انتظار به پایان میرسد و با شوق زنگ در را فشار میدهم. پیرزنی مهربان با چادر سبز به رنگ جامعه بهشتیان به استقبالم میآید و من را به داخل منزل دعوت میکند. خانهای کوچک و ساده ولی پر صفا و مادری که حرفهای زیادی در سینه دارد. فقط 38 ساله بوده که فریدونش به شهادت میرسد تا امروز در سن پیری مایه افتخارش باشد. صورتش چین و چروک دارد ولی صدایش گرم و پر صلابت. غمگین است ولی اشکهایش را پنهان میکند.
شهید فریدون بزم پای ثابت جلسات قرآنی و از نسل اول شاگردان استاد خدام حسینی بوده که در اتاق کوچک منزل استاد خدام حسینی تلاوت قرآن را میآموخته است.
مادر شهید بزم به حُسن و خلق ادب فریدونش اشاره میکند که همه فامیل و آشنایان به آن تاکید دارند. میگوید فریدون خیلی با ادب بود و یکبار به من «تو» نگفت. از کودکی علاقه زیادی به قرآن داشت و ویژگیهای شخصیتی او منحصر به فرد بود.
سال آخر هنرستان بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. نزد من آمد و امضا گرفت و با خوشحالی راهی شد. چهارمین دفعه که به جبهه میرفت خواب دیده بود گلولهای به سرش اصابت کرده و شهید شده است. خوابش را تعریف کرد و به من گفت اگر شهید شدم قول بده گریه و فغان نکنی و آبرویم را حفظ کنی و یادت باشد که مادر حضرت علی اکبر(ع) خودش کفن به تن پسرش کرد و سه روز بعد برای همیشه رفت.
سه هفته نگذشت که زنگ در را زدند و خبر شهادتش را آوردند و امروز خوشحالم که پسرم را در راه انبیاء و اولیا خدا دادهام و راضی هستم. به سفارش پسرم در تمام مراسم تشیع و خاکسپاری ساکت ماندم و گریه نکردم. وقتی در بهشت زهرا(ص) تابوت را کنار زدم دیدم گلوله دقیقاً به سرش خورده و همان لحظه شهادتش را به او تبریک گفتند.
این مادر ادامه میدهد در تمام این سالها فقط برای علی اکبر امام حسین(ع) گریه کردهام نه پسرم.
مادر شهید بزم به انس زیاد پسرش با قرآن تاکید میکند و میگوید امروز دلم به قرآن یادگاری پسرم خوش است و هر روز آیاتی از آن را تلاوت میکنم.
مادر شهید بزم من را مهمان شنیدن صوت دلنشین پسرش میکند و اشک میریزد. صدای گرم تلاوت شهید در قرائت سوره نباء اشکهای مادر را سرازیر میکند.
شهید فریدون بزم سالها پس از شهادتش با کلام خدا، با من، جوان ایرانی امروز سخن میگوید و سنگینی بار امانتش را بر دوشم احساس میکنم.
این شهید بزرگوار 26 فروردین سال 40 در تهران به دنیا آمده و 16 اردیبهشت سال 63 در عملیات بیت المقدس منطقه شلمچه به شهادت رسیده است.
زمان خداحافظی رسیده. بوسهای به دستان صبور مادری میزنم که آغوش گرمش گهواره شهید قرآنی بزرگی بوده و او مرا به خدای فریدون میسپارد.