خلاصه داستان به این صورت است که حارث که از خداپرستی مردم به ستوه آمده است به شکل پیرمردی سیاح وارد شهر شده و پیش حاکم می رود و او را از فقر و تنگدستی در آینده می ترساند. حاکم هم که صحبت های حارث را موافق نفس سرکش خود می بیند تصمیم می گیرد تا اموال مردم را از آنها بگیرد و نخل های خرمای آنها را تصاحب کند. ابراهیم که مدتی از شهر دور بوده به شهر باز می گردد و پس از مطلع شدن از موضوع، تصمیم می گیرد با کمک اهالی شهر خود را به امارت حاکم برساند و با نقشه ای حارث را از شهر دور کند. در طول قسمت اول و دوم بازی گیمر با شخصیتهای مختلفی روبرو میشوند که باید به آنها کمک کنند و با راهنماییهای آنها خود را قدم به قدم به امارت حاکم نزدیکتر کنند.