اين روزها كه «حقوق بشر آمريكايی» به بهترين وجه ممكن در كشورهای مسلمان دنيا در حال پياده شدن است، انگار بچهها با قدرت فهم كمتر، از اين شعار مقدس! چيزی نمیفهمند.
انگار بازی دزد و پليس و گرگم به هوا، بين بزرگترها خيلی جدیتر از آن است كه فرصتی هم برای خنده و شادی كوچكترها بماند. بچهاند ديگر، سر در نمیآورند كه اين بازیها بين بزرگترها در جريان است، برای بعضی لذتی دارد وصفناشدنی.
اما كوچولوها راستی راستی میميرند ... راستی راستی سرشان زير تيزی بركشيده شده از هوسهای شيطانی، انگار خيلی زودتر از آنكه بشود فكرش را كرد، از بدن جدا میشود و تنشان.
تنشان با اسباب بازیهايی كه آن طرف دنيا توليد میشود، انگار بسيار سر ناسازگاری دارد ... بچهها نمیفهمند، بچهاند ديگر.
فكر میكنند مادر و پدر هميشه نازشان میكنند و هميشه هستند، نمیفهمند میشود به راحتی آب خوردن و در يك لحظه سوخت و نابود شد. بچهها لپهای نازی دارند، انگار خدا فقط آنها را برای خنديدن اين طور آفريده است، تا گل بيندازد و ديدنی شود ... آنها گردنهای لطيفی دارند، شايد برای تركشهای بمبهای خوشهای آفريده نشده است و تنهايی كه لباس ضخيم نيز ممكن است بر لطافت آنها خدشهای وارد كند.
بچهها خيلی ناز و لطيف هستند. دلهايی دارند بیكينه و سياهی، مال هر كجا میخواهند باشند، ايرانی، سوری، فلسطينی، افغانی و حتی آمريكايی و ... و باز هم عكسهايی از بچههای نازنين و دوست داشتنی كه ديگر برای مادرانشان نمیخندند.