صفحه نخست

فعالیت قرآنی

سیاست و اقتصاد

بین الملل

معارف

اجتماعی

فرهنگی

شعب استانی

چندرسانه ای

عکس

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

خراسان جنوبی

بوشهر

چهارمحال و بختیاری

خراسان رضوی

خراسان شمالی

سمنان

خوزستان

زنجان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویر احمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

بازار

صفحات داخلی

کد خبر: ۱۳۰۳۵۵۸
تاریخ انتشار : ۲۳ مهر ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۴

امروز زمزمه‌های صحرای عرفات در انتهای كوچه بندگی به گوش جهانيان می‌رسد و مردم يك دست و يك‌صدا بر آستان معبود خود نجوا می‌كنند .



به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا) شعبه اردبيل، امروز زمزمه‌های صحرای عرفات در انتهای كوچه بندگی به گوش جهانيان می‌رسد و مردم يك دست و يك‌صدا بر آستان معبود خود نجوا می‌كنند و ما كه امسال فرصت حضور در خانه يار نصيبمان نشده است نجوا می‌كنيم، الهی! روز مناجات و نيايش فرا‌ رسيد، روزی كه دلها در شمردن خطاها سخت گرفتار است و امروز منی كه روزها از يادت غافل بودم و آنچنان كه شايسته‌ات بود ستايش نكردم با نگاهی شرمسار به درگاهت چنگ می‌زنم.


امروز از آسمان دل‌ها سيل توبه می‌بارد. دل‌هايی كه از لحظه شنيدن آهنگ دلنشين دعای عرفات بی‌قرارند و در تب و تاب بوييدن عطر حضورت سرمست می‌شوند. خوش به حال زائران سرزمين نور كه وجود خود را از كينه‌ و رنگ ‌و ريا شست و شو داده‌اند و چهره‌شان را به رنگ طهارت از بارگناه آغشته كرده‌اند. حال حرارت صحرای عرفات را بر تن خود غنيمت می‌شمارند و با دلی آكنده از تاريكی‌ها حلاوت وصال را می‌چشند. آنگاه به ندای دعوت رب پاسخ می دهند: آری عَرفتَ.


و من در آرزوی سفر به كوی يار به سر می‌برم و پنجره دلم را تنها به آسمان بی‌انتهايت باز می‌كنم، خواسته‌هايم را در دريای مهربانی‌هايت شناور می‌كنم و با لبی‌ تر از ترنم وصالت٬ يا رب می‌خوانم و چون پرنده‌ای سبك‌بال تا اوج رسيدن به آغوش پرمهرت پرواز می‌كنم. در دل زمزمه می‌كنم: خدايا از منزل سست و بی‌ثبات دنيا كوچ كرده و به خانه شكوهمندت پناه آورده‌ام. حال ياری‌ام كن تا خود را بشناسم كه اگر چنين شود گويی تو را شناخته‌ام.


بر خود واجب می‌دانم برای قدردانی از نعمت‌هايی كه بر من ارزانی داشته‌ای تو را دائم شكر گويم. اگرچه خوب می‌دانم كه حتی شكر يكی از نعمت‌هايت را نمی‌توانم به جای بياورم، با همه درماندگی‌ام به وسعت عزت بی‌كرانت طلب آمرزش و گذشت از لغزش‌هايم دارم و هم‌صدا با حاجيان زيارت امام حسين (ع) را می‌خوانم و اشكی به شيرينی وصال می ريزم:


«خداوندا با ستايشت تو را تسبيح می‌گويم جز تو خدايی نيست كار بد كرده‌ام و به خود ظلم نمودم به گناه خود اعتراف می‌كنم تو مرا ببخش كه بخشنده مهربانی».


و فردا عيد بندگی و ايثار و گذشت چشم مرا نگران جود و سخايت می‌كند. فردا عيد لبيك به فرمان الهی و سنگ باران كردن ابليس پليد است، بنابراين مروری بر داستان ايثار در عيد قربان و سرگذشت قهرمان توحيد می‌كنم:


دهم ذی‌الحجه روزی است كه پيغام الهی حضرت ابراهيم را در كشاكش سخت‌ترين انتخاب زندگی گذاشت. انتخابی بين‌ماندن يا رفتن. لحن دلنواز پسر وقتی صدا می‌زند: پدر! ماندن او را ماندنی می‌كند و از رفتن فاصله می‌گيرد.اما ابراهيم به همراه اسماعيل برای اجرای فرمان خدا بايد می‌جنگيد و نفس را قربانی پيغام سروش می‌كرد.


ابراهيم اسماعيل را در آغوش می‌گيرد آخرين نوازش را نثارش می‌كند و اسماعيل كمر اطاعت از فرمان پدر كه بی‌شك فرمان خداست٬ می‌بندد و به پيامبر خدا ايمان دارد و اين ندای آسمانی را رسالتی عظيم می‌داند، اكنون هر دو به يقين رسيده‌اند كه ندای ايثار و گذشتن از هرآنچه دنيا را به كام انسان شيرين می‌كند را به‌گوش جهانيان برسانند.


ابراهيم به خاطر می‌آورد كه بارها امتحان پس داده‌است. آتش نمرود را از ذهن می‌گذراند كه حتی جرعه‌ای از قطرات ايمان او به روی زمين نچكيد و در انتظار امداد الهی تا هم‌آغوشی با شعله‌های سوزانده آتش پيش رفت.


اسماعيل آن كودك عزيز مادر بايد به صحرا برده می‌شد. ابراهيم نيك می‌دانست امتحانی ديگر در راه است و صحرای بی‌آب و علف و خشك مثل گلوی مسافری در كوير، تنها وسيله‌ای برای به اوج رساندن او و اتمام رسالتش خواهد بود.


آنگاه دست خداوند را در پشت پرده همه اين جريان‌ها می‌بيند و ذره‌ای شك به‌خود راه نمی‌دهد. اسماعيل لبخند شيرينی می‌زند و از چهره پدر ترديد را می‌ربايد و قدم به قدم برای اثبات بندگی با او همراه می‌شود، اما صدايی پليد در گوش ابراهيم تكرار می كند:


نه ابراهيم ! اسماعيل٬ پاره تنت است، پس از سالها گريه و ناله صاحب پسر شده‌ای و حال او را به قربانگاه می‌بری! رگ‌های پسرت نازك‌تر از لبه برنده شمشير است، او هنوز جوان است ابراهيم؛ دستانت را به خون فرزندت آلوده نكن.


اين صداها هفت مرتبه ايمان ابراهيم را هدف می‌گيرد اما ابراهيم پنجره تقرب به سوی آسمان گشوده و پيك شيطان را به سرای ابديت می‌فرستد.


حال هر دو به قربانگاه رسيده‌اند زمان ايستاده است و نفس ها در سينه حبس گشته است، چشمان ابراهيم به آخرين نگاه اسماعيل دوخته می‌شود و آخرين چشمه عشق بر دلهای آن دو جاری می‌شود.


ابراهيم عشق را قربانی معشوق می‌كند و اسماعيل چون شمع به دور پروانه حلقه زده است و آماده رستن از زندان تن می‌شود. در دل ابراهيم آشوبی به راه است واژه‌هايی به وزن ايمان اسماعيل در گلويش حبس شده و مردمك چشم او به تنگی لحظه موعود گشته‌ كه صحنه جان دادن را نظاره می‌كند، آنگاه شمشير سوی حنجره فرزند نشانه می‌رود...


اما خدايی كه شاهد وداع پدر و پسر است پسر را بر پدر می‌بخشد و هديه الهی به قربانگاه فرستاده می‌شود، اكنون اسماعيل اولين الگوی شهامت و ايثار شكوه بندگی را به عرصه ظهور رسانده است و ستاره‌ای ديگر بر كارنامه آسمانی ابراهيم(ع) چشمك می‌زند.