صدای گوينده راديو دزفول، در سكوت پر معنای سحری گوشنواز وجودم میشود، سحرخيزان عزيز! تا اذان صبح به افق دزفول 15 دقيقه باقی مانده است! اين جمله سالهاست كه برايم آشناست؛ همانگونه كه سحرهای بدون راديو دزفول برايم غريب است.
فرزندم كه بیتكليف، شور و شوق بندگی و فطرت پاكش او را به ضيافت سحری خوانده است؛ با چشمانی نيمه بسته، لقمههای كوچكِ مانده افطار ديشب را در دهان میچرخاند تا شايد از گزند نگاههای غضبآلود مادرش رهائی يابد و متهم به روزه بیسحری نشود!
و من، در پس جدال نگاههای تكراری مادر و فرزندی بیاختيار به گذشته میروم و در دريای خاطرات رنگ پريدهام غرق میشوم و دمی بعد در ساحل كودكیام آرام میشوم.
هياهوی بچهها فضای مسجد را پر كرده است و نماز صبح تا دقايقی ديگر به امامت روحانی خوش سيمای مسجد اقامه میشود. صدای اذان «جمال قانع» (1) فضای مسجد را پر كرده است. صدای جمال هميشه برايم معنای ديگری داشته است؛ مخصوصاً شفافيت صوت و بلندی آن، آرزوی قشنگ مؤذن شدن را در روح و جانم به يادگار گذاشته است.
امروز قرار است من مُكبر نماز باشم، در پوست خود نمیگُنجم؛ امام مسجد «حاج سيد اسدالله آقا ميری» تكبيرالاحرام را با صدای دلنشينش فرياد میزند! میدانم كه اگر در گفتن كلماتم اشتباه كنم با چشمان غيظ آلودش مواجه شده و از فيض مكبری محروم میشوم لذا با تمام وجود من نيز فرياد میزنم:الله اكبر، نيت!
ديروز كه بر سر مكبر بودن، من و محمدرضا و منصور با هم دعوا كرديم، جمال هر سه ما را به كِناری برد و برنامهای برايمان تنظيم كرد تا به نوبت صدای الله اكبرمان را در هر نماز به گوش همه برسانيم! و ما هم به او قول داديم كه ديگر برای خودمان دعوا نكنيم و فقط برای خدا دعوا كنيم!...و حالا نوبت من شده بود تا به همه بفهمانم صدای من بلندتر است!
صفهای جلو تكبير گفتهاند اما در صف نماز چشمم ناخودآگاه به «حسن بويزه» میافتد؛ فكر میكنم عمداً تكبيرهالاحرام را ديرتر میگويد تا لبخندش را پيش از آغاز نماز به من هديه كند؛ لبخندش هميشه برايم معنای خاصی دارد؛ چيزی شبيه اين جمله كه: «سلام مرا به آنان برسانيد كه با تمام وجود آنان را دوست دارم، نوجوانان ستاد امام حسن عسگری(ع) میتوانند تا جايی كه مسئول آنان صلاح ديد برای خريد لباس، كتاب، قرآن و وسائل مورد نياز خود از حقوق من اگر چيزی تعيين شده استفاده كنند. اگر قرار باشد كسی اسلام را نجات دهد نوجوانان و نونهالان خردسال هستند كه به رهبری امام زمان(عج) اين كاررا انجام میدهند.»(2)
سكوت همه مسجد را فرا میگيرد و من نيز در سكوت اين بهشت زمينی غرق میشوم و چشم به صورت ملكوتی سيد پيشواز نمازگزاران میدوزم تا از قافله نماز عقب نمانم!.
نماز تمام میشود و از گوشهای صدای دعای بندهای از بندگان خدا در فضای مسجد طنينانداز میشود؛ اما هنوز فرازهائی از دعا سپری نشده است كه فرياد ظاهراً بیموقع «جمال» همه را متعجب میكند بر محمد و آل محمد صلوات.
مرد دعاخوان، متعجب و شايد هم دلگير، راز صلوات بیموقع را میجويد اما ديری نمیپايد كه جمال خود به نگاههای شماتتبار پاسخ می گويد: احترام بزرگسالان مسجد بر همه ما واجب است؛ مگر نه اينكه هر صبح و شام حاج...دعا را میخواند پس بر ماست حرمت ريش سفيدان را ادا كنيم.
و من آنروز از جملات «جمال» چيزی سر درنياوردم و فقط به اين میانديشيدم؛ نكند از تكبيرهای من خرده بگيرد! البته از نگاه مرد نمازخوان بیاجازه دعاخوان! فهميدم كه از اين استدلال قانع شده است.
نماز تمام می شود و من به شوق طلوع خورشيد در ميان بچهها جلسه كودكان مسجد مینشينم تا جلسه را زود تمام كنيم و به فينال و فوتبال برسيم!.
با ابتكار غلامرضا عارفيان در سحرهای ماه مبارك رمضان پس از جلسه قرائت قرآن به نزديكترين نقطه صحرائی شهر يعنی كمی بالاتر از دبيرستان شريعتی، انتهای خيابان شريعتی دزفول، میرويم و طلوع خورشيد را به نظاره مینشينيم تا به قول غلامرضا از آن درس بگيريم!
جلسه تمام میشود و همگی در تاريكی نزديك به صبح در درب مسجد به صف ايستاده و غلامرضا در پيشاپيش ما، حركت میكنيم.
«بهزاد تابان»(3) كه هميشه در تاريكی داستانهای جن و ارواحش گُل میكند؛ باز هم حكايت بُز و سُمهايش را برای چندمين بار تعريف میكند و من هم مثل هميشه كمی میترسم اما بروی خودم نمیآورم!
به صحرا رسيدهايم و به سفارش غلامرضا هر كدام بر روی تپهای چشم به مشرق میدوزيم و به تنهائی به خورشيد میانديشيم و البته كسی هم حق كلامی و سلامی و «ثقالتی»(4) هم ندارد.
خورشيد با همه زيبائیهايش طلوع میكند و همه به كلامش گوش میسپاريم؛ كلامی كه بارها گفته و در آينده هم خواهد گفت!
«عزيزان نوجوان وكودكان قهرمان جلسه، هميشه از صداقتتان شرمگين و در برابر پاكيتان خجل بودهام، مهر و وفايتان را هميشه بهعنوان سرمشق در ذهن داشتهام. عزيزان بسا كه من در خور آن همه احترام و مهر و صداقتتان نبودهام، اگر اشتباهی و خطايی از من سرزده به حساب اسلام نگذاريد و به پاكی و عصمت خويش مرا عفو كنيد. اين جملات را به عنوان ارث تقديمتان میكنم كه؛ راه نجات انسانها خط امام است و بدون ولايت خط امام نه نمازتان مقبول است نه كارهای ديگرتان»(5)
جملات غلامرضا كه تمام میشود؛ خود، سنگهای فيتال(بازی محلی) را میچيند و اولين كسی است كه برای بازی اعلام آمادگی میكند؛ ما بر سر اينكه دستان او را بگيريم از سرو كول هم بالا میرويم.
گوينده راديو دزفول در سكوت سحر ندا میدهد: «اذان صبح به افق دزفول». من دوباره چشمانم را به پسرم میدوزم.
او كنار سفره سحری به خواب رفته است؛ میدانم كه خوابش عبادت است اما نمیدانم خواب من هم عبادت است!
پانوشت:
1- جمال قانع در عمليات والفجر 8 به شهادت رسيد.
2- بخشی از وصيت نامه شهيد حسن بويزه در كه در سال 1362 بر اثر حمله موشكی به شهادت رسيد.
3- بهزاد تابان در عمليات كربلای 5 به شهادت رسيد.
4- تكيه كلام شهيد عارفيان
5- بخشی از وصيتنامه شهيد غلامرضا عارفيان كه در عمليات خيبر به شهادت رسيد.
منبع: مسعود پرموز، فعال فرهنگی مسجد امام حسن عسكری(ع) دزفول