صفحه نخست

فعالیت قرآنی

سیاست و اقتصاد

بین الملل

معارف

اجتماعی

فرهنگی

شعب استانی

چندرسانه ای

عکس

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

خراسان جنوبی

بوشهر

چهارمحال و بختیاری

خراسان رضوی

خراسان شمالی

سمنان

خوزستان

زنجان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویر احمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

بازار

صفحات داخلی

کد خبر: ۱۴۱۶۷۷۴
تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۵:۱۸

کانون خبرنگاران نبأ: می‌خواستم از غم‌ دوری شما حرفی بزنم که به دلم آمد بگویم «کی رفته‌‌ای زدل که تمنا کنم تو را، کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را، غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور، پنهان نگشته‌‌ای که هویدا کنم تو را».

مولای من در میان هیاهوی روزگار دلم می‌خواهد بدانم در کجای دلم ایستاده‌اید. پدری مهربان هستید که نسبت به امتش از همه مهربان‌تر است و یا امامی رئوف که دین و دنیایم در اختیارتان است.

این روزها که می‌گذرد هر روز تنهاتر از روز گذشته می‌شوم. در میان هیاهوی کار و زندگی، اخبار و اطلاعات و روزمره‌گی‌های مکرر، خود را گم کرده‌ام و هرچه ارتباطم با دنیای اطراف بیشتر می‌شود بیشتر احساس تنهایی می‌کنم.

کاش قادر بودم تمام تنهاییم را با حضورتان پر کنم. بی‌هوا یادتان کنم و در دل حضور همیشگیتان را جشن بگیرم.

هر هفته پنجشنبه و جمعه برنامه‌ریزی می‌کنم که برای گذراندن اوقات فراغت با کسانم به جایی بروم. وقتی صحبت از جمکران به میان می‌آید نمی‌دانم با چه کسی به این مسجد بیایم. جایی که احتمال می‌دهند شما در آنجا حضور می‌یابید و من مجبورم که به همه احتمالات در معادله بین خودم و شما اعتماد کنم.

بهترین پیشنهاد را خودم می‌دهم که کوله بارم را به تنهایی بردارم و به سمت نام و نشان شما قدم بردارم و خود را غرق در لحظه‌های با شما بودن می‌کنم. لحظه وداع بری هرکس رنگ و بویی دارد و برای من شرمناک است. لحظه وداع با گل‌دسته‌های مسجد. شرمگین می‌شوم از اینکه هنوز لایق نشده‌ام تا یاورتان باشم. سرم را به پایین می‌اندازم تا اشک‌هایم مسیر قدم‌های نازنینتان را شستشو دهند.

باید امشب بروم. باید امشب چمدانی را، که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم، که درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.

راستی چرا این‌قدر ساده و صمیمی قلب‌ها را به خود جذب می‌کنید. وقتی می‌خواهید فیضی برسانید بدون هیچ لیاقت قبلی تمام آنچه را که یک قلب نیاز دارد بر آن جاری می‌کنید. آری اطمینان و آرامش ...

راستی چه‌طور می‌شود به کسانی که از نعمت پدر برخوردارند طعم محبت پدری شما را چشاند و به آنها فهماند که «در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی، شاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی». خدا کند سایه همه پدران بر سر همه فرزندان مستدام باشد اما چه حس قشنگی است وقتی صاحب و ولی‌نعمت حیات هوایت را داشته باشد. انگار پشتت به کوه بند است.

چه بسیار خوانده‌ام که پشت و پناه امت خویش هستید در عریانی لحظه‌ها. آن زمان که تنها مونس و هم‌دردت می‌شود تنهایی.

و چه کسی است که ما را از ظلم به خویشتن باز دارد. ظلم ارتکاب به غفلت از امام زمان خویش که وَمَن یَکْسِبْ إِثْمًا؛ و هر کس گناهى مرتکب شود، فَإِنَّمَا یَکْسِبُهُ عَلَى نَفْسِهِ؛ فقط آن را به زیان خود مرتکب شده، «سوره مبارکه نساء آیه 111».

ملتمسانه نگاهم را به درگاه الهی می‌دوزم که رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ؛ پوردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم‏! و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نکنى‏، از زیانکاران خواهیم بود.

با خود می‌گویم «دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد، به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد» و چه گلی زیباتر از برترین گل عالم حیات که همنشینی با او جاودانگی را نصیب انسان می‌کند.

و چه خوشبخت است کسی که لذت دوری گزیدن از ناکسان اهل حیات را درک کرده باشد و در این بازار مکاره تنها به سراغ دکان‌دار اصلی رود.. «در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران، به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد».

اماما! چه کنم که به سرخی قلب آدمک‌های آهنین دل نبندم و خود را در میان مترسک‌های رنگین تنها نبینم. «ترازو گر نداری پس تو را زو ره ‌زند هر کس، یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد. به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین، که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد».

می‌دانم که «نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد، نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد». اما  شما خود با دستان مبارکتان، یاری‌گر من باشید تا از باد حوادث بگذرم و مقیم چشمه جوشان شما شوم. «چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی، حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد، چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی، که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد».

*مهسانظری

نظرات بینندگان
زرین دست
|
|
۱۰:۵۶ - ۱۳۹۴/۰۳/۱۰
خدا حفظتان کند عااااالی بود
سیدمهدی خدایی
|
|
۰۰:۵۹ - ۱۳۹۳/۱۲/۲۶
باسلام متن زیبایی بودتشکراشماونویسنده
علیرضا
|
|
۱۴:۵۱ - ۱۳۹۳/۰۳/۲۳
همه نوشته ها حاکی از گله و شکایت از امام زمان است ولی در این متن دوری و فاصله ای بین ما و امام زمان(عج) نیست. کاش واقعا در بطن زندگی این طور باشیم