ما، در حالی که نان و پنیرمان را گاز میزدیم، با خودمان فکر میکردیم: «این بابانوئل کیست؟ و چرا آدرس خانه ما را در کوچههای بنبستِ جنوب تهران یا محلههای قدیمی اصفهان و شیراز بلد نیست؟» ما با آداب و سنن مسیحیت، پیش از آنکه با ریشههای خودمان به طور کامل آشنا شویم، از طریق همین قابهای رنگی آشنا شدیم. یک نوع آشناییِ غریزی و کودکانه که باعث میشد کریسمس برای ما نه یک آیینِ دینی، که یک «رویای دوردست» باشد. حالا سالها گذشته است؛ تولیدات فرهنگی خودمان را داریم، بچههایمان پای قصههای بومی مینشینند، اما آن سوالِ قدیمی مثل یک میراثِ نامرئی باقی مانده است؛ این جشن پرزرقوبرق واقعا از کجا آمده و چطور توانسته تمام مرزها را درنوردد؟
کریسمس؛ تقویمی که در آن گم شدهایم
بیایید یک بار برای همیشه تکلیف این واژهها را روشن کنیم. «کریسمس» فقط یک اسم نیست؛ یک بازه زمانی است که از ولادت حضرت مسیح (ع) شروع شده و تا آغاز سال نوی میلادی کش میآید. اما همین تاریخِ ساده، خودش یک هزارتویِ مذهبی است. بسیاری از ما سالها تفاوت میان «تولد عیسی» و «اولِ ژانویه» را نمیدانستیم و فکر میکردیم همهاش یکی است.
اما حقیقت این است که دنیای مسیحیت خودش هم بر سر این سفره، متحد نیست. کاتولیکها و پروتستانها ۲۵ دسامبر (همین ۴ دی ماه خودمان) را نشانه گذاشتهاند. اما اگر به اروپای شرقی بروید، به سرزمین تزها و کلیساهای ارتدوکس، آنها تازه در ۱۷ دی ماه (۷ ژانویه) لباسهای نو میپوشند. ارامنه که همسایگان دیوار به دیوار ما هستند، ۶ ژانویه را مقدس میدانند. این اختلافِ تاریخها نشان میدهد که حتی «زمان» هم در برابرِ این جشن تکه-تکه شده است. جالب اینجاست که در متون قدیمی، حتی ماه مارس (فروردین) را هم زمانِ تولد مسیح دانستهاند. اما چه شد که ۲۵ دسامبر پیروز شد؟ پاسخ را نباید در متون دینی جستجو کرد؛ پاسخ در «قدرت رسانه» و تبلیغاتِ غولآسایی است که در چند دهه اخیر، این تاریخ را به عنوانِ «حقیقت مطلق» به خوردِ جهان داده است.
جشنی که بر شانه غولها ایستاد
باید اعتراف کرد که کریسمس، آنقدرها که ویترینهای پر زرقوبرق نشان میدهند، اصیل و یکپارچه نیست. این جشن، یک «مهاجرِ باهوش» است که بر شانه سنتهای کهن سوار شده است. در قرون اولیه میلادی، اصلا خبری از این درختهای کاج و کادوهای بستهبندی شده نبود. کریسمس در ابتدا بیشتر شبیه به یک فستیوالِ خیابانیِ پر هرجومرج بود؛ چیزی شبیه به کارناوالهایی که با رهاشدگی اخلاقی همراه بود.
اما راز بقای کریسمس در این بود که توانست جشنهای باستانیِ ملل مختلف را ببلعد و در خود هضم کند. قبل از اینکه کلیسا ۲۵ دسامبر را فتح کند، مردم در سراسر دنیا در میانه زمستان جشنی داشتند. دقیقا همانطور که ما ایرانیها «شب چله» یا یلدا را برای پیروزی نور بر ظلمت جشن میگیریم، اقوام دیگر هم از طولانیترین شب سال میترسیدند و برای گذر از آن، دور هم جمع میشدند.
در اسکاندیناوی، قوم خشنی به نام «نورس» زندگی میکردند. آنها در ۳۰ آذر (۲۱ دسامبر) جشنی به نام «یول» داشتند. مردانِ نورس، تنه درختان تنومند را به خانه میآوردند و آتش میزدند. آنها معتقد بودند تا زمانی که این کُندهها میسوزند، باید پایکوبی کرد. هر جرقهای که از آتش میجست، در ذهنِ آنها نویدبخشِ تولد یک گوساله یا خوک در سال آینده بود و ۱۲ روز جشن میگرفتند؛ عددی که بعدها به ۱۲ روزِ جشنهای کریسمس تبدیل شد.
از خدای جاسوس تا واژگونیِ نظمِ روم
در آلمانِ قدیم، ماجرا کمی ترسناکتر بود. آلمانیها در زمستان، بزرگداشتی برای «اودین» داشتند. اودین خدایی بود که مردم از او وحشت داشتند. باور داشتند که او شبها در آسمان پرواز میکند و از لای پنجرهها، جاسوسیِ آدمها را میکند تا ببیند چه کسی لایقِ پاداش است و چه کسی باید نابود شود. همین ترس باعث شد که آلمانیها در خانههایشان پنهان شوند و مراسمی را در محیطهای بسته شکل دهند؛ سنتی که بعدها به اتمسفرِ «خانوادگیِ» کریسمس در این کشور کمک کرد.
اما عجیبترین ریشهها را باید در روم جستجو کرد. رومیها جشن «ساتورنالیا» را داشتند؛ جشنی برای «ساترن»، خدای کشاورزی. در این یک ماه، تمام قوانینِ سفتوسخت رومی به هم میریخت. بردهها بر جای اربابان مینشستند و دهقانها برای شهر فرمان صادر میکردند. مدارس و دادگاهها تعطیل میشد و شهر در خوشگذرانی مطلق فرو میرفت. در کنار این، آنها جشن «جوونلیا» را برای کودکان داشتند و سربازان رومی، دقیقا در ۲۵ دسامبر، تولد «میترا» (ایزدبانوی خورشید) را جشن میگرفتند. بله، همان میترایِ باستانیِ ما ایرانیها! کلیسا با ذکاوت تمام، وقتی دید نمیتواند این جشنهای ریشهدار را از چنگ مردم درآورد، نامِ مسیح را بر روی این تاریخها گذاشت تا همهچیز را زیر چتر خودش بیاورد.
درهمتنیدگی اساطیر؛ کریسمس از دیگران وام گرفت
اگر بخواهیم به ریشههای عمیقتر این جشن نگاه کنیم، با حقیقتی روبرو میشویم که شاید برای بسیاری از ستایشگران امروزی کریسمس، غریبه باشد. اغلب جشنهای باستانی که پیش از این ذکر کردیم، بهویژه جشن «ساتورنالیا» در روم، فضایی کاملا متفاوت از این آرامش خانوادگیِ مدرن داشتند. ساتورنالیا جشنی آمیخته با آشوب، از خود بیخود شدگی و مِیخوارگی مفرط بود؛ فضایی که در آن نظمِ اجتماعی برای مدتی کوتاه فرو میپاشید تا جایش را به لذتجوییِ لجامگسیخته بدهد. تاثیر این ریشههایِ زمینی و گاه بیآلایش را هنوز هم میتوان در لایههای پنهانی نحوه برگزاری کریسمس مشاهده کرد.
به عنوان یک جمعبندیِ دقیق برای این بخش، باید گفت که کریسمس هیچگاه به عنوان جشنی که خودبسنده باشد و صرفا بر شانههای مفاهیم الهیاتیِ محض پا گرفته باشد، وجود نداشته است. این آیین، در حقیقت یک «برنامهریزِ باهوشِ فرهنگی» بوده است. کریسمس بر شانه جشنهای ملی و قومی کشورهای مختلف، از شمال اروپا گرفته تا سواحل مدیترانه، سوار شده و در یک فرآیندِ بلندمدتِ تاریخی، جشنهای اصلی را به حاشیه رانده و در نهایت آنها را به کلی از یادها برده است.
امروز اگر در خیابانهای پاریس یا لندن از کسی درباره «یول» یا «ساتورنالیا» بپرسید، احتمالا با نگاهی پرسشگر روبرو میشوید. تنها چیزی که از آن تاریخِ پرفراز و نشیب به زمانه ما رسیده، بعضی تأثیراتِ کالبدی و نمادین در نحوه برگزاریِ فعلی است. اما این درست نقطه مقابلِ اتفاقی است که برای جشنهای باستانی ما ایرانیان افتاده است. ما در تاریخِ خود، شاهدِ پایداریِ خیرهکننده سنتهایی هستیم که در گذر از قرنها و هزارهها، هسته و ریشه اصلی خود را با لجاجتی ستودنی حفظ کردهاند. جشنهای ما، برخلاف کریسمس که دیگران را محو کرد، با ظهور اسلام از بین نرفتند و در بسیاری از مواقع مورد تشویق و حمایت نیز واقع شدند. این همزیستیِ مسالمتآمیز باعث شده است که ما ایرانیانِ امروز، به شکلی منحصربهفرد، هم جشنهای ملیِ کهنی مانند نوروز، چهارشنبهسوری و شب یلدا را در تقویمِ عاطفیمان داشته باشیم و هم جشنها و آیینهای عمیقِ مذهبی را به همان اندازه گرامی بداریم.
چه شد که کریسمس، کریسمس شد؟!
اما سوال اساسی اینجاست چطور این ملغمه جشنهای باستانی، به این شکلِ شسته و رفته امروزی درآمد؟ برای پاسخ به این سوال، باید از متون مذهبی فاصله بگیریم و به سراغِ ادبیات و قلمِ نویسندگان برویم. شاید بتوان نقش چند نفر را در شکلگیریِ این هویتِ جدید، بسیار جدیتر و حیاتیتر از قدیسانِ کلیسا دانست.
سال ۱۸۱۹ میلادی، یک مقطعِ طلایی در این تاریخسازی است. در این سال، واشنگتن ایروینگ مجموعهای از داستانها را به رشته تحریر درآورد که فضایِ جشن کریسمس را در یک خانه بزرگ و اشرافیِ انگلیسی توصیف میکرد. اهمیت کار ایروینگ در این بود که تصویری از وحدتِ اجتماعی ارائه داد؛ جایی که طبقات مختلف جامعه، از ارباب گرفته تا خدمه، در کنار هم جمع میشدند و از آداب و سننِ این روز لذت میبردند. او به کریسمس یک «کالبدِ اجتماعی» بخشید.
در همین دوره، نویسنده پرآوازه انگلیسی، چارلز دیکنز، با نوشتن داستانی به نام «تعطیلات کلاسیک»، ضربه نهایی را زد. دیکنز در این اثر، به جای تمرکز بر مناسکِ خشک، بر مفاهیم انسانیِ والایی چون نیکوکاری، سخاوت و حسن نیت نسبت به تمام انسانها تاکید کرد. این ارزشهای اخلاقی در کتاب او، مستقیما از دلِ جشن کریسمس استخراج شده بودند و همین موضوع، اعتباری دوباره و معنوی به این روز بخشید. دیکنز به خانوادهها یاد داد که کریسمس فرصتی است تا فارغ از اشتباهات و شیطنتهای فرزندانشان، به آنها عشق بورزند و هدیه بدهند. به مرور زمان، با تولیدِ آثار هنری و ادبیِ بیشتر، این ایده در ذهنِ جهانیان فرو رفت که این جشن دارای قرنها تاریخچه منسجم و اصیل است.
حقیقت، چهره دیگری دارد. کریسمس در واقع پاسخی به نیازهای فرهنگیِ یک کشور در حال رشد به نام ایالات متحده آمریکا بود. آمریکاییها که کشوری جوان، در حال پیشرفت و البته بدونِ تاریخچه و هویتِ کهن بودند، به دنبال یک «چسبِ فرهنگی» میگشتند. آنها زمینههای برگزاری این جشن را از کشورهای مختلف وام گرفتند و با یک پردازشِ جدید و مدرن، آن را به عنوان یک جشن «نیمهملی، نیمه مذهبی و نیمهخانگی» به دنیا صادر کردند. این ماشینِ تبلیغاتی که امروزه ابعادی سرسامآور پیدا کرده، به کمک هالیوود و غولهای تجاری، هم در کشورهای مسیحی و هم در قلبِ جوامع مسلمان و حتی میان ما ایرانیان نیز رسوخ کرده است. شگفتآور است که میبینیم این جشن، توسط ایرانیانی گرامی داشته میشود که نه به آیین مسیحیت تعلق دارند و نه هیچ پیوندِ ریشهداری با دنیای مسیحی.
اختراع بابانوئل!
در میان تمام تزیینات و چراغهای رنگی، بیترید «بابانوئل» نمادِ اول و آخرِ این ماراتنِ تبلیغاتی است. اما جالب است بدانید که حتی این پیرمردِ دوستداشتنی هم قدمتِ تاریخیِ چندانی به این شکل و شمایل ندارد. ریشههای افسانه بابانوئل را باید در قرنها پیش و در وجودِ راهبی به نام «سنت نیکلاس» جستجو کرد. مردی که در حدود سال ۲۸۰ میلادی در منطقهای که امروزه ترکیه نامیده میشود، به دنیا آمد.
سنت نیکلاس به دلیلِ سخاوتِ بیحدومرزش شهرت داشت؛ میگویند او تمامِ ثروتِ هنگفتِ موروثیِ خود را صرفِ کمک به فقرا، مستمندان و بیماران کرد و به عنوان محافظِ کودکان و کارگران شناخته میشد و با سفرهایش به حومه شهر، بذر امید را در دلِ درماندگان میکاشت. اما نیکلاسِ تاریخی، بسیار متفاوت از پیرمردِ چاقِ امروزی بود. او اولین بار در اواخر سده هجدهم میلادی از طریقِ مهاجرانِ هلندی در نیویورک واردِ فرهنگِ عامه آمریکا شد و به تدریج نام «بابانوئل» بر او نشست.
تغییرِ شکلِ او به یک اسطوره پرنده، مدیونِ تخیلِ «کلمنت کلارک مور»، وزیرِ اسکوپول در سال ۱۸۲۲ است. او در شعری مخصوص کریسمس، بابانوئل را مردی معرفی کرد که با سورتمه و گوزنهایش بر فرازِ آسمان پرواز میکند تا برای کودکان هدیه بیاورد. اما آن تصویرِ نمادین و جاودانهای که ما امروز میشناسیم یعنی پیرمردی همیشه خندان با ریشهای انبوهِ سفید، لباسِ قرمزِ روشن و کیسهای پر از اسباببازی بر دوش محصولِ هوشِ بصریِ «توماس نست»، کاریکاتوریستِ سیاسی در سال ۱۸۸۱ است. نست بود که به این اسطوره، کالبدِ نهایی بخشید و او را برای همیشه در حافظه بصریِ جهان ثبت کرد.
کریسمس در ایران
اگر از هیاهوی پاساژهای مدرن تهران و درختهای کاجِ پلاستیکی که صرفا برای ژستهای عکاسی چیده شدهاند بگذریم، کریسمس در ایران یک رویِ اصیل و کهن هم دارد. اگر آدم کنجکاوی باشید، حتما میدانید که تقویمِ کریسمس برای ارامنه عزیزِ ما، کمی متفاوت از آن چیزی است که در رسانههای جهانی میبینیم. ارامنه ایران، جشنِ خود را حدود ده روز دیرتر از همکیشانِ کاتولیک و پروتستانِ خود برگزار میکنند.
درحالیکه اکثر مسیحیان دنیا ۲۵ دسامبر را به عنوان روز میلاد گرامی میدارند، پیروان کلیسای مستقل ارامنه بر اساس سنتهای قدیمیِ خود، ۶ ژانویه را به عنوان روز واقعیِ کریسمس جشن میگیرند. این تفاوتِ ده روزه، بخشی از هویتِ مذهبیِ منحصربهفرد آنهاست. بنابراین، اگر قصد دارید به هموطنانِ ارمنیمان این ایام را تبریک بگویید، باید مراقب باشید و عجله نکنید؛ اجازه دهید چند روزی از تبوتابِ جهانی بگذرد تا به وقتِ اصیلِ آنها برسید.
انتهای پیام