به قلم حیدرعلی رستمی، فعال فرهنگی و اجتماعی:
سالهاست در سیاستگذاری شهری و فرهنگی، از مفاهیمی همچون توسعه، مشارکت، مردمپایه بودن و سرمایه اجتماعی سخن گفته میشود، اما در عمل یکی از مهمترین بسترهای تحقق این مفاهیم به حاشیه رانده شده است: محله. در حالی که در سنت اجتماعی و الگوی حکمرانی ایرانی اسلامی، محله نه یک واحد صرفاً جغرافیایی، بلکه اصلیترین عرصه شکلگیری روابط انسانی، هویت جمعی، تربیت اجتماعی و کنش عمومی به شمار میرود. محله جایی است که انسان در آن نه فقط سکونت، بلکه زندگی میکند؛ جایی که پیوندهای روزمره، تجربه زیسته مشترک و احساس تعلق اجتماعی در آن شکل میگیرد و استمرار پیدا میکند.
جامعه، پیش از آنکه در سطح شهر و کشور معنا یابد، در مقیاسهای کوچکتری چون محله جان میگیرد. این محله است که امکان شناخت متقابل، اعتماد، همیاری، نظارت اجتماعی و احساس مسئولیت مشترک را فراهم میکند. در این مقیاس انسانیتر، روابط از حالت رسمی و اداری خارج میشود و چهرهای زنده، ملموس و اثرگذار به خود میگیرد. افراد فقط همجوار نیستند، بلکه میتوانند همدل، همراه و شریک در سرنوشت اجتماعی یکدیگر باشند. از همین رو، هرگاه سخن از مشارکت واقعی مردم به میان میآید، باید نخست به بسترهای محلی آن توجه کرد؛ زیرا مشارکت اجتماعی بدون پیوندهای نزدیک و پایدار، اغلب به شعاری عمومی و کماثر تبدیل میشود.
در چنین بستری، مسجد نیز صرفاً محل عبادت نیست، بلکه قلب تپنده حیات اجتماعی محله است؛ نهادی که میتواند مردم را به یکدیگر پیوند دهد، مشارکت جمعی را تقویت کند، روح تعاون را زنده نگه دارد و در حل مسائل اجتماعی نقشآفرین باشد. مسجد در سنت ایرانی ـ اسلامی، فقط مکان اقامه نماز نبوده، بلکه محلی برای گفتوگو، همفکری، رسیدگی به مسائل مردم، یاریرسانی به نیازمندان و تصمیمسازیهای اجتماعی نیز بوده است. در کنار آن، هیئت، تکیه، حسینیه و دیگر فضاهای مردمی و مذهبی نیز در همین شبکه معنایی قرار دارند؛ یعنی نهادهایی که دین را با زندگی اجتماعی پیوند میزنند و مناسک را به همبستگی و مسئولیت اجتماعی گره میزنند.
تجربه تاریخی ایران، بهویژه در سالهای منتهی به انقلاب اسلامی و نیز در دهههای پس از آن، بهروشنی نشان داده است که هرگاه مردم توانستهاند در میدان تحولات اجتماعی حاضر شوند، این حضور عمدتاً بر بستر شبکههای محلی و مردمی شکل گرفته است. مسجد، هیئت، تکیه و آیینهای مذهبی، تنها کارکرد مناسکی نداشتهاند، بلکه سازوکارهایی برای تولید سرمایه اجتماعی، تمرین همکاری، انتقال اعتماد و تقویت همبستگی بودهاند. مردم در همین فضاها مشارکت را میآموختند، مسئولیت اجتماعی را تجربه میکردند و احساس میکردند بخشی از یک پیکر زنده جمعی هستند. بسیاری از کنشهای مؤثر مردمی، از امدادرسانی گرفته تا فعالیتهای داوطلبانه، زمانی موفق بودهاند که بر این زیرساخت محلی و رابطهمحور تکیه داشتهاند.
با این حال، روند غالب توسعه شهری در دهههای اخیر مسیری متفاوت را پیموده است. تخریب بافتهای قدیمی، سست شدن حافظه جمعی، گسترش آپارتماننشینی بیپیوند، غلبه منطق اقتصادی بر طراحی شهری و کمرنگ شدن فضاهای جمعیِ در دسترس، به تدریج محله را از یک واحد زنده اجتماعی به فضایی خنثی، خاموش و عبوری تبدیل کرده است. این همان روندی است که میتوان آن را «محلهزدایی» نامید؛ فرآیندی که در آن، روابط انسانی و سازوکارهای طبیعی همبستگی تضعیف میشوند و افراد بیش از گذشته در تنهایی شهری رها میشوند. در چنین وضعیتی، همسایه دیگر لزوماً یک آشنا نیست، کوچه دیگر محل تعامل نیست و زیست شهری، هر روز بیش از پیش فردی، پراکنده و بیریشه میشود.
پیامد این وضعیت فقط کالبدی یا معماری نیست، بلکه عمیقاً اجتماعی، فرهنگی و حتی روانی است. وقتی محله کارکرد خود را از دست میدهد، جامعه بخشی از توان طبیعی خود را برای مراقبت، حمایت، مداخله بههنگام و کنترل اجتماعی نیز از دست میدهد. در چنین شرایطی، آسیبهایی چون اعتیاد، طلاق، انزوا، افسردگی، بیاعتمادی و گسست اجتماعی مجال بیشتری برای گسترش پیدا میکنند. زیرا یکی از مهمترین لایههای پیشگیری و مراقبت اجتماعی، همان شبکه غیررسمی اما مؤثر روابط محلی است. به بیان دیگر، تضعیف محله فقط به معنای از میان رفتن یک واحد شهری نیست، بلکه به معنای فرسایش یکی از مهمترین سپرهای اجتماعی جامعه است؛ سپری که در روزهای بحران، بیش از بسیاری از ساختارهای رسمی میتواند مؤثر و کارآمد باشد.
در این میان، تغییر کانون فعالیتهای فرهنگی و مذهبی از محله به تجمعات عظیم و متمرکز نیز خود نشانهای از همین جابهجایی است. گویی عظمت مناسک، بیش از آنکه در عمق اثرگذاری اجتماعی جستوجو شود، در تعداد جمعیت، مقیاس اجرا و گستره رسانهای تعریف میشود.
حال آنکه بسیاری از این اجتماعات بزرگ، با همه شکوه ظاهریشان، از تولید پیوند اجتماعی پایدار در سطح زندگی روزمره ناتواناند. افراد در این برنامهها حاضر میشوند، تجربهای مشترک را از سر میگذرانند، اما پس از پایان مراسم، بدون آنکه ارتباطی تازه در محیط زندگی خود ساخته باشند، به خانه بازمیگردند. این نوع مشارکت، هرچند از نظر نمادین مهم است، اما لزوماً به بازسازی بافت اجتماعی منجر نمیشود.
در مقابل، مسجد و هیئت محلهای مزیتی دارند که هیچ اجتماع بزرگی نمیتواند بهسادگی جای آن را بگیرد: تداوم رابطه. در محله، مردم یکدیگر را میشناسند، در فعالیتها سهیم میشوند، مشکلات هم را میفهمند، ظرفیتهای یکدیگر را کشف میکنند و برای حل مسائل احساس مسئولیت دارند. این مشارکت مستمر و زنده، همان چیزی است که سرمایه اجتماعی واقعی را میسازد؛ سرمایهای که نه در آمار جمعیت، بلکه در کیفیت پیوندها، میزان اعتماد متقابل، قدرت همکاری و آمادگی برای کنش جمعی معنا پیدا میکند. اگر در محلهای پیوند اجتماعی زنده باشد، بسیاری از مسائل پیش از آنکه به بحران تبدیل شوند، در همان سطح محلی شناسایی و مدیریت خواهند شد.
از همین رو، اگر قرار است سیاست فرهنگی و اجتماعی کشور به سمت حکمرانی مردمی حرکت کند، چارهای جز بازگشت به محله وجود ندارد. مشارکت اجتماعی از بالا ساخته نمیشود؛ باید از پایین و از دل روابط زنده محلی بجوشد. احیای محله به معنای احیای امکان گفتوگو، همدلی، همیاری، تربیت اجتماعی و مسئولیتپذیری است. این احیا البته صرفاً با شعار محقق نمیشود، بلکه نیازمند بازنگری در سیاستگذاری شهری، تقویت نهادهای محلی، توجه دوباره به مسجد و هیئت محلهای، طراحی فضاهای عمومیِ رابطهساز و حمایت از شبکههای مردمی است. جامعهای که محلات آن زنده باشند، در برابر بحرانهای اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادی نیز مقاومتر خواهد بود؛ زیرا شبکههای انسانی آن هنوز از هم نگسستهاند.
امروز بیش از هر زمان دیگری باید محله را به متن حکمرانی اجتماعی بازگرداند. مسجد، هیئت، کوچه، میدان کوچک، جمعهای خودجوش محلی و پیوندهای همسایگی، هنوز هم میتوانند زیربنای بازسازی سرمایه اجتماعی باشند؛ به شرط آنکه در سیاستگذاری شهری و فرهنگی جدی گرفته شوند و از حاشیه به متن بازگردند. شاید یکی از مهمترین خطاهای سالهای اخیر، فراموش کردن همین حقیقت ساده اما بنیادین بوده است.
انتهای پیام