به گزارش خبرنگار افتخاری خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، جنگ تحميلی عراق بر عليه ايران تازه آغاز شده بود و البته از چند ماه پيش، گروههای ضد انقلاب و تجزيهخواه بهويژه در غرب كشور، تحركات خود را شدت بخشيده بودند. احمد پرموز در نبردی پر از لحظههای خطير با گروههای تجزيهطلب، اخلاص خود را در نبردی نابرابر میآزمود.
تروريستها در لباس مردم بیدفاع و مظلوم شهرها، قلب مجاهدان خدا را نشانه میرفتند؛ نفاق اين واژه نفرتانگيز، بازار مكاره شهر شده بود. در سوی ديگر، دزفول اين شهر زخمديده از باران گلوله و بمب و موشك بر خود میلرزيد و آخرين بار پنج موشك فراگ روسی، 150 نفر را به سرخی شهادت رسانده بود و بر تن 450 نفر، زخم نشانده بود و 100 خانه با تلی از خاك يكی شده بود.(1)
تقويم سرخ آن روز، 11 آبان 1359 (ه. ش) را ورق میزد؛ احمد يك هفته بود كه ماجرای جنايت دشمن را در دزفول از رسانهها شنيده بود، اما شدت نبرد با گروهكهای نفاق و مشكلات ارتباط تلفنی با شهر به خون نشسته دزفول، او را با نگرانیها و دلشورهها تنها گذاشته بود.
فرمانده، او را به همراه چهار نفر از همرزمانش روانه شهر مهاباد كرد تا به بهانه تهيه آذوقه برای واحد رزمی لشكر 64 اروميه، بهانههای دلتنگی و نگرانی احمد را از دلش بزدايد. او با دلی سرشار از بيم و اميد در جوار دوستانش راهی شهر شد تا شايد مرهمی را بر دل بیقرارش بيابد؛ در راه با خود میانديشيد كه آيا اين بار میتواند به كمك خطوط مخابراتی، دلش را با پدر و مادر و خانواده پيوند زند؟! و اصلاً آيا خانواده را حياتی مجدد به جا مانده است تا راز سلامتی را از آنها بشنود؟! يا بايد ديدار آنها را به قيامت بسپرد؟!
در اين افكار غوطهور بود كه خود را روبروی مخابرات مهاباد ديد؛ رخصتی از دوستان خواست و شماره تلفن منزل را به اپراتور مخابرات رساند، انگشتان اپراتور چندين بار بر جای جای حلقه گردان تلفن چرخيد و بارها شماره 5755-0641 را با خود زمزمه كرد! اما گويا خطوط مخابراتی دزفول مرده بودند!.
احمد، نااميد و شايد هم اميدوار ساختمان مخابرات را ترك كرد! اينكه او در آن لحظات به چه انديشيد؟ كسی نمیداند! اما میدانم دل بیقرارش آرام نشد. پنج همرزم جوان دوباره در خودرو جيپ ارتشی جای گرفتند و خيابانهای مهاباد را به قصد ادای تكليف فرمانده طی كردند. لحظات به كندی میگذشت، حادثهای تلخ و شايد شيرين در انتظار بود... شايد او در انديشه ماجرای دل خود و مادرش بود كه برق نگاه نارنجك سبز رنگی در زير پايش، چشمانش را خيره كرد. قدرتی را يارای مبارزه با زمان نبود؛ عقربه ساعت را شتابی بود تا زودتر از موعد پنج ثانيه را به خط پايان پيوند دهد.
احمد نارنجك در دست، نگاهی به بيرون و منظری شگفت در پيش چشمش. خدايا ! زن و كودك در خيابان را چه جرمی است كه آنان را با تركشهای نارنجك آشنا كنم! او در بازار شهر اين جمله را در آنی با خود نجوا كرد، لحظات سختی است! لحظه انتخاب! بودن يا نبودن! ماندن يا رفتن! خانواده يا مردم شهر! عشق يا نفرت! و در يك كلام خدا يا شيطان، و احمد خدا را انتخاب كرد، دمی بعد نارنجكی سبز با دستانی سرخ و دلی سپيد، فرياد عشق سر دادند.
خون سرخ احمد و يكی از همرزمانش در چهل و يكمين روز از پائيز بر تقويم سرخ سال 1359 نشست و ساعاتی بعد دلش آرام گرفت و راز سر به مُهر سلامتی خانوادهاش در «عند ربهم يرزقون» برايش گشوده شد؛ او ديدارش را به قيامت سپرده بود.(2)
چهار روز بعد در 14 آبان 1359، پيكر شهيد «احمد پرموز» در تشييعی غريبانه همانند مولای غريبش حضرت علی(ع) و فقط با حضور اندكی از بستگانش، در حالی كه آسمان به شدت میگريست با خاك آشنا شد. آن روز شهر ماتمزده دزفول و خاك مقدس شهيدآباد، در بمباران كينه و عداوت دشمن، حمد خدا را پاس گفت كه احمدی را در آغوش خود جای داد. احمد خود را نديد اما خدا او را ديد و اكنون در 33 سال حديث دلدادگی، ما هم هنوز او را میبينيم.
* پینوشت
۱]. در تاريخ ۴/۸/۵۹ با اصابت پنج موشك به دزفول، ۱۵۰ نفر شهيد و ۴۵۰ نفر زخمی شدند.
2]. تا چند ماه پس از شهادت احمد همه فكر میكردند احمد در جنگ با بعثیها به شهادت رسيده است و حتی بر سنگ مزار او نحوه شهادت، جنگ با كفار بعثی عراق درج شده بود ولی بعدها همرزم او كه در اين حادثه يك چشم خود را از دست داده بود، ماوقع را شرح داد. ماجرا از اين قرار است كه در بازار شهر، فردی از گروهكهای تروريستی، با پرتاپ نارنجك به درون خودرو، احمد و همرزمش را به شهادت میرساند و سه نفر ديگر از جمله راوی ماجرا زخمی میشوند.