صفحه نخست

فعالیت قرآنی

سیاست و اقتصاد

بین الملل

معارف

اجتماعی

فرهنگی

شعب استانی

چندرسانه ای

عکس

آذربایجان شرقی

آذربایجان غربی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

خراسان جنوبی

بوشهر

چهارمحال و بختیاری

خراسان رضوی

خراسان شمالی

سمنان

خوزستان

زنجان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

کهگیلویه و بویر احمد

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

بازار

صفحات داخلی

کد خبر: ۴۳۵۵۱۸۸
تاریخ انتشار : ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۰

وقتی تصویر نیروها یا تجهیزات نظامی رژیم صهیونیستی که مکرراً از جنوب لبنان هدف قرار می‌گیرند، به بخشی از واقعیت روزمره تبدیل می‌شود، سؤال در داخل اراضی اشغالی دیگر صرفاً در مورد تلفات مستقیم نیست، بلکه در مورد توانایی رهبری در حفظ روایتی از کنترل و ابتکار عمل است. دقیقاً همین جاست که یکی از کارکردهای تشدید تنش فعلی آشکار می‌شود.

تشدید اخیر تنش‌ها در جنوب لبنان از سوی رژیم صهیونیستی را نمی‌توان تنها گسترش نظامی صرف و جدا از زمینه سیاسی آن، واکنشی آنی به یک درگیری مرزی در حال تغییر، درک کرد. آنچه در حال رخ دادن است، بیشتر به تلاش رژیم اسرائیل برای تنظیم مجدد معادله جنگ شباهت دارد، آن هم در زمانی که سه عامل مهم در کنار هم قرار گرفته‌اند: افزایش هزینه‌های فرسایشی در میدان، تضعیف وجهه دستاوردها در داخل اراضی اشغالی، و نزدیک شدن به یک لحظه سیاسی منطقه‌ای که می‌تواند شرایط تعامل در لبنان را در چارچوب درگیری ایالات متحده و ایران تغییر دهد.

میدان نبرد تنها نقطه شروع نیست، اما عنصری کلیدی برای درک وضعیت است. در طول مرحله اخیر، عملیات‌های حزب‌الله هم از نظر فراوانی و هم از نظر مقیاس شدیدتر شده است، اما تأثیرگذارترین عامل صرفاً مقیاس حملات نبوده، بلکه توانایی آنها در ایجاد الگویی تکرارشونده از هدف قرار دادن نظامیان صهیونیست، وسایل نقلیه و سیستم‌های دفاعی بوده است. در جنگ مدرن، نتایج صرفاً با نقشه‌ها سنجیده نمی‌شوند، بلکه با مدیریت ادراک عمومی نیز سنجیده می‌شوند. تصویری که در ذهن مردم، خود نظامیان و نهاد سیاسی شکل می‌گیرد، به بخشی از نبرد تبدیل می‌شود که اهمیت آن کمتر از درگیری واقعی در میدان نیست.

وقتی تصویر نیروها یا تجهیزات نظامی اسرائیل که مکرراً هدف قرار می‌گیرند، به بخشی از واقعیت روزمره تبدیل می‌شود، سؤال در داخل اراضی اشغالی دیگر صرفاً در مورد تلفات مستقیم نیست، بلکه در مورد توانایی رهبری در حفظ روایتی از کنترل و ابتکار عمل است. دقیقاً همین جاست که یکی از کارکردهای تشدید تنش فعلی آشکار می‌شود. گسترش زمینی، بهبود موقعیت جغرافیایی و پیشروی به سمت نقاط حساس‌تر نه تنها با هدف دستیابی به دستاوردهای عملیاتی، بلکه با هدف تغییر شکل خودِ تصویر جنگ نیز انجام می‌شود: جایگزینی تصویر ارتشی که در معرض حملات قرار دارد با ارتشی که پیشگیرانه، نفوذکننده و تحمیل‌کننده واقعیت‌های جدید است.

اما این معادله تناقض ذاتی خود را دارد. هرچه تهاجم گسترده‌تر باشد، منطقه اصطکاک بیشتر و نیاز به نیروهای اضافی، تأمین خطوط حرکتی و محافظت از مواضع تازه تأسیس شده مضاعف می‌شود. اشغال صرفاً یک عمل ورود نیست؛ بلکه آزمونی طولانی از توانایی یک ارتش برای سازگاری با محیطی دائماً فرسایشی است. به همین دلیل، اثربخشی هرگونه گسترش ارضی صرفاً با تعداد نقاط اشغال شده سنجیده نمی‌شود، بلکه با توانایی قدرت اشغالگر در تبدیل آن حضور به یک واقعیت پایدار و بادوام سنجیده می‌شود.

اینجاست که معضل اساسی رژیم صهیونیستی نهفته است: تلاش برای فرار از هزینه فرسایش می‌تواند منجر به درگیر شدن در مسیری شود که آن هزینه را افزایش و گسترش دهد. گسترش ممکن است به فرماندهی رژیم صهیونیستی یک پیروزی ادراکی کوتاه مدت بدهد، اما به نوبه خود می‌تواند یک محیط عملیاتی پیچیده‌تر ایجاد کند که مستعد اصطکاک مزمن است. این دقیقاً همان چیزی است که سناریوی اشغال را به یک شمشیر دو لبه تبدیل می‌کند: منبع فشار بر لبنان، اما همچنین منبع بالقوه فرسایش برای خود اسرائیل.

در کنار عامل نظامی، عنصر مهم دیگری نیز در این میان نقش دارد: صحنه داخلی [اسرائیل]. پیروزی در جنگ‌های طولانی صرفاً از طریق توانایی نظامی حاصل نمی‌شود، بلکه از طریق توانایی رهبری در مدیریت انتظارات و تنش‌های داخلی نیز حاصل می‌شود. با افزایش هزینه جنگ، تصویر دستاورد از بین می‌رود، یا به نظر می‌رسد که دشمن قادر به حفظ ابتکار عمل است، سؤالات در درون تشکیلات سیاسی و امنیتی در مورد امکان‌پذیری روند فعلی تشدید می‌شود. در چنین محیط‌هایی، تشدید تنش گاهی اوقات به ابزاری برای بازیابی ابتکار عمل، نه تنها علیه دشمن، بلکه در میان اسرائیلی‌ها نیز تبدیل می‌شود.

اما این صحنه به مرز لبنان یا محاسبات داخلی اسرائیل ختم نمی‌شود. یک بُعد منطقه‌ای نیز وجود دارد که با قدرت خود را نشان می‌دهد: محور ایرانی ـ آمریکایی. و زمان‌بندی تشدید تنش در این زمینه، جزئیات کوچکی نیست. هر گامی به سوی تفاهمات بزرگ، پرسش واقعیت‌های میدانی را دوباره مطرح می‌کند: چه کسی برگ برنده را در دست دارد؟ و چه کسی با واقعیتی که برای منافعش مطلوب‌تر است، پای میز مذاکره می‌رود؟

در این زمینه، جنوب لبنان به چیزی بیش از یک عرصه رویارویی دوجانبه تبدیل می‌شود؛ این منطقه به بخشی از یک معادله مذاکره گسترده‌تر تبدیل می‌شود. هرگونه تفاهم بالقوه بین واشنگتن و تهران را نمی‌توان به طور کامل از مسئله لبنان، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، جدا کرد. بنابراین، ایجاد واقعیت‌ها در صحنه قبل از یک لحظه حساس سیاسی می‌تواند بخشی از تلاش اسرائیل برای بهبود محیط استراتژیک باشد که هرگونه ترتیبات بعدی از آن ناشی خواهد شد.

اما این مسیر یک‌طرفه نیست. اگر موفقیت تفاهمات منطقه‌ای با آرام کردن عرصه لبنان مرتبط باشد، عامل آمریکا به عنوان یک نقطه فشار اضافی، نه تنها بر لبنان یا ایران، بلکه بر اسرائیل نیز وارد معادله می‌شود. در اینجا، محاسبات با هم تلاقی می‌کنند: واشنگتن ممکن است نیاز داشته باشد از انفجاری که روند مذاکرات گسترده‌تر را تهدید می‌کند، جلوگیری کند، در حالی که رژیم صهیونیستی ممکن است ببیند که افزایش فشار اکنون فضای مانور بیشتری به آن می‌دهد، قبل از اینکه گزینه‌هایش بعداً محدود شود.

آنچه مرحله فعلی را بسیار حساس می‌کند این است که در تقاطع دو منطق متضاد قرار دارد: منطق توسعه‌طلبی اسرائیل برای بهبود موقعیت خود و بازتولید بازدارندگی، و منطق فرسایشی که به دنبال پرهزینه‌تر و بی‌ثبات‌تر کردن هرگونه اشغال یا سنگربندی طولانی‌مدت است. بین این دو منطق، عامل منطقه‌ای به عنوان متغیری عمل می‌کند که قادر به تغییر یا تسریع روند درگیری است.

بنابراین، سؤال واقعی صرفاً این نیست که آیا رژیم صهیونیستی قادر به گسترش است یا خیر، یا اینکه آیا مقاومت قادر به فرسایش است یا خیر. سؤال عمیق‌تر این است که چه کسی می‌تواند این درگیری را تحمل کند، زیرا جنگ‌هایی از این نوع به ندرت با پیشروی اولیه تعیین می‌شوند، بلکه با توانایی هر طرف در مدیریت هزینه، حفظ اراده سیاسی و سازگاری با جنگی که فراتر از میدان نبرد گسترش می‌یابد تا ادراکات، پویایی‌های داخلی و منطقه وسیع‌تر را در بر گیرد، تعیین می‌شود.

انتهای پیام