از دیگهای نذری تا جمعآوری طلا
فعالیتهای جهادی و داوطلبانه برای خانم فدایی، داستان امروز و فردا نیست. او سالهاست که با این فضا گره خورده است. وقتی از او میپرسم که این مسیر از کجا آغاز شد، به روزهای گذشته و فعالیتهای مسجدیاش بازمیگردد. با لبخندی آرام میگوید: «والا هر وقت که ضرورت ایجاب کند، ما پای کار هستیم. پیش از این اتفاقات اخیر هم، ما برای جبهه مقاومت کارهایی انجام میدادیم. پایگاه اصلیمان مسجد بود. کارهای جهادی میکردیم؛ از پختن غذا بگیرید تا تهیه لباس و جمعآوری هدایای مردمی».
در صحبتهایش به روزهایی اشاره میکند که زنان محله، هرچه در توان داشتند به میدان میآوردند. یکی طلا هدیه میداد، دیگری لباس میآورد و عدهای هم پای اجاقها میایستادند. او تعریف میکند: «در مسجد بازارچههایی برپا میکردیم. کسانی بودند که پول جمع میکردند و مواد اولیه خریداری میکردند و در مسجد غذا میپختند. عدهای کیک میپختند یا هر چیزی که از دستشان برمیآمد آماده میکردند و در همان موکبها و مساجد میفروختند تا درآمد آن صرف کمکها شود». اما فاطمه فدایی شیوه خودش را هم داشت. او به صورت شخصی و با هزینه خودش در خانه غذا میپخت و برای فروش به مسجد میبرد تا تمام عواید آن، بدون کسر هزینه اولیه، به صندوق کمکها واریز شود.
تجربه جنگ 12 روزه و افطارهای ماه رمضان
وقتی صحبت از جنگ 12 روزه و درگیریهای گذشته میشود، خاطرات او رنگ عملیاتیتری به خود میگیرد. پشت جبهه بودن برای او فقط به معنای جمعآوری کمک مالی نبوده و نیست؛ بلکه ایجاد قوت قلب و رساندن غذای گرم به کسانی بود که در خیابانها و ایستبازرسیها شیفت میدادند و نگهبانی میکردند.
فدایی در این باره توضیح میدهد: «در زمان جنگ دوازده روزه، برای کسانی که در سطح شهر پست میدادند و در گشتها یا ایستبازرسیها حضور داشتند، غذا درست میکردیم. این کار را در مسجد انجام میدادیم و به دست رزمندهها و نیروهای داوطلب میرساندیم». این رویه در جنگ رمضان نیز ادامه پیدا کرد. او یادآوری میکند که در اوایل جنگ اخیر که مقارن با ماه مبارک رمضان بود، همین کار را تکرار میکردند تا نیروهایی که در خیابانها حضور دارند، برای افطار یا وعدههای غذایی خود دغدغهای نداشته باشند.
پیامی که مسیر کارگاه را تغییر داد
اما داستان پرچمها از کجا شروع شد؟ چگونه یک کارگاه تولید محصولات حجاب، به خط تولید نمادهای مقاومت تبدیل شد؟ پاسخ این سوال در یک پیام ساده در اپلیکیشن ایتا پنهان است که عروس خانواده آن را میبیند. فدایی با هیجانی کنترلشده در صدای تعریف میکند: «عروسم در یکی از گروههای مجازی پیامی دیده بود که فراخوان داده بودند برای دوخت پرچم. بلافاصله با من تماس گرفت و گفت یک جایی هست که چنین کاری میکنند و کانالشان را برایم فرستاد. من هم معطل نکردم؛ تماس گرفتم، پیام دادم و اعلام آمادگی کردم».
سیستم کار بسیار هماهنگ اما چراغ خاموش است. فدایی حتی مکان اصلی این پویش را نمیشناسد. یک رابط آقایی وجود دارد که پارچهها را به کارگاه او میآورد: «آن آقا طاقههای پارچه را میآورد. مثلاً سه طاقه میدهد و میپرسد چقدر زمان میخواهید. اوایل من به ایشان گفتم تعدادی از این پرچمها را برای مسجد خودمان بدهید، اما گفتند که فعلاً پخش تهران نداریم و روزی حدود ۴ هزار پرچم باید به شهرستانها ارسال شود».
ارسال به شهرستانها اولویت این پویش بود. اما فدایی با همان روحیه پیگیر خود، بالاخره موفق میشود سهمیهای هم برای مسجد محله بگیرد: «گفتم ما این همه داریم پرچم چرخ میکنیم، حداقل به مسجد محل ما هم بدهید! اوایل مسجد محل ما اولویت نبود اما بعداً راضی شدند و ۵۰ عدد پرچم برای مسجد خودمان گرفتم تا به بچههایی که از پایگاه میروند، بدهیم. ما اینجا رایگان میدوزیم و آنها هم رایگان در شهرستانها پخش میکنند».
رکوردشکنی در کارگاه: ۹۰۰ پرچم در یک روز
وقتی از پروسه دوخت پرچمها میپرسم، چشمانش برق میزند. او از یک کار تیمی و زنجیرهای صحبت میکند که سرعت و دقت در آن حرف اول را میزند. میپرسم: «چقدر زمان میبرد تا یک پرچم دوخته شود؟» پاسخ میدهد: «برای ما که در کارگاه هستیم و چرخکار حرفهای داریم، وقت زیادی نمیگیرد. شاید هر پرچم ۱۰ دقیقه؛ اما ما به صورت زنجیرهای و خطی کار میکنیم. یک نفر برش میزند، یک نفر دوردوزی میکند، یک نفر سایز بزرگ را میزند و دیگری پایههای میلهها را میدوزد. چون کار چرخشی است، سرعت خیلی بالا میرود». تعداد نیروهای کارگاه بسته به حجم کار متغیر است. گاهی ۴ یا ۵ نفر و گاهی تا ۱۰ نفر پای کار میآیند. فدایی با افتخار از روزی یاد میکند که رکورد کارگاهشان شکسته شد: «یک روز ما بین ۸۵۰ تا ۹۰۰ پرچم دوختیم».
هیچ کار بزرگی بدون چالش نیست. برای فدایی که صاحب یک کسبوکار شخصی است و باید پاسخگوی مشتریان محصولات حجاب کارگاهش باشد، ایجاد تعادل بین این دو فضا بزرگترین چالش بود. او با صداقت از این سختی صحبت میکند: «بزرگترین سختی ما همین تنظیم وقت بود. من شخصاً دوست داشتم سرعت عملم خیلی بالا باشد. دلم میخواست هر تعدادی که پارچه به من میدهند، همان روز بدوزم و تمام کنم تا زودتر به دست مردم برسد. اما بعد از مدتی دیدم نمیتوانم. بالاخره ما مشتری داریم و کارهای تولیدی خودمان داشت عقب میافتاد».
این تضاد درونی میان «عشق به کار جهادی» و «تعهد به مشتریان کارگاه»، او را وادار به مدیریت بحران کرد: «اوایل خیلی با سرعت پیش میرفتیم که همه را یک روزه تحویل دهم، اما دیدم کار مشتری عقب میافتد. به همین دلیل الان کمی با آرامشتر و برنامهریزیشدهتر پیش میرویم که هم به دوخت پرچمها برسیم و هم پاسخگوی مشتریان محصولات خودمان باشیم».
پرچم؛ نمادی که روحیه میبخشد
برای بانویی که روزها پشت چرخخیاطی مینشیند و پارچهها را به هم کوک میزند، پرچم تنها یک تکه پارچه رنگی نیست. وقتی از او میپرسم دوختن این پرچمها برای فاطمه فدایی چه معنایی دارد، بدون صبر میگوید: «نماد مقاومت است. این تنها چیزی است که ما احساس کردیم از دستمان برمیآید. از نظر خودم من کاری نمیکنم، اینها چیزی نیست که بخواهیم به آن ببالیم، اما حضور در این میدان، تنها کاری است که میتوانیم انجام دهیم». او به نقش پرچم در روحیه بخشی اشاره میکند و معتقد است که بالا رفتن این پرچمها در سطح شهرها و شهرستانها، شور و هیجان حماسی را در جامعه تزریق میکند.
فعالیتهای فدایی فقط به چهاردیواری کارگاهش ختم نمیشود. او معتقد است که حضور فیزیکی در خیابانها، پیام خاص خود را به دنیا مخابره میکند. او شبها، کارگاه را ترک میکند و به میدانهای اصلی شهر میرود تا به قول خودش «پست بدهد».
با لحنی که نشان از یک باور عمیق دارد توضیح میدهد: «اکنون بیرون رفتن و حضور داشتن در میدان بسیار مهم و خوب است. به همه توصیه میکنم و برای خودم هم واجب دانستهام که شبها به میدان بروم. با خودم میگویم این حداقل کاری است که میتوانم انجام دهم. هفتهای یک شب تا صبح در میدان انقلاب میمانیم. البته به صورت محلی در چهارراه نبرد هم حضور پیدا میکنیم، اما حضور در میدان را برای خودم واجب کردهام».
وقتی از او میپرسم که این حضور فیزیکی و بیدار ماندن تا صبح چه تأثیری دارد، میگوید: «همین که به دنیا نشان دهیم ما هستیم و پای کار ایستادهایم، مهم است. این شور و هیجان حماسی برای روحیه بچههایی که در خیابانها هستند خیلی اهمیت دارد. از نظر روحی، برای خود آدم هم بسیار تأثیرگذار است. وظیفه ماست که در خیابان باشیم و حضور داشته باشیم».
سربازان گمنام پشت جبهه
در پایان گفتوگو، وقتی از او میخواهم بگوید که دوست دارد مردم درباره بانوانی مثل او که پشت صحنه این حماسهها فعالیت میکنند چه بدانند، با همان تواضعی که در طول مصاحبه داشت، حرف را جمع میکند. او تمایلی به دیده شدن ندارد و کارهای خود را قطرهای در برابر اقیانوس میداند. فدایی میگوید: «اصلاً دوست ندارم به خاطر این کارها معرفی یا دیده شوم. این یک کار خیلی کوچک است و اصلاً در حد گفتن نیست. ما فقط داریم وظیفه خود را انجام میدهیم».
مصاحبه تمام میشود. او دوباره به سمت کارگاهش بازمیگردد. صدای چرخخیاطیها بار دیگر اوج میگیرد. در لابهلای این کوکها، تاریخ در حال نوشته شدن است؛ نه با قلم، که با نخ و سوزن زنانی که پرچم امید و ایستادگی را برای فردای این سرزمین بالا نگه داشتهاند.
انتهای پیام