فضای خیابان عجیب و غریب بود؛ از آن حالتهای کلیشهای و رسمی بعضی مراسم خبری نبود. هیچ بلندگوی مرکزی بزرگی مسیر را در دست نداشت. همهچیز کاملاً دلی و خودجوش جلو میرفت. هر کسی که احساس میکرد صدایش رساتر است و به قول معروف «رویش را داشت»، همان وسط خیابان میاندار میشد و شروع میکرد به شعار دادن.
زیباترین قسمت ماجرا، بچهها و نوجوانهایی بودند که روی شانه پدرها یا روی سکوهای کنار خیابان ایستاده بودند و با همان صدای نپختهشان جمعیت را با خودشان همراه میکردند. یکی از این طرف فریاد میزد، چند صد نفر از آن طرف جواب میدادند؛ «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»... همهچیز در یک ریتم تند و حماسی جلو میرفت که ناگهان همهچیز متوقف شد.
[صداااااااای کرکنندهی انفجااااااااار]
صدا از دوردست نبود؛ وحشتناک نزدیک بود. با شتاب و دلهره به عقب برگشتم. حدسم درست بود؛ اصابت موشک. فقط با فاصله چند ده متر از ما، دقیقاً در ردیف ساختمانهای حاشیه خیابان فرود آمده بود. در همان نگاه اول، تنوره سیاهی از دود را دیدم که از سقف ساختمان به آسمان زبانه کشید.
هنوز داشتم دود را نگاه میکردم که موج انفجار با تمام قوا به تنمان کوبید. این ضربه نامرئی برایم غریبه نبود و قبلتر هم در روزهای ابتدایی جنگ طعمش را چشیده بودم. موج انفجار شبیه یک مشت سنگین است که از قفسه سینهات عبور میکند؛ قلبت برای کسری از ثانیه از حرکت میایستد و بعدش با سرعتی جنونآمیز به تپش میافتد.
شاید فقط دو ثانیه از صدای انفجار گذشته بود که رگبار شروع شد؛ اما نه رگبار باران. از آسمان روی سرمان سنگ و آجر و ترکش میبارید. شدت پرتاب تکههای ساختمان به قدری زیاد بود که اصلاً فرصت نکردم دنبال پناهگاه بگردم. تنها کاری که در آن ثانیههای دلهرهآور از دستم برآمد، این بود که پشتم را به محل اصابت کنم، سرم را بدزدم و دستهایم را حائل کنم تا سنگها حداقل به سر و صورتم نخورند.
باران سنگ که بند آمد، تازه توانستم کمر راست کنم. خاک روی لباسها و صورتها نشسته بود. برگشتم تا مردم را ببینم. راستش را بخواهید، به عنوان کسی که وسط یک انفجار گیر افتاده، منتظر دیدن هر چیزی بودم جز آن صحنهای که دیدم.
قاعدتاً صدای موشک، آن هم از فاصله کم و موج انفجاری که آدم را پرت میکند، باید به جیغ، وحشت، دویدن، زیر دست و پا ماندن و فرار ختم شود. در یکی دو ثانیه اول که آوار روی سرمان میریخت، یک بُهتِ سنگین و سکوت ترسناک کل خیابان را گرفت. اما به محض اینکه ترکشها تمام شد، اتفاق عجیبی افتاد.
کسی ندوید. کسی عقبگرد نکرد. انگار نه انگار که همین الان بغل گوششان موشک خورده است. یکباره، از دل همان گرد و غباری که بوی باروت میداد، صدای شعارها بلند شد؛ اما این بار نه مثل ده دقیقه پیش. این بار از ته حنجرهها. خشمگین، پر از خون، پر از غیرت:
«الله اکبــــــــــــــــــــــــــــر»
«مرگ بر اسرائیـــــــــــــل»
«هیهات من الذله»
زن و مرد، پیر و جوان، بدون اینکه هماهنگ کرده باشند، همصدا شده بودند. انگار آن چیزی که در عمیقترین جای وجود این آدمها پنهان بود، با صدای این موشک رو آمده بود. نگاه میکردم به دستهایی که حالا محکمتر از قبل گره شده بود و به چشمهایی که از شدت نفرت از دشمن گرد شده بودند و زل زده بودند به سمت دود انفجار. ترسی در کار نبود. اصلاً ترسی وجود نداشت. هرچه بود، یک حماسه خالص بود که داشت جلوی چشمهایم اتفاق میافتاد.
در میان آن بلوای عجیب، نگاهم روی خانمهایی که با کودکانشان آمده بودند قفل شد. حیران مانده بودم از رفتارشان. با خودم میگفتم: «آخر چطور ممکن است؟ شما که مظهر لطافتید... کی و کجا یاد گرفتید که اینطور شجاعانه، وسط بوی خون و باروت، رو به سمت انفجار بایستید و با صلابت شعار بدهید؟ از کجا یاد گرفتید که به جای پناه گرفتن با کودکهایتان اینطور برای ماشین جنگی دشمن رجز بخوانید و به آنها بفهمانید که ما تکان نمیخوریم؟»
آن ظهر، آن نماز جمعهای که در مسیرش بودم و آن خیابان دودگرفته، برای من تبدیل به یک کلاس درس شد. وقتی در چشمهای آن پیرمرد غبارگرفته و آن مادری که دست بچهاش را سفت گرفته بود اما یک قدم عقب نمیرفت نگاه میکردم، فقط یک جمله در ذهنم رژه میرفت. جملهای که حالا، وقت نوشتن این گزارش، دلم میخواهد آنها را با صدای بلند فریاد بزنم:
شما نجیبترین مردم این روزگارید.
انتهای پیام