به گزارش ایکنا، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی صبح امروز میزبان نشستی تخصصی با عنوان «مقام فلسفه در دوره تاریخ ایران اسلامی» بود. این نشست که به مناسبت نود و چهارمین سالروز تولد فیلسوف برجسته معاصر، استاد رضا داوری اردکانی برگزار شد، با حضور جمعی از صاحبان اندیشه و سخن و اساتید برجسته فلسفه در ایران همراه بود.
در آغاز این مراسم حسین کلباسی اشتری ضمن گرامیداشت مقام علمی این فیلسوف، متن پیام استاد داوری اردکانی به این سمینار را برای حاضران قرائت کرد.
همه عمر من با این پرسش گذشته است که تفکر چیست و انسان شرف راهیابی به تفکر را از کجا یافته است و چرا این شرف به او اختصاص دارد. فلسفه صورتی از تفکر است که در آن از چیستی موجودات بحث میشود، و این بحث در تاریخ، با طرح و ترتیب اصول و قواعد، نظام علمی پیدا کرده و فلسفه صورت علم آموختنی یافته است. اما تفکر فلسفی را نمیتوان آموخت و آورد.
در عنفوان جوانی قصد تحصیل در فلسفه نداشتم و در آرزوی آن بودم که ریاضیدان شوم، اما دگرگونیهای زمان مجال نداد. البته پرسشهایی نیز داشتم که پاسخ دادن به آنها بر عهده علوم رسمی نبود. چون گمان گروهی از اهل نظر این بود که فلسفه میتواند به آن پرسشها پاسخ دهد، به فلسفه رو کردم و در دانشگاه نیز درس فلسفه خواندم. این اندک اطلاعات از فلسفه، به پرسشهایم نظم و سامان داد و تا حدودی به من فهماند که برای توقع رسیدن به پاسخ، باید به تاریخ رجوع کرد و دید فلسفه چه کرده است.
حکیمان جهان قدیم، در ایران، چین، هند و مصر، که البته نباید گفتار آنان را با فلسفه به معنای خاص آن اشتباه کرد، به عمل درست و اخلاق و سیاست نیکو نظر داشتند. یونانیان که فلسفه را به صورت علم درآوردند نیز از زندگی و مدینه انسانی میگفتند. چون به تاریخ فلسفه نظر کردم، دیدم فلسفه از زندگی آدمی و نحوه بودنش در جهان جدا نبوده است و حتی در دورههایی که به نظر میرسد فلسفه به مسائل بسیار انتزاعی پرداخته، آن را به کلی از زندگی و کار و بار آدمی غافل نکرده است.
اگر از تأسیس فلسفه در دوره اسلامی سخن گفتم، قصدم این بود که نحوه ورود آن را در بخشی از جهان اسلامی بشناسم و نشان دهم و بگویم فلسفه یک علم انتزاعی صرف نیست، بلکه با زندگی و تاریخ ارتباط دارد، یا لااقل مایل به این ارتباط است. میدانستم که سخن من در حوزه فلسفه و نزد فلسفهدانان و فلسفهخواندگان چندان مورد توجه قرار نمیگیرد، زیرا آنان به اثر و مقام فلسفه در تاریخ کاری ندارند و بیشتر به مسائل فلسفی، به استدلال و تکثیر دلایل، علاقه دارند. و شاید توجه نکنند که وقتی حکمی با یک دلیل اثبات نمیشود، بعید است با نه دلیل دیگر نیز اثبات شود.
البته در اهمیت مسائل فلسفه تردیدی نیست، اما مسائل را باید قبل از دلیل دریافت و ادراک کرد، و آنها را احکامی برای پنهان شدن در حجاب دلایل نباید دانست. به عبارت دیگر، اول باید فهمید که اصالت وجود چه معنایی دارد و سپس به دلایل آن توجه کرد. البته گاهی بعضی دلایل به فهم مسئله مدد میرساند، اما فلسفه فهم است، نه مجموعهای از مسائل و استدلالها. در میان فلسفهخواندهها کم نیستند کسانی که آشناییشان با دلایل بیش از آشناییشان با مسائل است و از مسائل زود میگذرند تا به بهشت دلایل بروند.
اگر از تأسیس فلسفه در دوره اسلامی گفتم، قصد غلو در مقام فلسفه دوره اسلامی و مفاخرت نداشتم، بلکه میخواستم بگویم که با طرح فارابی، فلسفه آمادگی پیدا کرد که بخشی یا شأنی از جهان اسلامی باشد، و دیدیم که در ایران و مغرب اسلامی مقام بزرگ پیدا کرد و در شئون فرهنگ اثر گذاشت. در باب این اثر و تأثیر باید گفت مقاله «مقام فلسفه در ایران دوره اسلامی» به نظر من میتواند مقدمه کوتاهی برای تحقیقی بزرگ باشد.
ورود فلسفه منشأ تغییر بزرگ در سیر تاریخ فرهنگی ایران بود و حتی در تلقی ما از مدرنیته و علم و سیاست اثر گذاشت. مدرنیته آمده بود که طرح جامعه دینی را به جای رسم قرون وسطایی وحدت دین و فلسفه قرار دهد. نظر فارابی با رأی قرون وسطایی قرابت داشت و در سیر هشتصد سالهاش به جایی رسید که توانست به طرح ضد تجدد و جلوگیری از غیردینی شدن زندگی مدد برساند. مخالفت با مدرنیته و جامعه غیردینی و سعی در حفظ نظم دینی، مرحلهای از سیر وحدت دین و فلسفه است که فارابی بنای آن را گذاشت و ابنسینا و سهروردی آن را ساخت و کار تتمیم و تزیینش را به انجام رساندند.
فلسفه شعر نیست که بخوانیم و جانمان با آن تازه شود، بلکه باید جایگاهش در تاریخ معین شود؛ و در این صورت و در این طریق است که با سیاست و اخلاق تجدید عهد میکند. متأسفانه در طرح فارابی، خرد عملی و اخلاق و سیاست اندکی پوشیده شد، و هرچند عقل نظری مطلق انگاشته نشد، عقل عملی تا حد مقبولات و مشهورات تنزل پیدا کرد. شاید کسانی این تلقی را نشانه توجه بیشتر به مسائل اصلی و اساسی فلسفه بدانند، ولی فلسفهای که با فرهنگ و اخلاق و سیاست و نظم زندگی در تناسب و آهنگ نباشد، بود و نبودش یکی است؛ چیزی را که بدان نیاز نداریم، بهتر است که نباشد.
به این نکته نیز باید توجه کنیم که وظیفه فلسفه گزارش دادن خوبی و بدی و درستیِ آثار و نتایج طرحهایش نیست، اما میتواند و حتی وظیفه دارد که آن نتایج را نقد کند. در طرح فارابی حتی اختلاف دین و فلسفه نیز منظور نشده بود. شاید این غفلت، فرع مقدم داشتن فلسفه بر دیانت بود. در این صورت نیز میبایست این مسئله به صراحت مطرح شود و مورد بحث قرار گیرد، نه آنکه به عنوان اصل موضوع پذیرفته شود. کسانی که به این تقدم قائل نباشند، وحدت دین و فلسفه را نمیتوانند بپذیرند.
کاش میتوانستیم با این توجه و تذکر، نظری به تاریخ فلسفه دوره اسلامی بیندازیم. نظر فارابی در ذیل سیر تاریخ ایران اثر داشت، اما این اثر آنقدر نبود که تقدم فلسفه بر دین را محقق کند، هرچند که جایگاهی به فلسفه داد و حتی ورود فلسفه به حوزههای علوم دینی را موجه و مجاز کرد.
در مسیری که فلسفه پس از فارابی پیش گرفت، فلسفه نظری به عنوان علم رسمی پذیرفته شد، اما این پذیرفته شدن، بهای گران داشت. در وحدت دین و فلسفه از خرد عملی تقریباً صرف نظر شد و در جهان اسلام اعتنایی به اخلاق و سیاست نکردند. کتابهای ابنمسکویه و خواجه نصیرالدین طوسی و جلالالدین دوانی، گزارش و ترجمهای از اخلاق نیکوماخوسی ارسطو که متأسفانه در باب مطالب آن هیچ نقد و تحقیقی صورت نگرفته است.
در طی هزار سال رواج فلسفه، حتی یک کتاب در سیاست نوشته نشده و در اخلاق هم بیشتر کوششها صرف این شده است که مطالب اخلاق ناصری را با شرع اخلاقی سازش دهند و ما نمیدانیم کتابهای جامعالسعادات ملا مهدی نراقی و معراجالسعاده ملا احمد، که بیشتر ترجمه و برگردان کتاب پدر است، چه تعداد خواننده داشته و کجا مورد توجه و نظر و بحث قرار گرفته و چه اثری در تاریخ معاصر ما داشته است.
در وحدتی که فارابی طرح آن را درانداخت، فلسفه اگرچه میبایست شأنی ممتاز داشته باشد، آسیب دید و تأثیر محییالدین ابن عربی نیز این درد را علاج نکرد. فلسفه، برخلاف آنچه بعضی در قیاس با علم کلام میگفتند، چندان آزاد هم نبود؛ نه اینکه آزادی را کسی از فلسفه گرفته باشد، بلکه بنای تاریخی فلسفه در دوره اسلامی بعضی محدودیتها پدید آورده بود. اکنون در این بحث وارد نمیشوم، اما لازم میدانم به نکته مهم دیگری اشاره کنم.
فلسفه در طی مدت آوارگیاش از زمان بغداد، نیاز داشت که در جایی مناسب قرار پیدا کند. این قرار در ایران محقق شد؛ سرزمینی که سابقه تاریخی درخشان داشت و اخیراً نیز درس و تحقیق در معارف اسلامی در آن استوار شده بود. در این فضا بود که فلسفه و دین عهد وحدت بستند و راه فلسفه و چشمانداز هزار سالهاش گشوده شد.
نکته دیگر اینکه در تعبیر «وحدت دین و فلسفه»، وحدت معنایی استعاری دارد، زیرا دین و فلسفه تفاوت ذاتی با یکدیگر دارند. با این همه، پیوند این دو ممکن است، چنانکه در قرون وسطا و در ایران و مغرب اسلامی این پیوست صورتی تاریخی پیدا کرد. مسلمانان کمتر به فلسفه و عقل اعتنا کردند، اما معتزله و شیعه تا حدودی به فلسفه روی خوش نشان دادند و این روی خوش نشان دادن به معنی پذیرفتن فلسفه در خانه خود و زندگی کردن با آن بود.
فلسفه درس است، اما نه درسی که در مدرسه و دانشگاه بیاموزند و ندانند که برای چیست. در رساله «مقام فلسفه» میخواستم بگویم فلسفه، اگر در این اواخر به درس تبدیل شده است، در قرون گذشته چنین نبوده و جایگاهی در زندگی مردم داشته است. فلسفه گزارش و بیان نسبت وجود آدمی با عالم خویش است، و اگر از عهده آگاهسازی مردمان از وضع عالم تاریخیشان برنیاید، دیگر نمیتوان آن را تفکر دانست، هرچند که شباهتی با تفکر داشته باشد.
یک بار دیگر از شما و از همکاران گرامی و از جناب آقای دکتر موسی نجفی سپاسگزاری میکنم.
موفق و سرافراز باشید.
با ارادت
داوری
انتهای پیام