود! و چون مىدید عدهاش کم است و قدرت او نمىتواند مقابل یزید عرض اندام کند، نمىبایست اقدام به قیام بکند. این سخن ابن خلدون است. بدین جهت که حیات از عینک ابن خلدون، حیاتى است که حتى معاویه هم دارد. روى آن حساب، گفته ایشان درست است. ولى حیات در نظر حسین و پدر حسین، مسأله دیگرى است که قابل مقایسه با اینها نیست. لذا، در بعضى از تواریخ آمده است که حسین بن على(علیه السلام) در آن ساعات حساس عاشورا، خیلى برافروخته و گلگونتر شده بود.
نیز مىگویند؛ قدرت و دلاورى و شجاعتى عجیب که ایشان در آن روز نشان داد، تا آن روز نشان داده نشده بود. شب عاشورا هم خیلى ذکر و مناجات و راز و نیاز داشت... تا آنجا که فرمود:
و کل حى سالک سبیلى/و انما الامر الى الجلیل(و هر زندهاى راه مرا خواهد پیمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جلیل ختم مىشود).
«یا ایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیه مرضیه؛ اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت باز آى که تو خشنود و او از تو راضى است».
مسیر و سرنوشت حسین این است و آن هم مرگ (شهادت) او بود. ان شاءالله در جلسات بعدى توضیح بیشترى در این زمینه خواهیم داد.
پروردگارا! تو را قسم مىدهیم به اولیاءت - که حقیقت زندگى را چشیدند - حقیقت زندگى را بر ما بچشان.
پروردگارا! تو را قسم مىدهیم به زندههاى جاویدت، تو را قسم مىدهیم به اولیاء ابدىات، ابدیت ما را از همین زندگانى تأمین فرما. پروردگارا! ما را موفق بدار که هرگز در زندگانى، به ناملایماتى که روح ما را متلاشى مىکند مبتلا نشویم. در ناملایماتى که مقدر فرمودهاى، صبر و تحمل به ما عنایت فرما.
پروردگارا! تو را به حسینت قسم مىدهیم، دنیا را از عینک حسین بر ما بفهمان. حیات را از دیدگاه حسین بر ما روشن فرما. جوانان ما را موفق بدار که در آینده، انسانهایى مفید براى دنیا و آخرتشان باشند.
آمین