کد خبر: 3453956
تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱۳۹۴ - ۰۸:۲۴
بیان علامه جعفری در عزای حسینی/۳۰

زندگی و مرگ در دو قاموس؛ ما و امام حسین(ع) + فایل صوتی

گروه اجتماعی: اسلام جهت هماهنگ کردن عقل و وجدان شما در زندگى، کوشش مى‏‌کند که ابتدا معناى زندگى را به شما بفهماند. پس از آن است که مرگ را خودتان خواهید فهمید. وقتى من توانستم به شما معناى روشنایى براى شما قابل درک ساختم، آن‏گاه مى‏‌گویم، نفى و نبود روشنایى، مى‏‌شود تاریکى.

به گزارش خبرگزاری بین​المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، متن زیر سخنرانی علامه جعفری با موضوع «زندگی و مرگ در دو قاموس؛ ما و امام حسین(ع)» است که در شب ششم محرم سال 1350 ایراد شده است:

زندگى و مرگ بحثى حساس و بسیار با اهمیت است. این موضوع جوانب مختلفى دارد. شعرا به زندگى و مرگ به شکلى خاص نگاه مى‏‌کنند. آنان یک عده از پدیده‏‌ها و ظواهر این دو موضوع را که جالب است در نظر مى‏‌گیرند و درباره آن، مطالبى را به شعر بیان مى‏‌کنند. فلاسفه، این دو پدیده بسیار عجیب را طور دیگرى مطرح مى‏‌کنند. زندگى چیست و مرگ کدام است؟ شاید در تاریخ بشرى نتوان فرد عاقلى را سراغ گرفت که درباره این دو موضوع - ولو به طور سطحى - فکرى نکرده باشد. مسلما این دو موضوع در دوران‏‌ متفاوت عمر انسان، با قیافه‏‌هاى مختلفى مطرح مى‏‌شود. بعضى‏‌ها از مرگ زیاد مى‏‌ترسند! و سى، چهل سال زانویشان مقابل تصور این هیولاى عجیب مى‏‌لرزد. ولى بعضى‏‌ها نه، چون همه چیز برایشان شوخى است، مسأله مرگ هم یکى از آن شوخى‏‌هاست. براى آنان زندگى شوخى است و مرگ شوخى‏‌تر!

در این‏ باره بحث‏‌هاى فراوان و مطلب زیاد گفته شده است. یعنى هر مطلبى که درباره مسائل انسانى گفته شده، مدارش زندگى و مرگ است. از این‏جاست که نویسندگان و شعرا بر خود میدان گرفته‏‌اند.
هر کسى چیزى همى گوید ز تیره رأى خویش/تا گمان آید که او قسطاى بن لوقاستى

هر کسى آرد به قول خود دلیل از گفته‏‌اى/در میان، بحث و نزاع و شورش و غوغاستى

بحمدالله، در قرن ما آن چنان مسائل مخلوط شد که خود هدف زندگى نیز گم و رنگ فلسفه زندگى مات شد. بنابراین، اغلب طورى زندگى مى‏کنند یا زندگى را طورى نشان مى‏‌دهند که فلسفه‏‌اش مات است. معلوم است که فرهنگ - خواه فلسفى باشد یا ادبى - میان چنین فضا و چنین جوى درباره زندگى و مرگ چه خواهد گفت.

ساقى بیاور جام و ریز آن آتش فام را/ تا پخته گرداند مگر زآن شعله فکر خام را
دست طبیعت اى بسا از ما چه خون‏‌ها ریخته/ چندان بریزم خون رز تا باز گیرم وام را
رمزى است مبهم زندگى زین رو برآرد ماه نو/ هر ماه بالاى افق این رمز استفهام را
جز حسرت و خون جگر علت نمى‏‌بینم دگر/آن گریه‏‌هاى بوالعلا و آن خنده خیام را

این شعر هم محصول مطالبى است درباره زندگى که از اوایل قرن بیستم تا امروز گفته شده است.

شعرش این‏گونه در مى‏‌آید، نثرش هم از قبیل «سگ ولگرد» و بعضى از کتاب‏‌هاى دیگر مى‏‌شود. این زندگى نیست که بحث از آن این‏قدر مبتذل باشد و این‏قدر بى‏‌اهمیت، که یک شعر بتواند حسابش را تسویه کند و بگوید: ما زندگى را بعد از تسویه و چرتکه انداختن (محاسبه)، ورشکست دیدیم. بعضى از اینان، واقعا قدرت تفکرشان کم است. من این مثال را بارها به دانشجویان عرض کرده‏‌ام: چند کلنگ به دست این بچه‏‌ها که صبح روز جمعه در کوچه بازى مى‏‌کنند، بدهید و به آن‏ها بگویید، این ساختمان را روى زمین بگذارید. شما را معطل نمى‏‌کنند. در حالى که مى‏‌گویند و مى‏‌خندند و مى‏‌جهند و جست‏ وخیز مى‏‌کنند، با کلنگ همین ساختمان را خراب مى‏‌کنند. اما براى آباد کردنش مغز، نیرو، مهندس، معمار، سرمایه و... لازم دارد. باید مصالحى خریدارى شود تا این ساختمان بالا بیاید.

این منفى گویان مخرب، به قدرى قیافه حق به جانب و متفکرانه در تاریخ به خود گرفته‏‌اند، که فهماندنش براى جوانان خیلى مشکل است. نگاه کنید به عبارات جالب، نگاه نکنید به هنرمندى که در بیان به قصد منفى ساختن یک موضوع، خیلى زیبا حرف مى‏‌زند، براى این که اثبات کند که مثلا آزادى غلط است. من عبارات و جملاتى دیده‏‌ام که واقعا اگر انسان قدرت تفکر نداشته باشد، طورى بیان کرده‌‏اند که انسان مى‏‌گوید: عجیب است و واقعا زمین روزى بهشت موعود خواهد شد که آزادى از مردم گرفته شود!

آرى، زندگى و حیات هم مثل آن است! خدا کند آن متفکرى که مى‏‎گوید هنر براى هنر، تجدیدنظر کوچکى درباره این مسأله بکند. مى‌‏گویند: ما عاشق زیبایى عبارت هستیم، در هر موضوعى مى‏‌خواهد که باشد. زیبا و قشنگ بگویید، ولو درباره کاردى باشد که برده در قرون وسطى تیز مى‏‌کرد و مى‏‌داد به دست آقایش که سرش را ببرد. خیلى هم مؤدب مى‏‌نشست. اما قشنگ بگویید. ما بیان قشنگ مى‏‌خواهیم.

ما اصلا عاشق قشنگى‏‌ها و زیبایى‏‌ها هستیم. منطق اشرف موجودات را تماشا کنید! نام خود را هم اشرف موجودات گذاشته است. نه خدا و نه پیغمبر او از چنین لقبى خبر دارد و نه در کتب سماوی‌اش آمده است.

این اشرف موجودات را از کجا آورده‏‌ایم؟ مى‏‌گویند، نمى‏‌فهمیم. ما این‏قدر عاشق زیبایى هستیم که حقیقت را باید زیر پا بگذاریم. آیا وقتى که با دهان پر، زیبا و با چشم و ابروى جالب، مى‏‌گویم 7=2*2، حقیقت مى‏‌یابد؟ نه، 2*2 مساوى با 7 نمى‏‌شود. شما با صداى نکره خشن داد بزنید، اما بگویید 4=2*2. من، دو ضرب در دو مساوى با هفتاد و سه را، چه‏ طور هنرمندانه بگویم؟ در حالى که اصلا واقعیت و حقیقت ندارد!

بحث درباره زندگى، مربوط به کسى است(براى شخصى اهمیت دارد) که ولو یک سرانگشت به زندگى بالاتر نگاه کند. آیا امکان دارد که ماهى در دریا، آب را بشناسد؟ آیا کسى که در خواسته‏‌ها، هوى و هوس‏‌ها و تحرکات دینامیکى زندگى غوطه‏ ور است، مى‏‌تواند بفهمد زندگى یعنى چه؟ آیا اگر کسى 7=2*2 را خیلى زیبا بیان کند، حقیقت را مى‏‌گوید؟ اگر ماهى، یک کتاب را با پانصد میلیون ورق در اختیار بگیرد و شروع کند به نوشتن مطالبى که درباره آب، یک کلمه‏‌اش هم درست نیست، زیرا ماهى در آب غوطه‏ ور است. هوا و خشکى را ندیده، چیز دیگرى غیر از این مایع ندیده است.

یکى از شعراى زبردست، این مسأله را چنین مى‏‌گوید: ماهى بیچاره آن‏قدر در آب پى آب مى‏‌گشت، تا عاقبت به او گفتند: آب است که زندگى شما از آن است. گفت کدام آب و کجا؟ تا من بروم پیدایش کنم. این طرف و آن طرف رفت و عاقبت گفت که ما آب را پیدا نکردیم! وقتى که او را گرفتند و از آب بیرون انداختند، شروع کرد به دست و پا زدن - البته دست و پا که ندارد - دمش را به زمین زد و گفت، حالا فهمیدم آب چیست!

زندگى را بفهمید و از آن بهره بردارى کنید

بیایید پیش از آن که به آستانه مرگ برسید، زندگى را بفهمید و از آن بهره بردارى کنید. پیش از این که ما به آستانه مرگ وارد بشویم، باید بفهمیم زندگى چیست. مادامى که زندگى ما را احاطه کرده، ما را در خود غوطه‏ ور کرده و به محاصره انداخته است، امکان ندارد که ما زندگى را بفهمیم. این معناى زندگى نیست.

گاه‏ گاهى این شعرا - همان‏گونه که زیاد جست‏ وجو کردم، هم از غربى‏‌ها و هم از شرقى‏‌هاى خودمان - وقتى به موضوع مرگ مى‏‌رسند و مى‏‌خواهند مرگ را تعریف کنند، بعضى از آنان واقعا بیداد مى‏‌کنند و لطافت قضیه به حد نصاب مى‏‌رسد. مثلا؛

اى مرگ! وقتى که فرا مى‏‌رسى، دو انگشت را بر روح و جان ما دراز مى‏‌کنى که آن را بگیرى، جان ما در آن حال مانند یک برگ گل ظریف است که هم در مقابل نیروى تو از خود تسلیم نشان مى‏‌دهد و هم به جهت ظرافتش یک حال فرار دارد.

لطف قضیه را احساس کنید. من در حدود 200 - 300 عبارت پیدا کردم، که وقتى این شعرا و نویسندگان به موضوع مرگ مى‏‌پردازند، هیجان فوق العاده پیدا نموده و هنگامه مى‏‌کنند. از مرگ مى‏‌گویند و این که:

پیش از آن که مفاهیم کفن و گور تیره و تاریک به لرزه‏‌ات در آورد، به زیر آسمان رو و لحظاتى چند با این ستارگان به راز و نیاز بپرداز که میلیاردها سال است حرکت مى‏‌کنند و خم به ابرو نیاورده‏‌اند و چند صباحى دیگر باز به حرکت خود ادامه خواهند داد، ولى از تو نشانى از کره خاکى نخواهد بود، گویى کره خاکى فرزندى مانند تو را سراغ نداشت.

اما با این حال، به ما چه مى‏‌دهند؟ چون مرگ را شاعرانه تحویل مى‏‌دهند، مرگ هم شاعرانه مى‏‌شود.

آن وقت است که، نویسنده‏‌اى یک قسمت از زندگى را مات مى‏‌کند، نویسنده دیگر، یک قسمت دیگر را متلاشى مى‏‌کند. آن وقت مى‏‌گوید؛ فلسفه حیات و موت چیست؟ فلسفه زندگى چیست؟ مرگ یعنى چه؟ این شعله درخشان حیات چرا خاموش شود؟ چرا زانوهاى انسان‏‎ها در مقابل این پدیده وحشتناک بلرزد؟
همه این چون و چراها، مربوط به همان جریان ماهى است که در آب است.

الذى حارت البریه فیه/حیوان مستحدث من جماد(چیزى که مردم درباره آن در حیرت فرو رفته‌‏اند، زندگى است، که از جماد ایجاد مى‏‌گردد).
ابوالعلاء معرى

اسلام حیات و موت را چگونه مطرح کرده است؟

آن چه که تمام افکار را متحیر گذاشته، این است که این احساس (زندگى) و حیات چگونه از خاک جامد بیرون مى‏‌آید و چگونه باز مى‏‌گردد؟ ما در این میان چه مى‏‌کنیم؟ حال، اسلام حیات و موت را چگونه مطرح کرده و در مکتب اسلام چه معنایى دارد؟

منطق اسلام درباره زندگى و مرگ غیر از این‏هاست. اسلام جهت هماهنگ ساختن عقل و وجدان شما در زندگى، کوشش مى‏‌کند که ابتدا معناى زندگى را به شما بفهماند. پس از آن است که مرگ را خودتان خواهید فهمید. مرگ فهماندن نمى‏‌خواهد، خودش معلوم مى‏‌شود. وقتى من توانستم به شما معناى روشنایى را ثابت کنم، یا معناى روشنایى را براى شما قابل درک ساختم، آن‏گاه مى‏‌گویم، نفى و نبود روشنایى، مى‏‌شود تاریکى! این دیگر آسان است. عمده بحث بر سر همین زندگى است، والا:

مرگ هر یک اى پسر همرنگ اوست/پیش دشمن، دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگى است/پیش زنگى آینه هم زنگى است
آن که مى‏‌ترسى ز مرگ اندر فرار/ آن ز خود ترسا نه اى جان هوش دار
روى زشت توست نى رخسار مرگ/جان تو هم‏چون درخت و مرگ برگ
گر به خارى خسته‏‌اى خود کشته‏‌اى/ ور حریر و قز درى خود رشته‏‌اى‏

روى زشت توست نى رخسار مرگ (ما مرگ زشت نداریم، فقط بگویید زندگیتان چه بوده است؟). جان آدمى همانند درخت است که برگ نتیجه‏‌اش است. شما برگ را مطابق حرکت و فعالیت درخت خواهید دید. جان تو همچون درخت و مرگ برگ.

ترس از مرگ! وحشت از مرگ؟ هراس از مرگ؟ عبور از پل (زندگى‏) که وحشت ندارد. بحث بر سر این طرف پل و آن طرف پل است. والا عبور از پل یک معناى طبیعى است. گام که دارید، قدم که دارید، نیرو هم که دارید، پس باید عبور کرد.

«قل یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت، ان کنتم صادقین‏؛ بگو اى یهود، اگر شما که مى‏‌گویید اولیاء خدا ما هستیم و کسى دیگر نیست، پس آرزوى مرگ کنید اگر از راستگویان هستید».

اگر راست مى‏‌گویید، خواهش مى‏‌کنم آرزوى مرگ بکنید. آرزوى مرگ که غیر از عبور به لقاءالله و دیدار خدا چیز دیگرى نیست و ترس و وحشت ندارد. چرا این‏قدر از مرگ مى‏‌ترسید؟ شما را چه مى‏‌شود که خیلى وحشت دارید؟ اگر زخمى به کوچک‏ترین جزء کالبد شما اصابت کند، مضطرب مى‏‌شوید و خیلى از مرگ مى‏‌ترسید. آیا شما از اولیاءالله هستید؟ پس؛ فتمنوا الموت، مرگ را آرزو کنید. مرگ غیر از این است که:

«با ایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیه مرضیه‏؛ اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآى که تو خشنود و او از تو راضى است».

مرگ نزد حضرت علی بن ابیطالب(ع)

این(مرگ‏) که دعوا ندارد و شعر گفتن نمى‏‌خواهد؛ گریه و زارى، ناراحتى و زانو لرزیدن ندارد. دروغ گفتن، زانو لرزیدن دارد. تعدى، زانو لرزیدن دارد که نقطه‏‌هاى زندگى را تشکیل مى‏‌دهد و سپس یک دایره مى‏‌شود. این طرف دایره زندگى است و آن طرفش مرگ. این ترس دارد. آیا این‏طور نیست؟

«والله لابن أبى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى أمه‏»: سوگند به خدا، انس فرزند ابى‏طالب با مرگ، بیش از انس کودک شیر خوار است به پستان مادرش.

«والله ما فجعلنى من الموت ما اناکارهه»: به خدا قسم، مرگ چیزى به من نمى‏‌دهد که از آن کراهت داشته باشم.

وقتى آن ضربه را به فرق مبارکش زدند، گفت: سوگند به خدا، هیچ چیز تازه‏‌اى بر من نیامده است. یعنى به قول بعضى از روان‏شناسان؛ چون من دائما در دو حاشیه مرگ و زندگى راه مى‏‌رفتم، با مرگ آشنا هستم و چیز تازه‏‌اى نبود. این براى خود مطلبى است. اى عزیزان، چرا زندگى ما لذت ندارد؟ چرا زندگى به ما طعم نمى‏‌دهد؟ به جهت این که مثل این که نشسته‏‌ایم و رودخانه‏‌اى از آب زندگى در دهان ما مى‏‌ریزد. ما اگر در هر لحظه احساس مى‏‌کردیم که زندگى در حال ریزش است، و مرگ، زندگى، موت، حیات، براى ما مطرح بود، اصلا قیافه تاریخ بشر عوض مى‏‌شد.

هر نفس نو مى‏‌شود دنیا و ما/ بى‏‌خبر از نو شدن اندر بقا

معناى نو این است که لحظه قبلى کهنه شد. این لحظه دوم، نو و تازه است. ما اگر احساس کنیم که هر لحظه:

صورت از بى‏‌صورتى آمد برون/باز شد کانا الیه راجعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست/مصطفى فرمود دنیا ساعتیست‏

همان موقعى است که بالا مى‏‌رویم. حالا مى‏‌توانید درباره زندگى و مرگ اظهار نظر کنید، حلالتان باشد، اگر به این وضع رسیده‏‌اید و این حال را احساس مى‏‌کنید که:
هر نفس نو مى‏‌شود دنیا و ما/بى‏‌خبر از نو شدن اندر بقا
عمر هم‏چون جوى نونو مى‏‌رسد/مستمرى مى‏‌نماید در جسد

اى انسان، آیا هفتاد سال دارید؟ بله. ایشان همان است که در سن چهارده سالگى، با هم به یک مدرسه مى‏‌رفتیم. درشتى حواس را ببینید.(مرد هفتاد ساله‏) صد هزار مرتبه عوض شده، ولى آن واحد شخصیت است که این را هنوز یک نشان مى‏‌دهد. به قول پزشکان، هر چهار روز یک‏بار، تمام اجزا و سلول‏‌هاى بدن عوض شده است، فقط تغییر سلول‏‌هاى مغز است که مقدارى طول مى‏‌کشد. اگر توجه بفرمایید که این(زندگى‏)دائما در حال ریزش است، در حقیقت، گامى فراتر گذاشته‏‌اید. اى ماهى، حالا مى‏‌توانى آب را تعریف کنى. حالا مى‏‌توانى یک روشنایى درباره آب داشته باشى. چرا؟ چون از گامى بالاتر نگاه مى‏‌کنى.

مادامى که شما در این اتاق هستید، درباره آن‏چه که در اتاق هست مى‏‌توانید اظهارنظر کنید: مثلا، آن عکس است، آن چراغ است، اما اگر به شما بگویند این اتاق را از بیرون، محیطش، وزنش، مصالحش و... را بسنجید، نمى‏‌توانید قضاوت کنید، چون داخل اتاق هستید. کسى که داخل اتاق است، اتاق را نمى‏‌تواند مطرح کند، باید به پشت بام برود. متأسفانه اغلب ما در خود رود خانه، سر زیر آب داریم و در حیات شنا مى‏‌کنیم، اما نشسته‏‌ایم و در مورد حیات اظهارنظر نموده و کتاب هم مى‏‌نویسیم! پررویى را ببینید! شعر هم مى‏‌گوییم، بشر است، خوشش مى‏‌آید و مى‏‌گوید!

زین پرده ترانه ساخت، نتوان/زین پرده به خود شناخت، نتوان

بشر با یک درد و با یک لذت فیلسوف مى‏‌شود

تا بیرون نیایید، نمى‏توانید تعریف کنید. به عنوان مثال: یک دستگاه موسیقى را تصور کنید که یک مورچه، از یک گوشه‌‏اش به یک گوشه دیگر مى‏‌رود. همین‏طور که در حال رفتن است، دستگاه بزرگ صدا مى‏‌کند و آهنگش را هم مى‏‌زند. این مورچه که مى‏‌رود، قطعه قطعه صداهاى متنوع به گوشش خواهد خورد، ولى مجموع آهنگ را نخواهد فهمید، زیرا داخل دستگاه است. او روى دستگاه راه مى‌‏رود و قطعه قطعه مى‏‌شنود، اما نمى‏‌فهمد آهنگش چیست. ما موقعى که پول به دست مى‏‌آوریم، یک لذتى از زندگى مى‏‌فهمیم، یا وقتى دانشجو هستیم و در امتحانات قبول بشویم، یا وقتى دلباخته‌‏ایم به معشوق برسیم، لذتى از زندگى به انسان دست مى‏‌دهد. در این حال، انسان مى‏ گوید: واقعا عجب زندگى لذت‏ بار است! خدا کند که مرگ را از میان انسان‏‌ها بردارند! اصلا مرگ را خدا براى چه آفرید!؟ در آن حال از فلسفه مرگ مى‏‌پرسد. چرا؟ چون در لذت غوطه خورده است. اما اگر مختصر دردى شروع شود، یا (زندگى‏) کمى نیشش را نشان بدهد، مى‏‌گوید: ما هم نفهمیدیم این کهکشان‏‌ها را خدا براى چه آفرید؟ اصلا فلسفه هستى چیست؟ آقا، در همان یک دقیقه فیلسوف مى‏‌شود، چون یک نیش به او خورده است. این هم یک تفسیر حیات و آن هم یک تفسیر حیات! واقعا خنده دارد و گاهى هم گریه دارد. اصلا به وضع روانى خودتان نگاه کنید. مى‏‌خواهید بخندید، مى‏‌خواهید گریه کنید. (بشر) با یک درد و با یک لذت فیلسوف مى‏‌شود.

(باید پرسید) این دو فلسفه متناقض را از کجا آورده‏‌اى؟ این دو تفکر متضاد را در مغز مبارکت چه‏ طور جا داده‌‏اى؟ درست مثل ماهى هستى. دیده‏‌اید که ماهى همین‏طور که حرکت مى‏‌کند و به آب گل آلود مى‏‌رسد، خود را به این طرف و آن طرف مى‏‌زند و اصلا موضوعى به عنوان آب براى او مطرح نیست. به جایى مى‏‌رود که آب زلال‏تر است. در حرکتش آب زلال را مى‏‌بیند. در آب زلال غوطه‏ ور مى‏‌شود و لذت مى‏‌برد.
با این منطق، آیا باور مى‏‌کنید که ما انسان‏ها زندگى نمى‏‌کنیم!

روى این منطق، زندگى نیست. چنان‏که آن مورچه آهنگ موسیقى را درک نمى‏‌کند، ما هم قطعه قطعه حرکت نموده و احساس مى‏‌کنیم. یا قطعه قطعه لذت و الم مى‏‌بینیم. بعد آن‏ها را جمع مى‏‌کنیم و مى‏‌گوییم:

45 سال و سه ماه و دو روز و الان هم ساعت هشت است که من زنده هستم! اگر تجزیه و تحلیل کنید، خواهید دید، زنده نبوده است، فقط حرکتى بوده و احساسى، یا این که؛ مى‏‌خواهم، نمى‏‌خواهم.

لذت‏ بار است، و درد دارد. (مى‏‌گوید:) بلى، امروز هم یک منظره‏‌اى تماشا کردیم و هیجانى داشتیم. امروز گرممان بود، فردا سردمان است. این طور و آن طور... انسان این‏ها را با هم قاطى مى‏‌کند و خود را زنده مى‏‌نامد. کسى که زندگى را با این عینک مطالعه کند، شعر که سهل است، کمتر از شعر هم مى‏‌تواند فلسفه زندگى را از دستش بگیرد و به دیوار بزند. این طور است یا نه؟! این دو موضوع حیات و موت، یا زندگى و مرگ، بسیار مهم است.

امیدوارم کسانى که شایستگى پیدا نکرده‏‌اند، اظهار نظر نکنند! خیلى شایستگى مى‏‌خواهد که انسان این دو موضوع را براى خودش مطرح کند.
هنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى/کاین کیمیاى هستى قارون کند گدا را

یک لحظه از حیات، اگر حیات است، شما در ابدیت پیروزید! حیات از خاک در آمده است، شما انسان‏ها از خاک در آمده‏‌اید. اما وقتى از خاک در آمدید، فاصله بین شما و خاک بى‏ نهایت است. خاک احساس ندارد. خاک درک لذت نمى‏‌کند. خاک درد نمى‏‌کشد. خاک اراده ندارد. اما چه پلى شما را به خاک وصل مى‏‌کند؟ خاک مى‏‌گوید این جسم و روح را از خاکى بودن بیرون بپران، تا بیرون بیاید. حتما بیرون خواهد آمد و لذت هم مى‏‌بیند. خود و شخصیت پیدا مى‏‌کند. لذا، همین خاکزاده و همین فرزند خاک!

جهانى را در جیبش مى‏‌گذارد، اما سنگینى احساس نمى‏‌کند. خوب، یک قدم دیگر بالا بیایید. وقتى آمدید بیرون، تا حدودى خاک را مى‏‌شناسید. خاک چیست؟ خواهید گفت یک عده عناصر مرده و زنده. با تغییر محیط این طور مى‏‌شود. تابش آفتاب اگر این‏گونه باشد، این‏طور خواهد شد. آن را مى‏‌شناسید. چرا؟ چون از خاک بیرون آمده‏‌اید و در خاک نیستید. اگر هر لحظه از حیاتى که دارید، یک قدم بالاتر بیایید، حیات قبلى را خواهید شناخت. کسى که از حیات درآمده است و در همان منزلگه اول درجا مى‏زند، مثلا اگر متوقع مقامى بوده و مقام به دست او نرسیده است، بشریت را محکوم به سقوط کرده و حیات را بیهوده خرج مى‏‌کند. آیا از خاک و از حیات دم دستى و منزلگه اول بیرون آمده بودى که اظهارنظر مى‏‌کنى؟ چرا اظهارنظر مى‏‌کنى؟

اسباب‏ بازى بهتر از بشر پیدا نمى‏‌شود! (بشر) اسباب‏ بازى عجیبى است! من در این‏ باره خیلى فکر کرده‏‌ام.

در منطق اسلام، مرگ موقع شکوفان شدن روح آدمى است

این جا جایگاه آزمایش هرگونه اسلحه است! میدان عجیبى است. نه گمرک مى‏‌خواهد. و نه استخوان دارد تا در گلو گیر کند. متأسفانه همین‏طور درباره بشر مى‌‏گوید: در منطق اسلام، مرگ موقع شکوفان شدن روح آدمى است. گویى بدن در این دوران حیات، حالت غنچه بودن را سپرى مى‏کرده است، و حالا مرگ، حالت شکوفانى‏اش است.
این جهان هم‏چون درخت است اى کرام/ ما بر او چون میوه‏هاى نیم خام
سخت گیرد خام‏ها مر شاخ را/زان که در خامى نشاید گاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان/سست گیرد شاخه‏‌ها را بعد از آن‏

(حیات و زندگى‏) سست نمى‏‌شود. این تشبیه ناقصى است. تازه طعم خود را نشان مى‏‌دهد. تازه انسان مى‏‌فهمد که: «یعلمون ظاهرا من‏ الحیوه الدنیا؛ یک پدیده و نمودى را از زندگى مى‏‌شناخت».

لرمانتوف تعبیرى دارد که مى‏‌گوید:

مستانه، لب بر جانم زندگى نهاده و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو مى‏‌ریزیم، تا آن‏گاه که دست مرگ، نقاب از چشمان ما بردارد. آن‏گاه خواهیم فهمید، کاسه زندگى که داشته‏‌ایم از اول خالى بوده است!

کناره زرین، خیلى خوش نما و خیلى زیبا! یک دفعه انسان احساس کند که چیزى نبوده و نیست، که همین طور که هم هست. چون این دو پهلو دارد. با هر قدم که جلو مى‏‌روید، مواظب باشید و جلو بروید. در آن هنگام است که حیات و زندگى شما اصالت پیدا خواهد کرد. اگر قدم برنداشتید، شمایید که بعد از 40 سال، 50 سال، 60 سال خواهید گفت:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند/ امید به هیچ خویش و بیگانه نماند
دردا و دریغا که درین مدت عمر/ از هرچه بگفتیم جز افسانه نماند

حیاتى که عوامل طبیعت و انسان‏ها به انسان بدهند، اساس ندارد

این‏ها را خواهیم گفت. چرا؟ چون در حال حیات ما نخواستیم قدمى بالاتر برویم و حیات را در اختیار بگیریم. حیاتى که عوامل طبیعت و انسان‏ها به انسان بدهند، اساس ندارد. خود انسان باید زنده باشد. درد این جاست! اگر بنا شود زندگى را گوشت، آب، شیرینى جات، هوا و شعاع آفتاب و... بدانیم، این‏ها که مربوط به عوامل طبیعت است، آیا زندگى من یعنى این عوامل طبیعت؟ آیا زندگى من، زدن و آواز و رقصیدن من است؟

اگر این است، پس:
من کیستم تبه شده سامانى/افسانه‏‌اى رسیده به پایانى

اگر مقابل عوامل طبیعت گفتید: تو بیا و هستى مرا تأمین کن، اما چه باید بشوم، این به عهده خودم است. شما کسى هستید که هر لحظه در ابدیت غوطه‏ورید. اگرچه در ظاهر، کالبد شما، زندگى طبیعى است. این اصل مطلب است. آن اولش و این هم آخرش. آن چه من احساس و گمان مى‏‌کنم، این است.
این‏که قرآن مجید مى‏‌فرماید: «و ان الدار الآخره لهى الحیوان؛ و زندگى واقعى، سراى آخرت است».

چشیدن طعم ابدیت در همین زندگی

آیا این حیات حقیقى نیست که فلسفه‏‌اش را مى‏‌خواهید و گیج مى‏‌شوید؟! اى جوانان عزیز، خدا مى‏‌داند، وقتى که خودتان زندگى را احساس کردید و مفهوم آن را با بایست زنده باشم به دست آوردید، شما طعم ابدیت را در همین زندگى مى‏‌چشید. وقتى طعم ابدیت را چشیدید، بحث چون و چرا از بین مى‏‌رود.

گفته بودم چو بیایى غم دل با تو بگویم/چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایى

این حیات واقعى، حیات طیبه (حیاه طیبه) است: «یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم‏؛ اى کسانى که ایمان آورده‏‌اید، خدا و پیغمبر را اجابت کنید وقتى به شما مى‏‌گویند بیایید مى‏‌خواهیم شما را زنده کنیم».

اگر مقصود ما از زندگى فقط نفس کشیدن، خوردن و آشامیدن است، این مسأله (حیات طیبه) خنده‏ آور مى‏‌شود. انسان مى‏‌گوید: بسیار خوب، زنده هستیم دیگر! مى‏‌پرسیم، پس پیغمبر از ما چه مى‏‌خواهد؟ آرمان‏هاى بشرى از ما چه مى‏‌خواهند؟ رادمردان و اولیاءالله، از ما چه مطالبه‏‌اى دارند؟ حیات چیست؟

مى‏‌گوید؛ زنده هستیم دیگر. اما این زندگى نیست. لذا، حتى اشخاصى که: خور و خواب و خشم و شهوت طرب است عیش و عشرت، آنان را راضى مى‏‌کند، معلوم مى‏‌شود که مغزشان واقعا کوچک است! زیرا فقط مى‏‌خواهند به وحشت و تردید نیفتند. گاهى سیخ به او نزنند و با این حال، گونه‏‌ها قرمز و شاداب و... باشد.

این نوع زندگى، جزء مکتب و نظام (سیستم) زنبور عسلى است. »و ان الدار الآخره لهى الحیوان‏؛ سراى ابدیت، حیات حقیقى شماست». بشر مى‏‌گوید: می‌ى‏نشینم و بعدا مى‏‌آید؟ نخیر، هم اکنون؛ لما یحییکم است. هم اکنون است؛ حیاه طیبه، حیات پاکیزه و حیات واقعى. این گوى و این میدان، شروع کنید. آیا در این صورت، مرگ این طور براى ما هولناک جلوه خواهد کرد؟ ابدا.

حسین‏ بن على(علیه السلام) موقعى که مى‏‌خواست(از مکه‏) خارج شود، فرمود: الحمدلله و ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلى‏ الله على رسوله، خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جید الفتاه‏: سپاس براى خداست که آن‏چه را بخواهد مى‏‌شود و جز او تکیه گاهى نیست و درود او بر پیامبرش باد. مرگ بر اولاد آدم، مانند گردن‏بندى است که به درون گردن زن جوان پیچیده است.

مرگ گریبان گیر تمامى فرزندان آدم است. اگر زنده هستید، مرگ نیز به دنبال زندگى است. بسیار خوب، حال ما به کجا مى‏‌رویم و چه مى‏‌خواهیم بکنیم؟ مقصود من چیست؟: «و ما اولهنى الى اسلافى اشتیاق یعقوب الى یوسف‏»: چه عشق و ولع و شیفتگى عجیبى به دیدار پدرانم دارم، مثل اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف.

من دیدار عبادالله المکرمون را که در سراى ابدیت به زندگى واقعى رسیده‏اند، آرزو دارم. این روایت هم‏چنان ادامه دارد، تا در آن اواخر جمله مى‏‌فرماید: «الا فمن کان فینا باذلا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فلیر حل معنا غدا فانى راحل مصبحا ان شاءالله‏»: اینک، آگاه باشید! کسى که مى‏‌خواهد نفس و جانش را آماده دیدار خدا کند، با ما حرکت کند. ما بامدادان حرکت خواهیم کرد، ان‏ شاءالله.

اگر کسى مثل ما اشتیاق دیدار خدا را دارد، بیاید

(امام حسین (علیه السلام)) نمى‏‌فرماید مى‏‌خواهیم به دیدار مرگ برویم. نمى‏‌فرماید آن‏جا مى‏‌رویم، که از هستى خارج شویم و به کرانه نیستى برسیم، بلکه مى‏‌فرماید: اگر کسى مثل ما اشتیاق دیدار خدا را دارد، من صبح حرکت خواهم کرد. با من بیاید.

در آن‏جا که با عبدالله‏ بن عمر جعفى صحبت فرمود، عجیب بود. وقتى که (عبدالله‏ بن عمر جعفى‏) را دید، خود حضرت گفت: آیا مى‏‌توانى با ما بیایى؟ تو مرد گنه کارى هستى و زندگى تو آلوده بوده است، آیا مى‏آیى با ما برویم تا به فتح و پیروزى برسى؟ (که درباره فتح و پیروزى ان ‏شاءالله یک بحث مستقلى خواهیم کرد). مى‏‌بینید که هیچ اصلا مسأله این که حسین بن على(علیه السلام) یک مثبت را از دست مى‏‌دهد و به یک منفى مى‏‌رسد، مطرح نیست.

مادامى که این عینک در چشمان ما هست، نمى‏‌توانیم زندگى و مرگ را از نظر اولیاءالله درک کنیم که چگونه است؛ واقعا امکان ندارد. چنان‏چه الان شما بخواهید لذایذى را که در جوانى براى شما مطرح است به یک بچه شیرخواره، یا کودک دو ساله، سه ساله بفهمانید، امکان ندارد. یک دانشمند وقتى که بر یک مسأله علمى پیروز مى‏‌شود و مشکلى را که جدى است حل مى‏​کند، لذتش براى یک آدم بى‏​سواد اصلا قابل درک نیست؛ نه این که ما در زندگانى تشابه داریم: حسن زنده است. حسین زنده است، کاظم، رضا، على، حسینقلى خان و اکبر آقا و... بلى، همه این‏ها زنده‏​اند، على‏ بن ابى طالب(علیه السلام)، سقراط، نرون، چنگیز و ابن ملجم هم زنده هستند. باز هم بشمارید! این تشابه در این دو چشم، تشابه در حرکت، تشابه در خنده و گریه، تشابه در این آثار ظاهرى زنده، نمى‏گذارد ما بفهمیم زندگى یعنى چه! نمى​‏دانیم در مغز آن‏ها راجع به زندگى چه مى‏​گذرد.

دقایق آخر بود که مى‏​خواستند(سقراط) را اعدام کنند. روز قبل از آن، شاگرد باشخصیتش(افلاطون‏) گفت: استاد من مى‏​توانم تو را از زندان نجات بدهم. افلاطون خیلى باشخصیت بود. شخصیت اجتماعى افلاطون از سقراط خیلى بالاتر بود. چون سولون پدر مادرى‏​اش، قانون‏گذار یونان بود، گفت: استاد ما نمى‏​توانیم این‏گونه مرگ شما را ببینیم و من مى‏​توانم شما را آزاد کنم. حتى اکثریت قضات را که به اعدام شما حکم داده‏​اند، مى‏​شود پشیمان کرد و برایشان درست توضیح داد. پشیمان هم شده‏​اند. سقراط خندید و گفت: من از تو تعجب مى‏کنم. منى که پله به پله، زندگى را آن‏چنان که مى‏​بایست بشوم و آن‏چنان که مى‏​بایست بکنم، کرده‏​ام، (نه این که زنده بودم.) - همان مطلبى که قبلا عرض کردم: زنده بودن را نمى‏​گوید - من زنده، آن‏چه که بنا بود زنده باشم، شده‏​ام و الان هم دانه دانه کلاف‏ها را باز کرده‏​ام. من صفحه ابدیت را مى‏​بینم. چگونه به شما توضیح بدهم که من الان چه اشتیاقى به این دارم که بروم؟

تازه، سقراط کجا و پیامبران(علیه السلام) کجا؟ وقتى نام موسى (علیه السلام) مى‏​آید، پاهاى سقراط در مقابل موسى مى‏ لرزد - چون این‏ها (فلاسفه یونان) در بین عصر موسى (علیه السلام) و عیسى (علیه السلام) بودند - هم‏چنین، ائمه اطهار(علیه السلام) و اولیاءالله، واقعا اینان هیچ خشونتى در مرگ نمى‏ دیدند. چرا؟ چون زندگى براى آن‏ها درست مطرح بود.

سقراط گفت: اى افلاطون، مرا رها کن، زیرا من به ابدیت نزدیک مى‏​شوم. آیا تو مى‏​خواهى مرا دوباره برگردانى و کلاف ماده تاریک را به گردن من بپیچى؟ این چه نوع خیرخواهى است که تو درباره من مى‏​کنى؟ فرداى آن روز افلاطون (شاگرد سقراط) نیامد. روز دهم نیز نیامد که قیافه مرگ سقراط را ببیند. سقراط کجا؟ حسین‏ بن على کجا؟ سن آن مرد(سقراط) از هفتاد گذشته بود. ولى حسین‏ بن على (علیه السلام) تقریبا میانسال بود، چون پنجاه و هفت سال داشت. هنوز بچه شیرخوار داشت. یعنى حیات هنوز بر قیافه حسین(علیه السلام) مى‏​خندید، هنوز زندگى با حسین‏ بن على کار داشت. وضع ایشان غیر از وضع پیرى بود که دوران خود را گذرانده است. چنین شخصى ممکن است بگوید چون زندگى از او خداحافظى کرده و پشت گردانده، مى‏​خواهد با عزت و شرافت از دنیا برود. مسأله حسین‏ بن على این نیست! دوران زندگانى ایشان بسیار عالى بود. در آن زمان با آن شخصیت اجتماعى، به اضافه این که مربوط به خدا بود، در 15 - 16 کشور اسلامى مى‏​فهمیدند که او اولین شخصیت است. در آن دوران اثبات شده بود که حسین‏ بن على اولین شخصیت آن دوران است؛ حتى از نظر عمومى.

ابن خلدون مى‏​گوید: این که حسین‏ بن على احساس مى‏​کرد شایسته زمامدارى است، درست گمان مى‏​کرد و بالاتر از آن بود که خودش گمان مى‏​کرد. ابن خلدون کسى است که اصلا مکتب اهل بیت را ندیده است. چون مردى اسپانیایى بود و دائما با مکتب اموى‏​ها (بنى‏ امیه) سرو کار داشت. با این حال، یک نگاه مختصر که به تاریخ حسین کرده است، مى‏​گوید: این که در خودش این لیاقت را مى‏​دید، درست بود و بالاتر هم بود! و چون مى‏​دید عده‏​اش کم است و قدرت او نمى‏​تواند مقابل یزید عرض اندام کند، نمى‏​بایست اقدام به قیام بکند. این سخن ابن خلدون است. بدین جهت که حیات از عینک ابن خلدون، حیاتى است که حتى معاویه هم دارد. روى آن حساب، گفته ایشان درست است. ولى حیات در نظر حسین و پدر حسین، مسأله دیگرى است که قابل مقایسه با این‏ها نیست. لذا، در بعضى از تواریخ آمده است که حسین‏ بن على(علیه السلام) در آن ساعات حساس عاشورا، خیلى برافروخته و گلگون‏تر شده بود.

نیز مى‏​گویند؛ قدرت و دلاورى و شجاعتى عجیب که ایشان در آن روز نشان داد، تا آن روز نشان داده نشده بود. شب عاشورا هم خیلى ذکر و مناجات و راز و نیاز داشت... تا آن‏جا که فرمود:

و کل حى سالک سبیلى/و انما الامر الى الجلیل(و هر زنده‏​اى راه مرا خواهد پیمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جلیل ختم مى‏​شود).

«یا ایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیه مرضیه‏؛ اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام (به یاد خدا)، امروز به حضور پروردگارت باز آى که تو خشنود و او از تو راضى است».

مسیر و سرنوشت حسین این است و آن هم مرگ (شهادت) او بود. ان‏ شاءالله در جلسات بعدى توضیح بیشترى در این زمینه خواهیم داد.

پروردگارا! تو را قسم مى‏​د​هیم به اولیاءت - که حقیقت زندگى را چشیدند - حقیقت زندگى را بر ما بچشان.

پروردگارا! تو را قسم مى​‏دهیم به زنده‏هاى جاویدت، تو را قسم مى‏دهیم به اولیاء ابدى‏ات، ابدیت ما را از همین زندگانى تأمین فرما. پروردگارا! ما را موفق بدار که هرگز در زندگانى، به ناملایماتى که روح ما را متلاشى مى‏​کند مبتلا نشویم. در ناملایماتى که مقدر فرموده‏​اى، صبر و تحمل به ما عنایت فرما.

پروردگارا! تو را به حسینت قسم مى‏​دهیم، دنیا را از عینک حسین بر ما بفهمان. حیات را از دیدگاه حسین بر ما روشن فرما. جوانان ما را موفق بدار که در آینده، انسان‏​هایى مفید براى دنیا و آخرتشان باشند.
آمین

مطالب مرتبط
captcha