صفحه نخست

فعالیت قرآنی

سیاست و اقتصاد

بین الملل

معارف

اجتماعی

فرهنگی

شعب استانی

چندرسانه ای

عکس

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

خراسان جنوبی

بوشهر

چهارمحال و بختیاری

خراسان رضوی

خراسان شمالی

سمنان

خوزستان

زنجان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویر احمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

بازار

صفحات داخلی

کد خبر: ۱۲۸۲۵۳۰
تاریخ انتشار : ۱۳ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۰
به مناسبت سال‌روز رحلت والد امام خامنه‎ای؛

امروز 27شوال سالروز رحلت مرحوم آيت‎الله سيدجواد خامنه‎ای (پدر مقام معظم رهبری) است، شخصيتی كه مقام معظم رهبری توفيقات خود را مديون احترام و تكريم ايشان می‌دانند.



به گزارش خبرگزاری بين‎المللی قرآن (ايكنا) رهبر معظم انقلاب در گفت‌وگوها و سخنان و نوشته‌هايشان خاطراتی از مرحوم والد خويش بيان كرده‌اند كه به مناسبت سال‌روز ارتحال آن مرحوم يكی از آن‌ها در ذيل بيان می‌شود: بنده اگر در زندگی خود در هر زمينه‎ای توفيقاتی داشته‌ام، وقتی محاسبه می‎كنم، به نظرم می‎رسد كه اين توفيقات بايد از يك كار نيكی كه من به يكی از والدينم كرده‎‏ام، باشد. مرحوم پدرم در سن پيری، تقريباً بيست و چند سال قبل از فوتش (كه مرد 70 ساله‌ای بود) به بيماری آب چشم، كه چشم انسان نابينا می‌شود، دچار شد. بنده آن وقت در قم بودم؛ تدريجاً در نامه‎هايی كه ايشان برای ما می‎نوشت، اين روشن شد كه ايشان چشمش درست نمی‌بيند؛ من به مشهد آمدم و ديدم چشم ايشان محتاج دكتر است؛ قدری به دكتر مراجعه كردم و بعد برای تحصيل به قم برگشتم، چون من از قبل ساكن قم بودم؛ باز ايام تعطيل شد و من مجدداً به مشهد رفتم و كمی به ايشان رسيدگی كردم دوباره برای تحصيلات به قم برگشتم؛ معالجه پيشرفتی نمی‌كرد؛ در سال 43 بود كه من ناچار شدم ايشان را به تهران بياورم؛ چون معالجات در مشهد جواب نمی‌داد.


ايشان افزوده‌اند: اميدوار بودم كه دكترهای تهران چشم ايشان را خوب خواهند كرد؛ به چند دكتر كه مراجعه كردم، ما را مأيوس كردند و گفتند: «هر دو چشم ايشان معيوب شده و قابل معالجه و قابل اصلاح نيست؛ البته بعد از دو، سه سال، يك چشم ايشان معالجه شد و تا آخر عمر هم چشمشان می‎ديد اما در آن زمان مطلقاً نمی‎ديد و بايد دستشان را می‎گرفتيم و راه می برديم؛ لذا برای من غصه درست شده بود اگر پدرم را رها می‌كردم و به قم می‌آمدم، ايشان مجبور بو گوشه ای در خانه بنشيند و قادر به مطالعه و معاشرت و هيچ كاری نبود و اين برای من، خيلی سخت بود؛ ايشان با من هم يك انس به خصوصی داشت؛ با برادرهای ديگر اين قدر انس نداشت با من دكتر می‎رفت و برايش آسان نبود كه با ديگران به دكتر برود؛ بنده وقتی نزد ايشان بودم، برايشان كتاب می‌خواندم و با هم بحث علمی می‌كرديم، از اين رو با من مأنوس بود، برادرهای ديگر اين فرصت را نداشتند و يا نمی‎شد.


به هر حال، من احساس كردم كه اگر ايشان را در مشهد تنها رها كنم و خودم برگردم و به قم بروم، ايشان به يك موجود معطل و از كار افتاده تبديل می‌شود، و اين مسئله برای ايشان بسيار سخت بود؛ برای من هم خيلی ناگوار بود از طرف ديگر، اگر می‌‎خواستم ايشان را همراهی كنم و از قم دست بردارم، اين هم برای من غير قابل تحمل بود؛ زيرا كه با قم انس گرفته بودم و تصميم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم. اساتيدی كه من از آن زمان داشتم – به خصوص بعضی از آنها – اصرار داشتند كه من از قم نروم می‎گفتند اگر تو در قم بمانی، ممكن است كه برای آينده مفيد باشی خود من هم خيلی دلبسته بودم كه در قم بمانم بر سر يك دو راهی گير كرده بودم اين مسئله در اوقاتی بود كه ما برای معالجه ايشان به تهران آمده بوديم؛ روزهای سختی را من در حال ترديد گذراندم.


يك روز خيلی ناراحت بودم و شديداً در حال ترديد و نگرانی و اضطراب به سر می‌بردم البته تصميم من بيشتر بر اين بود كه ايشان را به مشهد ببرم و در آنجا بگذارم و به قم برگردم اما چون برايم خيلی سخت و ناگوار بود، به سراغ يكی از دوستانم كه در همين چهارراه حسن آباد تهران منزلی داشت، رفتم؛ مرد اهل معنا و آدم با معرفتی بود؛ ديدم دلم خيلی تنگ شده، تلفن كردم و گفتم: «شما وقت داريد كه من پيش شما بيايم» گفت: «بله» عصر تابستانی بود كه من به منزل ايشان رفتم و قضيه را گفتم؛ گفتم كه خيلی دلم گرفته و ناراحتم و علت ناراحتی من هم همين است؛ از طرفی نمی‎توانم پدرم را با اين چشم نابينا تنها بگذارم، برايم سخت است؛ از طرفی هم اگر بنا باشد پدرم را همراهی كنم، من دنيا و آخرتم را در قم می‎بينم و اگر اهل دنيا باشم، دنيای من در قم است، اگر اهل آخرت هم باشم، آخرت من در قم است؛ دنيا و آخرت من در قم است؛ من بايد از دنيا و آخرتم بگذرم كه با پدرم بروم و در مشهد بمانم.


يك تأمل مختصری كرد و گفت: «شما بيا يك كاری بكن و برای خدا از قم دست بكش و برو در مشهد بمان؛ خدا دنيا و آخرت تو را می‌تواند از قم به مشهد منتقل كند.» من يك تأملی كردم و ديدم عجب حرفی است، انسان می‎تواند با خدا معامله كند؛ من تصور می‌كردم دنيا و آخرت من در قم است اگر در قم می‌ماندم، هم به شهر قم علاقه داشتم، هم به حوزه قم هم علاقه داشتم، و هم به آن حجره‌ای كه در قم داشتم، علاقه داشتم. اصلاً از قم دل نمی‎كندم و تصورم اين بود كه دنيا و آخرت من در قم است. ديدم اين حرف خوبی است و برای خاطر خدا پدر را به مشهد می‌‎برم و پهلويش می‎مانم. خدای متعال هم اگر اراده كرد، می‎تواند دنيا و آخرت من را از قم به مشهد بياورد.


تصميم گرفتم، دلم باز شد و ناگهان از اين رو به آن رو شدم؛ يعنی كاملاً راحت شدم و همان لحظه تصميم گرفتم و با حال بشّاش و آسودگی به منزل آمدم. والدين من ديده بودند كه من چند روزی است ناراحتم، تعجب كردند كه من بشّاشم؛ گفتم: «بله من تصميم گرفتم كه به مشهد بيايم.» آنها هم اول باورشان نمی‎شد، از بس اين تصميم را امر بعيدی می‎دانستند كه من از قم دست بكشم؛ به مشهد رفتم و خدای متعال توفيقات زيادی به ما داد. به هر حال، به دنبال كار و وظيفه خود رفتم‎ اگر بنده در زندگی توفيقی داشتم، اعتقادم اين است كه ناشی از همان برّی است كه به پدر، بلكه به پدر و مادرم انجام داده‎ام؛ اين قضيه را گفتم برای اينكه شما توجه بكنيد كه مسئله چقدر در پيشگاه پروردگار مهم است.


منبع: جزوه درس اخلاق، انتشارات نمايندگی ولی فقيه در سپاه پاسداران ولی امر، چاپ خرداد 71